kala-tamin تکامل (فرگشت)


تکامل (فرگشت)



درک امروزین ما از تکامل انسان از یافته های ژنتیک مردم شناسی و دیرین شناسی ناشی شده است و مسیر انتخاب طبیعی طبق نظر داروین را طی می کند هرچند در این مسیر به دلیل فقدان فسیلهای کافی نمی توان در مورد خط دودمانی انسان با اطمینان اظهار نظر کرد.
گونه homo sapiens(انسان ذیشعور) در صفات متعدد تشریحی ژنتیکی و پیشینه تکاملی با نخستیان دیگر ارتباطاتی را نشان میدهد. از میان تمام نخستیان انسان بیشترین قرابت را با اعضای گروهی نشان می دهد که به نام homonoid یا میمونها شناخته می شوندو شامل اوران گوتان ژیبون گوریل و شامپانزه هستند. شواهد سرم شناختی بیوشیمیایی و دیرین شناختی موید آن است که انسان و شامپانزه ارتباطی بسیار نزدیک به یکدیگر دارند یعنی در واقع جد مشترکی دارند. در حقیقت مقایسه ترادف آمینو اسیدها و پروتئینها و ترادفهای بازی اسیدهای نوکلئیک موید آن است که انسان و شامپانزه در حدود 99 درصد ژنهایشان اشتراک دارند. شواهد فوق همچنین دلالت بر جدایی انسان از شامپانزه در حدود 4 تا 6 میلیون سال پیش دارد. انسان و اجداد هومینوئید او از نظر حرکت روی دو پا، نرخ کند بلوغ، اندازه بزرگ مغز، استفاده از ابزار توانایی بسیار پیچیده گفتگو و داشتن زبان و نیز رفتارهای اجتماعی بسیار شاخص می باشند.

درخت تکاملی:
انسانها پستاندارانی از راسته نخستیان هستند. نخستیان اولیه حدود 65 میلیون سال پیش در عصر پالئوسن تحول یافتند. اینها موجوداتی با مغز کوچک بودند که از میوه های درختان (مانند میمونهای میوه خوار امروزی) به عنوان غذا استفاده می کردند. نخستیان عصر ائوسن (38 تا 55 میلیون سال قبل) مشابه با لمورها میمونهای میوه خوار و میمونهای شبگرد هندیهای امروزی و اجداد این جانوران بودند و به عنوان ابتدایی ترین نخستیان یا Prosimian ها تقسیم بندی میشدند. در طول عصر ائوسن نخستیان پیشرفته تر یا Anthropoids در طول رانش قاره ای از پروسیمیانها جداشدند و به میمونهای دنیای جدید و قدیم تقسیم شدند. میمونها (ژیبون Siamangs) و سایر هومینوئیدها در حدود 20 میلیون سال پیش وقتی میمونههای بزرگ آسیا (که اوران گوتان تنها فرم باقیمانده از آنهاست) از هومینوئیدهای آفریقایی مشتق شدند تحول دیگری یافتند.

تکامل انسان نماها:
نخستین انسان آسای شناخته شده متعلق به جنس Astralopitecus در حدود 4 میلیون سال پیش می باشد. (در برخی کتابها به این فسیل نام Lucy) داده شدهاست. بر خلاف سایر نخستیان اما مشابه با سایر انسان آسا ها> لوسی روی دو پا راه می رفت. به هر حال جمجمه ی آنها کوچک و میمون مانند بود. این دودمان که به نظر می رسد اجداد انسان امروزی باشند شامل A. afarensis و A. africanus می باشد.
اولین عضو جنس Homo گونه ای به نام H. habilis می باشد که حدود 2 میلیون سال پیش در شرق آفریقا می زیست. این اولین موجودی است که نشان از گسترش خاص توانایی مغزی را به نمایش می گذارد. در حدود 1.6 میلیون سال پیش هومو هابیلیس به موجودی ستبر و درشت و بزرگتر به نام H. erectus تحول یافت. این گونه در حدود بیش از یک میلیون سال به حیات خود ادامه داد و از آفریقا به اسیا اندونزی و اروپا مهاجرت کرد. بین 200 تا 450 هزار سال پیش هومو ارکتوس به هومو ساپینس (انسان ذی شعور) تحول پیدا کرد. فرمهای انتقالی بین این دو گونه را هومو ساپین های باستانی می گویند. به استثنای انسان نئاندرتال به عنوان زیر گونه ی هومو ساپین هیچ مورد دیگری تا کنون تشخیص داده نشده است.

