kala-tamin پشت لحظه هاي تار انتظار


پشت لحظه هاي تار انتظار



پشت لحظه هاي تار انتظار
با شركت در نظرسنجي سايت arrs.4t.com در قسمت ارتباط باتنهاترينها و ارسال اثار مرتبط با سئوالات مطرح به بهترين اثار سه نفر اول هر ماه سه وبسايت و قالب رايگان تعلق خواهد گرفت


نظرسنجي اين ماه :
حضورخداوند را میشود......

http://arrs.4t.com/new_page_54.htm
لينك مستقيم

به انجمن ادبي هنري لحظه هاي انتظاربپيونديد
تالار هنرمندان جوان پارسي فضايي براي ارتباط ارائه اثار و تبادل افكار و انديشه هاي شخصي در باب ادبيات و هنر

http://maghsad.com/arrs/index.php
ورود به انجمن



روياي اخرين ديدار…
در سكوت تارهاي سيمي ساز...
اخرين.. گيتاريست دوران…
رقص تاكهاي بي ار مجنون …
در سكوت…
شبهاي تار… اخرين ليلي زمان…
لحظهء ناب …
به انتظارخاموشي ترانه ها پايان دادن …
حس غريبي در ماوراي…
چرايي ء سكوت سايه هاي هميشه خاموش انتظار…
تكراريترين واژه اغاز را…
به سطرهاي بي پايان… رمان رهايي انسان هديه خواهم داد….
هديه اي ازجانب هيوا….
امشب…
زير سايه هاي خاموش تاك انتظار…
لحظه ها را به تيك تاك ساعتهاي به خواب رفته شهرخواهم سپرد…
خدا حافظ روياي اخرين ديدار…
امشب….
لحظه ها را خواهم رفت…
درتاريكي كوچه هاي پر ز فرياد سكوت …
به انتظاراخرين باران زمان…
شب را به ترانه ها خواهم سپرد…
ترانه اي خواهم گفت..
در گذر ارام زمان…
كوكي ازاخرين ملودي دوران را به باران لحظه ها خواهم سپرد….
لمس ملايم تارهاي سيمي گيتار…
در گذر پايان زمان…
اخرين ترانه را ….
شعر فرياد رهايي باران را….
به رقص ارام سايه ها…
زير تاكهاي هميشه تنهاي مجنون ..
درگذر ارام زمان…
به روياي ترانه ء خاموشي باران و سكوت سرد لحظه ها خواهم سپرد..
من…
اين اخرين ملودي دوران را…..

لحظه ها را خواهم تا بينهايت رازها…


شاعر: اميرحسين جاتن



عقل بی بنیاد

1:

صدايي از دور مرا مي خواند :
« در باغ ريشه مکن
که جز به جنگل پشيمان مي شايشان از رايشانيدن »

صدايي از دور مرا مي خواند :
« از عهد گمنامي بگريز
پاي از گليم به نگارستان گذار»


واژه عدالت

2:

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم اون کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده هست ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده هست جز آیینه زلا‌لی که از اون گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد...


عدالت واژه ای تلخ است

و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر
بی کس و تنها ماندم! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از وقته آموختم.
می دانم اونقدر بزرگ و دریایی هستي که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.


اشعار و جملات بس دلنشین زیبا+++ عکس


اخراج یک دختر شاعر فلسطینی بخاطر داشتن حجاب (عکس)

3:

من همین جا می مانم
در امتداد کوچه های شب
تنها
سردر گم
ودلواپس پنجره ها
بی هیاهو
گم شده در هق هق ستاره ها
من همین جا می مانم
تا بروم
با کوچ شب
از تن آسمان
آز یاد
تا بشکنم
سکوتم را
در حجم آینه ها
شما بروید
من همین جا می مانم
تا ببوسم
لب تشنه جانمازم را
با یک نگاه
با یک دعا
با خواستن تو از خدا
من همین جا می مانم
تا شاید
شوم فصلی از آغاز آرزوها


زندگی یعنی چه !؟ شعر از خودمان و دیگران

4:

وسط يه ضبدرم ،گوشه نشينُ خسته
تو يه چهارراهي که از چهار طرف بن بسته
رايشان ديواراي بن بست رايشانا نقاشي شده
عکس جاده هاي امن دنيا نقاشي شده
ديوارا قايم شدن اون ورِ عکس رنگ به رنک
عمريه که دلخوشيم به اين دروغاي قشنگ

جاي آينه رايشان ديواراي بن بست خاليه!
آينه بايد باشه تا به من بگه که من کيه!

من تو فکر رفتنم اونورِ ديوار بلند
تو با من بيا، عزيز، به آرزايشان من نخند!
خود من اينجا رو ساختم !ديوارا کار من!
رنگا رو پاک ميکنم !ببين که نعره مي زنن!
خود من ديواراي زندونمُ ساختم،آره!
من خودم رو تايشان چار ديواري انداختم آره!

جاي آينه رايشان ديواراي بن بست خاليه!
آينه بايد باشه تا به من بگه که من کيه!


کودک من صلح می خواهد

5:

رايشاناي دوباره ايست تورا در اغوش امواج نيلي ارزوها ديدن
شب ترانه اي نيست تا بگايشانم
ارمانيترين لحظه خيال مرا به كوك ثانيه هاي تا ابد خاموش ديار ابي ها ميبرد
من رايشاناي دوباره اي را چشم انتظارم



---------------------------------------------------------------------------------------




گامهاي تنهاي من
زير قطره هاي نيلي باران
سايه هاي تنهاي مرا
در كوك لحظه ها جستجو مي كند
ترانه اي از باران لحظه هايم را به ان دورها برد
بازگشتي رايشانايي به ژرفاي خاطره ها
انگاه كه چشمهايم
سايه اي از تو را در غروب ابي ترين دريا
رايشان ماسه هاي خيس ساحل خاطره ها ديد
من شعر ترانه باران را در وصف حضور دوباره تو
در لحظه هاي واپسين غروبي ديگر به امواج نيلي دريا سپردم........

گامهاي تنهاي من ....



تقديم به همسفران تايپيك "پشت لحظه هاي انتظار..."

ruya و mok
لحظه ها راخواهيم رفت تا بينهايت رازها.....


اشعـــــار کامیــــــار کریـمی...

6:

سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن

هنوزم پر می کشه دل برای به تو رسیدن

واسه ی جواب نامت می دونم که خیلی دیره

بذا به حساب غربت نکنه دلت بگیره

عزیزم بگو ببینمکه چه رنگه روزگارت
خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت

سر تو مهربونی بذاری به روی شونم
تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم

حالم رو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره

چون بلاتکلیفه عاشق آخه تکلیفی نداره

نکنه ازم برنجی تشنه ام تشنه ی بارون

چه قدر از دریا ما دوریم بیگناهیم هر دو تامون
بد جوری به هم می ریزه من و گاهی اتفاقی

تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی

می دونی که دست من نیست بازیای سرنوشته
رو قشنگا خط کشیده زشتا رو برام نوشته


پشت لحظه هاي تار انتظار

7:

برای دوری به گونه ای باید شد که قلب شقایق نهراسد

برای رفتن به گونه ای باید رفت که مهتاب نگرید
برای مطالعهباید به گونه ای خواند که هر کس نشوند
برای فرمودن دوستت ندارم به گونه ای باید فرمود که قلبم نشکند
و در پس شب تاریک چشم من تو رفتی و نماندی و نوشتی که دوستت ندارم.

کدامین حرفهای من را نخواندی؟ کدامین؟کدامین؟

که نا به هنگام قلبم را به شقایقی دوختی و چشمم را به نرگسی خشک من دیگر حرفی از تو نمی زنم جز روزی که...
که در پهنای شب همچنان در پی تو هستم.بازگرد

8:

یاد اون جلوه‌ی مستانه کی از دل برود؟

این نه موجی هست که از خاطر ساحل برود

هر که باری ز دل رهروان بردارد

راست چون راه، سبکبار به منزل برود

9:

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریی ات را بر سردر خانه نوشته اند

ومن در نمطالعهاون چه پا فشارانه مانده ام

چه بسیار هست دورویی ها،فراموش کردنها و گسستن ها

و من در این هم همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نارفیقی خود رفتند

من هنوز با اونان چه دوستانه مانده ام

خواستگاه من کجاست که من اونجا قنودن خواهم

من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام

من در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

10:

هر یک چندی به قلعه‌یی آرندم

اندر سمجی نمايند و بسپارندم

شیرم که به دشت و بیشه نگذارندم

پیلم که به زنجیر گران دارندم

11:

من به قفس تن مي دهم


اي فانوس بهاري


من به نگاه خسته ام


وعدهء همدم مي دهم


اي سارقان احساس


من به قفس تن مي دهم


من به دل شکسته ام


اميد ماتم مي دهم


اي آبي هاي دريا


من به سکوت جان مي دهم


با کوله بار بسته ام


به ماهيهاي در سفر


شوق رسيدن مي دهم


اي خالق فاصله ها


سر به تو ارزان مي دهم


با نفس اهسته ام


در انزواي بي کسي


به اين دل تب کرده ام


موقعيت مردن مي دهم

12:

عجب دلتنگ و غمخوارم، ز حد بگذشت تیمارم

تو گویی در جگر دارم دو صد یاسیج گرگانی

13:

دلم گرفته هست
دلم گرفته هست


به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست کشيده ي شب مي کشم


چراغ هاي رابطه تاريکند
چراغ هاي رابطه تاريکند


کسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد کرد
کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردني ست

فروغ

14:

زندگي پشت لحظه هاي تار انتظار

15:

یه روز از روزای سرد پاییز
رفتی از خونه تو بی بهونه
رفتی و رو دلم پا گذاشتی
از همون روز دلم خیلی خونه


من که هر روز و شب لحظه هامو
از تو می خوندم و می سرودم
پس چرا قسمتم اینچنین شد؟
اصلا تو زندگیت من کی بودم؟


ياد روز تلخ آشنايي

که ميفرمودي برات سر سپردم
تو فرمودي زندگي بي تو هرگز
چه ساده گول حرفاتو خوردم

ولي اين که نشد رسم دنيا

خيلي راحت رو دل پا بذاري
منو با گل هاي زندگيمو
به همين سادگي جا بذاري
به همين سادگي جا بذاري


کوچه به کوچه من عاشقونه
به همون خدا که خوب مي دونه
از تو و عشق خوب تو فرمودم
کيه که قدر عشقو بدونه


کوچه به کوچه من عاشقونه
به همون خدا که خوب مي دونه
از تو و عشق خوب تو فرمودم
کيه که قدر عشقو بدونه


کيه که قدر عشقو بدونه
من مثل يه چشمه ساده بودم
تو ولي از دو رنگي سرودي
من به فکر بدي ها نبودم


حيف که تو از جنس ما نبودي

حيف که من از همون روز اول
اين دل رو به تو ارزون فروختم
تو خودت بهتر از من مي دوني
مثل يه شمع عاشقونه سوختم
مثل يه شمع عاشقونه سوختم


کوچه به کوچه من عاشقونه
به همون خدا که خوب مي دونه
از تو و عشق خوب تو فرمودم
کيه که قدر عشقو بدونه

کوچه به کوچه من عاشقونه

به همون خدا که خوب مي دونه
از تو و عشق خوب تو فرمودم
کيه که قدر عشقو بدونه
کيه که قدر عشقو بدونه

16:

کشیدم رنج بسیاری دریغا

به کام من نشد کاری دریغا

به عالم، در که دیدم باز کردم

ندیدم روی دلداری دریغا

شدم نومید کاندر چشم امید

نیامد خوب رخساری دریغا

ندیدم هیچ گلزاری به عالم

که در چشمم نزد خاری دریغا

مرا یاری هست کز من یاد نارد

که دارد این چنین یاری؟ دریغا

دل بیمار من بیند نپرسد

که چون شد حال بیماری؟ دریغا

شدم صدبار بر درگاه وصلش

ندادم بار یک باری دریغا

ز اندوه فراقش بر دل من

رسد هر لحظه تیماری دریغا

به سر شد روزگارم بی‌رخ تو

نماند از عمر بسیاری دریغا

نپرسد از من، تا بمیرد

جهان گوید که: مرد، آری دریغا

17:

رفتم ز درت ز جور، بیش از پیشت

از طعن رقیب گبر کافر کیشت

پیش تو سپردم این دل غمزده‌ام

کی باشدم اونکه جان سپارم پیشت

18:

انتظار عزیز من دیگه بسه !

19:

تا نیست نگردی، ره هستت ندهند

این مرتبه با همت پستت ندهند

چون شمع برنامه سوختن گر ندهی

سر رشته‌ی روشنی به دستت ندهند

20:

می توان قطره اشکی ریخت و درتنهایی خویش گریست

21:

خدایا تنهایم مگذار
مرا از این غربت نجات ده
غربتی طاقت فرساست......غربتی در میان همه دوستان
غربتی غریب هست.........نجاتم ده...........!!!؟؟؟

22:

خدا اگر بيايد مهماني به خانه منمي دانم دلم جوانه مي زند از زير تنهاييامخدا اگر بيايد ...



خودم کفش هاي قشنگش را جفت مي نمايم پشت دراگربيايد ...



دستم را مي گذارم زير چانه ، زل مي زنم به نگاهشراستي يادم بماندبپرسم " تو " کجاستهمان " تو " يي که همه دوستش دارند !

خدا حتما ميداندکاش خدا اونقدر بماند که دلم سپس جوانه اش ميوه هم بدهديکدانه سيب , يک دانه انارهر دايشانش را مي دهم به خدانه ...



سيب مال خدا ...

انار مال من و " تو
"

دانه دانه اش ميکنميک دانه من ...

يک دانه " تو " ...



دانه آخرش هم مال " تو "

23:

بنویس از سر خط بنویس که دلت دیگه بیاد اون نیست

بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

اون که گذاشت و رفت

یه روز سرش به سنگ می خوره بر می گرده

دیگه صداش نکن بزار خودش بیاد دنبالت بگرده

دیگه گریه نکن

آخه اشک تو باعث شادی اونه

دیگه به پاش نسوز

آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه

اگه می خواست می موند

حالاکه رفت و غصه اش رفته ز یادم

اگه پیشم می موند

میدید جز اون به هیشکی دل نمی دادم

24:

ای ترک جان نکرده و جانانت آرزوست

زنار نابریده و ایمانت آرزوست

در هیچ وقت خدمت مردی نکرده‌ای

و اونگه نشسته صحبت مردانت آرزوست

25:

دیدی عروسک !
کسی ما را بر بوم یادها به تصویر نکشید
ترانه ای از دوری ما دلتنگ نشد
چشمی رو به درگاه اشک به انتظار ما ننشست
ما دیگر در شهر آینه غریبیم
بیا برویم عروسک
من و تو
تا آغاز راه مرثیه هم سفریم .


26:

چشمان من سياهي شبهاي ساکت چشمهاي ليلي را ندارد

چشمان من دريا نيست...موج ندارد

چشمان من شکوه جنگل ندارد ..چشمان من ته مانده قلب سوخته اي هست که از شعله عشق تو خاکستر شده هست.


27:

دوباره دل هواي با توبودن کردهنگو اين دل دوريه عشقتو باور کردهدل من خسته از اين دست به دعا ها بردنهمه ي آرزوهام با رفتن تو مردنحالا من يه آرزو دارم تو سينهکه دوباره چشم من تو رو ببينهواسه پيدا کردنت تن به دل صحرا ميدمآخه تورنگ چشات هيبت دنيا رو ديدمتايشان هفتاآسمون تو تک ستاره ي منيبه خدا ناز دو چشماتو به دنيا نمي دمحالا من يه آرزو دارم تو سينهکه دوباره چشم من تو رو ببينه

28:

غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد....
همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی.....

29:

بعضی از آدمها به تو فکر می نمايند
بعضی از آدمها به تو توجه می نمايند
بعضی ها عاشقت می شوند
بعضیها آرزو دارند هدیه اشان را بگیری
بعضی ها فکر می نمايند تو برای اونها یه هدیه ای
بعضی ها می خواهند فقط با تو حرف بزنند
بعضی ها برایت آرزوی سعادت دارند
بعضی ها می خواهند فقط با تو باشند
بعضی ها حمایت تو را می خواهند
و بعضی ها شانه هایت را برای گریه هاشان می خواهندو...و همه احتیاج دارند تا اینها را به تو بفهمانند.

اما؛ هرگز،ازآرزوی کسی مگریز، شاید این تنها چیزی باشد که او در زندگی دارد

30:

شانه ای می شدم

و در ژرفای شبهایت

به آرامش می رسیدم

اگر مرا به حریمت راهی بود

به روی گونه های می خزیدم

و همراه با تبسم های شیرینت

قله های ابتهاج را در می نوردیدم

اگر مرا به حریمت راهی بود

بر لبانت می نشستم

و ترانه ی عشق و شیدایی را

نجوا می کردم

اگر مرا به حریمت راهی بود

پوپکی می شدم و شب تا به صبح

در کنار بسترت می آرمیدم

اگر مرا به حریمت راهی بود

بر خامه ی قلمت جاری میشدم

بر سپیدی صفحه ی کاغذت می چکیدم

و می نگاشتم که نازنینم

آیا مرا به حریمت راهی هست؟؟؟؟؟؟؟؟

31:

پشت لحظه هاي تار انتظار

32:

تو را در دل


دل را در موقع تپیدن

و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش


خدایی که تو را ایجاد کرد دوست دارم

33:

آسمان را هوای بوسیدن زمین هست

باران بهانه هست ...

34:

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هایت برای من ...
همه بغضها و اشكهایت برای من ..
بخند برایم بخند
اونقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم ...

35:

به دیدارم بیا هر شب



در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند



دلم تنگ هست.


بیا ای روشن ....

ای روشنتر از لبخند




شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها


دلم تنگ هست.



بیا بنگر چه غمگین و غریبانه



در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال



دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها



و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.



شب افتاده هست و من تنها و تاریکم ....



و در ایوان من دیریست



در خوابند



پرستوها و ماهی ها و اون نیلوفر آبی





بیا ای مهربان با من !



بیا ای یاد مهتابی !

36:

منو باور کن ستاره، من هنوزم تک وتنهام

بي تو محکوم يه حبسم با تو باغم پر رايشانام

منو باور کــن ستاره، نــذار از نفس بيافتم

هم صدا با دل من باش نذار تو قفس بيافتم

منو باور کـن که قلبم بي تو تاريکه وسرده

نگـو تبعيد نگـاهت، منو از يــاد تـــو برده

تو که تايشان آسمـوني من اسيرم پشت ديوار

تو نـذار تنها بمــونم منو دست گريه نسپار
پشت لحظه هاي تار انتظار

37:

پذرفت سه بوس از لب شیرین ما را

یک شب به فریب داشت غمگین ما را

فرمودم بده اون وعده‌ی دوشین ما را

دست بزد و نکرد تمکین ما را

38:

نيازمند چيزي بودم كه باورش كنم نگاهت بر من افتاد و باور كردم


خواهان كسي بودم تا باورش كنم خود و رؤياهايت را با من تقسيم كردي


و باورت كردم


اما...اونچه كه به راستي نيازمندش بودم باور كردن خود بود


مرا به دنياي درونت بردي و با اكسير عشق ياريم كردي


و به بركت توست كه امروز زنده ام


لمس مي كنم و باور دارم كسي يا چيزي يا خود را...

آري تنها به خاطر وجود توست

39:

گل به گل سنگ به سنگ همه اين دشت يادگاران تو اند
رفتي و هر سبزه و سنگ سوگواران تو اند بر دلم آرزايشان آمدنت ميميرد
رفتي اينك آيا باز ميگردي .....؟ چه تمناي محالي دارم خنده ام ميگيرد
در نمازم خم ابرايشان تو در ياد آمد حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد
از من اكنون طمع صبرو دل و هوش مدار كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد

40:

تمام عشق را دیوار پر کرد
و حجم خانه را آواز پر کرد
کسی شوق رهایی را نفهمید
و اندوه جدایی را نفهمید
سکوتی مبهم و دلسرد اینجاست
و باغی دلشکسته سرد اینجاست
به آیینه قسم عشقم هوس نیست
نگاهم آشنای این قفس نیست
تو رفتی شعرهایم مبتلا ماند
تمام اشکهایم سر جدا ماند
تو رفتی غربتی بی انتها ماند
همه فریادهایم بی صدا ماند
چرا فکری به حال ما نکردی
چرا پرواز را معنا نکردی
قفسها از حضورت بی نصیبند
قفسها عشق را هم می فریبند
قفسها نقطه پایان دنیاست
قفسها جای دفن آرزوهاست

41:

تا با توام، از تو جان دهم آدم را

وز نور تو روشنی دهم عالم را

چون بی‌تو بوم، قوت اونم نبود

کز سینه به کام خود برآرم دم را

42:

چه احمقانه سکوت کرده ام
بر حقیقتی تلخ و نا خوشایند
بر او قبال تحکیم شده ام
برای بودنت باید سکوت کرد
باید تمام بغض ها و فریاد هایم را در یک لبخند خلاصه کنم و تقدیمت دارم
روزها خواهند امد و خواهند گذشت
این زندگی من هست
یک دنیای خیالی و پر از انتظار
و تو چه بیخبر از درونم خواهی زیست
چه احمقانه سکوت کرده ام ...


43:

هر کاری می خواهی بکن.


دنیا را آتش بزن
آسمان رو به مضحکه بگیر.
زمین را تحقیر کن .
باد و نفهم و گل را نبو.


خنده را فراموش کن و گریه را به خاک بسپار.
زیر دیروز دفن شو و در فردا غرق.
حتی اگر می خواهی کودکی را پشت سر بگذار
هر چه می خواهی بکن
اماهیچگاه رویاهایت را فراموش نکن

44:

هميشه سبز مي خشکد
هميشه ساده می بازد
هميشه لشکر اندوه به قلب ساده می تازد

من اون سبزم که رستن را تو آخر بردی از يادم
چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم

به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود
دريغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود
دريغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود

درونم ملتهب از عشق ، برونم چهره ای دمسرد
ولی از عشق باختن را غرور من مرمت کرد
به جز از دوستت دارم ، حرفی نشد ز لب جاری
ولی غافل که تو خنجر درون آستين داری


طلوع اولين ديدار ، غروب شام آخر بود
سرانجام تو و عشقت ، حديث پشت خنجر بود
سرانجام تو و عشقت ، حديث پشت خنجر بود

45:

دوست ندارم خداحافظي کنم از تو!

از تو ...

که در تو ...

آرامش به ما نزديک بود ...

کاش هر روز حل بود در تو ...

و بودي تو ...

اي تو ...

که در تو ...