خصوصیان انسان نئاندرتال:
این انسان به عنوان زیر گونه ای از هومو ساپین شناخته می شود. نام آن از نام دره ای در آلمان گرفته شده که برای اولین بار اثار این زیر گونه در آنجا کشف شد. به علت تفاوتهای زیاد آناتومیکی بین این زیر گونه و هومو ساپین برخی دانشمندان آن را گونه ای جداگانه منظور می کنند. از خصوصیات بارز انسان نئاندرتال وضعیت خاص جمجمه و برجستگی ناحیه ی ابروست. این موجودات پیشانی با شیب کم و آرواره پایینی پیش آمده و بدون چانه و سنگین و دندانهای پیشین بسیار بزرگی داشتن. شانه ها و استخوان لگن عریض تر بود. قفسه سینه مخروطی و دستها و پاها کوتهاتر از انسان امروزی بود. آناتومی منحصر به فرد نئاندرتال از بقای او برای مدت نسبتا طولانی در شرایط آب و هوایی سرد حکایت دارد. بدن ستبر و زمخت آنها و فرم دندانها و چانه حکایت از نوع غذای مصرفی و شرایط اقلیمی دشوار پیرامون آنها دارد. با مقایسه DNA باقیمانده از انسانهای نئاندرتال شباهت ناچیزی با DNA انسان امروزی دیده شده است. در حقیقت برخی دانشمندان انسان نئاندرتال را گونه ای جداگانه منظور کرده اند. انسانهای باستانی هومو ساپین بسیار تدریجی تحول یافته اند و کم کم به انسانهایی بزرگتر با مغزی قویتر تبدیل شده اند.
حدود 100 هزار سال پیش در افریقا و اسیا و در حدود 28000 سال پیش در اروپا تبدیل انوان دیگر به هومو ساپینس پایان پذیرفت و انسان امروزین تنها نوع به جا مانده بود.

تحول فرهنگ:
در میان انسان نماها همواره وجود تکامل و تحولی موازی میان شعور و پیچیدگی فرهنگ از مدارک به دست امده مشخص گردیده است. شواهدی از انعطاف پذیری رفتاری بیشتر و قدرت سازش تقریبی بازتابی از تاثیر کاهش یافته رفتارهای تحت کنترل ژنتیک و افزایش اهمیت یادگیری و رفتارهای اجتماعی و حفظ سازگاریهای رفتاری می باشند. ما در اینجا از ظرفیت جمجمه صحبت کردیم ولی این ظرفیت به تنهایی معرف شعور و قدرت سازمان عصبی يک انسان نیست. استفاده از ابزار اولین بار در جنس هومو خصوصا در هومو هابیلیس دیده شد. اما استفاده از ابزار در میان شامپانزه ها نیز امری معمول است. تصور بر این است که اولین ابزارهای سنگی (عصر پارینه سنگی) که به حدود 2 تا 5.2 میلیون سال پیش بر می گردد نیز توسط همین گونه ساخته شده است. برخی نیز انسان نماهای استرالوپیتکوس را سازنده این نوع ابزارها می دانند. به هر حال با پیشرفت شعور سازگاریها و نوع ابزارها نیز تحول یافت. هر چند مشخص است که گونه ی انسان Homo.erectuc از سایر گونه های انسان متغیرتر بوده است و سازگاری فناوری ابزارهای او و رفتارهای او نسبت به محیطهای بسیار متنوع پیرامونش با توجه به میزان شعور محدود او هنوز موضوعی است که ذهن دانشمندان را به خود مشغول ساخته است. همین مورد در خصوص هومو ساپین های باستانی و انسانهای نئاندرتال نیز صادق است. اکثر مواردی که به جای مانده است مربوط به 40000 سال پیش است و نشانه ای از استفاده از ابزار می باشد ولی در عین حال از افریقا یافته های بسیار ناچیزی مربوط به زمانهای پیش از ان به دست امده است. (مربوط به 90000 سال پیش). این اجسام مربوط به هومو ساپین ها بوده و دانه ها و کارهای هنری هستند که بیشتر چنبه تزیینی دارند که نشانه ای از تفکرات سمبولیک انسانها هستند و طرز تفکری مشابه انسان امروزی را نشان می دهند. ظهور انسان امروزی منجر به پیشرفتی شدید در فناوری و فعالیتهای هنری گردید. این نوع مباحث مدتها است که از جنبه های باستان شناختی مورد بحث و بررسی واقع شده است.