آرزوهايمان به ما نزديک بود ...



دوست ندارم عيدي بيايد که در اون گريان باشم ...



و تنها عيدي هست که در اون هميشه گريانم ...



هنوز نرفته دلم برايت تنگ هست ...

اي ماه عزيز ...

اي مونس روزهاي پرهيز و شب هاي بي تابي ...


46:

غم اومد که گریون کنه چشمامو نتونست
شب اومد که داغون کنه دنیامو نتونست
دل من دیگه از غم که شکسته نمیشه
اسیر غم عشقت دیگه خسته نمیشه
کمه موقعيت دیدار تو این عالم مستی
می خواهم با تو بخندم به زمونه به هستی
هنوز عشق منی مثله همیشه
دل از خوب و بدت خسته نمیشه
تو ای آمده از راه بازم مثل همیشه
دلم با تو یه رنگه جدا از تو نمیشه
غم وغصه نتونست بگیره تورو از من
بدون قدر وفامودیگه دور نشو از من
هنوز عشق منی مثله همیشه
دل از خوب و بدت خسته نمیشه

47:

در طول این خیابان تنها یکی دو عابر
تن پوش سرد جاده خالی تر از مسافر

در انتخاب موضوع خالی تر از همیشه
کاغذ، قلم، مرکب یک قصه در کلیشه!

چسبانده روی پاکت یک تمبر خیس خورده
غم،نامه و دو عکسو یک قلب سر سپرده

می خوانم از دوباره این قصه ی أسف بار
هر روز ، روزی از نو ، هر شب همیشه تکرار

بازی / فرار/ شوخی با سنگ یا پرنده
فرقی ندارد انگار بازنده با برنده!

پشت لحظه هاي تار انتظار

48:

در سكوت مطلق دل صدايي آمد،صدايي غريب اما دلنواز،دل به خود آمد،نگاهي كرد،سايه اي
ديد بر در خانه ي خايشانش،سايه نزديك آمد،دل خودش را گم كرد،حسي عجيب اورافرا گرفت،
سايه نزديك ترشد و وارد شد،صاحب اون سایه محبت بود...


دل عاشق شد

49:

فرمودي كه امشب اومدم بهت بگم بايد برم ....


فرمودي ميخوام بهت بگم همين روزا مسافرم (بايد برم)
براي تو فقط يه حرف ساده بود كاشكي ميديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود شايد كه تقصير منه شايد كه اين عاقبت عاشق شدنه

50:

باز هم مثل اون روزهايي كه براي من بودي و بس براي تو منايشانسم و چشمهاي تو كه تمام آرزوهايم را به باد داد.

دلم مثل قطره اي در رايشاناي دريا وجودش را از دست ميدهد ومن هنوز بيتابم هنوز نتوانسته ام ترك چشمان سياه تو را بكنم ياد ان نگاه مهربانت براي دل من كه قط خوبيهاي تو را ارج ميدهد مرا رها نكرده هست و من با داغ بي وفاييت هنوز اميدوار خاطراتت را ورق مينم گرچه ميدانم كه ديگر براي من نيستي و به آرزايشانت رسيده اي آرزايشان اين كه مرا به دست انتظار بسپاري و خودت را از قيد ان عشق رها كني عشقي كه من نفهميدم تو براي اون كم بودي و يا تو از عشق من بزرگتر بودي .

رفتي بي تفاوت به راستي بي هيچ اندوهي و من باز هم براي گريه هايم بي ما وا ماندم حالا گستر ه ي اشكهاي من شانه هاي تو را خيس نمي كند بلكه وسعت گريه ها ي من خاطراتي هست كه از تو برايم به يادگار مانده هست تنها دارايي از روزهايي كه دلت براي من بود مل من كه براي تو بودم با تمام وجود .ارزوها ، خواسته ها گريه ها خنده ها همه و همه ريشه در عشق تو داشت اما تو رفتي رفتي و من براي سرودن شعري عاشقانه باز هم بي بهانه مانده ام اي تنها بهانه ي شاديهاي از دست رفته ام

51:

هنوز رویاهایم ادامه دارد.

نمی دانم...نمی دانم چرا وقتی همه آرزوهایم را

دانستی...رفتی؟!جرم من آخر چه بوده ای خدا؟ مدام تکرار یک اشتباه.

من همه

آرزوهایم سبز بود.

چرا همه رویاهای خوب همه اش تباه هست؟ گذشته ....وقتی به

گذشته فکر می کنم...فقط افسوس می خورم.نمی دانم آخر، این رویاهای قشنگ و

این خوشبینی چرا اینقدر بی سرانجام شد.و همه چیز حتی خدایم به یک باره نابود

شد.دلم برای همه چیز تنگ هست برای همه چیز...چقدر دلم برای اون دانه های تسبیح

که معجزه می کرد تنگ هست.

و برای اون اتاق کوچکم که پناه بی پناهی های من بود

تنگ هست.چقدر زود گذشتن اون روزها....چقدر زود گذشت...؟!دلم می خواهد پاک پاک

باشم.مثل آینه ها مثل همان چشمهایی که در رویا دیدم آه چشمهایم چشمهایم..



حریف چشمهایش نشد آه ای "او"ی صادقم با من وداع کردی که با او باشی با اینکه

رفته ای و رویا هایت را از من دریغ کرده ای اما...می دانی هنوز دوستت دارم هنوز

دوستت دارم و بی تاب تو می مانم.ای عشق من ای تنها ترین ای آخرین نفس به

حرمت صداقت تو می نویسم.می دانم اینک در سرزمین او هستی من حرفی نمی

گویم .

همه مهربانیت برای او...همه نامهربنیت برای من....جوانیت برای او...خستگیت

برای من..خنده هایت برای او..عصبانییتت برای من..همه عشقت برای او ..همه نفرتت

برای من....آرزو هایت برای او..درد هایت و همه غصه هایت برای من..تنهاییت برای

خدا..همه اشکهایت برای او...

ولی یاد ...یاد چشمهایت برای من...دیوانه شده

ام.....؟؟؟؟چه دیوانگی شیرینیوقتی تو را دیدم فرمودم تا ابدییت عاشقش می مانم.سالها

انتظارت را کشیدم.سالها دلتنگ تو بودم سالهابه شوق تو اشک ریختمدریغا دریغا اون

سالها که من بیبرنامه تو بودم تو داشتی عاشق می شدی.آه خدایم..............باشد با او

باش..عطش تو در دلم ماندآه چه حسرت سخت و بی سرنجامی.چقد امشب خوب

هست و چقدر سحر برایم دست یافتنی تر.آخر امشب چله نشین عشق بر باد رفته ام

شده ام.دلم تنگ هست تنگ تنگ باز بی پناه بی پناه شدهام..فردا بی کمان من برای

کس دیگری خواهم بود برای کسی که عاشقم خواهد بود.اما قبل رفتن

چشمهایهوقلبم.ودستانم برای توست .همه اش برای تو.من عروس شدهام.

عروس

شهر رویاهای بی سرانجام وعروس رویاهای تو.نمی خواهم نمی خواهم

برگردی...همه امید من این هست با محبوبه شبهایت ببینم .با کسی که هم صدای تنها

یهایت شد.وهم صدای من کسی هست که در میان رویاهایم زنده هست و مرا دوست

دارد آری دوستم دارد..من ناچارم ناچارم که بمهنم من محکوم به ماندن شده ام/استقامت

می کنم احساس می کنم خدا همین روزها دستم را می گیرد.می شنوی صدایم می

کند می خواهد برای همه چیز خط پایان بکشد.می دانم هیچکس انگار لایق نماند تا

این عشق جاودان باشد.برو هر جا که می روی همه نامهربانیت سهم

من..............همیشه عاشق توآخرین عاشق............

52:

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود ،صحنه پیوسته به جاست
خرم اون نغمه که امت بسپارند به یاد!

53:

وقتيکه با اون شخص بخصوص هستي ..تظاهر ميکني که بهش بي اعتنايي ..ولي وقتيکه اون دور و اطراف نيست .چشمات دنبالش ميگرده....

اين همون وقتيه که تو عاشقي....

54:

اين منم رها شده بر دستان باد!
نشناخته قد راست كرده ام بر زمين
چشيده ام طعم گس بي كسي را
چشيده ام غربت بي انتها را در ميان كسانم
كشيده ام رنج تكرار را در درد بودن
جنگيده ام براي بودن در مرگ نيستي
شنيده ام نغمه هاي عاشقانه را در ميان پوچي نفرت
نشسته ام در كنار جاده ي بي كسي ام
نشسته ام در ميان حباب خيالاتم ، شايد روزي بيايي!
نشسته ام به تماشاي كاخ رايشاناهايم بنا شده بر دستان باد
جستجو كرده ام جهان را در تمناي وجودت
زندگي را در ميان واژه هاي بي مني وقت گم كرده ام!
مي آيي اون هنگام كه بي نيازي دست ها فرياد كشد
تو ميايي و چه دير ميايي
...تا واژه ي عشق را معنا كني..

55:

من بی تو يک بوسه ی فراموش شده ام؛ يک شعر پر از غلط؛ يک پرنده ی بی آسمان؛ يک نسيم سرگردان؛ يک رايشانای نا تمام.
من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛ يک جايشانبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد.
يک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد.
بودنت زود گذشت؛ و نبودنت را هنوز باور نمی کنم...


56:

پـا گذاشتي از كجـا تايشان دلم؟

ازكجا فهميدي من بي تو كمم؟

نكنه جــادو داري تايشان چشـات؟!

يا شايد ورد مي خوني زير لبات؟!

دلِ مـن اسيــر تنهــــايـي و درد

واسه موندنش ديگه راهي نداشت

سايهَ شم بدون آفتاب، سردِ سرد

توشباش حتي ديگـه ماهي نداشت

دستات از تو آسمون مثل پري

اومــدن تا منــو انــدازه كنن

راه غربت و بريدن زير پام

منو خواستن كه با تو تازه كنن

عاشق صورت ماهِ تو شدم

شاعــر چشــمِ سياهِ تو شدم

قدر دستاتو مي دونم گلِ من

مني كه محــو نگاهِ تو شدم

نكنه يه روز بيـاد دست منو رها كني

يا بري و منو ازقابِ چشات جدا كني

57:

شبي غمگين تر از شبهاي فرهاد

به ياد لحظه هاي رفته بر باد

به ياد سروهاي سبز و عاشق

نشستم گريه کردم تا شقايق

صدايم يک نيستان بي قراري

غروب و حسرت و چشم انتظاري

به يادت اي عزيز نازنينم!!!!!

شبي تنها و خاکستر نشينم

از اون آتش که شب را شعله ور کرد

چه بر جا مانده جز خاکستر سرد

شکفته ياد گل در گريه هايم

پر از حرفم اگر چه بي صدايم

به سوگت اي چراغ خانه ي دل

چو کولي مي روم ، منزل به منزل

که تا شايد ز تو يابم نشانه

ز تو اي شاعر هر چه ترانه

تو را مي پرسم از اندوه مهتاب

که مي گريد به رايشان بستر آب

تمام چشم را من جستجايشانم

مگر يابم تو را در روبرايشانم........

58:

نمی دانم چه کردی با دل من

که این دل بی برنامه بی برنامه هست

نمی دانم چه فرمودی با نگاهت

که چشمم چنین در انتظار هست

فقط یک لحظه جانا در برم باش

که با تو چهار فصلم ،بهار هست

به وقت دیدن اون روی ماهت

تپش های دل من بی شمار هست

برای من فقط یک لحظه زیباست

و اون هم لحظه دیدار یار هست

گر چه با تردید و ترس، همراست

ولی هما نند بهار هست

59:

باز هم قلبي به پايم افتاد باز هم چشمي به رايشانم خيره شد
باز هم در گيرو دار يك نبرد عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من تشنه اي سيراب شد .سيراب شد
باز هم در بستر آغوش من رهرايشان در خواب شد.در خواب شد
بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز خود نميدانم چه مي جايشانم از او
عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه ميخواهد ز من من چه گايشانم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من طالب اون لذت جاايشاند را
من صفاي عشق مي خواهم از او تا فدا سازم وجود خايشانش را
او تني مي خواهد از من آتشين تا بسوزاند در او تشايشانش را
او به من مي گايشاند اي آغوش گرم مست نازم كن كه من ديوانه ام
من به او مي گايشانم اي نا آشنا بگذر از من من ترا بي گانه ام
آ ه از اين دل آه از اين جام اميد عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بي گانه اي اي دريغا كس به آوازش نخواند
!!!!!!!

60:

در آرزوی بوس و کنارت امت
وز حسرت لعل آبدارت امت
قصه نکنم دراز کوتاه کنم
بازآ بازآ کز انتظارت امت

61:

عشق پنهان
دوباره اومدی و تو قلب من نشستی
غرورم وشكستم،بازم لباتو بستی
امشب دلم گرفته مثل شبای ديگه
من عاشق توهستم توهم تو باغ ديگه
امشب تواون شلوغی فقط تورو ميديدم
با ديدنت انگاری به آرزوم رسيدم
امشب جای سياهی شبم شبيه روزه
چون شمع قلب خستم ازعشق توميسوزه
حواسموگرفتی منو ديوونه كردی
يه قصری تودلم بود،اونم ايشانرونه كردي
كاشكی فقط همين كار از اينا گذشته
نگو تموم اينا بازی سـرنوشته
نميدونم،ميدونی هوای تورو دارم
بدون تو خزونم با تو ته بهارم
بزرگترين آرزوم ديدن روی ماته
گرفتن يه بوسه از غنچه لباته
ای عشق پنهان من اسمت برام عزيزه
تايشانی كه ماروكشتی آسه وريزه ريزه
هوای من تو هستی بدون تو ميميرم
بيا كنار من باش كه با تو جون بگيرم

62:

غريبه
ميون اين همه گناه.دلم آخه به چي خوشه ؟
به يک اسير شب زده.

که مرحم دلم باشه
به يک غريبه که بياد.

دست ها رو آشنا کنه
غنچه ي لبخندم رو باز.

با ختم گريه وا کنه
ميون اين تاريکي ها.

سکوت چشم من چيه؟
نقطه ي روشن صدا.

از آخر جاده کيه؟
کدوم صداي حق حقه.

که روشني بخشه دله؟
چاره ي درد دل من .

آخر بيت مشکله
تو حجم و اظطراب دل .صداي گريه آشناست
تمسخر زشت سکوت.

تو عمق گريه بي صداست
نيمه ي رايشانايي دل .کي به نگاهش مي رسه؟
تو شعله ي کدوم نگاه.

به سايگاهش مي رسه ؟
شايد اگه پيشم بياي.

سايه ي شب خسته بشه
واسه فرار از دل من.

به صبح دل بسته بشه






63:

صدای باد می آید

کمی دور از همین دیوار

و ابری اون طرف هی می کند فریاد

ای فریاد

از این زیبایی رخداد

من اما در سکوت خود ،

نشسته پشت این دیوار

سکوتی سهمگین دائم

کلامم می برد از یاد

ز پشت پنجره اما صدای زمزمه هایی

سکوت خالی دیوارها را برد

صدای زمزمه های درختانی

که مجنون وار می رقصندو می خوانند :

(( خدایا شکر می گویم از این زیبایی پاییز ))

و برگی روی اون شاخه

کمی پشت همین دیوار

از اون بالا کند سجده و می گوید

64:

وقت رفتن تو
آسمان بغض کرد
و درست لحظه ای که وداع
از بلندای اتفاق
فرو افتاد
آسمان گریست
و تو
آهی کشیدی و رفتی
و ندیدی
که چگونه قامت من شکست
ندیدی که پاهای طاغی من
زیر باران تلخ انتظار
به گل نشست
اکنون
در شکسته های خیال من
از تو
تنها یک خاطره خیس و بارانی
به یادگار مانده هست
و سروده ای ناتمام
که هنوز لبان خیس من
اونرا نخوانده هست

65:

اون ماهي ام كه گوشه اي از حوض،مرده ام


بيچاره اون دلي كه به دريا سپرده ام


بي تاب ، مثل شعر به كاغذ نيامده


شرمنده مثل نامه ي برگشت خورده ام


گاهي زلال اشكم و گاهي خروش خشم


درياي مختصر شده كوه فشرده ام


از بس كه زخم بود براون، جا نيافتم


تا بار عشق را بگذارم به گُرده ام


اي باغبان بيا و ببين دستهام را


از باغ، غير حسرت چيدن نبرده ام


مي ترسم اي رفيق تو هم مثل سنگ قبر


روزي مرا به دل بسپاري كه مرده ام!

66:

وقتی فردا خسته از تکرار
از راه می رسد
قد خم می کند و
به امروز جا می بخشد
تو دلواپس روز مبادا
تقویم را ورق می زنی
و دیروز را در دفتر خاطراتت می کشی
تو در میان همین روزشمارها
به دنبال روز مبادا
می دوی
ورق های دفترت
خیس از اشکهای انتظار هست
و قلاب سوال " چرا نمی آید" را
از چشمانت آویخته ای
تا مبادا خوابت ببرد
و روز مبادا
از نگاهت گذر نکند
وقتی روزها از پس هم می گذرند
و می میرند
تو هنوز خود را از روزشمار
آویزان کرده ای
دیر درخواهی یافت که
مبادا با دستان تو
بر دفتر خاطراتت
ثبت خواهد شد

67:


دوباره زندگی ام رنگ آه می گیرد

دلم بهانه یک جان پناه مي‌گيرد



نشسته‌ام تك و تنها و آسمان تيـره هست

درست مثل زمــاني كه ماه مي‌گيرد

پس از تـو اي همه من! در اين وقته فقط

غمي سراغ مـــرا گاه به گاه مي‌گيرد

دلــــم هوايي اين سايه‌هاست مي‌بيني؟
به جاي تــــو همه را اشتباه مي‌گيرد

دلم ...

دلم! ...

دل بيچاره‌اي كــه مي‌داند

دوباره در شب چشمت پنـاه مي‌گيـرد

اگر براي تـو چشم انتظاري‌ام جـرم هست
تمام عمر مــــرا اين گنـاه مي‌گيرد

68:

مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اينجا می ترسم...


توی چنگ وحشی باد برم از خاطر و از ياد بپوسم...
تو شتاب لحظه ها من با خودم يکه و تنها می دونم...


تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا می مونم...
مثل يه غروب تنها که ميشينه پشت ابراااااااااااا
يه سکوت بی پناهم............
توی اين بيهودگی ها لحظه هارو ميشمارم...
انتظار هر نگاهم...
پشت لحظه هاي تار انتظار

69:

در غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم...زير بارون جدايی با خيال تو نشستم...


بی تو تنها گريه کردم تو شبهای بی ستاره....انتظارت رو کشيدم تا که برگردی دوباره...


پشت شيشه روز و شبها دل به بارون ميسپارم...من برای گريه هايم چشمه ها رو کم ميارم...


انتظار با تو بودن منو از پا در مياره...ترس از اين دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره...


70:

یادش به خیر
اون صبحدم سوم دی
خورشید خجالت زده بود
پنهان شده بود پشت ابرهای سیاه
من و تو
تک مسافر جاده ی عشق
گرفته بودیم دست هم
نمی گذشت رهگذری از پس هم
راهمان داشت سکوتی زیبا
لحظه ها گم شده بود بین حرفِ دلمان
گرمی دل تو
می شکست یخ برفهای روی زمین
عاشقانه می خواند
گنجشک روی درخت
آرام گام برمی داشتیم
پا به پای هم
می وزید ملایم بادی
بوسه می زد بر سر و صورت تو
من حسادت می کردم
به باد و به نسیم
بی علت می خندیدیم
بی سبب می فرمودیم
چون داشتیم دلیلی محکم
آخر ما عاشق بودیم

مهدی عبادی

71:

پاییز مشق هایش را در کوچه و خیابان می نویسد


اما رفتگر اونها را پاک می کند!!!

72:

اين غزل براي توست اي كه مثل باراني
ميرايشان ز اغوشم پيش من نمي ماني

بعد رفتنت اين دل ، دل نشد براي من
يادگاريت اما اين دو چشم باراني
دلخوشم به ديدارت ، لحظه اي شده حتي
فرموده بودي ام روزي ، خون به دل تو مي ماني
سهم من زديدارت هر وقت همين بوده ست
خنده هاي مصنوعي ، گريه هاي پنهاني
قسمت تو از ديا هرچه عشق و خوبي بود
سهم من ولي يك زخم ، ان چنان كه ميداني
من شبيه يك كولي ، دوره گرد قلب تو
قلب من ولي قصريست تو هميشه مهماني

73:

يادم مي آيد يکبار از خدا پرسيدم :
خداي من , تو که سينه اي به اين بزرگي دادي به آدم
تو که از هر چيز خوب دو تا دادي براي تنش
چرا تايشان سينه يک دل کاشتي
و اونطرفش را گذاشتي خالي و سوت کور؟
خدا تاملي کرد و تايشان گوشم زمزمه کرد :
اگر جايي خالي باشد از چيزي , حکمتي دارد
اين خلاء , سينه جا دارد براي دو تا دل قبول
آفريدمت براي جستجو !!!!
همه چيز را سر جاي خودش گذاشتم دانه به دانه
يک جاي خالي اش را هم تو پر کن
از هر چه خواستي , خواستي يک دل ديگر , خواستي چيزهاي ديگرپشت لحظه هاي تار انتظار

74:

می رم جای من اینجا نیست
عشق تو زیبا نیست
رویا نیست
غوغا نیست
می رم تا تو شباچشات بسته شه
دیوار اتاقت از عکسم خسته شه
می رم تا بارون ********* منو یاد تو نندازه
می رم یه جای تازه******* می رم یه جای تازه
می رم با چشمای خیس و قلب بی گناه
می رم حتی نمی ندازی به من نگاه
هر جا می رم اما بازم یادت می افتم
اینو به همه فرمودم ******** اینو به همه فرمودم
کاش می شد تو ببینی من اینجا چه تنهام
وقتی که تو نباشی به هم می ریزه دنیام
اینجا کسی نیست با چشمای بازو روشن
بی تو چه غریبم من
می رم جایی که دریا نیست
عشق تو زیبا نیست
رویا نیست

75:

سهم من از تو چه بوده غیر آزار


تویی که دنیا برات شده یه بازار


من تو رو به چشم یاری دیده بودم


تو مرا اما به چشم یه خریدار



76:

تو را صدا کردم
تو عطر بودی و نور
تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال
درون دیده ی من ابر بود و باران بود
صدای سوت ترن
صوت سوکواران بود

ز پشت پرده ی باران
تو را نمی دیدم
تو را، که می رفتی
مرا، که می ماندم
میان ماندن و
رفتن
حصار فاصله
فرسنگهای سنگی بود
غروب غمزدگی
سایه های دلتنگی

تو را صدا کردم
تو رفتی و گل و ریحان تو را صدا کردند
و برگ برگ درختان
تو را صدا کردند
صدای برگ درختان
ــ صدای گلها را
سرشک دیده ی من ناله ی تمنا را،
نه دیدی و نه شنیدی
ــ ترن تو را می برد
ــ ترن تو را به تب و تاب تا کجا می برد؟

و من
حصار فاصله فرسنگهای آهن را
غروب غمزده در لحظه های رفتن را
نظاره می کردم

...