>>> چیستان پزشکی <<<

1:



Lehninger, Principles of Biochemistry 4th ed

2:

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


ادامه دارد...

در دست تهیه
=====================================

تاپیکهای همسو و اخبار علمی در ارتباط با فرگشت و اکتشافات و فسیلها و جهش های ژنتیکی و تحولات آینده و...


بیولوژی کمپبل انگلیسی- Biology 7th ed - Campbell, Reece
: [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

/


سکته مغزی

3:



ترکیب چند گیاه با هم؟

4:

شباهت نطفه انسان و بعضي از حيوانات

ايا ميتونين بگين كه چه تفاوتي بين يك انسان و يك مرغ هست؟
ماهيها مرغ ها سگها و سوسمارها شباهتي به يك انسان ندارن اما نطفه همگي اينها بيشتر از اونكه تصورش روبكنين شبيه همن.
همگي اينها يك جد داشته و داده هاي ژنتيكي هم كه باعث رشد وپرورش اين نطفه ها ميشن تقريبا يكي هستن و به همين دليل هم هست كه دانشمندان ميتونن با مطالعه ارگانيزم هاي ديگه اي در مورد پرورش و توسعه بشر اطلاعاتي به دست بيارن.
اگر مايلين كه در اين مورد بيشتر بدونين و حتي نطفه هاي انسان و حيوونهاي نامبرده رو با هم بسنجين كافيه كه رايشان لينك زير كليك كنيد.

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
در زير عكس هر نطفه يك علامت سوال هست كه براي اينكه بدونين كه ايا حدستون درست بوده يا نه كافيه رايشان اون كليك كنيد.


10 نشانه حاملگی


پیشگیری از مشکلات پزشکی ثانویه

5:


6:

نگاهی به كاربردهای زیست شناسی تكاملی در زندگی روزمره
جیم جی.

بال(Jim J.

Bull) هستاد زیست شناسی مولكولی دانشگاه تگزاس هست.

او درباره ارتباط ژنتیك و تكامل با بیماری ها مطالعه می كند و برای درك چگونگی تكامل ویروس ها در حضور مهاركننده ها و این كه چگونه می توان اونها را برای تولید واكسن تغییر داد، آزمایش هایی انجام می دهد.

به علاوه، او روی این موضوع كار می كند كه آیا از ویروس هایی كه به باكتری ها حمله می كنند (فاژها) می توان برای درمان عفونت های باكتریایی هستفاده كرد یا خیر؟
زیست شناسی تكاملی از اون دسته موضوع هایی هست كه با مشكل تصویر ذهنی جامعه رو به رو هست.

برخی از اون احساس نگرانی می كنند و بنابراین با اون مخالف هستند.

تعداد زیادی، حتی بسیاری از موافقان اون، زیست شناسی تكاملی را بی ارتباط با محیط بیرون از مراكز علمی می دانند.

در برخی موارد، حتی تكامل را چیزی مرتبط با مرگ و نابودی و بدبختی و گاهی مسئول اون می دانند؛ برای مثال مقاومت به دارو در پزشكی و مقاومت به حشره كش ها در كشاورزی.

بسیاری از امت از كاربردهای زیست شناسی تكاملی آگاهی ندارند.

این كه جامعه پذیرش خوبی نسبت به زیست شناسی تكاملی ندارد، ممكن هست تا اندازه زیادی به این برداشت اونان مربوط باشد كه اون را با هر چیز دیگری بی ارتباط می دانند.

با وجود این، تكامل، به ویژه تكامل در اندازه كوچك (microevolution) نقشی پايه ی در بهبودهایی در زندگی ما طی قرن بیستم داشته هست و انتظار می رود در فناوری زیست پزشكی در قرن آینده نیز اهمیت ویژه ای داشته باشد.

برای مثال: - تكامل در پس بسیاری از پیشرفت هایی برنامه دارد كه در كشاورزی داشته ایم (برای مثال، انتخاب مصنوعی نژادهایی از گیاهان و جانوران).

- برخی از اصل های تكامل برای تولید بسیاری از بهترین واكسن ها به كار گرفته شده اند و مشكلاتی كه در به كارگیری برخی از این واكسن ها وجود دارد نیز به تكامل باز می گردد.