77:

بسترم
صدف خالي يك تنهايي هست
و تو چون مرواريد
گردن آايشانز كسان ديگر

78:

در هر غروب

در امتداد شب
من هستم و تمامت تنهایی
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
این راز سر به مهر
تا کی درون سینه نهفتن
فرمودن.
یاری کن
مرا به فرمودن این راز باز یاری کن
ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
می خواهمت هنوز.

79:

پريشان کن سر زلف سياهت ٬
شانه اش با من
سيه زنجير گيسو باز کن ٬
باز کن ٬ ديوانه اش با من

80:

از لب تو غزل پرید
از دست من هیچ
چه خیالی!
شعر هم زخم مرا سوزاند
تو ...

شاعر بودی

من به ناز کشیدن می‌آمدم
تو ...

نقاشی بودی
تو را خدا
سال‌ها این‌چنین زیبا
رقصیده بود

من از دست می‌رفتم
که چشم‌های تو
صلح بود

چه می‌شد اگر
به نقاش تو
ایمان می‌آوردم



81:

زیر پایم دانه زد نیامدی
سایه ام جوانه زد نیامدی
دل به راه دور تو به صد امید
از ره میانه زد نیامدی
چشم من به هر کسی نمی رسد
تو را نشانه زد نیامدی
طاقتش به مرز آسمان رسید
هم به سر و نشانه زد نیامدی
عشق تو بهانه دلم شد و
در تنم جوانه زد نیامدی
دیر کردی و دلم برای تو
سر به هر کرانه زد نیامدی

82:

لحظه ی دیدار نزدیک هست
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی صفای صورتم را تیغ
های ! نپریشی صفای زلفکم را دست
و آبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک هست

83:

اسم شاعرش نمي دونم چيه ولي خيلي ازش خوشم اومد

چشماش از انبوه اشک
لبريز
...
پتوش رو
به آغوش گرفته
...
و عاشقانه با دستي
دست ديگرش رو نوازش مي نمايه
...

احساس تلخ تنهايي رو
با شوري اشک مزه مزه مي نمايه
...

شبانه هاي زيادي رو در اين حالت
با خودش ، با تنهايي هاش
عاشقانه سپري کرده
...

وقتي که احساس کرد
با اشک هاش
تنهايي هاش رو سيراب کرده
...

به سقف اتاق خيره ميشه
يک لبخند آروم ميزنه
پلک هاش رو ميبنده
و با يک جمله به خواب ميره

خدا جون شب بخير ...


84:

تازه معنی این حرفت رو میفهمم که میفرمودی:
جونم به جونت بسته هست
آره جون منم به جونت بسته هست
نفس میکشم تا وقتی که تو نفس بکشی
زنده ام تا وقتی که تو زنده باشی
با تمام عشقم این گلها رو تقدیم به خودت میکنم
و میگم: عزیزم عشق منی !...

85:

براي رسيدن به لحظه ي بازگشت او
بي درنگ جاده ي وقت را پيش گرفتم تا زود تر خود را برسانم
پس شروع به دايشاندن در وقت كردم .

ثانيه ها را يك به يك پشت سر گذاشتم
فقط به لحظه ي بازگشتنش فكر مي كردم و مي دايشاندم و ثانيه ها را پشت سر مي گذاشتم
پس از پشت سرگذاشتن بسياري از ثانيه ها
ايستادم، ولي هيچ به اون لحظه نزديك نشده بودم
به شوق لحظه ي بازگشتش دوباره دايشاندم و ديايشاندم در وقت و به جلو پيش مي رفتم
اما انگار برنامه هست به اون لحظه هيچ گاه نرسم
باز به دايشاندن ادامه مي دهم...
ديگر جاني برايم نمانده اما همچنان از لحظه ي بازگشت او خبري نيست
انگار هر ثانيه اي كه پشت سر مي گذارم از ميان بري
باز خودش را از من پيش مي اندازد
لاشخورها را مي بينم كه بالاي سر من پرواز مي كنند
و مرگم را جشن مي گيرند
اما من كه هنوز زنده ام !!!
پس اونها چرا بالاي سر من پرواز مي كنند
بي اعتنا مي گذرم
ديگر جاني ندارم،سلانه سلانه به راه ادامه مي دهم
و الان كه در حال جان دادنم فهميده ام كه چرا لاشخورها آواز مرگم را مي خواندند
فهميدم كه در تمام اين مدت در حال جان دادن بودم
مرگ من تدريجي بوده هست و پايان مسيرم فقط چشم به راهي
بله ، مرگ تدريجي
همان انتظار...


86:

دلم گرفته از این روزها، دلم تنگ هست
میان ما و رسیدن ،هزار فرسنگ هست.

87:

فرمودمش با تو چه باید کرد

عکس رخساره ماهش را داد

فرمودمش همدم شب هایم باش

تاری از زلف سیاهش را داد

وقت رفتن همه را می بوسید

به من از دور نگاهش را داد

یادگاری به همه داد و به من

انتظار سر راهش را داد....

88:

mikham beram pa nadaram
mikham naram jaaaaaaaaa nadaram
gerye konam del nadaram
dad bezanaaaaaaaam naaa nadaram

89:


پشت لحظه هاي تار انتظار
دیگرنه سرودن شعربیادم مانده
نه نواختن سازی
اینک فقط بیاد دارم همه خاطرات با تو بودن را
ای نسیم صبح
اری نسیم صبح چون ارام امدی
وبیادماندنی رفتی
ومن ماندمو حسرت لحظه ای از دراغوش گرفتن ان نسیم خزری
اما نه دیگر باید سکوت کنم
این اخر کار هست
انتظار وحسرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتت..................

...

90:

دست من خالی بود
دل من می ترسید
من گمان می کردم
تا همین جا کافی هست
همه از عشق سخن می فرمودند
زمزمه می کردم
پل که پشت سر من می ریزد...
پس چرا باید رفت؟؟؟
روز و شب غصه من ابر بارانی فردا بودش
چتر من باز نشد...
لطف باران که نذاشت
گریه ی تلخ مرا گوش نمايند
همه ی دلخوشی ام
چند خطی شعر هست
من کمی دلگیرم
همه ی ادم ها به دلم می خندند
همه سنگی دارند
که نشان می گیرند
قلب یکدیگر را
غیبت من شاید از سر دلتنگی هست
جند سالی هست که من منتظرم
پشت در جای دو کفشی مانده
زمزمه می کردم
پل که پشت سر من می ریزد...
پس جرا باید رفت؟؟؟

91:

خودکارم را از ابر پر مي نمايم و برايت از بــــــــــــــــــاران مي نايشانسم!




وقت آمدنت ياس ميشوم و لحظه هاي تلخ نبودنت، شاخه خشکيده احساس..............





مي خواهم فاصله ها را بشكنم تا به تو برسم ولي افسوس فاصله ها درست برعكس دلها شكستني نيستند!!

92:

شاید این فاصله هرگز به رسیدن نرسد شاید این کالترین قصه به چیدن نرسد
بال پروازی اگر هست به سوغات بیار مگذار از قفس این تن به پریدن نرسد
از تن خسته من بی تو در این غربت سرد سایه ای مانده که شاید به تپیدن نرسد
رفته ای، زود بیایی تو اگر، بر دل من خنجری هست که شاید به بریدن نرسد

93:

ما را دل از كشاكش دنيا شكسته هستاين كشتي از تلاطم دريا شكسته هستتنها ننالم از غم ايام و جور يارباشد مرا دلي كه ز صد جا شكسته هستاي گل! برون نياوردش سوزن مسيحخاري كه عشق تو به دل ما شكسته هستاز اونچه پيش دوست ب‍ُو‌د در‌خور نثارتنها مرا دلي ب‍ُو‌َد، اما شكسته هستاين حسرتم كشد كه ز مرغانِ اين چمنبالِ منِ فلك‌زده تنها شكسته هستيك دل به سينه دارم و يك شهر دلستانبازار من ز گرميِ سودا شكسته هستما دل‌شكسته از ميِ مهر و محبتيمميناي ما ز نشئة صهبا شكسته هستهر چيز بشكند ز بها اوفتد، وليكدل را بها و قدر ب‍ُو‌َد تا شكسته هسترنجي! كجا روم ز سر كايشان او؟ كه منپاي جهان‌دايشانده‌ام اينجا شكسته هست

94:

يك جهان حادثه پشت نقاب من و توست
لحظه ها گر نخروشند گناه من و توست
ننشینیم و به دیوار سکون تکیه کنیم
که درودیوار در اینده گواه من و توست
برده ها را به چه فروشند از این پس
که این همه بردگی عشق گناه من و توست
رودها با چه صدایی بخروشنداز این پس
که این همه بی صدایی گناه من وتوست
من چه گویم که تورا دارم وبس
که این همه جدایی گناه من و توست

95:

بزن بارون كه داغونم
جنون عشق در خونم
بزن پرپر كنم بارون
كه عمرم شد چنان مجنون
بزن مست وخمارم كن
چو آتيشی به بارم كن
بزن ديوانه و مستم
به اميد تو بنشستم
بزن بارون كه دلخونم
مثال لاله وحشی نشون عشق در خونم
بزن بارون كه گريونم
برای چی چشام بازه
نمیدونم.

نمی دونم.........

96:

سهم من بوسه گل نيست

سهم من دخمه خاره

سهم من كجا نسيمه

سهم من موج و غباره

كسي در منه كه غمگينه هميشه

دلي كه تنها باشه جز اين نميشه

كسي نيست سر رايشان شونم بذاره

شاخه اي گل تايشان خونم بياره

كسي نيست كه بشكنه تنهاييمو

پا ميون آشيونم بذاره

خيلي تنهام خيلي تنهام چه كنم

اي خدا با كوه غمهام چه كنم

تكيه كردم تكيه بر عشق

با همين دل دل ساده

ندونستم تكيه بر عشق

تكيه بر بازايشان باده

زندگي يه انتظاره

97:

اکنون به انتظار نشسته ام آمدنت را
و مي ترسم از اون روزي که خرد شوم
زير پاهاي گذر وقت
و از يادت بروم
و از يادت بروم
به انتظارت هستم
و شمارشگر لحظه هاي بيهوده اي که
جاري مي شوند بدون نشاني کوچک از تو
لحظه اي بيا نديش
همه ي بودنم را که سرد هست و سياه
و شتابم را در گذران افق ترديد
و روزهايم را چون آينه اي زنگار گرفته
لحظه اي يبانديش و احساسش کن
تمام دلدادگي ام را ...

98:

من چندمين سنگ محک بودم بگو با من
چند آينه ديدی و دور انداختی تا من
با سادگی زير غبار خايشانش گم بودم
پيدا چو گشتی تو شدم تصايشانر پيدا من
حالا که ديدی ساده ام گرد از رخم بردار
دستی بکش بر گونه ام حرفی بزن با من
تقسيم کن در بين مان از خود گذشتن را
از ناز کردن هاتو بگذر از سروپا من
خارم اگر در چشم غير عيبم نکن ای گل
تصايشانری از گل داده ام در ديده ام جا من
يک لحظه عاشق گشتن و يک عمر بيتابی
سودی نخواهم کرد در بازار سودا من
حالا که مارا هم محک کردی و سنجيدی
انصاف اگر داری بگو مشکل تايشانی يا من

99:


چه خسته ام با اين خزان تنهايي بهار عمر من چرا نمي ايي
به صبح بخت من چرا نمي تابي
تايشاني كه چشمانت شب تماشايي بگو بگو اي گل مگر خطا كردم
كه با من عاشق دمي نمي پايي دمي نمي پايي
چه غربت تلخي رفيق راهم شد كه مانده ام تنها به جرم شيدايي
در انتظار تو به سر رسيد عمرم به سرنمي ايد شب شكيبايي
بيا بيا ديگر كه بيش از اين در سر ندارم طاقت كه چهره ننمايي
نهايت قطره يكي شدن با توست من از تو سرشارم شكوه دريايي
به شوق ديدارت اسير رايشانا يم خيال خوبم چه ساده زيبايي
چه خسته ام با اين خزان تنهايي بهر عمر من چرا نمي ايي

100:

ای سفر کرده بیا
هر شب مهتابی
ماه در دیده من فانوسیست
به امیدی که بیایی شاید
زین ره دور و دراز
هر شب مهتابی
هر ستاره به نظر دانه مرواریدیست
که فرو ریخته از رشته گردنبندی
یا چو شمعیست که افروخته حاجتمندی
زیر لب میگویم
اینهمه مروارید
وینهمه شمع و چراغ
همره آینه روشن ماه
دختر شب به سر رهگذرت آوردست
یا به خشنودیه این مژده که بر میگردی
آسمان خانه نیلینه چراغان کرده هست
ای سفر کرده بیا
ای سفر کرده بیا...


101:

انتظـــار دیدن تـــو کوله بار سنگینی هست که به دوش می کشم
انتظـــارشیرینی هست؛ دردیست که دوستش دارم!!!
غمـــی هست که رنجم می دهد، غمت را هـــم دوست دارم...

102:

همین که دل ،دل خون بار ابره
همین که شب،شب قتل ستاره س
همین که بغض تو ، بغض همیشه
همین که ترس من،ترس دوباره س

به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟
به من چه رقص نیلوفر روی آب؟
قفس بارون کابوس پرنده!
به من چه کوچه باغ شعر سهراب؟

103:

کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده هست .
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده هست.

104:

دلم ميخواد ببخشمت

دلم ميخواد ببخشمت
اما ديگه نميتونم
زخم دلم بزرگ شده
ديگه پيشت نميمونم
ميخوام برم تا گم بشم
تا ديگه پيدام نکنی
زخم دلم بزرگ شده
از اين بزرگتر نکنی
زخم دلم بزرگ شد
از اين بزرگتر نکنی
بايد برم که ديگه دل
يه جای سالم نداره
به جز گناه عشق تو
طفلی گناهی نداره
داغی که از عشق تو خورد.
يه عمر بايد يادش باشه
زخماش که خوب شد يه روزی
داغ دلش تازه بشه
دلم ميخواد ببخشمت
اما دلم جون نداره
دريای عشق من به تو
يه قطره بارون نداره

105:

صبح بی تو رنگ سپس ظهر یک ادینه دارد
بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد
بی تو می گویند: تعطیل هست کار عشق بازی
عشق اما کی خبر از شنبه و ادینه دارد ؟
جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو اما
خاک این ویرانه ها بویی از ان گنجینه دارد
خواستم از رنجشه دوری بگویم"یادم امد
عشق با ازار خویشاوندیه دیرینه دارد
روی انم نیست تا در ارزو دستی برارم
ای خوش ان دستی که رنگ ابرو از پینه دارد
در هوای عاشقان پر می کشد با بیقراری
ان کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد
ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید
انکه در دستش کلید شهر پر ایینه دارد

106:

در صبح آشنایی شیرین مان ترا
فرمودم که مرد عشق نئی باورت نبود
در این غروب تلخ جدایی هنوز هم
می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود
می خواستی به خاطر سوگند های خویش
در بزم عشق بر سرمن جام نشکنی
میخواستی به پاس صفای سرشک من
این گونه دل شکسته به خکم نیفکنی
پنداشتی که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش میشود
پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز
درتنگنای سینه
فراموش می شود
تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق ترا تا ج سر کنم
روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
من شبچراغ عشق تو را نیز می برم
عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تست
خورشیذ جاودانی دنیای دیگرم

107:

چو عاشق می شدم فرمودم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خوننشان دارد.


108:

حالا ديگربه جايي رسيده ام كه كارم ديدن رايشاناهاي شيرين
و ناله كردن براي چراهايي هست كه جوابشان را نمي دانم ؟؟
دوست دارم برايت بنايشانسم تا هميشه براي تو و از تو بنايشانسم ،

انقدر بنايشانسم كه ديگر حرفي براي فرمودن نداشته باشم ،

هر چند كه هميشه بعد ازديدن چشمانت حرفها براي فرمودن دارم .


دوست دارم بنايشانسم انچه را كه شكوه عشقم را بيان كند ، ليكن ان واژه ها را نمي يابم .


اين عشق را تنها مي توان درنگاه ديد و رازش را فهميد ،

پس به من نگاه كن ، هر قدرهم كه اين چشمها پراشك باشند ، بازهم نگاه كن .
فرمودم رايشانا....

اري رايشانا....

(البته نه اون رايشانا....

)

رايشاناي قشنگ يك پيوند ، رايشاناي قشنگ با تو بودن ، با تو كنار دريا ، دست در دست ،

ارامش هميشگي با تو بودن و همان لبخند هاي شيرين هميشگي تو .
اري رايشاناي با تو بودن ، براي هميشه ، رو به فردا ، فرداهايي روشن ،
فرداهايي كه من و تو با هم و دست در دست هم مي سازيم ،
با عشق ، با صداقت و با وفا ازته قلبمان .
پيوندي شيرين ، من براي تو ، تو براي من و ما براي هم تا هميشه ، تا اخرين نفس .
ولي اي كاش كه هيچ كدامش رايشانا نبود و حقيقت داشت .
هر چند كه مي توان جاي رايشانا را با اميد پر كرد ، اميد به فرداها ، اميد داشتن به با هم بودن .
پس :
اميدوارم من براي تو و تو براي من و ما براي فرداهاي زيبايي كه
خود با عشق ، صداقت ، وفا و مهربوني مي سازيم
"" دوستت دارم به پاكي اميد بودن ""

109:

آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند

آینه ها که دعوت دیدارند،

دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار

دیوارهای صاف،دیوارهای شیشه ای شفاف

دیوارهای تو،دیوارهای من،

دیوارهای فاصله بسیارند

...

آه...

دیوارهای تو همه آینه اند

آینه های من همه دیوارند...

110:

همه دنيا واسه من خنجر کشيدن
دل من تو اين روزا خيلي گرفته
يادته اون روزا که دل تو رو شکسته بودم
حالا اين دل شکسته مثل اون روزا گرفته


باورم کن باورم کن که بدون تو ميميرم
بي تو تنهام خوب ميدوني که تو غصه هام اسيرم


از يادم هرگز نرفتي ولي از ياده تو رفتم
بي تو تنها تو خيابون زيره بارونا ميرفتم
دلمو شکستي اما نذاشتم تو غم بميره
تو کايشانره خشک قلبم هنوزم عزيزتريني


وقتي فهميدي عزيزي منو تنها جا گذاشتي
تو هموني که ميفرمودي جز من هيچ کسو نداشتي


بيا برگرد که هنوزم تايشان قلبم خونه داري
يادته قول داده بودي که منو تنها نذاري

111:

هنوزم در انتظارت پشت پنجره مي شينم

تا که شايد سايه تو روزي در خم کوچه ببينم

چشم من اسير قاب سرد اين پنجره ها شد

دنبال اوني که رفت و تو غبار جاده گم شد

آسمون داره مي باره

رو سياهه پشت شيشه

در کمين نشسته خورشيد

چادر ابر وا نمي شه

کاش مي شد صداي پاهات تايشان کو چه ها بپيچه

بگي اومدي که باشي

بموني واسه هميشه

چشم من اسير قاب سرد اين پنجره ها شد

دنبال اوني که رفت و تو غبار جاده گم شد

هنوزم در انتظارت پشت پنجره مي شينم

تا که شايد سايه تو روزي در خم کو چه ببينم....

112:

دلم به وسعت چشم های عاشقت تنگ هست
ولی خطوط فاصله چقدر پر رنگ هست
تمام غصه ی من بی کسی و تنهایی هست
ولی امید رسیدن چقدر کمرنگ هست
دگر نخواهم دید اون چشم ها ی زیبا را
دلم برای نگاهت چقدر تنگ هست

113:

اگر تو باز نگردی ،

نهال های جوان اسير گلدان را

كدام دست نوازشگر آب خواهد داد ؟

چه كس به جای تو، اون پرده های توری را

به پشت پنجره ها پيچ و تاب خواهد داد ؟

اگر تو باز نگردی ،

اميد آمدنت را به گور خواهم برد !

و كس نمی داند كه در فراق تو ديگر

چگونه خواهم زيست ؟

چگونه خواهم مرد ؟ ....


114:

تو در پس روزهاي ابري نهفته اي
و من بي برنامه بارشم
اي ابرها در امتداد انتظارم با يكدگر بر خورد كنيد
تو در پشت برهنگي اندام بيد نشسته اي
و من بي تاب تنپوشي از سبزينه ها هستم
اي بيدها عرياني تان را با شكوفه هاي هستقامت من بپوشانيد
تو دركنار كودكي غنچه آرميده اي
و من كهولت شاخه ها بسر مي برم
اي لحظه هاي ناب ، غنچه هاي گمگشته را
در شاخسار خميده ام پيدا كنيد

115:

از چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
پاییز ای مسافر خک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه میبخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
اون آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار

116:

این هست داستان من
آوازی عاشقانه خواهم خواند
تنها برای تو خواهم خواند
گرچه هزاران فرسنگ دوری
امااین احساس نیرومند هست
نزد من بیا
مرا چشم انتظار مگذار
شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد
دیگری نیست
هیچ کس دیگری نیست
هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد
یا با زیبایی تو برابری کند
همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام
افسون کنم
این لحظه کجایی عشق من ؟
من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری
قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب
می خواهم که ترا در آغوش بگیرم
ترا نزد خود می خواهم
نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

117:

من اين شب زنده داري دوست دارم
پريشان روزگاري دوست دارم
به شهر من زمن بيگانه تر نيست
همين دور از دياري دوست دارم
بيابان را كه خلوتگه انس هست
چو اهايشان فراري دوست دارم
به پاي خايشانشتن برخاستن را
بدون دستياري دوست دارم
نظر بازم زهر گلشن گلي را
چو مرغان بهاري دوست دارم
ترا هم با همه نامهرباني
عزيزم اري اري دوست دارم
به اميد وصالت زنده ماندم
من اين چشم انتظاري دوست دارم
به دامانت چو اايشانزم به مستي
زخود بي اختياري دوست دارم
براي ديدنت رخصت نخواهم
من اين بي بندو باري دوست دارم
نميگيرم به يك جا يكدم ارام
چو طوفان بي قراري دوست دارم

118:

قطار می‌رود...
تو می‌روی...
تمام ایستگاه می‌رود...


و من چقدر ساده‌ام
كه سالهای سال
در انتظار تو
كنار این قطار رفته ایستاده‌ام...


و همچنان
به نرده‌های ایستگاه رفته
تكیه داده‌ام
!

119:

همه تن وفا و مهرم تو وفا نمی‏شناسی
همه می‏شناسی اما دل ما نمی‏شناسی
همه را به یاد داری به جز عاشق قدیمی
تو بگو که چیست نامم ؟ به خدا نمی‏شناسی
شده تازه داغ اشکم سفرت به سر نیاید؟
تو بیا سراغ اشکم که مرا نمی‏شناسی
غم خویش برشامت ره خویشتن گرفتی
به ترانه دل سپردم که صدا نمی‏شناسی
منم اون که بوسه می‏زد به طراوت نگاهت
نه چنان غریبه‏ام من تو کجا نمی‏شناسی؟
بشنو نشان دیگر که به خنده‏ام تو فرمودی
مگر از شراب مستی؟ سر و پا نمی‏شناسی
من از اون چشم تو دیگر طمع وفا ندارم
تو برو که نیک دانم که چرا نمی‏شناسی

120:

فروغ بانو زیبا بود تشکر

121:

خواهش میشود قابلی نداشت بانوی نازنین !

عذرخواهی
حیف هست غزل این همه مهجور بماند
ما عاشق ِ هم ...

رابطه بدجور بماند

با اون که صدا می‏شود آغاز ِ تو باشد
خاموش‏تر از من - من ِ رنجور - بماند
بگذار صدا را بزنم رنگ ِ لب ِ تو
تا آینه در آینه‏ام شور بماند
پس حوصله کن .

حرف بزن .

مثل ِ خدا باش

تا سهم ِ من از روشنیت نور بماند
ای بخت ِ من اقبال ِ تو ! حتی اگر اونجا...


در دورترین نقطه‏ی ِ لاهور بماند
من یک سر ِ سوزن دلم از یاد ِ تو کندم
تا چشم ِ تو از گریه‏ی ِ من دور بماند
حالا پرم از دلهره‏ی ِ این که نگاهت...


انگار که مامورم و معذور ...

بماند

122:

ياري کن اي نفس که درين گوشه ي قفس
بانگي بر آورم ز دل خسته ي يک نفس
تنگ غروب و هول بيابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ي جرس
خونابه گشت ديده ي کارون و زنده رود
اي پيک آشنا برس از ساحل ارس
استقامت پيمبرانه ام آخر تمام شد
اي ايت اميد به فرياد من برس
از بيم محتسب مشکن ساغر اي حريف
مي خواره را دريغ بود خدمت عسس
جز مرگ ديگرم چه کس ايد به پيشباز
رفتيم و همچـــنان نگـــران تو باز پس
ما را هواي چشمه ي خورشيد در سر هست
سهل هست سايه گر برود سر در اين هوس

123:

سال به بن بست رسيدن
پنجه به ديوار کشيدن
از معنايشانت گم شدن
تن به غريزه بخشيدن
قبيله يعني يه نفر
همخوني معنا نداره
همبستگي خوابيه که
تقدير فردا نداره

124:

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت هست تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
هست كه من شاهد رفتن تو هستم

125:

نمی دانم خبر داری که هر روز گل عشقت، مشامم می نوازد

نمی دانم خبر داری که هر شب تب وصلت، تنم را می گدازد
نمی دانم خبر داری که هر روز گل عشقت، مشامم می نوازد

نمی دانم خبر داری که هر شب تب وصلت، تنم را می گدازد

نمی دانم خبر داری که چشمت ز چشمم خواب راحت را ربوده

نمی دانم خبر داری که یک دم ز یادت یاد من غافل نبوده

نمی دانم خبر داری که چشمت ز چشمم خواب راحت را ربوده

نمی دانم خبر داری که یک دم ز یادت یاد من غافل نبوده

126:

همین که می گویی:"خواهم آمد"،

به فراموشی ام می سپاری

از شیدایی می گویی

لبانت،اما،به غایت باز نمی شوند

و تنها،نم بار غبار صدفها،

بر پوسته ی کال روزها فرو می ریزد؛

با این همه،می دانم که قلبت،

از هجران هیچ نخواهد فرمود؛

حتی اگر من روزی نبوده باشم.

روزی حس بلوطی چشمانت را سروده بودم...

و بارش آبی لبهایت را؛

امروز آیا زیر رگبارهای بنفش،

و در آخرین پیچ ژرفاها،

توان اون را خوهم داشت که باز بخوانمت؟!

که باز عطر کلمات نزدیک شود؟...

127:

دیر گاهی هست در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب هست
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب هست
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین

پشت لحظه هاي تار انتظار
نقش وهمی هست ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده هست
روزگاری هست دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده هست
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی هست که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب هست
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب هست


128:

با اینکه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم میسوزم
فکر و خیالش همش باهامه
هرجا که میرم جلو چشامه جلو چشامه
دلم میخواد تا دووم بیارم
رو درد دوریش مرحم بزارم
اما نمیشه راهی ندارم
نمیتونم من طاقت بیارم
نمیتونم من طاقت بیارم
اونکه یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت و رفت از کنارم
از درد دوریش من بیقرارم

129:

شب شب زیبا شب زشت شب دلتنگ کنار پنجره تاریکی مطلق خاموش فقط با یک شمع کوچک باید زندگی کنی.

هیچ کس نباید ما را ببیند.

یک نفر در کوچه فحش میدهد صدای زنگ می آید باید در را باز کنم همیشه آدمها با اشتیاق اینکار را می نمايند اما نه! شاید در اون سوی در کسی باشد که.

.

.

.

.

.

.

.

.
یک نفر هنوز در کوچه فحش می دهد و صدای زنگ طنین انداز فضای زندگی من هست.

به ماه نگاه میکنم به خودم به صدای زنگ گوش می دهم به شب فکر می کنم.

بازهم ترس و تنهائی شب زیباست و بسیار دلچسب هست آه نمی دانید چقدر شیرین هست برای بدست آوردن بوسه ای به گرمی آفتاب در تاریکی کورمال کورمال راه رفتن.

وچقدرزیباست برای عشق ورزیدن زیرمهتاب.

اما برای کتک خوردن شما بگوئید کی زیباست؟ شما بگوئید آی آدمها.

.

.

.

.

.

.

.

.
برای پنهان کردن صورت سیلی خورده,سرشکسته شب خوب هست.

اما غرورشکسته وقلب لگدمال شده را کجا می توان پنهان کرد؟ هیچکس در کوچه نیست اون مرد هنوزدارد فحش می دهد صدای زنگ تمام خانه را پر کرده سگهای ولگرد پارس می نمايند هیچکس نیست به اونها نان دهد.

صدای فریاد می آید به ماه نگاه می کنم به او می گویم دیگر نمی توانم منتظر یک بوسه داغ بمانم و در تاریکی زندگی کنم.

به سوی در میروم اما سالهای سال هست که دیگر هیچ زنگی برای این در نساختند و فقط باید به در کوبید.

آدمهائی که از شنیدن صدای زنگ هیجان زده می شوند همیشه در ذهن کوچکشان منتظر نازنینی با لبهای سیاه هستند تا تمام تنشان را سیاه کند اما من به سمت اتفاقی میروم که چه بخواهم چه نخواهم تنم را سیاه می کند .

باز هم صدای زنگ می آید به سوی در می روم و زندگی شروع می شود.

.

.

.

.

.

.

.

.


همه جا ساکت هست همه جا سرخ هست روی زمین افتاده ام به در نگاه می کنم به زنگ سالهای سال هست که دیگر هیچ زنگی برای این در نساخته اند وفقط می شود به در کوبید.

چشمانم را می بندم و در شب غرق میشوم

130:

به بهانه زندگی آفریده شدیم
به بهانه عشق زندگی می کنیم
به بهانه دوست داشتن عاشقیم
به بهانه بهانه گیری غصه می خوریم
به بهانه بی صبری دوست داریم دنیا تموم شه
به بهانه گریه شب را می خواهیم
به بهانه نا امیدی دوستدار مرگیم
اما هیچ کس فکر نمی کنه که همه بهانه ها به دست خودشه
هیچ کس نمی خواهد بفهمه که همه بهانه ها شیرینن
هیچ کس نمی خواهد بفهمه که این بهانه ها هستند که آدمو زنده نگه میداره
کاش همه می فهمیدن که زندگی یعنی بهانه...

131:

مرا ندیده بگیر،مرا ندیده بگیر
مرا که خسته خوابم ندیده بگیر
بیا ندیده بگیر و به راه خویش
که اتکا به عصای شکسته خیرگی ست
مرا ندیده بگیر ولی مگو هرگز
که خسته بود از اول
که این نبود،نبود
نبود خسته از اول کسی،ولی ای وای...
مرا ندیده بگیر و به راه خویش برو
برو که راه رفته ما رو به راه نبود

132:

برای دیدن تو انتظار شیرین هست
بهانه های دل بیبرنامه شیرین هست
درخت هنجره ام وقف باغ توفان باد
شکوفه دادن سر، روی دار شیرین هست
لطیف و سبز و غزل گونه می رسی از راه
بهار عمر منی،بهار شیرین هست
* * * * * *
میان آتش عشقت چه سبز می رویم!
جوانه بستن دل در شرار شیرین هست
به گرد چشم تو گردم،همواره تا جان هست
فنا شدن به سر این مدار شیرین هست
اگر چه بی تو سرودن برای من تلخ هست
ولی طلوع گل از پای خار شیرین هست
برای فرمودن دردم، دلی امین می خواهم
که فرمودگوی غم بی شمار شیرین هست

133:

توی که اسم سه حرفی قشنگت نهفته در این قلبهاست بدون که همیشه در قلب منی و خواهی بود برای همیشه
اما نپرس چرا............................................

..................................................


134:

برای تو می نویسم ای مهربانم ...

ای خوب من

تو تنها کسی هستی که همیشه به من گل محبت را هدیه کردی
و نگذاشتی غبار غم بر دلم بنشیند
تو تنها کسی هستی که هرگز قلب مرا نشکسته ای
فرشته ها هم حتی از قدوسیت تو با خبرند
من تو را دوست دارم ...


عشق تو برای من مقدس هست !
کلمات عاجزند از بیان احساساتم
از بیان عشقم ...
من تو را دوست دارم ...


تا وقتی که نفس در سینه دارم

135:

عشق من پاک هست باور کن بیا
دیو غم را کورکن کر کن بیا
مُردم از این التهاب عاشقی
درد دوری را تو آخر کن بیا
ا اجازه من شفاهی عاجزم
درس عشقم را تو ازبر کن بیا
تا بلوغ عشقمان راه کمی هست
نغمه ی عشاق را سر کن بیا
تا ابد من عاشق زار توام
حرف هایم را تو باور کن بیا

136:

رفتی امّا یک نفر در انتظارت مانده هست
چشمی از جنسِ بهاران داغدارت مانده هست
آشِنا دیگر نگاهت را دریغ از ما مدار
چشم هائی مثلِ دریا بی قرارت مانده هست
بی گناهی خوب می دانم گناهت عاشقی هست
بی وفا در یادِ ما تنها غبارت مانده هست
من برایِ چشم هایت قصّه می گویم عزیز:
قصة آواره ای که سر بدارت مانده هست
آشنایِ دست هایِ ساده و رؤیائی ام
رفتی اما یک نفر در انتظارت مانده هست

137:

کاش می شد هیچ کس تنها نبود...
کاش می شد دیدنت رویا نبود...
فرموده بودی با تو میمونم ولی
رفتی و فرمودی که اینجا جا نبود...
سالیان سال تنها مانده ام،
شاید این رفتن سزای ما نبود...
من دعا کردم برای بازگشت،
دستهای تو ولی بالا نبود...
بازهم فرمودی که فردا میرسی ،
کاش روز دیدنت فردا نبود...

138:

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام ، اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار هست
وقت در بستر شب ، خواب و بیدار هست
من اونجا چشم در راه توأم ناگاه
تو را از دور می بینم که می آیی
تو را از دور می بینم که می خندی
تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهد شد
...

139:

فقط یک بوسه با من باش، ترانه ساز دیروزم
که من آواره ی لبهات، در اوج گریه میسوزم

فقط یک بوسه با من باش، به قدّ عمر یک لبخند
به قد عمر یک بوسه، در این مرداب بی پیوند

در این وحشت،در این تقدیر، تویی معنای ما بودن
در این غربت زده میهن، مثالِ آشنا بودن

در این دوزخ ، تمامَم را به برق چشم تو دادم
سکوتم خواهشی گنگ هست، برس امشب به فریادم

در این کُنج خراب آباد، فقط یک بوسه با من باش!
مرا یک لحظه تو ما کن و کل عمر دشمن باش!

نگو : از عُمقِ چشمانت ، تو را دیدم وَ ترسیدم !
تمنای لبانت را خودم با چشم خود دیدم !

همین امشب پناهم باش، که جانم آمده بر لب
مرا گم کن در آغوشت، در اون آتش، همین امشب!

شبی مست از صدای ساز، شبی مست از شراب ناب
تو را دیدم، تو را بودم، تو را بوسیدمت در خواب

شریک راوی قصه، خیال خوب شبهایم
همین یک بوسه با من باش که من راضی به رویایم!

140:

فرموده بودی که:
چرا محو تماشای منی؟
و اونچنان مات٬که یکدم مژه بر هم نزنی!
مژه بر هم نزنم تا زدستم نرود٬
ناز چشم تو قدر مژه بر هم زدنی!

141:

در عبــــور از كـوچه هـای بی قــرار
چشمه ای سازد به چشـمم ياد يار
در مســـير لحـــظه هـای اضـــطراب
می شـــــود مـوج نگاهم رهســــپار
چشــــم شـمع منتــظر مـانـد بـه در
تا به ســــر آيـد دگــر شـــــبهای تـار
هـــر چـه از عمــــــــر دقـايـق بگـذرد
حس شــــــود در عمـق جانم انتـظار
بــوی بـاران خـورده خـاك رهـــش
آيـد از كنـــــج غـروبی پـر غبــــــــار
فصــل هجــــرانش به پايان می رسـد
از افـق آيـد همــــــی بـوی بهـــــــــار

142:

التهاب و تشنگی در خیمه ها
با غضب ؛
چشمان پر احساس و خیس
زیر آوار نگاه کودکان
بی تاب شد ...


عمو ؛ ما تشنه ایم
...


مشک ها بر دوش
دور می شد امید خیمه گاه
از دیدگان منتظر بر آب ؛
غوطه ور در آب
...


در میان خیمه ها
می سوخت عشق
دیر چندی شد ولی
او نیامد باز ؛
کودکان بی استقامت و تاب
...


طفلکی برخاست از جا ناگهان
برهنه پای و قدری دور شد
در میان خارها بر شن های داغ
زد فریاد ؛ بغض آلود :
نیستم تشنه ، نخواهم آب ؛

" عمو عباس کو ...

؟ "

143:

بي تفاوت گذشتي

و از باغ سبز رايشاناهايم پر كشيدي

يادت هست

در گامهايت درنگي نبود

حتي لحظه اي

در چشمهايت اشكي نبود

حتي قطره اي

در قلبم اميدي نبود

جز بازگشت

در يادم چيزي نبود

جز به دوست داشتنت

و با تمامي وجود

من از تو

تو را مي خواستم من از تو،

تو را مي خواهم

به وسعت داشتنت

به وسعت اينكه

بگايشانم:

دارمت!

144:

این قرارمون نبود
که تو بی خبر بری
من خسته شم که تو
بی همسفر بری
نه نه نه
این قرارمون نبود
من رنگ شب بشم
تو سر سپرده شی
من جون به لب شم
باور نمی کنم
این تو خود تویی
این تو که از خودش
بیخود شده تویی
باور نمی کنم
عشق منی هنوز
گاهی به قلب من
سر میزنی هنوز
وقتی زندونی تو هوس
مثله پروازه تو قفس
این رسم همراهی نشد ای هم نفس
وقتی قلبت از من جداست
برگردونه بی هم صداست
انگار دستت با دست من ناآشناست
باور نمی کنم
این تو خود تویی
این تو که از خودش بیخود شده تویی
باور نمی کنم
عشق منی هنوز
گاهی به قلب من
سر میزنی هنوز

145:

نگاه..


وقتي به تو نگاه مي نمايم

اون گاه که به تو مي انديشم
ذرات وجودم متبلور مي شود
قلبم شروع به تپيدن مي كند
من نا آرامم
و تو اون حس غريب
چشمانت حكايت از اندوه تنهايي دارند
و لبهايت به سكوتي مبهم تن داده اند
ولي من اون فرياد را مي شنوم و در اون اميدم
كه روزي با تمام ذرات وجودم سكوتت را فرياد زنم
پشت لحظه هاي تار انتظار

146:

تا « نقطه اي » از نگاه تو را به كف آرم
حتي تمام « خط » ريزه هاي دستهايم ،
حراج!!!

147:

در اون شبی که برای همیشه می رفتی
در اون شب پیوند
طنین خنده من سقف خانه را برداشت
"کدام ترس تو را این چنین عجولانه
به دام بسته تسلیم تن
- فرو غلتاند؟!"
---
و خنده ها نه مقطع
- که آبشاری بود
و خنده؟!
خنده نه ،
قهقاه گریه واری بود
که چشمهای مرا در زلال اشک نشاند

و من
به اون کسی
کز انهدام درختان باغ می آمد
سلام می کردم.

سلام مضطربم در هوا معلق ماند
و چشمهای مرا در زلال اشک نشاند

148:

چشمونم فاصله رو از پنجره دید میزنه
دلم اسم تو رو فریاد میزنه

149:

چشمانت را
باور کردم دل دادم
رویا آمد
دل بستم
وقت گذشت با
حلاوت سخنانت
...
به ناگاه
خوابم آشوب شد
نه قلبم
آری
کابوس واقعیت!

150:

بذار يد نوحه براتون بخونم محرمه

بعضي وقتا موقعيت عاشق شدن خيلي كمه

بعضي وقتا آدما رو تايشان آتيش ميذارن

اگه شعله ور نشن از تو آتيش در ميارن

مي شه تو معركه باشي بي خبر بيرون بياي؟

پا تو آتيش بذاري هيزم تر بيرون بياي؟

آدماي با صفا بياين بريم سينه زني

از ته دنيا رسيدن آدماي آهني

باز دوباره بايشان غربت بايشان آسمون مي ياد

دم ظهره داره از مناره ها اذون مياد

بذاريد چيزي بگم كه سنگا فرياد بزنن

اونايي كه كربلا ميخوان برن داد بزنن

گاهي پيش عباسه گاهي حسينه اين روزا

دل پاره پاره بين الحرمينه اين روزا

151:

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری هست
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز هست

هنوز پنجره باز هست
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به ان ترنم شیرین
به ان تبسم مهر
به ان نگاه پر از افتاب می نگرند

تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
تو را به نام صدا می نمايند

152:

بي تو بودن تا به كي ؟
از تو فرمودن تا به كي ؟
بي تو بودن ساده نيست
از تو فرمودن ساده نيست
غصه ها را در دل نازك پرست خود نهفتن ساده نيست
غنچه امروز از جفاي باغبان،
پژمرده شد
نازنين،
چون گل شكفتن ساده نيست
زندگي قربانگه آمال انسانهاي پاك
در ستيزش،
پاي سفتن ساده نيست
در ميان سفره اي از صد گناه،
چون كبوتر،
دم به دم از عشق فرمودن ساده نيست
وسعت پاييز در چشمان شب بو جاري هست
مرگ سبزي را شنفتن ساده نيست
بي تو بودن لحظه ي پايان ماست
بي تو بودن،
از تو فرمودن،
ساده نيست

153:

فرمودند ستاره ها را نمی توان چید...
اونان که باور کردند حتی دستی برای چیدن ستاره ها دراز نکردند...
اما...
اما باور کن...
که من به سوی دورترین ستاره ها دست یافتم و با این که دستانم تهی ماند...
چشمانم لبریز ستاره شد......

154:

دمی صحبت کنم با تو همی افزون شود دردم

به گوشم می رسد صوتت زیادت می شود میلم

ز احوالم نمی پرسی نمی دانی چه هستم من

به یاریم نمی کوشی نمی باشی مگر یارم

تمام هستیم بسته به چشم و هم به لبخندت

به مهمانی لبخندی نمی خوانی مرا یکدم

نه لبخندی نه اخمی نه عتاب و نه هم پندی

نمی دانم چرا کار ترا نیست هیچ با کارم

بامت از غم عشقت مرا دیدی و بگذشتی

بیا و حکم شرع هست این خدا را تو بکن دفنم

اگر دانم برای دفن من آیی به بالینم

بمیرم لحظه ای صد بار برای تو همه هستم

طبیبا سر به بالین من خسته گذار اکنون

بدرمانم نمی آیی نمی بینی مگر دردم

ندارم دست ز دامانت مگر در گور باشم من

چو بر گورم گذر سازی نشیند بر لبت گردم

شب تارم نظر کن با خیالت کرده ام روشن

کرم بنما حبیبا و گذر کن بر شب تارم

خودت فرمودی که کارم نیک می سازی

کنون بردی ز یاد و هیچ نمی گویی که می سازم

به حل مشکلم فرمودی نشینیم و براندازیم

نهان سازی رخ ماهت نمی گویی نهان سازم

مرا همچون سپند در آتش عشقت رها کردی

بروی من نمی آری نمی گویی که من کردم

155:

دلم میخواهد خودم را چنان در آغوش پرمهرت جابدهم ,که گرمای عشق ومحبت ذاتی تورا با تمام وجود احساس کنم .



دلم میخواهد خودم را درنور چشمانت بسوزانم ,سوختنی که شمع وپروانه در حسرتش بمانند .



دلم می خواهد خودم را در موج مشکی زلفت قرق کنم ,موجی که در هفت کهکشان هم مانندی ندارد .



دلم میخواهد در زیر سایه لطفت به زیبایی تو فکر کنم ,که فرشته ها هم مبهوت تو شده اند .

156:

اونچنان منتظرم
اون چنان منتظر نامه ای از سوی توام
که اگر نامه رسان گرگ بيابان باشد
قاتل جان باشد
قدمش ميبوسم
تا که دلباخته ی بره شود
بهترين عاشق اين دره شود
و اگر در نامه ننايشانسی چيزی
همه احساس تو را در همان نامه ی بی حرف و کلام
مو به مو خواهم خواند
به رهت خواهم ماند
بهر من نامه بده......................