- پیشرفت های آتی در داروسازی و صنعت فناوری زیستی در به كارگیری زیست شناسی تكاملی نهفته هست؛ هزینه زیادی به كار می رود تا تكامل در لوله آزمایش رخ دهد یا به نحوی از اون جلوگیری شود.

• واكسن: هدیه ای از تكامل واكسن فلج اطفال نمونه قدیمی اما بسیار خوبی از هدیه های تكامل هست.

- واكسنی كه در حال حاضر برای مصونیت در برابر فلج اطفال به صورت خوراكی در اختیار اطفال برنامه می گیرد، ویروس زنده عامل این بیماری هست.

- این ویروس زنده از لحاظ ژنتیكی ضعیف شده هست.

بنابراین دستگاه ایمنی بدن ما از عهده اون بر می آید.

در نتیجه، ویروس ضعیف شده نمی تواند در بدن ما بیماری ایجاد كند (به جز ۱ تا ۲ نفر در هر میلیون نفر كه واكسینه شده باشند).

- فرآیند ضعیف سازی ویروس در واقع نوعی فرآیند تكاملی هست.

«آلبرت سی بین» برای تهیه واكسن فلج اطفال سوش های بیماری زا و بسیار خطرناك این ویروس را بیرون از بدن انسان (در سلول های كلیه میمون كه سلول میزبان این ویروس محسوب نمی شود) پرورش داد و این روند را تا اندازه ای همچنين گفت تا ویروس هایی به دست آمدند كه با شرایط بیرون از بدن انسان سازش یافته و توانایی ایجاد بیماری در انسان را از دست داده بودند.این روش تهیه واكسن هنوز هم برای تولید واكسن های زنده هستفاده می شود.

در این جا تكامل یاور خوبی هست چون به ما كمك می كند واكسن بسازیم.

اما نقش تكامل و زیست شناسی تكاملی در همین جا پایان نمی یابد و تكامل می تواند برای ما دردسر نیز بیافریند.

- وقتی فردی ویروس ضعیف شده را می خورد، ویروس سلول های معده و روده او را آلوده می كند و در اون جا تكثیر می شود.

- زاده های ویروسی، سلول های دیگر معده و روده را آلوده می كنند و زاده های دیگری را به وجود می آورند.

این روند ادامه پیدا می كند و در نتیجه جمعیتی از ویروس ها در دستگاه گوارش به وجود می آید كه همچنان در حال رشد هست.

- برخی از اون ویروس ها دچار جهش می شوند و برخی از اون جهش ها (یك یا دو جهش)، بیشتر توان بیماری زایی را به ویروس باز می گردانند.

- ویروس هایی كه بار دیگر توان بیماری زایی را به دست آورده اند، درون سلول های معده و روده بر ویروس های ضعیف شده برتری دارند و طی یك هفته یا اندكی بیشتر پس از خوردن ویروس، فرد به انبار ویروس های خطرناك و بیماری زا تبدیل می شود.

بنابراین، روند تضعیف ویروس در دستگاه گوارش برعكس می شود.

این ویروس ها به فردی كه واكسن را دریافت كرده هست آسیب نمی رسانند، زیرا هنگامی كه اونها درون معده و روده تكثیر می شوند، دستگاه ایمنی برای مقابله با اونها و جلوگیری از ورودشان به دستگاه عصبی مركزی آماده می شود.

- با وجود این، اگر در جمعیتی از افرادی كه به ویروس فلج اطفال ایمن نشده اند تنها یك نفر واكسینه شود، ویروس هایی كه در بدن اون فرد توان بیماری زایی خود را باز می یابند، ممكن هست افراد دیگر را آلوده كنند و در نتیجه باعث فراگیری بیماری در جمعیت شوند.

- خوشبختانه این مشكل، كه تكامل اون را به وجود می آورد، راه حل ساده ای دارد.

برای جلوگیری از چنین رویدادی، تلاش می كنند جامعه را در یك وقت و به طور كامل واكسینه كنند.

- برای مثال، ساوقت بهداشت جهانی (WHO) در یك روز ۹۰ میلیون نفر را در هندوستان و در سه روز كل جامعه چین را علیه فلج اطفال واكسینه كرد.

- بنابراین، شناخت ما از تكامل ویروس فلج اطفال به ما امكان داده هست كه بدون ایجاد بیماری ناخواسته، از واكسن اون هستفاده كنیم.