157:

بهار لبریز از فرمودن بود
اما نمی دانست تشنه شنیدن هست
نمی دانست کویر دلش سیراب نمی شود وقتی تو بارانش باشی
اونگاه که بر اون شاخه خشکیده نشستی و از عشق سرودی
نمی دانست دریای دل طوفان زده اش را تو آرامش باشی
اونگاه که به صد شوق چو مرغان سبک بال اوج گرفتی
نمی دانست گریه های بی صدایش را تو همصدا باشی
اونگاه که نقش و نگار زدی بر چهره این باغ ویران زده
نمی دانست دگربار بهارش تو باشی


158:

نیامدنش را باور نمی کنم

غیر ممکن هست

اونیامده باشد

حتما،حالا...زیر باران مانده هست

و نا امید و خسته

در خیابان ها قدم می زند

من به باز بودن درها مشکوکم

159:

در گوشه ای از این دنیا ،
در زندان غم ،
قلبی شکسته اسیر هست !



دستهای سردش رو به اسمان

قلبش شکسته و نا امید

تنها پناهش خدا

تنها یاورش تنهایی

تنها دلخوشیش عابری

تنها ارزویش همدمی

تنها دعایش لحظه ی خوشی

چشمانش دلتنگ نگاهی

لبانش تشنه ی لبخندی

چه کسی خواهد دید اشکانش را ؟!

چه کسی میشنود حرفهایش را ؟!
چشم های منتظرش به راه

160:

باز آ بازآ هر اونچه هستی باز آی
گر کافر گبر و بت پرستی باز آی
وین درگه ما درگه نومیدی نیست
صدبار اگر توبه شکستی باز آی
مولانا

161:

به انتظار نبودی، ز انتظار، چه دانی؟
تو بی قراری دلهای بی قرار، چه دانی؟
نه عاشقی که بسوزی، نه بی دلی که بسازی
تو مست باده ی نازی، از این دو کار، چه دانی؟
هنوز غنچه ی نشکفته ای به باغ وجودی
تو روزگار ِگلی را که گشته خوار، چه دانی
تو چون شکوفه ی خندان و من چو ابر بهاران
تو از گریستن ابر نو بهار چه دانی
چو روزگار به کام تو لحظه لحظه گذشته
ز نا مرادی عشّاق روزگار چه دانی
درون سینه نهانت کنم ز دیده ی امت
تو قدر این صدف ای درّ شاهوار، چه دانی
تو سربلند غروریّ و من خمیده قد از غم
ز بید این چمن ای سرو با وقار، چه دانی
تو خود عنان کش عقلیّ و دل به کس نسپاری
ز من که نیست ز خود هیچم اختیار، چه دانی

162:

خداحافظ مگو بامن مرو ای روح از جانم

در این دنیای عاشق کش تو هستی جان وجانانم

نهال خاطراتم را به دیده آب می دادم

گل یاد تو می روئید در رویای گلدانم

وگاهی بغض می کردم ز چشمم ژاله می بارید

وقت آبستن غم بود از پاییز چشمانم

پس ازتو آسمان بر دوش من آوار می گردد

ومی گیرم زاندوهت سرم را در گریبانت

بیا وبر دل سردم بیفشان نور عشقت را

که من بی روی تو هرگز در این وادی نمی مانم

ببین تندیس عشقم را که از فرجام می لرزد

نگیری گر تو دستم را زهم پاشیده می مانم

بمان با دست سرشارت غبار آینه بزدا

که ابر شوق چشمم را به پای تو ببارانم

تمنایم همه اینست ای تصویر رویایی

برای خواهش اشکم بمان در قاب چشمانم.

163:

تنها ايستاده ام
بسان رهگذرخسته
که مات و مبهوت
سنگهاي دوسايشان رودخانه را
نظاره مي نمايد.

کاش ميدانستم
اين رود بيکران
واون سنگهاي فراوان
مرا تا کدام ناکجا
مي کشانند.

گاه مي انديشم
اين همه نفرت
چگونه بردر وديوارم
مي بارد
گاهي ميدانم
پاسخها نيز ميبارند
بردروديوارم.

احساس مي نمايم
دلم درپي سفراست
وبه من آموخته بودند
که "خوبي همانند آبست
وواژه هاي بدي و نفرت
سنگهاي ساحل
آب ميرود پاک وروشن
وسنگها ميمانند
هميشه سنگ".

فرقي نمي نمايد
نشناسدم کسي
چون من همان مسافر
شبهاي ظلمتم
بايد که بگذرم
خودهم نميدانم
ليکن فقط
مي دانم اينقدر

که دراين نزديکيها
خدايي هست ...


164:

بر خواب بخواب نازنین تختی نیست
آواره شدن حکایت سختی نیست
از اشکهای پاک خود فهمیدم
لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

165:

غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست

و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق تايشان اين دنياي پر غوغاست

قدم بگذار رايشان کوچه هاي قلب ايشانرانم

بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

166:

نه! وصل ممکن نیست...

همیشه فاصله ای هست

اگرچه منحنی آب، بالش خوبی ست

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود

و گرنه،

زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد

و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست

...و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

نه!!

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ،

می شوند کدر...

همیشه عاشق تنهاست!...

167:

بس کفند می گذرد برای اونان که در انتظارند ،
بس تند می گذرد برای اونان که می ترسند ،
بس طولانی هست برای اونان که در اندوهند ،
وبس کوتاه هست برای اونان که سر خوش اند،
اما ابــدی هست برای اونان که عاشـق اند .

168:

کاش میشد سرزمین عشق را
در میان گام ها تقسیم کرد...
کاش میشد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش میشد با دو دست عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد...
کاش میشد در نهایت راه عشق
اون گل گمگشته را پیدا کرد

169:

رايشان هر چي دست گذاشتم يكي زودتر اونو برده

رايشان سرنوشتم انگار مهر اين حادثه خورده

هميشه بهم ميفرمودن تو دوباره دير رسيدي

دوباره شكست و تاخير با يه دنيا نااميدي

گلي رو كه من ميخواستم يكي قبلا چيده بودش

قبل من هميشه يكي به مقصد رسيده بود

170:

شكایت نمی كنم، اما
آیا واقعاً نشد كه در گذر ِ همین همیشه ی بی شكیب،
دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟
نه به اندازه تكرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!
به اندازه زندگی...
واقعاً نشد؟
شکایتت نمیکنم، اما
نشد امشب که شب نخستین پیمانمان بود
کنار من باشی و برای لحظه ای
تنها لحظه ای بودنت را نوید دهی؟
نگو كه ناغافل از فضای فكرهایت فرار كردم!
من كه هنوز همینجا ایستاده ام!
من که هنوز در خانه انتظارت را میکشم...
کنار اقاقی ها، شب بو ها،
من که هنوز در خانه ای که دستهای پر مهر تو برایم بنا کردند
در میان تنهایی ها و دلتنگی هایی که یادگار تو ان
به انتظار نشسته ام!
هنوز هم فاصله ی ما
همان چهارده شماره ی پیشین هست!
نگو كه در گذر خنده ها و گریه هایت گُمش كردی!
نگو كه باز هم یادت رفت و در خاطرت نماند!
نمیخوام باز هم با شرمندگی بگویی : ببخش!
نگو که در میعاد نورها و رنگها و روشنی های شهرت
باز فراموش کردی که با هم قراری داشتیم!
شکایت نمیکنم، اما
آیا واقعا نشد که به یاریم بشتابی
تا من امشب به جای گرفتن جشن تولد انتظار و تنهایی
جشن میلاد عشقمان را بگیرم؟
میدانم فردا خواهی فرمود: ببخش
فراموش کردم! جبران خواهم کرد!
وای به حال دلم...!

171:

به همین سادگی رفتی
بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه
سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد
عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم
خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون
تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش
تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون
نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو
به خدا فرمودم به سختی
من اگه دوست نداشتم
پای غم هات نمی موندم
واست این همه ترانه
از ته دل نمی خوندم
اگه فرمودم برو خوبم
واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری
اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم ؛
تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم
نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون
که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی
روحم از تنم جدا شد
تو كه تنها نمي مونی
من تنها رو دعا كن
خاطراتمو نگه دار
اما دستامو رها كن
دست تو اول عشق
بسپرش به آخرين مرد
مردی كه پشت يك ديوار
واسه چشمات گريه مي كرد
گريه مي كرد

172:

ای سرا پایت خوب
ای کلامت دریا
ای نگاهت باران
با من از عشق بگو
محتاجم به نوازش گری لبهایت
با من از نقطه آغاز بگو
از سکوتت فریاد این چنین می جوشد
و تو خاموشی باز
کاش می شد به تو نزدیک شوم
از سکوتت گذرم به کلامی برسم
اون طرف خاموشی
نازنین دل من
حرف بزن مشتاقم...

173:

حالا ديگه تو رو داشتن يه خياله

دل اسيره آرزوهاي محاله

غبار پشت شيشه مي گه رفتي

ولي هنوز هم دلم باور نداره


174:

فرمود برگ پاییزی به من
چرا گرفته قلبت را گرد ماتم
از برای چه نشسته ای در انتظار
نیست یک همدم انیس حتی یار
فرموده زین راه روزی عبور می کنم
منم تا اونروز با یادش سر می کنم
سال بعد برگ اثری از وی ندید
از زمین و ابر وباد اینطور شنید
که وی چیزی دید که نباید میدید
سپس سالها که در انتظار نشسته بود
یارش را با یکی دیگر دیده بود
چنین فرمود با خودش این برگ
نمرد او زیر برف و باران و تگرگ
ولی چو دید با کسی دیگر همدمش را
امان نداد کمی بیشتر قلب عاشقش را
وی را احاطه کرد پس از سالها سایه مرگ
سالهای سال نقل میکرد این قصه را برگ
که بگیرند بقیه از این داستان پند
مثل وی نیابند از یار خود گزند

175:

حدیث درد من، گر کس نفرمود، افسانه ای کمتر
وگر من خود نباشم در جهان، دیوانه ای کمتر
اگر بی نام و ناموسم فراغم بیشتر باشد
وگر بی خانمانم، گوشه ی ویرانه ای کمتر
از اون سیمرغ را در قاف قربت آشیان دادند
که شد زین دامگه مشغول آب و دانه ای کمتر
نکو بزمی ست عالم، لیک ساقی جام غم دارد
خوش اون مهمان که خورد از دست او پیمانه ای کمتر
کسی عاشق شود کز آتش سوزان نپرهیزد
به راه عشق نتوان بودن از پروانه ای کمتر
چه غم در باغ گر باد خزانی بی پناهم کرد
که مشتی خار وخس، یعنی پریشان لانه ای، کمتر
مکن "مانی" عمارت، از سرای دهر بیرون شو
برای این دو روز عمر محنت خانه ای کمتر

176:

كسي حس كرد من بي تو در لحظه هزاران بار خواهم مرد

و سپس رفتنت دريا چه بغض كرد

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام


177:

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر
چگونه کشتی از این ورطه بلا ببر
غان که با همه کس غایبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی از این دغا ببرد
گذار بر ظلمات هست خضر راهی کو
مباد کتش محرومی آب ما ببرد
دل ضعیفم از اون می‌کشد به طرف چم
که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد
طبیب عشق منم باده ده که این معجون
فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد


178:

تا كي به تماشاي تو از دور نشستن
از عشق تو شوريدن و در شور نشستن

تا كي لب خود بستن و خاموش شكستن
در حسرت مهتاب تو بي نور نشستن

اي نور دو چشمان من خالي از نور
تا كي شودم قسمت دل كور نشستن

هيچ از من عاشق تو دمي ياد نكردي
سهمم همه از ياد تو مهجور نشستن

از تور غمت صيد دلم سخت گريزان
بي شك همه راهش ره در تور نشستن

تا كي دل ديوانه به زنجير نشاندن
تا كي كنمش چاره به محصور نشستن

عمري همه تصايشانر من از مرگ همين بود
با ياد مسيحاي تو در گور نشستن

179:

تلخ هست این ترانه و تلخ هست کام من
بنویس فصلهای جنون را به نام
بنویس ابر.هر چه که باران برای تو
بنویس باد.

هرچه که طوفان به بام من

بنویس تا بخواند و بی تاب تر شود
دنیای با دوام تو و بی دوام من
حق با تو بود.عمر خوشیها دراز نیست
موقعيت نشد تمام تو باشد تمام من
موقعيت نشد که با تو خداحافظی کنم
موقعيت نشد که سهم تو باشد سلام من
حالا کمی شراب بنوش و غزل بخوان
مستی حلال جان تو هستی حرام من

180:

باز هم قلبی به پایم افتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیرو دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو

من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را

آه از این دل، آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
آه، ای خدای قادر بی همتا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم

راضی مشو که بنده ی ناچیزی
عاصی شود به غیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل اشکش را
در پای جام باده فرو بارد

از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه، ای خدای قادر بی همتا

181:

آسمان دلم گرفته هست
هوا سنگين از باورهای من وتوست
بگوش ميرسد صدايی از اونطرف ها
انگار با من هست
*کجايند اونان که تنهاييم را پر می کردنند*
سايه ابرهای شک و ترديد
آسمان چشمم را تيره گردانيده
دم نفسهای از دست رفته
تنهاييم را دو صد چندان ميکند
آسمان دلم گرفته هست
ببار و بشوی غبار غم را از چهره زندگيم.

182:

چنان غمناک کوچيدي فقط يادت برايم ماند

به رايشان جاده نمناک نعش چشمهايم ماند


ندانستم که طاعون فراقت کفر آميز هست

ميان لحظه هاي سخت و تکراري خدايم ماند


صداي پاي تو پيچيده در گوشم تراوت را

بدنبالت نگاهي کن رحيلت در صدايم ماند


اسير خاطراتم سيرم از دنيا و ما فيها

نمي داني بدنبالت نگاه اشتهايم ماند


غم کوچ ترا با هر پرستو فرمودگو کردم

قناري هاي ياد تو ميان اين سرايم ماند


همان در لحظه اول نگاهت ابتدايي بود

همان اول نگاهت تا ابد تا انتهايم ماند


غروب غم فزايم را به رايشانا سبز خواهي کرد؟

بيا اي سرو پشت سر ببينم غصه هايم ماند

183:

ای اسمون ابر تو اشکش دیگه دریا نمیشه
نه دیگه هیشکی غمش مثل غم ما نمیشه


همه ادما غریبن اما نه شبیه ما
اخه قلب هیشکی اینجوری تنها نمیشه

همه ابرا نم بارون میشینه تو چشمشون
اما بغض هیشکی موج بی دریا نمیشه

همه میگن ار غم عشق و فراق یارشون
اما هیشکی مثل ما عاشق و رسوا نمیشه

بازی نکن افتاب و مهتاب نمیاد
دل من همچی گرفته که دیگه وا نمیشه ...

184:

چه كنم با دلي كه تو را ميجايشاند؟
چه كنم با قلبي كه همه آتش هست از دوري تو؟
چه كنم با چشمي كه تشنه باران اشك هست از جدايي تو؟
چگونه خاموش باشم؟
چگونه آرام گيرم؟
چگونه آرامش يابم؟
تو را به مهر
تو را به دوستي
تو را به خدا
دوباره برگرد....

185:

سكوت هم نشين شبهاي پر فرياد من هست ...

سكوت نشاني از نگاه بي منتها بر پهناي بي كراني هاست ...

و من صدا را به ميهماني نگاه تو آورده ام ...

چون سكوتت مرا مي آزارد...

غبار ماتم مرگ كلام ، همه جا را پر كرده هست...

و تو اي همدم خلوت شبانه ام !

صدا كن مرا صدا كن مرا ...

كه انتظار در سكوت كشنده هست

186:

از غم عشق چه می باید کرد...؟
به دمی ،دیداری میتوان راضی شد...
به تمنای نگاهی میتوان تشنه جان بازی شد...
از دو خط نامه سرد می توان داغ شد...
شعله کشید،از جهنم گذری کرد و گذشت.
به گذر گاه رسید...
به گذر گاه تباهی...
وز جنون فریاد زد:ای عاشق در انتظار چه نشسته ای؟
در انتظار بادهای بهاری ...باران های پاییزی...؟
در انتظار کدامی؟
انتظار بیهوده هست...
پنجره را باز کن...
جدار را بشکن...
و فاصله ها را،
به فاصله بسپار...
تا پایان ...
پایان ها مانده هست.
این هست انتظار ...
این هست زندگی...

187:

من تنها تو بي من
تو روزي با غمي سنگين ز شهرم كوچ خواهي كرد
و من هم در ميان خاطرات خايشانش به نرمي گريه خواهم كرد
و درعمق افق فرياد خواهم زد
كه اي عاشق ترين عاشق
دمي در لحظه هاي تنگ احساست
مرا يكدم به ياد اور
كه من هرگز فراموشت نخواهم كرد

188:

کنار مشتی خاک
در دور دست خودم تنها نشسته ام
اوج خودم را گم کرده ام
می ترسم
از لحظه ی بعد
و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شده

189:

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نايشانسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي.

190:

زندگی عشق سر دی نيست که ما با نفرت بهش نگه کنيم .زندگی سهم ما از بودن .

زندگی فر ياد ما در دشت بی پايان عشق و ازاديه.

زندگی سبزهای يه که سر هفت سين ميذاريم .

زنگی به زلالی و پاکی اب با ما هيهاش.

زندگی به خو شمزگی سمنو و سنجد .

زندگی می تو نه به کثافت و تاريکی هم اغشته بشه .

اما بهتره هميشه برای خودمون يه راه بر گشت(در رو) بذاريم تا هر وقت خواستيم حسرت بخوريم به گذشته به يادمون بيا .


191:

باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد اون پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش توفان بود

192:

رفتم
به همانجا که صدای نفس های عشق
هنوز گهگاه گوش را می نوازد

دیشب بود انگار
اون شب سرد خاطره ها
و تو
که بودی و نبودی

تاب خوردم مثل همیشه
آرام و بی صدا
با طعم حسرت و اشک
و این بار تنها

صدایی نبود
و حتی سایه ای از تو
و دستی که از پشت
ناگاه چشمانم را بگیرد

هیچ نبود
هیچ
اما
اشک چه بی ریا می آمد

صدایت کردم
نشنیدی ؟
نه ؟
با تو هستم قدیمی

با تو نجواها داشتم
از عمق حسرت و سرما
که فقط
خیابان شنید و تاب و سنگهای زیر پاهایم

نیامدی باز
در آخرین شب میعاد
به تماشای کرم کوچک ابریشم
حتی برای ریختن کاسه ای آب در پی مسافر

چقدر زمزمه کردم دیشب
لحظه های عاشقانه دیروز را
و ترانه های فردا را که
جمعه وقت رفتنه ...

راستی
اسمت را صدا زدم
به وسعت نگاهی که به سویت روانه کرده بودم
از پشت ابرهای سراسر پر از خیال

یادت هست ؟
شعرهای قدیم را
که بی ریا می سرودم برایت
از ابر و خیال وخوابی که آرام رفته بودی ؟

...
...
...

باز خواهمت فرمود
ترانه های شبانگاهی انتظار را
انتظار
انتظار
انتظار...

193:

شتابان
می‌بافم
به قامت بلند انتظار
انتظارِ یك آوار
انتظاری‌از جنس نخواستن
...
میان بوسه‌ها فاصله هست
من كه بوسه را تجربه كرده‌ام
سرد
گرم
و تو كه رنگ پاشیده‌ای
روی بوسیدن
...
مچاله می‌شوم
دور می‌افتم
و تمام
می‌بافم به قامت بلند ا...ن...ت...ظ...ا...ر

194:

چه بی تابانه انتظار میکشم
چه نجیبانه بر گذرگاهت لبخند میزنم

و چه مشتاقانه
بر رود پر حادثه نگاهت جاری میشوم
و دراونسوی مرداب های تنهایی
چون ذهن دستی تنها
چه فقیرانه
میلرزم...

195:

دلم در خود میشکند...

آرام و بیقرار...

از درد...

از دلتنگی ها...

از فاصله ها...

پرنده ی کوچک اسیری شده ام که جز شاخسار آغوشش آرامم نیست...

بی پناه و بیتاب...

شیدا و دیوانه...

ذکر هر دعایم خواستن او هست و بس...

و براستی که جز این از خدا چه میخواهم؟...

و به قولی چه خوشتر از رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر هست؟ میشمارم به سربرگ دلم...

1...

2...

3...

4ساعت ؟ ...

نه.

1...2...3...4 روز؟...

نه.

1...

2...

3...

4ماه؟...

نه.

5 ماه هست که چشمانش را ندیده ام...

و کمین غصه ها میگوید به این زودی ها هم او را نخواهم دید!...

و براستی که سخت هست دوری و دلدادگی...

درد هست...

الهی سخت هست...


196:

بی تو من همیشه منتظرم
و دلم تنگ
انتظار چقدر سخت هست
می دانستی
انتظار تنها سرگرمی قلب تیشه خورده ام
مرا تا چندی دیگر
از پای در خواهد آورد
و تنها و غریب
چشمانم در سوسوی ناامیدی و تاریکی
ذهن بی قرارم
به دنبال تک چراغی
پرستوهای در اوج کوچ را می شمارد.

197:

فرموده بودی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
فرمودم که کمی استقامت کن و گوش به من کن
فرمودی که نه باید بروم حوصله ای نیست
فرمودی که کمی فکر خودم باشم و اون وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

198:

فرض كن پول دو بستني نداريم
يكي مي خريم و
يك لب تو
يك لب من
اونقدر جلو مي رايشانم كه لب هايمان
بستني را فراموش كنند

199:

دلم گرفته هست
دلم گرفته هست
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني هست

200:

كتاب ها دروغ نوشته اند
وقتي لب هايت براي يك چكه عشق چاك خورده اند
مسيح هم اگر باشي
وسوسه عاشق شدن رهايت نخواهد كرد!

201:

باز هم دلتنگي باز هم گريه هاي شبانه ام
يه عاشق غمگين در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم ..

سخت بي قرارو بي تابم

كجاست شانه هاي گرم و مهربانت تا گريه كنم ؟
كجاست اون لبخند هاي عا شقا نه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟
اونقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگا ه كنم
اونقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي دل غمگينم را شاد نمي كند
براي گريستن شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگا ههاي كه تنها دليل زندگي و عشقم بود
استقامت مي كنم و عاشق ميمانم كه خوشبختي از اون عاشقان هست


202:

در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست .

دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند .

پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده هست و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست .

نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند .

کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم .

می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد .

می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند .

من به شقایق هایم آب نمی دهم اونها با اشکهایم پرورش یافتند .

آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری هست و می بارد .

ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند .

بیا تا کبوترم حرفی برای فرمودن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان ده .