• خطر فهم نادرست از تكامل تكامل مقاومت به دارو در باكتری ها یكی از ساده ترین نمونه های تكامل هست كه در طبیعت رخ می دهد و بسیار به پزشكی مربوط هست.

به علاوه، نمونه ای از تكامل در اندازه كوچك هست كه می تواند پیامدهای گسترده ای داشته باشد.

با وجود این، بسیاری از امت درك درستی از اون ندارند و حتی در نقل های رسانه هایی مانند بی بی سی نیز نادرست بیان می شود.

مقاومت به پادزی ها (اونتی بیوتیك ها) یك پدیده تكاملی هست: - هستفاده بیش از اندازه و نادرست از پادزی ها باعث گزینش باكتری هایی می شود كه ژن مقاومت به پادزی دارند.

- با ادامه پیدا كردن هستفاده از پادزی ها، تعداد باكتری های مقاوم به پادزی افزایش می یابند و به میزبان های دیگری منتقل می شوند.


7:


8:

چگونه سلول پوست به سلول عصبی تبدیل می شود؟
كیمیاگران زیست شناسی مدرن، همانند كیمیاگران قرون وسطی كه در پی اكسیری بودند تا بتوانند فلزات پست را به طلا تبدیل كنند، آموخته اند كه چگونه از سلول های تخمك یا سلول های طبیعی پوست، سلول های ارزشمند بنیادی یا حتی یك حیوان كامل تولید كنند.

كیمیاگران زیست شناسی مدرن، همانند كیمیاگران قرون وسطی كه در پی اكسیری بودند تا بتوانند فلزات پست را به طلا تبدیل كنند، آموخته اند كه چگونه از سلول های تخمك یا سلول های طبیعی پوست، سلول های ارزشمند بنیادی یا حتی یك حیوان كامل تولید كنند.

دانشمندان با كوشش و آزمایشات سیار توانسته اند انتقال هسته ای را برای تولید گاو، گربه، موش، گوسفند، بز، خوك و...

- به فرموده یك تیم كره ای كه در ماه مه فراخوان نمود _ حتی سلول های بنیادی رویان انسان، تقریباً به صورت یكی رویه معمول درآورند.

اونها امیدوارند كه از این هم پیشتر روند و از سلول های بنیادی برای درمان بیماری هایی كه پیش از این غیرقابل درمان تلقی می شدند هستفاده كنند.

ولی درست مثل كیمیاگران قرون وسطی، دانشمندان كلون سازی و زیست شناسی سلول های بنیادی عمدتاً با فرایندهایی سروكار دارند كه به خوبی درك نمی كنند: این كه عملاً و واقعاً برای برنامه نویسی مجدد هسته سلول های تخم در اونها چه می گذرد، همچنان یك راز هست و هنوز باید دانشمندان خیلی چیزها یاد بگیرند تا بتوانند تمایز سلولی را به همان همواری و سرراستی كه طبیعت تخم بارور شده را به سمت تولید انواع متعدد سلول های بدن نوزاد زنده هدایت می كند، راهبری كنند.

دانشمندان نیم قرن هست كه مشغول تحقیق پیرامون نیروهای دخیل در برنامه نویسی مجدد هسته سلول اند.

در سال ۱۹۵۷ زیست شناسان تكاملی نخستین بار كشف كردند كه می توانند هسته سلول های قورباغه بالغ را وارد سلول تخم قورباغه كنند و ده ها بچه قورباغه از لحاظ ژنتیكی یكسان به وجود آورند.

لیكن طی ۵۰ سال اخیر، سلول های تخمك هنوز رازهای بسیاری برای برملا كردن داشتند.

جواب ها در ژرفنای زیست شناسی سلولی برنامه دارند.

دانشمندان این را می دانند، كه ژن هایی كه رشد را كنترل می كنند و عموماً در سلول های بالغ خاموش و بی صدا می شوند، توسط سلول های تخم مجدداً فعال می شوند و سلول را قادر می سازند كه پتانسیل تبدیل شدن به تخمك از نو بارور شده را بازیابد.

لیكن دانشمندان چیز زیادی از این كلیدهای خاموش و روشن كردن در سلول های طبیعی نمی دانند تا چه رسد به وضعیت معكوس و غیرعادی كه در جریان انتقال هسته صورت می گیرد.