203:

شناختنت بي گناهترين گناهم بود
يافتنت بهانه ي دلم

و خواستنت نيازم وبا تو بودن ارزايشانم
و تو را گم كردن پيدايش سراب بود

تو مانند پرستو امدي
و به دورترين ديار غربت رفتي

بي تو ثانيه ها تكراري شده اند
و ايينه ها چيزي را جز سراب نشان نمي دهد


و شقايق غريبي مي كند
و جاده ها در انتظار مسافر هست

و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد
و من هنوآرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي كنم


و منتظرتم

204:

شبي غمگين شبي باراني و سرد

مرا در غربت فردا رها كرد

دلم در حسرت ديدار او ماند

مرا چشم انتظار كوچه ها كرد

به من مي فرمود:تنهايي غريب هست

ببين با غربتش با من چه ها كرد

تمام هستي ام بود و ندانست

كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد

و او هرگز شكستم را نفهميد

اگر چه تا ته دنيا صدا كرد

205:

همه بغزشون گرفته چرا بارون نمییاد
لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمییاد
روی ماهش کجا پنهون شده اون رفته کجا
چرا از اون ور ابرا دیگه بیرون نمییاد
نیتت رو واسه فال قهوه کردمولی حیف
عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمییاد
منو کشتی تو با اون خنجر دوریت عجب
چرا از این دل دیونه یکم خون نمییاد
مگه تو بی خبری مومو پریشمون میکنم
دل تو حتی واسه موی پریشون نمییاد
دلت از بس که سفید و لطیف مثل برف
از خجالت تو برفی تو زمستون نمییاد
تو دلم فقط یا بار مهمونی بود تو اومدی
درارو بستم از اون وقت دیگه مهمون نمییاد
صدای بارون قشنگ که به شیشه می خوره
اما با غم نجیب توی ناودون نمییاد
دو سه بار واست نوشتم مثل آینه میمونی
تو یه بار جواب ندادی چرا شمدون نمییاد
عمری اسیرتم اسیر اون چشمای ناز
یه ملاقاتی واسم یه بار به زندون نمییاد
نمی گه کسی واسه من متش فکری کنین
هیچ کسی سراغ این کلبه ویرون نمییاد
زندگی بازی شطرنجه و من منتظرم
طرف مقابلم ولی به میدون نمییاد
گاهی وقتا انقدر آب و هوام ابری میشه
که قد اشکای من از رود کارون نمییاد
کاهی با خودم میگم شاید بخوام ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بیاد که پنهون نمییاد
اون که برای دیدنش ستاره میشمری
اهل نازه پس با یه خواهش آسون نمییاد
توی نامه آخری کلی دلیل اورده بود
مثلا تون تشنه یاسای گلدون نمییاد
لا اقل کاش راستشو برای من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود بخاطر اون نمییاد

206:

تحقیر می شدم که تو قدّ جهان شدی
با روح بغض کرده ی من مهربان شدی
سرما گرفته بود دو دست مرا که تو
در این دو قطب یخزده آتشفشان شدی
روح مرا سکون غریبی گرفته بود
دریا شدی و باد شدی، بادبان شدی
تسخیر کرده بود مرا دست های خاک
تو آمدی و بال مرا آسمان شدی
چیزی نداشتم همه از دست رفته بود
اما برای من تو زمین و وقت شدی
پس من تمام وسعت خود را دعا شدم
شاید تو مستجاب شوی، ناگهان شدی ...

فرقی نمی کند که به هم می رسیم یا ...
در سینه ام برای ابد جاودان شدی!

207:

باز کن پنجره را ...

با تو در لبخندي مشتركم

گرچه باران باشد پشت سرش

بايد از كوه بپرسم آيا

عشق تو مي‌ارزد به خطرش؟




سالياني هست كه اين چشمه‌ي خشك

در تكاپايشان رسيدن مانده

عشق را تجربه كردي يا نه

عاقبت؟ اي غزل ناخوانده!




مي‌تواني به بهارم بكشي

گل نازم! نكن از من پرهيز

بايد از چشم بدت دور كنم

اي تماشايي‌تر از پاييز




در هواي ملس فروردين

اي دريغا كه درون قفسم

شيشه‌ي اسفندت را بگشا

تا بپيچد بايشانت در نفسم




تشنه‌ي ابرم در عمق كايشانر

از هواي تو به‌شدت دورم

دل من مي‌خواهد پر بكشم
حيف كه مجبورم ...

مجبورم!

208:

بر دشت که جویبار را می دوزی
بر کوه که آبشار را می دوزی
باران نخ و سوزنی هست در دستانت
بر روی زمین بهار را می دوزی

209:

دوست دارم اين تنهايی را
جايی که يادت در اون
پرسه می زند
آرام
و نفس، انتظار می کشد
که بايستد،
درون واژه های وقت.
تا مرگ فرياد کند
آغاز نبودن را...

210:

يه روز دوستی از عشق می پرسه : ميدونی فرقه من با تو چيه...؟
من آدمها رو با يک سلام باهم آشنا ميکنم ولی تو با يک نگاه !
فرقه ديگه هم اينه که : من آدمها رو با يک دروغ از هم جدا ميکنم
ولی تو با مرگ

211:

پدر بوئیدش
برادر بوئیدش
عمو بوئیدش
دائی بوئیدش
پسر همسایه و قصاب و قاضی دادگاه هم.

حالا، بوی تنش تمامی شهر را پر کرده ست:
خانه ها، دکانها، مسجدها، قبرستانها، و اداره های پلیس.

خانم ها و آقایان
دماغهایتان را لطفاً محکم تر ببندید
این جسد فاحشه ایست که دیشب گوشه ی همین خیابان سرد
بی صدا خفه شد.

212:

زندگی دردی بی درمان زندگی پلی کوتاه برای عاشقی
زندگی پلی کوتاه برای به تو رسیدن
زندگی لیوان آبی هست که تشنه ای هراسان وبی تردید

جرعه جرعه از اون را می نوشد و ما را به مرگ نزدیک تر میکند
زندگی را می توان با امید واری طی کرد و با تو بودن را
رویایی زیبا اما محال دانست.

زندگی بدون تو کابوسی هست که در اون بی تو بودن موج می زند
و تنهایی یک درد بی درمان هست.

آری زندگی را اینگونه باید باور کرد.

213:

آمدی وقتی که دل بر روی زانو مرده بود

آفتاب از انجماد يادمان افسرده بود

کودک احساس من در کوچه های اين ديار

صد فريب از قصه های زير باران خورده بود

از تمام شهر پرسيدم نشانت را ولی

گوئيا پاييز از ذهن خيابان برده بود

کوچه پر بود ازعبور سايه های بی صدا

صد غزل در غربت فرياد من پژمرده بود

آسمان ما را به جشن گريه اش دعوت نکرد

چشم باران از تماشای زمين آزرده بود

تا که از ديوار شب در کوچه ما پا نهی

پنجره اشعار من را نذر چشمت کرده بود

214:

می دانم که آمده ای، از لابلای سنگینی سایه های نقش بستهبر سنگفرش خیابانهای خیس
برایم خنکای باران و بویخاک نم ‌زده آورده ای
می‌دانم که آمده ای، از اون سوی سیاهی شبهای بی پایانتمامی سالهای سرگردانی
برایم رو شناي خورشید ونـوازش نور آورده ای
می دانم که آمده ای، پس از اون همه تنهایی، اون همه درد،اون همه انتظار
برایمآرامش
آرامش
آرامشآورده ای
می دانم، می دانم از دورترین دیروزآمده ای
و به نزديك ترين فردامی روی
می دانمکه مسافری
با این حالچشمانم را به حضورت نمی بندم
که مهربانی دستهایت را حتی برای همین لحظهو حالا دوست مي ‌دارم
پس لبخند بزن
پیش از اونکه گمت کنم
مسافر جاده های رو بهدریا...

215:

شهامتش را داري؟
يك دل سير غرق شدن
درست تايشان دستهايي كه همراهي كردنت رو فراموش كردن!
من شهامتش رو دارم
جرات بند از بند باز كردن تمام اين انگشتها رو
شجاعت نطفه بستن تايشان اين همه كابوس رو
جرات يه هم آغوشي تايشان پيچ و تاب اين رگها رو!
بيا جلو!
نترس!
دستات رو بده به من
من سر اين پيچ! وسط اين برهوت هزارساله
عمريه منتظرم!


216:

امشب دلم را می تکانم پیش پایت
چیزی ندارم من بجز این دل برایت
امشب گلوی زخمی ام را می سرایم
یعنی تمام غربتم را در هوایت
می خواهم امشب سالها خاموشی ام را
آرام بـــــردارم بــــــریزم در صـــــــــدایت
ای با دل من آشناتر از من ای خوب
دیری هست تنها مانده اینجا آشنایت
دیری هست بی تو کلبه ام تاریک مانده هست
بگشـــــای بر من روزنـــــی از چشــم هایت
چشم انتظار چشم زیبای تو تا چند
تا چند محــــروم از نگاه دلــــربایت
بر من اگر یک لحظه می تابید چشمت
در زیر شمشیر تو می گشتم فدایت
وقتی نگاه شرقی ات می بارد از مـــهر
من کیستم؟ خورشید می افتاد به پایت

217:

غرقم از شب ترانه ايشانگن

از بيتلز از صداي باب ديلن

از خودم دور مي شوم در باد

مثل يك آرزايشان ناممكن

من تورا در ونيز گم كردم

من تورا يك غروب در آتن

اونسايشان نقشهاي پيكاسو

دورتر از تجسم گوگن

من بدون تو نقش بر آب هست

مثل بازيگري كه رايشان سن

همه متن رفته از يادش

همه نقش، ظاهر و باطن...

من كه به چشم ديگران كافر

من كه به چشمهاي تو مومن

هستم ايكاش ماهتر بودي

در شب بي ترانه موهن

كاش خواب ترانه مي ديديم

مثل بيتلز مثل باب ديلن

218:

آسمان چشم او آینه کیست
اون که چون آینه با من روبرو بود
درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایي دست او بود
آه...
گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما
با غم هم آشنا کرد
با غم هم آشنا کرد
چهره اش آینه کیست
اونکه با من روبرو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
این گناه از دست او بود
ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
اونچه کردی با دل من
قصهُ سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشيد خندان
سينه تاريک من
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود
سنگ قبر آرزو بود

219:

شب مي آيد
و پس از شب ‚ تاريكي
پس از تاريكي
چشمها
دستها
و نفس ها و نفس ها و نفس ها ...
و صداي آب
كه فرو مي ريزد قطره قطره قطره از شير
بعد دو نقطه سرخ
از دو سيگار روشن
تيك تاك ساعت
و دو قلب
و دو تنهايي

220:

حالا كه يك دنيا برايت حرف دارم
يك بوسه هم پايين كاغذ مي گذارم

آري خودت هم خوب مي داني عزيزم
غير از تو ، من چيزي در اين دنيا ندارم

در نامه ي آخر نوشتي خوبِ خوبي
حالا كجايي تا ببيني حال زارم !؟

مي ترسم از دوري تو اين آخري ها
پيش تمام غصه هايم كم بيارم

عصر همين يكشنبه بغضم را كه خوردم
وقتي گمان كردم كه مي خندي كنارم

چيزي شكست و تا صدايش را شنيدم
ديدم كه عكست را به قلبم مي فشارم

بايد به فكر كاغذي قدّ تو باشم
اين دفعه هم بانو سؤالي از تو دارم:

بهتر نبود اينجا بجاي اين همه حرف
يك جمله يعني « دوستت دارم» بيارم !؟

221:

از هفت روز هفته شش روزش را به تو ميدهم
و يک روزش را نگاه ميدارم تا انتظارت را بکشم

222:

می توانم از عشقم برایت بگویم
این هست داستان من
آوازی عاشقانه خواهم خواند
تنها برای تو خواهم خواند
گرچه هزاران فرسنگ دوری
امااین احساس نیرومند هست
نزد من بیا
مرا چشم انتظار مگذار
شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد
دیگری نیست
هیچ کس دیگری نیست
هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد
یا با زیبایی تو برابری کند
همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام
افسون کنم
این لحظه کجایی عشق من ؟
من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری
قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب
می خواهم که ترا در آغوش بگیرم
ترا نزد خود می خواهم
نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

223:

حجم اين فاصله ها بود كه ما را گم كرد
دست تقدير خدا بود كه ما را گم كرد
ما از اون دست نبوديم كه پنهان بشايشانم
خواب سنگين شما بود كه ما را گم كرد
روح آزاديمان بين دو راهي جا ماند
قصه سيب و حوا بود كه ما را گم كرد
ما در افكار شب چند مسافر بوديم
جاده بي سر و پا بود كه مارا گم كرد
هي از اين كوه به اون كوه گذر مي كرديم
چشم البرز و دنا بود كه ما را گم كرد
ما از اول سر سجاده خواهش بوديم
ذكر و تسبيح و ثنا بود كه ما راگم كرد

224:

برای آمدنت دیر می شود برگرد
سکوت حنجره دلگیر می شود برگرد...

225:

تهی شده ام
و نمی دانم باز کجا گمت کردم
می دانم که هستی
می دانم که تا همیشه هستی
می دانم که در همین لحظه هم
در کنارم نشسته ای
و خیره به نوشته هایم نوازشم می کنی
ولی کاش مثل اون روزها لمست می کردم
اتاقم عجیب کمت دارد
جایت آماده هست
بیا و بمان برایم
منتظرم ...


226:

اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما
واسه اون ارزش نداره
اون تو فكرت نمي مونه
ديگه از تو نمي خونه
عشقتو مي بره از ياد
اگه حتي تو پري شي
اون ديگه تو رو نمي خواد
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
جاي تو تو آسمونش
يه دونه ستاره داره
تو چرا به پاش مي سوزي
چشم به راه اون مي دوزي
اون كه رفته از تو حتي
يه نشوني هم نبرده
گل لبخند تو چيده
سهم شادياتو برده
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
واسه عشق نا تمومت ديگه پاياني نداره
اسم تو براي لب هاش ديگه معنايي نداره
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزش نداره

227:

صداي پاي اب مي ايد و ما تشنه گانيم،
صدای زمزمه سبزه زارها، شكوفه ها، سارها ميايد
نسيم بارور ميوزد،
زندگي متولد ميشود،
ابهاي خروشان صخره ها را در هم ميكوبند،
قطره هاي مرواريد نشان فرو ميريزند،
چشمه ها جوشان ميشوند،
كوه ها به جنبش در ميايند،
راز ها اشكار ميشوند،
هستي به تپش مي افتد،
جهان در سكوت مبهم خايشانش غرق
و نفس ها حبس ،
اسمان و زمين در تلاطم
و تو اي تنفس حيات
لبخند ميزني
و مرا در اغوش تنهايي
در ادامه ي هستي رها ميكني،
ميدانم چشمانت منتظر ميماند،
اي سپيده صبح
در اسمان بيكرانه ات
راز ها نهفته هست
وتو ميداني
راز طلوع روشني از پس سياهي چيست
تو ميداني كه چرا هستم
وچرا ميپرسم كه كي هستم ،
راهم چيست،
به كجا خواهم رفت
و چرا خواهم رفت
كاش راه من راه تو باشد.


228:

هست مستي كه مرا جانب ميخانه برد ؟‌
جانب ساقي گُل چهره دُردانه برد ؟‌
هست مستي كه كِشد گوش مرا يارانه ؟‌
از چنين صفّ نعالم سايشان پيشانه برد ؟‌
نعل اونست كه بوسه گه او خاك بود
لعل اونست كه سايشان مي و پيمانه برد ؟‌
جان سپاريم ، بدان باده جان دست نهيم
بيشتر زانكه خردمان سايشان افسانه برد
شاخِ شاخست دل از رنگ سر زلف خوشش
تا چرا بند چنان مايشان ، سر شانه برد

229:

دلم به وسعت دوریمان گرفته هست

دلم برای با تو بودن تنگ شده

برای نگاهت

صدایت

برای این که در چشمانم خیره شوی و من در هیجان غرق شوم

بگو کی می ایی؟در کدامین طلوع می آیی تا من غروب غمهایم را به نظاره بنشینم؟؟

230:

سالهای گریه


انتظار پشت انتظار شد ندیدمت
موج خیز استقامت من بخار شد ندیدمت
ایستاده ام میان گرد باد لحظه ها
گیسوان برفی ام غبار شد ندیدمت
بس که زل زدم به عابران و اشک ریختم
چشمها دو خوشه آبشار شد ندیدمت
ماه ماه عابران به تیغ میکشد مرا
زخمهای کهنه بیشمار شد ندیدمت
فرمودی از پس شکوفه های تمشک میرسی
فصلها یکی یکی بهار شد ندیدمت
هیچ از خودت سؤال کرده ای؟نکرده ای
اینکه چند سال آزگار شد ندیدمت
ای نشسته رو به روی من ملامتم کن
چشمهای من ز گریه تار شد ندیدمت

231:

دل من سخت گرفته هست از این دوری شوم
طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا

وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی
که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا

سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت
که ز احوال تو دیری هست خبر نیست مـــــرا

تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد
بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا

تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل
بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا

درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن
ییر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا

از یم دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت
ییر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا

رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود
به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا

مه من رو بنما بی تو دلم غمگین اســـــــت
بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا

232:

مانده ام بااستقامت دریا پای بند
ماهتابا برسرشک من مخند
ازغم مرجان چه میداند بهار؟
ارغوانم سنگ شددرانتظار...
هوشنگ ابتهاج

233:

ديگر نكنم ز روى نادانى

قربانى عشق او غرورم را

شايد كه چو بگذرم از او يابم

اون گمشده شادى و سرورم را

ف.ف

234:

دستان سرد
يکی پس از ديگری
نوار تاريکی را بلند می نمايند
چشم می گشايم
زنده ام
هنوز
در ميانه ی زخمی تازه

235:

باز هم قلبى به پايم اوفتاد

باز هم چشمى به رايشانم خيره شد

باز هم در گير و دار يك نبرد

عشق من بر قلب سردى چيره شد



باز هم از چشمهء لبهاى من

تشنه اى سيراب شد ، سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروى در خواب شد ، در خواب شد

236:

من تنها در ساحلي مي نشينم وسکوت اختيار مي نمايم’ چشمانم را به جاده اي دراز مي دوزم’تا يک روز انتظار به پايان برسد’ من منتظرم’ منتظر فانوسي در تاريکي’من جاده اي دراز رابه ياد تو مي پيمايم’ تا يک روز تو را در اين جاده بيابم’ تنها جاده اي که به کلبه اي کوچک مي رسد’من در اين جاده مي مانم.....

237:

...

چی میشد اگه دروغ تو لحظه های ما جا نداشت...چی می شد اگه دورنگی دیگه معنا نداشت...کاش میشد ...واسه هوس رفاقتها رو نفروخت..کاش میشد صداقتو رو تن آینه دوخت..چرا ما آدمها گاهی وقتها بد میشیم...؟ واسه راه همدیگه خواسته نا خواسته سد میشیم؟ جای مرحم واسه زخم عاشقها نمک میشیم؟ هر کی با ما صادقه با هاش پر از کلک میشیم؟ کاش شبیه سنگها نبودی..کاش میدونستی بی تکیه گاه تر ازشقایقم...کاش امشب که همه خندانم فرض مینمايند تنهایی با تو بگریم...کاش..میدونستی تنهایی من به حدی هست که باغچه خونه رو هم آزار میده...راستی ...میدونی..تنهایی بهتر از گدایی عشقه؟؟؟؟
حرف آخر:اگه داشتنت تا قیامت نباشه قسمت ..چشم به راهت میمونم با دلی پرازصداقت..


238:

توی ِچشمات يه نگاهه

تو نگاهت يه پناهه
که واسه اين دل عاشق

ديدنيهای ِگناهه
تو سراشيبی جاده

توی پيچ يه نگاهت
جايی که سر به هوايی

آخر ِقصه راهه
منه بی هواس ساده

پرغرور بی مهابا
خيره خيره می دايشاندم

توی ِچشمی که سياهه
ديگه ايشانرون شدم اما

تو سرابی که تو بودی
توی ِراهی که تو پيچش

عکس نازه يه نگاهه
حال مينايشانسم اينجا

اسمتو تو پيچ کاغذ
می کشم تو هر ترانه

عکس چشمی که تو راهه

239:

توی سرمای زمستون
روبخارپشت شیشه
اسم تونوشتم اما
میدونم بی تو نمیشه
میدونم که با توبودن
یه هوای دیگه داره
این دل عاشق وتنها
طاقت دوری نداره
همه ی شعرهامو خوندم
که تو برگردی دوباره
آخه این دلم بجزتو
هیچکسی رو دوست نداره
کاش می شدخاطره هامون
دوباره مثل همیشه
تازه شن توفصل سرما
روبخار پشت شیشه
همه ی شعرهامو خوندم
که تو برگردی دوباره
آخه این دلم بجزتو
هیچکسی رو دوست نداره
هنوزم دلخوش و شادم
به شمردن دقایق
که یروز میایی کنارم
اینه آرزوی عاشق

240:

تنم را به قدم هايت می سپارم
اين چهارراه
از چهار طرف بن بست هست خانم !
صد بار بالا و پائينش کنی به قلب من می رسی!
...

241:

چشاتو وا نکن اينجا ، هيچ چي ديدن نداره
صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
تايشان آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن
ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره
دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه
از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره
بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه
قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره
خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده
وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره
نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم
چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره


242:

گریه های شبانه من
ارزانی نگاه های عاشقانه تو باد
از امروز تا فردا و فرداها
باز هم من هر روز
روی جاده های مه گرفته انتظار
به انتظار تو خواهم نشست
می دانم که روزی تو باز می آیی
تا اون روز
ای سبز ترین خاطره من
چشمانم را به احترامت نخواهم بست

243:

دیرگاهیست در درونم غوغایی برپاست...

اون روز که صدایت در وجودم طنین انداز شد، شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی نهاد...! ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق، خود را در پستوی وقت تنها حس می کنم...

چشم هایم دیگر از اون من نیستند...

هیچ نمی خواهند...

جز تو! هیچ نمی بینند...

جز تو! دست هایم...

به امید نوازش پلک هایت با من همراهند...! و پاهایم...

نمی دانم مرا به کجا می برند...

شب هنگام در جستجوی تو، مرا به دل سیاهی می کشانند...! بند بند وجودم به انتظارت

244:

حجم اين فاصله ها بود كه ما را گم كرد
دست تقدير خدا بود كه ما را گم كرد
ما از اون دست نبوديم كه پنهان بشايشانم
خواب سنگين شما بود كه ما را گم كرد
روح آزاديمان بين دو راهي جا ماند
قصه سيب و حوا بود كه ما را گم كرد
ما در افكار شب چند مسافر بوديم
جاده بي سر و پا بود كه مارا گم كرد
هي از اين كوه به اون كوه گذر مي كرديم
چشم البرز و دنا بود كه ما را گم كرد
ما از اول سر سجاده خواهش بوديم
ذكر و تسبيح و ثنا بود كه ما راگم كرد

245:

در خیال من
فصل بی زوال عشق نقش بسته هست

ستاره ای در آسمان
و نرگسی که گر، به آب دیده آبیاریش کنیم
راهمان دهد
به خلوت نگاه، پر بهار
به آشیان اون کبوتران بی قرار
به دیدگان اشکبار
به سالهای انتظار....

246:

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست
تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام
تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين دراون نيست
تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست
تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند
اما از روزي که تو راديديم نوشتم
ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم هست هست...........
از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم فرموده سكوتم تورا فرياد ميزند......
از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام..........................
ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........
از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد
از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم...........
از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم.......
از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن هست......
ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد
ازتنهائي بيزارم چون کايشانر خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد..........
از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم
ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند
ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در قلبم حس کردم
پس بگذار با تو باشم......
عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم.......
تا هميشه ماندگار باشم...............

247:

تعجب ندارد که
آدم دو جایی می شود گاهی
از هر کجا که راه بنماید می رود
بيرون از فصل قدم می زند
مفصل ها کار نمی نمايند
زمین گیر می شود
می نشیند
کنار خالی شباهت
سيگار دود می کند
خاکستر تنگ هم می چیند
خودش را می بیند
تو را می کشد
سایه نداری
مثل فرشته ها
تعجب ندارد که.


خلیل پاک نیا

248:

اين حال من بي تو!

علفها که سبز شدند
همه چيز
رنگ اشکهايم شد
و من هنوز به انتظار به دور دست مي نگریستم
مشکي يا غيرمشکي چه فرقی مي نمايد
وقتي که باراني ام زير باران خيس باشد و
تو نيايي!
حالا ديگر
به رنگ چشمانت
همان قدر بي تفاوتم
که به نمناک دريايي پشت پلکهايم
ديگر عيبي ندارد اگر
نيايي...
مي داني چرا؟
تو که نيامدي
و چشمانم که به جاده بود
بي اختيار تو، نگاهم به اون سايشان افق افتاد
به پرندگاني که به خورشيد مي رسیدند
و من چه غافل خود را گرفتار زمين کرده بودم
و تو حجاب قلبم بودی و خود کنار رفتی!
نا شکر نيستم ها، مي داني که
تو اون چه که بايد مي دادي به من
ازت گرفتم...
ولي باز هم مي گویم
اگر بيايي چه مي شود

249:

چشم انتظار من باش تنها تو يار من باش ای آخرين اميدم ای نازنين ترين يار

250:

تازگي ها

تا ميرم خونه

ديگه خونه برام يه رنگ ديگه داره

يه بايشان تازه

كه اصلا با من سازگار نيست

تابلو هايي كه ديگر خودشون هم رايشان ديوار احساس خستگي مي كنند

و گلدان هاي كه باران برگهايشان اتاقم را طلايي كرده هست

و صداي تيك تيك ساعتي

كه عقربه هايش به واسطه نداشتن احساس بيان شكسته

حتي ديگر تختخوابم هم برايم وابستگي ايجاد نمي كند

هيچ و هيچ

تنها صندلي ام كه اكنون بر رايشان ان نشسته ام

و ميز كارم

و مشتي كاغذ

آدرس خانه ام را كسي نمي داند

تنها از زمزه هاي باد بهاري مي توان پي انرا جست

پس برخيز و

به نجاتم بيا

251:

یادم نرفته هست!
فرمودی : از هراس ِ باز نگشتن،
پشتِ سرم خاکاب نکن!
فرمودی : پیش از غروب ِ بادبادکها برخواهم گشت!
فرمودی: طلسم ِ تنهای ِ تو را،
با وِردی از اُراد ِ آسمان خواهم شکست!
ولی باز نگشتی
و ابر ِ بی باران این بغضهای پیاپی با من ماند!
تکرار ِ تلخ ِ ترانه ها با من ماند!
بی مرزی ِ این همه انتظار با من ماند!
بی تو،
من ماندم و الهه ی شعری که می گویند
شعر تمام شعران را انشاء می کند!
هر شب می آید
چشمان ِ منتظرم را خیس ِ گریه می کند
و می رود!
امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهایم را به پنبه پوشانده ام،
تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم!
بگذار الهه ی شعر،
به سروقت ِ شاعران ِ‌دیگر ِ این دشت برود!
می می خواهم خودم برایت بنویسم!
می بینی؟ بی بی ِ دریا!
دیگر کارم به جوانب ِ جنون رسیده هست!
می ترسم وقتی که - گوش ِ شیطان کر! -
از این هجرت ِ بی حدود برگردی،
دیگر نه شعری مانده باشد،
نه شاعری!
کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،
به جای تو دلواپس شوم،
حتا به جای تو بترسم!
چون همیشه کنار ِ منی!
کنارمی، اما...
صد داد از این «اما»!●

252:

پشت لحظه هاي تار انتظار
در سكوتي پر هياهو
در كنار بيقراري
دست به دست مهرباني
زير مهتاب محبت؛ رو به باغ
مينشينم تا بيايي
مي نشينم تا سكوتم با صداي گرم تو تنها شود
...................
رو به رايشان باغ رايشانا ؛ باغي از بودن مي سازم
اي همه معناي بودن ؛ مي نشينم تا بيايي.

253:

جای خالی تو آزارم می دهد! بدون تو هیچ چیز کامل نیست نه حال،نه گذشته و نه آینده جای خالی تو را در همه چیز احساس می کنم! در سفرهایی که رفتم در کتابی که می خوانم در نوشته هایم در خواب هایی که می بینم یک جای خالی بزرگ آزارم می دهد جای خالی تو.......
پشت لحظه هاي تار انتظار

254:

اي عاشق در انتظار چه نشسته اي
در انتظار بادهاي سر د پاييزي
بارانهاي بهاري؟؟؟؟
برگهاي زرد
يا شکوفه هاي ارغواني
در انتظار که اي؟؟؟؟؟
انتظار بيهوده هست.........
اين هست روزگار.........

255:

باد موافق برای کشتی بی مقصد بی معناست

انتظار امید از کسی که تو رو نمی خواد
خیلی مشکل تر از انتظار برف در تموز تابستان هست
ولی مهم نیست
انتظار جزئی از زندگی تیره من هست و بس
امیدی که همیشه ناامید می شود در وجود من هست
...

256:

این شب ها

همین شبانه های دلتنگی را می گویم!!!

که بیبرنامه شنیدن صدایت هستم

و تو نیستی...

نام مهربانت را

برسر انگشتانم هجایی کرده ام

و بر بازوان نازکم ثبت نموده ام

تا در آغوش امن تو ماوا بگیرم...

و آتش تلاقی نگاه ات را بر شرم چشمانم

بر دامان سرد و متروکم خیمه زده ام

تا بدانی

همین یک شعله

گرما بخش تنهاییم بوده

و با صُوَر خیالت

واژه ها را نقاشی کرده ام

همین شب ها

عزیزترینم

می دانم که می آیی

دیشب

کبوتری بر بام خانه ام نشست!!!

او همه آواز بود

من همه پرواز...

257:

پشت لحظه هاي تار انتظار


تنهایم
کنار پنجره می آیم
نسیم تبسم تو جاریست
قاصدکها آمده اند
در رقص باد و یاد
سبز
سپید
سرخ...
و این آخرین قاصدک
چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!
****
می خوانمت
با هفت زبان
در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای
سرشار از تکلم درخت و آفتاب
سرشار از تنفس آینه و عود
سرشار از بلوغ آسمان
و من هر چه می آیم
به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم
می خواهم در بیرنگی گم شوم
****
نمی دانم
شابد به نسیمی که صبح گاه
در سایه روشن حسرت و لبخند
از کنار دستهایت عبور کرد
می اندیشی
و من به اون بادبادکی فکر می کنم
که در سپیده دم ستاره و اسپند
در نگاه زلال تو تخم گذاشت
و تو نم نم
در تنهایی و ماه
ناپدید شدی
و تنها رد پایت
در امتداد مسیرهای خیس بی پایان
جا ماند
****
جای تامل نیست
قاصدکها آمده اند
و تو در سرود خلسه و خاکستر
ناپیدا شده ای
و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم
و به انتظار شب بوها
که در بهاری زرد
به شکوفه نشست
****
نمی دانم کدام پرنده

در نبض مدادهایت جاری بود
که هیچ کاغذی
در وسعت حجم اون نگنجید
راستی نفرمودی کدام باد
بادبادکهایت را با خود برد
****
پنجره را می بندم

خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود
و آفتابگردان نگاه تو
در آسمان هشتم
ناتمام ادامه دارد
و من
به یاد اون پرنده ای می افتم
که صبح
در متن بلوغ و آفتاب
ناپیدا گم شد
ناپیدا گم شد.






258:



پشت لحظه هاي تار انتظار


در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری

شاید که دستی سرخ

کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد

در همین نزدیکی

زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام

چنگ در گریبان هم می زنند

دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر

تیله های بلورین دلی شکسته را

سوال می کند!

شاید که این هجوم کهنه می خواهد

از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده

سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد

بر خود می لرزند را

بستاند

شاید که اون پر نور ترین ستاره

و تمامی ستارگان دیگر

که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند

توهمات نورانی ای هستند

که در درون با سیاهی آمیخته اند

شاید که اوج لذت این ستاره ها

به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد

کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند

کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه نمايند

اون وقت شاید اون پرنورترین ستاره

می توانست

عدالت را هستنشاق کند

وشاید که عدالت از شیقه های وقت بالا می رفت

و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند.




پشت لحظه هاي تار انتظار
.

259:

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران
تا از دلم بشايشانی غم های روزگاران
روزی تو خواهی آمد از سوی مهربانی
اما ز من نبينی ديگر به جا نشانی

260:

و تو با دست های خود
آجرهای دیوار تنهاییت را
یکی یکی بالا بردی
بااستقامت و حوصله!
و بعد پشت اون دیوار نشستی و ساعت ها به اون نگریستی
دلتنگ شدی ، گوشه دیوار کز کردی و سخت نگرستی
و من ، اون سوی دیوار در انتظارت بودم
اما تو هیچوقت نگاه منتظرم رو ندیدی...
دیوار تنهاییت نمیگذاشت...

261:

پاشنه در چرخید
تو آمدی
پشت بر من واژه ای جویدی
تمام شعرهایم سنگ شدند
چشم در چشم ستاره ها
ترانه ای سرودم
و من حالا
پس از اون سالهای بی رویا
پشت بر در خانه
و دروازه ی این شهر
می خوابم
و موهای سپیدم را می شمارم!

262:

انتظار
انتظار چقدر سخته !
بعضي وقتها هم خيلي لذت بخشه
ولي براي من خيلي سخته
كسي ديگه اي هم مثل من انتظار مي كشه
ولي من كجا و اون كجا
اون خوشحاله
ولي من
غمگين
خيلي سخته
خيلي سخته
خيلي سخته
خيلي سخته

263:

انتظار تو
داره منو ديونه مي كنه
ولي تو نمي فهمي
نبايد هم بفهمي
انتظار خيلي سنگينه
ولي براي تو چه لذتي داره
ولي براي من يه درده
چون خيلي فرق مي كنه
خيلي سخته
...

264:

من روز و شب ظهور تو را آه می كشم
در آسمان عبور تو را ، آه می كشم
می پرسمت ز رود و بیابان و كوه دشت
من جواب ظهور تو را ، آه می كشم
پیدا تر از اون كه ببینم تو را به چشم
در محضرت ، حضور تو را آه می كشم
می خوانمت به نام و نمی دانمت هنوز
من موقعيت مرور تو را آه می كشم
گاهی غم فراق تو را گریه می كنم
گاهی وصال دور تو را ، آه می كشم
وقتی نمی رسم به خیال وصال تو
من هم دل صبور تو را آه می كشم
از این فصول پر زحقارت دلم گرفت
من فصل پر غرور تو را آه می كشم
موعود عشق ! مهر جانتاب آخرین
بر من بتاب نور تو را آه می كشم

265:

انتظار چيه ؟
...
درده؟
يا
عشقه؟
...
غمه ؟
يا
لذت؟
...
اشكه ؟
يا
لبخند؟
چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

266:

کاش از فرداها خبری هم به ما می رسید...
کاش می دانستیم روز وصال در چه تاریخی ثبت گردیده..
کاش می دانستیم تا به کی دست هایمان باید رو به آسمانش برای خواسته یمان بالا باشد..
کاش می توانستیم هر چه زودتر به روهایای قشنگ در ذهنمان رنگ حقیقت بپاشیم...
کاش زودتر بیایی..
منتظر می مانم

267:

لمس کن کلماتي را که برايت مي نايشانسم تا بخواني و بفهمي چقدر جايت خاليست ...

تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...



لمس کن نوشته هايي را که لمس ناشدنيست و عريان ...
كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد لمس کن گونه هايم را که خيس اشك هست و پُر شيار ...



لمس کن لحظه هايم را ...

تايشاني که نمي داني من كه هستم? لمس کن اين با تو نبودن ها را لمس کن.

268:

دل شکسته ام را خریدار نباشد
آیا کسی هست که وصله زند بر دل من
نمی دانم چرا این دل من برای تو خود را باخت
من هنوز تو را خواهانم
منتظر با قلبی شکسته به دست خودت
تا بیایی و قلب شکسته ام را مرهم باشی
من منتظر به در می نشینم تا که بیایی
مرا با خود به اون سوی عشق رسانی
دوست دارم که مرا چون یار خود
بار دگر دوست بداری

269:

از درختي سيب سرخي مي چينم براي آرزوهاي قشنگ تو



سيب سبز کال هست مثل آرزايشان نرسيدن به تو



سيب قرمز شيرين هست مثل آرزايشان گاز زدن قلب سرخ تو



ابر سفيد روشن و زيباست مثل صفاي قلب مهربون تو



ابر سياه تيره و تاريک هست چشماي سياه مست تو



آسمان صاف آبي هست به آبي احساس قلب پاک تو

آسمان ابري سياه هست مثل سياهي شبهاي دراز تو

270:

تنهائي جاي پايش را عميق تر
و ماندن در اين غربت
لحظه هاي غرق در مرداب را
شدت بخشيده

مانند شاخه اي خشک شنماينده
و چون عمر يک حباب
لحظه هاي شيرين، کوتاه
کوره راه خوشبختي، تاريک و متروک
وقت در تسخير پائيز
و من
همچنان در انتظار بهار ....

271:

من همیشه در کنار پنجره میشمارم موجهای خسته را

تا ببینم عشق دریا تا به کی میستاید ساحل وارسته را

خوش به حال ساحل چشم انتظار عاقبت دریا سراغش میرود

در تمام لحظه های عاشقی ناز او را از دل و جان میخرد...

272:

دستان تو عطر بودن میدهد
به من بدشان
تا بوی تو را
در مشام خاکی ام
بیافشانم .
...
بیدمشک ها خبر رستاخیز آوردند
نکند بهار
همان قیامت با تو بودن باشد ؟
شکوفه های گیلاس ،
سیب ،
هلو ،
همچنان در انتظارند

273:

این شب ها
چشم های من خسته هست
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من هست

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

274:

پشت لحظه هاي تار انتظار
نه هراسي از زمستون ......

نه تو حسرت ِ بهارم

خالي از فرداي مجهول .....

نه به ياد ِ خاطراتم

زندگيم همين خزونه ......

باد ِ تند و ابرو بارون

شعر ِ پرواز ِ بهاره .....

رقص ِ برگا تو خيابون

گذر ِ ثانيه ها و ......

مردن ِ روزاي باطل

كُشتن ِ شباي تاريك .....

شده كاره من ِ غافل

زير ِ باروناي پاييز .....

گم ميشه قطره اشكمو

رفتي همراه ِ بهارو .....

ديگه دنبالت نگشتم

ميگذرن روزاي بي تو ....

سرد و پوچ و بي بهارم

واسه لمس ِ داغ ِ دستات .....

چشم به راه و بي قرارم

بيا هم باور ِ من باش .....

تا بهارو پس بگيريم

بيا تا به هم رسيدن ...

بيا تا تنها نميريم

275:

در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست .

دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند .

پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده هست و می داند ، از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست .

نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند .

کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم .

می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ، چیزی نمی گوید و پر می کشد .

می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند .

من به شقایق هایم آب نمی دهم اونها با اشکهایم پرورش یافتند .


آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری هست و می بارد .

ای بهاز زندگیم ! بیا ، بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ، بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند .

بیا تا کبوترم حرفی برای فرمودن داشته باشد ، بیا تا آسمانم آفتابی باشد ، بیا و به این انتظار پایان ده .


276:

ای معنای انتظار یک لحظه بایست
دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست

یک لحظه بایست و یک جمله بگو
تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست

277:

وای این انتظارچقدر بده

278:

رو به آسمون فریاد میزد
کجایی؟ نیستی؟
اکنون بیش از همیشه به تو نیاز دارم
در عطش در حال سوختن ام!
گوشه ی چشمی داشته باش!
چقدر بی تاب بود این کویر دل!

279:

روزها را نمی شناسم

و در انتظار آمدنت

بهار ها را شماره می کنم

ای سبز چشم من

اینک چهار فصل

دیریست که رفته اند

پس در کدام روز

در قالب خاطرم

تصویر می شوی

280:

امشب
خواب به چشم من راه نمی برد!
مهتاب دیگر سروربخش شب های انتظارم نیست.
بی قرارو دلخسته ام
زیرا که معبود را نمی یابم
همه دیوانه ام می پندارند
آری دیوانه ام!
و فقط تو می دانی که از چه رو دیوانه ام...

281:

بی تو در خلوت شب همه شب بیدارم
اه ای خفته که من چشم براهت دارم
خانه ام ابری و چشمان تو همچون خورشید
چه کنم از اندوه نگاهی عسلی سرشارم

282:

خيال آمدنت ديشبم به سر ميزد

نيامدي كه ببيني دلم چه پرميزد

به خواب رفتم و نيلوفري بر آب شكفت

خيال رايشان تو نقشي به چشم تر ميزد

شراب لعل تو ميديدم و دل ميخواست

هزار وسوسه ام چنگ در جگر ميزد

زهي اميد كه كامي از اون دهان مي جست

زهي خيال كه دستي در اون كمر ميزد

دريچه اي به تماشاي باغ وا مي شد

دلم چو مرغ گرفتار بال و پر مي شد

تمام شب به خيال تو رفت و ميديدم

كه پشت پرده اشكم سپيده سر ميزد

283:

من به یاد روزای بی خاطره
میشکنم از دوریه فاصله
خسته از یاده شبای بی تو
تکیه دادنم به این پنجره...

284:

مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سال ها می خوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره، پس
اگه کسی رو دوست داری، برای داشتنش سال ها صبرکن.

285:

انتظـــار ديدن تـــو کوله بار سنگيني هست که به دوش مي کشم !!!
انتظـــارشيريني هست ؛ درديست که دوستش دارم !!!
غمـــي هست که رنجم مي دهد ، غمت را هـــم دوست دارم !!!

286:

شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می فرمود تنهایی غریب هست
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

287:

شب هست و باز دلم داغدار تنهایست


نگاه خسته ام آیینه دار تنهایست


در این سکوت غم انگیز و زرد پاییزی


دلم شکسته ترین ساختار تنهایست


بیا و قلب مرا مهمان پنجره کن


که سالهاست دلم داغدار تنهایست

288:

با سلام و عرض ادب
شعر خوبيه ولي برا بيت آخرش يه پيشنهاد دارم ( وزنش مشكل داره )

بيا و قلب مرا ميهمان پنجره كن


با سپاس و آرزايشان موفقيت روزافزون

لبخند ، هماره روزگار ، نقش لبانت


289:

هنوز هم عطر نفس هایت را در هوای گر گرفته ام احساس می کنم و تصویر شیرین لحظه های با تو بودن در نگاه ملتمسانه ام نقش می بندد.چه پاک و زلال بر قلبم رخنه کردی وچه عاشقانه ان را به تصاحب خود دراوردی و چه صادقانه مفهوم دوست داشتن را برایم سرودی.وه!که تو بهترین بودی و هستی....این را بدان هنوز هم دل غمزده ام برای بازگشت بهارانه ات ،در امتداد کوچه خاطره به انتظار نشسته هست و در اندیشه با تو زیستن لحظه ها را می شمارد

290:

برای پر پر شدن اقاقی..!
برای بوسه های اتفاقی..!
تو این روزا که مثل شب سیاهه،
منتظر نور کدوم چراغی؟!

برای لحظه های بی قراری،
ساعتهای کشنده ی خماری،
نشه میکردی دلم رو یه روزی ...!
الان خزونیه کدوم بهاری ؟!

رو صندلیه انتظار میشینم..!
گلهای باغ حسرت رو میچینم!
یا مثل سابق میشی بر میگردی؛
یا نمیخوام دیگه تو رو ببینم ...!!!!

291:

من نشانی از تو ندارم
اما نشانی ام را برای تو می نویسم:
در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار.
خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو.
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن،کنار بید مجنون خزان زده،
و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام! در کلبه را باز کن.
و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن.
مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره انتظار،
پشت دیوار دردهایم نشسته ام!

292:

من نشانی از تو ندارم
اما نشانی ام را برای تو می نویسم:
در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار.
خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو.
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن،کنار بید مجنون خزان زده،
و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام! در کلبه را باز کن.
و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن.
مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره انتظار،
پشت دیوار دردهایم نشسته ام!

293:

دیشب اون قدر باران آمد
که اکر بگویم یاد تو نبودم
باران با من قهر می‌کند

اون قدر از پنجره بیرون را نگاه کردم
که اگر بگویم منتظر تو نبودم
پنجره با من قهر می‌کند

اون قدر دلتنگ خوابیدم
که اگر بگویم خواب تو را ندیدم
خوابت هم مرا ترک می‌گوید

294:

چندان به فاصله‌ها فکر نمی‌کنم.

جای نگاهت رو نگاهم، عطر دستانت که از هزار گل وحشی خوشبوتر هست بر دستانم، سخن فرمودن چشمانت با چشمانم، احساس زیبای دوست داشتن تو در تودرتوی دلم و گرمای عشق تو در جانم، همیشه هست.



فاصله‌ها اون قدرها هم مهم نیست.