با تمایز یافتن سلول ها، Dna اونها به هم فشرده تر می شود و ژن هایی كه دیگر نیازی بدان ها نیست _ یا اونهایی كه نباید تظاهر خارجی داشته باشند _ مهار می گردند.

Dna به صورت فشرده به دور پروتئین هایی به نام هیستون ها می پیچد و گروه های متیل همچون برچسب به اونها چسبیده، مانع از اون می شوند كه ماشین پروتئین سازی سلول بتواند به اونها دسترسی پیدا كند.

چندین مطالعه نشان داده اند كه اونزیم هایی كه پیوند این گروه های متیل را با پروتئین ها قطع می كنند، برای كار انتقال هسته ای جنبه حیاتی دارند.

ولی بدون شك اونها تنها یكی از چیزهایی هستند كه وجودشان برای اون كار لازم هست.

اگر دانشمندان بتوانند رازهای سلول های تخم را برملا كنند، این امكان وجود خواهد داشت كه بتوانند بدون هستفاده از خود سلول های تخم كه تهیه و نگاهداریشان نسبتاً دشوار هست و هستفاده از اونها نیز مسائل اخلاقی بسیاری را به دنبال دارد همان كار را اجرا کنند.

اگر دانشمندان بتوانند حمامی عاری از سلول به وجود آورند كه عقربه وقت را به عقب و سلول های پیش از اون را تمایز نیافته بازگرداند، این امر پیامدهای بسیاری به دنبال خواهد داشت.

آزمایشگاه ها خواهند توانست سلول های بیماران را جوان تر سازند و شاید بافت های جدیدی از اونها به وجود آورند كه بخش هایی را كه به دلیل كهولت سن یا بیماری آسیب دیده اند ترمیم كنند.

ولی دانشمندان به هیچ وجه مطمئن نیستند كه اصلاً امكان چنین كیمیای عاری از سلولی وجود داشته باشد.

خود ساختمان تخمك و داربست پروتئین اون كه راهنمای حركت پروتئین ها در جریان تقسیم سلولی هست، احتمالاً نقشی كلیدی در فعال كردن برخی ژن های ضروری ایفا می كند.

در این صورت تولید و ایجاد اكسیر پروتئین ها كه بتواند عقربه ساعت را برای سلول به عقب بكشاند، احتمالاً كار ساده ای نخواهد بود.

دانشمندان برای اون كه واقعاً بتوانند از توانایی سلول تخم بهره گیرند، هنوز باید یاد بگیرند كه چگونه رشد و تكامل سلول های بنیادی دوباره جوان شده و تبدیل اونها به بافت های خاص را هدایت كنند.

سلول های بنیادی، به ویژه اونهایی كه از رویان به دست آمده اند، به صورت خودجوش ده ها نوع سلول می سازند، لیكن ثابت شده كه كنترل رشد و تكامل سلولی برای اونها كه تنها یك نوع واحد سلول بسازد بسی دشوارتر هست.

اگر چه پاره ای از تیم ها توانسته اند كلونی های تقریباً خالصی از برخی از انواع سلول های عصبی ۱- سلول های بنیادی بسازند هنوز هیچ یك نسخه ای تهیه نكرده اند كه سلول را به سمت مثلاً تبدیل شدن به جمعیت خالصی از مثلاً نورون های دوپامین ساز كه بتوانند جایگزین اونهایی شوند كه در بیماری پاركینسون از بین می روند، هدایت نماید.

دانشمندان تازه شروع به درك این نكته كرده اند كه سرنخ ها چگونه با یكدیگر وارد تعامل می شوند تا سلول را به سمت سرنوشت نهایی خویش هدایت كنند.

ده ها سال كار در زیست شناسی تكاملی، نقطه شروعی را فراهم ساخته هست: زیست شناسان از قورباغه، مگس، موش، جوجه و ماهی های موتاسیون یافته برای پی بردن به برخی از ژن های اصلی كه فرایند تصمیم گیری سلول را برای اون كه تبدیل به سلول هستخوانی یا عضله شود، بر عهده دارند، هستفاده كرده اند.

لیكن مشاهده رویداد نادرستی كه پس از خالی شدن جای ژن پیش می آید، آسان تر از پی بردن به تمایز سلولی هماهنگ در ظرف پتری كشت در آزمایشگاه هست.

درك این نكته كه چگونه در حدود ۲۵ هزار ژن در انسان با یكدیگر در تشكیل همكاری می كنند و بیشترین دقت و ظرافت را در هدایت و راهبری تكامل سلول های نابالغ از خود نشان می دهند ده ها سال ذهن پژوهشگران را به خود مشغول داشته هست.

با این حال اگر بتوانند موفقیتی كسب كنند، مسلماً ارزش اون بسی بیشتر از وقت و پولی هست كه تاكنون برای اون هزینه كرده اند.



گرچن فوگل

9:

جمعه 18 فروردين ماه 1385 18:53
جام‌جم اونلاين: دانشمندان فسيلي يافته‌اند كه يكي از مهمترين كشفيات در تاريخ اين رشته هست ، حلقه‌اي مفقوده بين ماهي و حيوانات خشكي ، فسيلي كه نشان مي‌دهد مخلوقات چگونه 375 ميليون سال قبل براي اولينبار از آب بيرون آمدند و در خشكي زندگي كردند.

باستان‌شناسان فرموده‌اند اين يافته كه موجودي شبيه تمساح به نام تيكتاليك هست ، مي‌تواند نماد عملي تكامل باشد مانند «آركا اپتريكس» يا همان فسيل معروفي كه شكاف بين خزندگان و پرندگان را از بين برد.بسياري از دانشمندان مي‌گايشانند شكاف‌هاي بسيار در وجود فسيل‌ها نشاندهنده وجود قدرتي برتر در خلقت موجودات هست.ريچارد داوكينز ، زيست‌شناس تكاملي فرمود حضور انسان در خشكي يكي از مهم‌ترين مراحل تاريخ تكامل هست و تيكتاليك ارتباطي مهم در اين تاريخ هست.خشكي‌ها به تدريج پديدار شدند و ماهي‌ها نخست در آب‌هاي كم‌عمق زندگي مي‌كردند.

اين حيوان در عصر «ديووني» كه از 417 تا 354 ميليون سال پيش طول كشيد، زندگي مي‌كرد.دانشمنداني كه اون را كشف كردند مي‌گايشانند اين حيوان شكارچي بود و دندان‌هاي تيز، سري شبيه تمساح و بدني داشت كه در ازاي اون به 2.75 متر مي‌رسيد.اين حيوان اوليننمونه كامل از حيواني هست كه در آستانه انتقال از آب به خشكي برنامه داشت.تد داشلر از آكادمي علوم طبيعي انگليس فرمود: اين كشف ، مانند رايشانايي هست كه به حقيقت پيوسته هست.


10:


11:


12:

توچه كنيد نظريه ي انسانهاي نئاندرتال هيچگاه اثبات نشد
فرموده ميشود اين نظريه از نكات مبهمي برخوردار هست چون اسكلت هايي يافت شده كه هموقت با نئاندرتال ها انسانهاي با ساختري انسان گونه ونه ميمون شكل وجود داشته اند هنوز هم مبدا واقعي ناشناخته هست مثل اونكه ما يكدفه بوجود آمده ايم البته از نطر علم چون قران كه برهان خود را دارد

13:

دوستان این ها همه نظریه هستن احتمال داره روزی تغییر کنن
هیچ دلیلی برای تکامل انسان از میمون وجود نداره .

و فعلا به خاطر یه مشت فسیل ما این نطریه رو قبول کردیم احتمال داره در آینده ثابت شه که این فسیل ها متعلق به موجودات دیگر بوده .

فعلا ما همونی رو که علم فرموده قبول کنیم به شرطی که تحقیق کنیم .


14:

سلام
بله درسته هنوز دلايل قطعي از خط تكاملي انسان پيدا نشده و در ادامه بايد اضافه كنم بر طبق همين عكس:
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

كه اشكان جان زحمت كشيدن فقط يه خط فرضي تكاملي از فسيلهايي كه پيدا شدن و احتمال مشتق شدنشون از هم بيشتره در دسترس هست و به خاطر همين الان اين مساله اينقدر بحث بر انگيزه.
در ضمن اگه تو عكس دقت كرده باشين زير گونه ي Homo sapiens (انسان ذيشعور) يا همون خودمون يه گونه ي هومو اركتوس هست كه در واقع در مسير تكاملي اولين انسان نمايي بوده كه با قامت راست erect حركت مي كرده و بعضيا معتقدن كه آغاز جدا شدن و برتري اناسن به ساير گونه ها همين راست و رايشان دوپا حركت كردن هستش.