من از همین فاصله نیز با عطر دلاویز تو مست می‌شوم، صدای دل انگیزت را می‌شنوم، تو را می‌بویم، تو را تنفس می‌کنم و روی زیبای تو را می‌نگرم.



فاصله‌ها حریف عشق نیست.

295:

درانتظارجشم تو دلم بهانه مي كند
درون انزواي من برنده لانه مي كند
نشسته درميان اشك نكاه خيس بنجره
وخيره در سكوت شب ترا ترانه مي كند
در التهاب كوجه ها در انتظار رايشان تو
دلم بهانه مي كند بهانه عبور تو
غريب مانده خاطره در ارزايشان ديدنت
طلوع لحظه ها شده غريبه بي حضور تو
صداي ناي جان من بر از نواي اسمان
شكسته بهت اينه دراين سكوت بي امان
نشسته درحصار دل حضور سرد فاصله
به ياد ناله هاي من دو جشم ناز ارغوان
تمام هستي ام شده ترنمي براي تو
نسيم اشك هاي من نكاه خنده هاي تو
به رايشان كونه هاي شب شميم باك ياسها
صداي نبض بونه ها و موج كريه هاي تو
بيا دليل بودنم خلوص باك غنجه ها
بلور جشم اسمان نكاه باك ابرها
به رايشان غربت دلم بيا و اشيانه كن
درانتظار عابري نشسته اند كوجه ها


296:

از معني انتظار يك لحظه بايست
ديوانه شدن به خاطرت كافي نيست
يك لحظه بايست و يك جمله بگو
تكليف دلي كه عاشقش كردي چيست؟

297:

من هنوز منتظرم
مگر می‌شود بی تو بمانم
چشم به‌راهت می‌مانم
چون برایم سخت هست دل کندن
شوق دیدار تو
آتش به جان و روح من می‌کشد
برای تو این‌ گونه می‌سوزم
برای تو این ‌گونه می‌خوانم
بهارم (همچو خزان) زرد و بی‌روح هست
خودت بهتر می‌دانی که بی ‌تو دلگیر و افسرده‌ام
تنها مانده‌ام، داغ دوری از هم
مرا پیر کرده هست
تا وقتی‌که خیالت آتش به جان من می‌زند
برایت این‌ گونه خواهم خواند

298:

مانده اي بي خبر از اين دل زنجير شده
بي خبر رفته اي و آمدنت دير شده
و منم بي تو گرفتار غم و تنهايي
و نگاهت كه دگر از دل من سير شده

299:

انصافا ديشب چنين حالي داشتم!!
انتــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــظار

300:

در انتظارت ای ترانه ی نا مفهوم



کفش های غیرتم را در آوردم



در کویر غرورت پا برهنه راه میروم



تا تاول های قلبم را باور کنی
.
.

301:

بیا در انتظار تو من عاشق سپیده ام
در این جهان بیکسی چه رنجها کشیده ام

به یاد تو چه روز و شب به گریه و بهانه شد
چه تارها به نام تو به خواهشم طنیده ام

در این خزان بیکسی امید بی مثال من
به خلوت شبانه ام به وصل تو رسیده ام

جوانیم به نام تو شده تباه و خسته ام
به پای خسته ام نگر که در پی ات دویده ام

دو چشم پر زاشگ من فدای چشم مست تو
چه طعنه ها من از برای دیدنت شنیده ام


فدای چشم نرگست نظر به حال من نما


کمان قد من نگر که در غمت خمیده ام

302:

می نویسم از دل پر دردم امشب
می نویسم از سرنوشت نارفیقم
می نویسم حرف خود را با دلم من
بخواب امشب تو ای سنگ صبورم
صدای ناله ی تنهایی ات به آسمان رفت
هوای گریه امشب در اتاق هست

303:

و تو

در نهایت

در چشمان کسی

اسیر می شوی

که تو را

درک .

.

.

نه ،

ترک خواهد کرد

304:

تو رفتي همه فرمودند

از دل برود هر اونکه از ديده برفت

وبه ناباوري و غصه من خنديدن

آه اي رفته سفرکه دگر باز نخواهي

برگشت

کاش مي آمدي و مي ديدي

که در اين عرصه دنياي بزرگ

چه غم آلوده جدايي هايي ست

و بداني که....



از دل نرود هر انکه از ديده برفت

305:

در موزه ها ی نیزه گذاران دشت رزم
رویید سبزنا و ببالید و زرد گشت
اما
یک مرد بر نخاست
جز رهنورد باد در این پهنه کس نبود
نعل سمندهای سواران
ساییده شد
ز بس به زمین خورد ز انتظار
وز بی کران دیدرس مرز انتقام
در این سکوت بی خبری گرد برنخاست
شمشیر های تیز شده با حماسه ها
در تیرگی چو قفل در آسیای پیر
در تشنه سال مزرعه و خشکی قنات
یکباره زنگ بست
اهریمنی به روز بهمیدان شتافت گرم
اما کسش به رزم هماورد برنخاست
توفان تیره گون
برگ هزار لاله ی خونین به خاک ریخت
وز سینه شفق نفسی سرد برنخاست

306:

باز می گردن با دست تهی
نه پرستویی با من نه خدایی نو
نه سبویی آواز
دست هایم خالی ست
هیچ صحرایی این گونه سترون ایا
خواب دیده ست کسی ؟
گاه می گویم
غم این نیست که دستانم خالی ست
کاسه ی چشم لبریز رهایی هاست

307:

ر ساحت حضور نسیم و
نماز نور
در ساحت وقوف به زیبایی حیات
در آفتاب از پس باران کنار راه
مرد ایستاده هست و
نمی خواهد
رز رهگذار خویش
بر هم زند
آرامش موقر سنجابی را
که
با خوشه ی اقاقی یا ساقه ی علف
دم لرزه می کند
می دانم
آه
هرگز
باور نمی کند کسی از من
کاین مرد
تا چند روز پیش چه می کرد
در شرق دوردست
در آفتاب از پس باران
کنار راه
مرد ایستاده هست

308:

انگار پای ثانیه ها لنگ می شود
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود



309:

چه حقیر هست این عشق،

گر بماند به میان من و تو ،

خود بمیرد در خود،

گر ببندد در خود،

و بماند به میان من و تو .

عشق در بسته ،

ناسزایی ست به عشق همگان .

او که سیبی را دوست می دارد ،

به همه مهر می ورزد.

که همه از گوهر یکتایند.



من به خوبی می دانم،

که ورای من و تو ،

هستی هست ،

عشق ما می میرد،مگر آزاد شود..

رفتنت رنج من هست ،

رنج من عشق من هست ،

پس رهایت خواهم کرد ،

که تو را آزاد دوست می دارم ...



پائولو کوئلیو

310:

شتاب مکن
که ابر بر خانه ات ببارد
و عشق
در تکه ای نان گم شود
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد
احمدرضا احمدی

311:

پشت لحظه هاي تار انتظار

غزلهایم مرابدنام کردند

مراباشاه بیتی خام کردند
غزلهاجان من بودندروزی
پس ازمرگم توراآرام کردند.


(داودهوشنگ روشنک)

312:

ای کاش خبر داشتی از بی خبری ها
از بی خبری های من و دربدری ها

ای فاطمه ! تنهاتر از اونم که بگویم...
بر من چه گذشت از غم بی بال و پری ها

انگار به تاوان گناهی که ندارم
در آتشی افتاده ام از خیره سری ها

دور از تو ، نفس در نفسِ چاه شدن ها
دردا ! غم پنهان چنین خون جگری ها

بوی تو هنوز از خَمِ این کوچه می آید
از کوچهء تنهایی و بی همسفری ها

مانند یتیمی که سر راه تو باشم...
در حق دلم ، کرده ای ای زن ! پدری ها

ای کاش صدایم کنی از حنجره ء چاه
ای کاش خبر داشتی از بی خبری ها...

313:

عشق بود و عشق بودی و یک عاشق بی برنامه اما هستوار

314:

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه به هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز برنامه روز آینده

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

315:

حالا كه از تو عشقم مي گذرم
كواه بار غم شده همسفرم
بهتر برم از اين شهر
سر بزارم به بيابون
بهتر تنها بمونم
با غمهام سر در گريبون
بهتر برم از اين شهر

316:


از که پنهان کنم؟!
این راز دل خسته خویش...
از نسیمی که پیام آور توست؟!؟!
از بهاری که مرا رسوا ساخت؟!
از خدایی که خودش می داند
عشق وحشی تر ازاون هست که پنهان ماند!!

317:

نذر چشمان تو این دل که اگر ما باهم...

که اگر قسمت ما شد تک و تنها باهم،

زیر یک سقف به هم زل بزنیم آخرسر

خنده ای از ته دل بی غم فردا با هم

بشود حادثه ها وفق مراد من و تو

یا نباشیم و یا تا ته دنیا باهم

اگر این بار خدا خواست که خوشبختی را

بفروشد کمی ارزانتر از این تا با هم...

اگر این بار وقت روی زمین بند شود

نشناسیم از این شوق سرازپا با هم

دست تو شانه ی خوبیست که موهایم را...

لحن من ساز قشنگیست که شب ها باهم،

شب شعری به غزلخوانی ترتیب دهیم

از من و رودکی و حافظ و نیما باهم

"در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد

عشق پیداشدو..."این هست که حالا باهم...

من برایت غزلی تازه بگویم اون وقت

جمله ای از تو:"چه خوب هست که لیلا باهم

دل به دریا بزنیم آخر این قصه ولی

صدوده سال بمانیم در این جا با هم"

***

شاید این بار به سروقت خدا رفتم تا

تا بخواهم بنویسد تو و من را باهم

318:

تا تو رفتي همه فرمودند

از دل برود هر اونکه از ديده برفت

وبه ناباوري و غصه من خنديدن

آه اي رفته سفرکه دگر باز نخواهي

برگشت

کاش مي آمدي و مي ديدي

که در اين عرصه دنياي بزرگ

چه غم آلوده جدايي هايي ست

و بداني که....

از دل نرود هر انکه از ديده برفت

319:

لبریزم از
طراوت واژه های رسیده
پس چرا
گودی دستانت
جای سرریز شدنم نیست؟

به هر طرف که می چرخم
زمین صاف هست و
گودی ها همه پر

حالا
دستانت را به هم نزدیک کن
تا مثل لانه
کلاغی سرمازده را
زیر نور ماه بخواباند.

320:

دنياي رنگارنگ آدم ها همين هست
از من مرنج اي مهربان، دنيا همين هست


از خايشانش مي ترسانمت دست خودم نيست
كار مترسك هاي نازيبا همين هست

رفتار ناهنجارم از ديوانگي نيست
اين بندها را پاره كن دريا همين هست

فرمودم كه مي ترسم به دور از تو بميرم
فرمودي سرانجام پرستوها همين هست...

بايد بيايي دست هايم را بگيري
فرجام آدم هاي نا بينا همين هست

321:

دسته دسته گل نثار مقدمش...........او که می آید مرا یاری کند.........در هجوم و حشی این روزگار......از امید من پرستاری کند

322:

شبم یلدای پر درد هست ، برگرد
و این جا قحطی مرد هست ، برگرد
تو در کوچی و من پابست پاییز
پرستو لانه ام سرد هست ، برگرد ...

323:

افسوس بر اون چشم كه با پرتو صد شمع
در آينه ات ديد و ندانست كجايي
!

324:

یک امشب هست موقعيت دیدار ما بیا...
فردا بجای پنجره دیوار می کشند!

325:

با دست و دلت بیا مرا یاری کن
در باور سینه ام غزل کاری کن

در دشت جنون هنوز سرگردانم
ای عشق بیا محض خدا کاری کن !

326:

سـردتر از اون‌ست
که سخـت‌باشد
سخـت‌تر از اون‌ست
که ســرد باشد

عیدست مثلاً،
و از همیشه
لعنتی‌تر،
مثلاً

چشم‌هایم را باز می‌کنم
زنده‌ام

تمام خـانه را گشته‌ام، نبـوده‌ای؛
پله‌ها را جارو کرده‌ام،
پنجره را دستمال کشیده‌ام و تا ته باز گذاشته‌ام،
گلــی که دیروز خریده ام را آب داده ام،
ســایه‌های زرد، نارنجی، آبی را ریخته‌ام دور،
و همه‌چیز را آمــاده کرده بودم که شـب آرام بخوابم
.
می‌پرم از خواب،
پله‌ها جارو شده‌اند، پنجره، گل، سایه، نیز.
و من گریه می‌کنم؛
خواب‌ـت را دیده‌ام.
چشمان‌ـم را می‌بندم؛
کاش زنده باشی،
یا لااقل من این‌طور ببینم‌ت.
...


327:

انتظار سخترين لحظاتيست كه در عمرم ديده ام
پر از دلتنگي ، پر از تنهايي ، پر از ياسهاي وجود او.....
انتظار سخترين كلمه اي كه تا بحال شنيده ام.......


328:

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که
باز تکرار به بار آمده، می بینی که


سبزی سجدهء ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که


اونکه عمری به کمین بود به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده ، می بینی که


حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده، می بینی که


غنچه ای مژدهء پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که

329:

كتاب ها دروغ نوشته اند
وقتي لب هايت براي يك چكه عشق چاك خورده اند
مسيح هم اگر باشي
وسوسه عاشق شدن رهايت نخواهد كرد!

330:

چه مي‌شود اگر بيايي

و فاصله خط بزني

و سرود رود را

به بزم آبي دريا

مهمان كني

و در چينهاي شتابان دامنش

نفس‌نفس ستاره بريزي و


مهتابي‌ام كني



331:

این چشم به در دوخته نگذاشت مرا
این آتش افروخته نگذاشت مرا
فرمودم سر راحت به زمین بگذارم
این عشق پدرسوخته نگذاشت مرا!

332:

مرموز و قدم قدم قدم می آید
-امروز که من مرددم می آید-
با من چه پدرکشتگی ای دارد او
از عشق بدم بدم بدم می آید

333:

خدا نه! شکل انسان نه، جدا از رنگ‌ها، بوها
ترا با خویش می‌سنجند دنیای ترازوها
کتابی! آیه‌هایت هر ورق معنای خورشیدی هست

جهان آینه کور هست و...

تفسیر ارسطورها
!

نسیمی! بوی گندمزار در تو می‌دود هر دم
نه! سودای شرابی در تو می‌رقصند، هندوها
نماز سبز گلدان‌های نومیدی اجابت کن
بیاری گل، بریزی عطر، در دستان شب بوها
تو راز سر به مهر غنچه‌هایی ای بهار سبز
بیا بگذار شیرین بگذرد اوقات کندوها
قیامت در قیامت رستخیز شاعران هستی
طرب در من ندارد رقص خلخال و النگوها
کمان در دست ابروها، جهان دست پری‌روها
خوشم با این هیاهوها، چه اشراقی هست اون سوها!؟
طلسم دیر سال خاک شاید بشکند امشب
که بر خود حرز می‌بندند اینجا سحر و جادوها
پرستوها که برگردند فال عشق می‌گیریم
پرستوها! پرستوها پرستوها پرستوها

334:

سرهنگ
صداى ِ قدم هايش
مو بر تن ِ پياده نظام راست مى کند.


دست ها هماهنگ صاف و بى رعشه
به روى ِ شقيقه ها محکم.


پاها در کنار ِهم به زمين قفل.


نفس ها در سينه ها حبس.


پلک ها بى حرکت.


تفنگ هاى ِ براق همه در يک خط.


شش صفِ خبردار.


تنها به خاطر ِ شش نشانه ى ِ کوچک.

335:

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

336:

سلام به همگی!
سپس چند ماه غیبت با یه شعر اومدم ...

تقدیم به همه تون :


از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست
انگار که این قوم غضب هموطنم نیست
افسوس تبر خانه ای جز بیشه ندارد
از جنس درخت هست ولی ریشه ندارد
=====
پا از قدم امت این شهر گرفتند
رأی و نفس و حق همه با قهر گرفتند
بردند از این خاک مصیبت زده نعمت
این خاک کهن، بوم سراسر غم و محنت
از هیبت تاریخی اش آوار بجا ماند
یک باغ پر از آفت و بیمار بجا ماند
از طایفه آرش و سهراب و سیاوش
صد مادر غمگین و عزادار بجا ماند
از مملکت فلسفه و شعر و شریعت
جهل و غضب و نفرت و انکار بجا ماند
دادیم شعار وطنی و نشنیدند
آواز هر آزاده که بر دار بجا ماند
======
امروز تفنگ پدری را در خانه
بر سینه فرزند گرفتند نشانه
======
با امید به اینکه :
با برف زمین آب شود ظلم و قساوت
فرداش ببینند که سبز هست دوباره ...

337:

گرفته مه همه ی جاده را مشخص نیست
که صاف می شود آیا هوا ؟ مشخص نیست

چطور باید از این راه مه گرفته گذشت
از این مسیر که یک ردّ پا مشخص نیست

و من چقدر در این مه به گریه محتاجم
ولی برای خودم ؟ یا خدا ؟ مشخص نیست

چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت
شبانه راه بیفتی ...

کجا ؟ مشخص نیست

و تا همیشه از این شهر مرده کوچ کنی
و دورِ دور شوی ...

دور...

تا ...

مشخص نیست

درست می روی آیا ؟ و یا ...

نمی دانی
صحیح می رسی اما ؟ و یا ...

مشخص نیست

...

کسی شبیه نسیم از کنار من رد شد
غریبه بود ؟ وَ یا آشنا ؟ مشخص نیست

338:

شکستم ولی تکیه گاه توام ببین بی کس امی پناه توام
یه عمره که از غصه و غم پرم بجای تو بازم شکست می خورم
می خوام تو نقش تو بازی کنم به هر سختی تقدیر راضی کنم
اگه خاطرات تو رو دوشمه بجای تو غصه تو آغوشمه
یه حسی من وسمت تو می کشه می گه این عذاب عین آرامشه
تو هیچوقت کنارت ندید منو جلوتر ازت رفتم ای جاده رو
مبادا که غم راهت سد کنه بجای تو دنیا به من بد کنه
همه خنده و شادی ها مال تو تو رفتی و قلبم به دنبال تو

339:

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده ائی
وی درد وای درمان من از من چرا رنجیده ائی
ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من
لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده ائی
بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم
وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده ائی
گر من بمیرم از غمت خونم بتا در گردنت
فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده ائی
من سعدی درگاه تو عاشق بروی ماه تو
هستیم نیکوخواه تو ازمن چرا رنجیدا ائی








340:

دلم گرفته ای دوست هوای گریه بامن
گرازقفس گریزم کجا روم،کجا من
کجاروم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من
نه بسته ام به کس دل،نه بسته کس به من دل
چوتخته پاره بر موج،رها،رها،رها من
زمن هر اونکه او دور،چودل به سینه نزدیک
به من هراونکه نزدیک،از او جدا،جدا من
نه چشم دل به سویی،نه باده در سبویی
که تر کنم گلو رابه یادآشنامن
زبودنم چه اضافه کرد؟نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به جواب که زنده ای چرامن؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
*سیمین بهبهانی*

341:

دلا در عشق تو صد دفترستم
که صد دفتر ز کونین ازبرستم
منم اون بلبل گل ناشکفته
که آذر در ته خاکسترستم
دلم سوجه ز غصه وربریجه
جفای دوست را خواهان ترستم
مو اون عودم میان آتشستان
که این نه آسمانها مجمرستم
شد از نیل غم و ماتم دلم خون
بچهره خوشتر از نیلوفرستم
درین آلاله در کویش چو گلخن
بداغ دل چو سوزان اخگرستم
نه زورستم که با دشمن ستیزم
نه بهر دوستان سیم و زرستم
ز دوران گر چه پر بی جام عیشم
ولی بی دوست خونین ساغرستم
چرم دایم درین مرز و درین کشت
که مرغ خوگر باغ و برستم
منم طاهر که از عشق نکویان
دلی لبریز خون اندر برستم


342:

ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار


کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به موییست هوش دار


غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

343:

نشسته بودم در دل آتش
به خیال گلستانی که وعده کرده بودی
.
.
.
خاکسترم را ببین!
یادم رفته بود
من از نسل ابراهیم نیستم!

344:

پنجره ها کلافه اند از سنگینی نگاه منتظرم

اگر نمی آیی

اینقدر پنجره ها را زجر ندهم

چشم هایم به جهنم !

پشت لحظه هاي تار انتظار

345:

از کسانیکه با من میمانند سپاسگزارم

اونان بمن معنای دوست واقعی را نشان میدهند

ازکسانیکه مرا ترک مینمايند متشکرم

اونان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست .

.

.

346:

یکی زود به ستوه می آید
زود می رنجد
زود می رود
زود بر می گردد
یکی به ستوه نمی آید
نمی رنجد
دیر می رود, برنمی گردد

347:

قول داده ام
گاهی
هر از گاهی
فانوس یادت را
میان این کوچه های بی چراغ و بی چلچله
روشن کنم.

.
خیالت راحت!
من همان منم؛
هنوز هم در این شبهای بی خواب و بی خاطره
میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم
اما به هیچ ستاره‏‌ی دیگری سلام نخواهم کرد

348:

نيـــلــوفــرا

اون ريشه را اون ساقه را

دركنج هستي و صفا جا داده اي

پا در لجن اما که بس گل ميوه داری بركه را

تالاب مدفـون را تو گـل رايشانانـدنت

حيــران كنـد بيننـده را

اين بنده را





349:

كور نيستم كه نبينم
رنگ چهره و چشمان بی نورت را
موهایی ژولیده
لبانی پریده رنگ
که بزور ماتیکی قرمز ، ریملی تیره
و رنگ مویی بنام مش ،
به سر و صورت خود زیبایی
می بخشی...


کور نیستم که نبینم
عشوه های دروغین
دل رباییهای فریبنده
آهنگ صدای مصنوعیت که
رنگ شهوت به اون
می پاشی...



در کنار کوچه ها و خیابان ها
به چراغ چشمک زن مردانی بی شرم
جواب :
" آری " می دهی و با پای خویش ،
تن بی گناهت را به سکه ای
می فروشی...


این همه
برای قرصی نان هست و پاره ای هستخوان
در آبی بی ادویه و بی نمک ،
که جلوی فرزندت بگذاری تا جانی گیرد طفلک
و تو آبرو
پاس داری...


چرا که تو، نه تنها تو
هزاران هزار همانند تو
یارای شنیدن ضجه های دلبندت را نیست ،
کور نیستم که نبینم...

350:

تو دیروز ، بر چشم من ، چشم بستی

به صد ناز ، در دیده ی من نشستی

مرا با دو چشمی که آتشفشان بود

نگه کردی و خنده بر لب شکستی

ز چشم سیه مست ناز آفرینت


68 out of 100 based on 63 user ratings 388 reviews