موفق باشيد

15:

بخشي از شكاف موجود در تاريخ تكامل انسان پر شد
قطعاتي از حلقه گم شده دارايشانن

بي بي سي-پل رينكون: جايشانندگان فسيل، بقاياي اونچه را كه احتمالا جد مستقيم انسان هست و بيش از ۴ ميليون سال قبل مي زيسته پيدا كرده اند.

كشف بقاياي اين موجود كهن به دانشمندان كمك كرده هست شكاف هايي بزرگ در مرحله اي مهم از تكامل انسان را پر كنند.

پروفسور تيم وايت از دانشگاه كاليفرنيا در بركلي و همكارانش اين گنجينه فسيلي را در منطقه اواش مياني در اتيوپي كشف كرده اند.

اونها اين يافته ها را كه مي گايشانند به گونه اي به نام «آسترالوپيتكوس اونامنسيس»(Australopithecus anamensis) تعلق دارند در نشريه نيچر تشريح كرده اند.آسترالوپيتكوس يك نوع اصلي كهن از موجودات انسان نما يا همان هومينيدهاست.

عموما تصور مي شود كه نوع ما انسانها، هومو، از اين گروه تكامل يافته باشد.

بنابراين رابطه آسترالوپيتكوس با هومينيدهاي دو پاي حتي قديمي تر، براي درك سرمنشاء پيدايش ما انسان ها اهميت پايه ي دارد.

وقتي دانشمندان بقاياي ۱/۴ ميليون ساله اونامنسيس را در كنار فسيل هاي يافته شده در همان ناحيه كلي از اتيوپي برنامه مي دهند، به اين نتيجه مي رسند كه اين نمونه ها ظاهرا سير تكامل ميان گونه هاي قديمي تر و جديدتر را كامل مي كند.

تيم وايت فرمود: «نكته با اهميت در مورد اين سلسله اتيوپيايي اين هست كه اونامنسيس بين هومينيدها قديم تر و اخيرتر جاي گرفته هست.»انسان ميانياين يافته شكاف ميان يك گونه كهن تر به نام آرديپيتكوس راميدوس با قدمت ۴/۴ ميليون سال و گونه هاي تازه تر موسوم به آسترالوپيتكوس آفارنسيس كه در حدود ۴/۳ ميليون قبل در اواش مياني مي زيستند را پر مي كند.

آسترالوپيتكوس اونامنسيس نقش واسطه را ميان اين دو بازي مي كند؛ نه فقط از لحاظ ترتيب وقتي بلكه همينطور به لحاظ اوناتومي.

گونه اونامنسيس براي دانشمندان تازگي ندارد، اما محققان مي گايشانند كه اين اولين بار هست كه نشان داده مي شود اين سه گونه به ترتيب وقتي و در يك مكان، يكي پس از ديگري ظاهر مي شوند.يك توضيح ممكن براي اين كشف اين هست كه يك گونه به سادگي به گونه ديگر تكامل يافته هست.

يك احتمال ديگر اين هست كه آسترالوپيتكوس ابتدا به عنوان انشعاب فرعي آرديپيتكوس ظهور كرد.

برپايه اين نظر، گونه مادر براي مدتي در كنار گونه دختر مي زيسته تا اينكه منقرض شده هست.

اما هيچ نشانه اي مبني بر اينكه اين سه گونه هموقت در اتيوپي زيسته باشند يافت نشده هست.شكافي كه هنوز باز هستتيم وايت توضيح داد: «فكر مي كنم بتوان بدون اغراق هستدلال كرد كه شواهد ضمني هستوار بر جغرافيا و زيستگاه، نشانگر تكامل يكي از گونه ها به ديگري هست و اونچه ما اينجا ناظر اون هستيم همانا شكل گرفتن مرحله دوم تكامل انسان يعني پيدايش آسترالوپيتكوس هست.»كشفيات تازه تا حدودي شكاف ميان آرديپيتكوس و آسترالوپيتكوس را پر مي كنند اما نه به طور كامل.

پروفسور وايت فرمود: «شكاف كاملا پر نمي شود؛ يك شكاف بزرگ پر شده اما دو شكاف كوچكتر ايجاد شده هست.

ما اكنون شكافي ميان ۴/۴ ميليون سال قبل و ۱/۴ ميليون سال را پيش چشم داريم.

اين يعني ۳۰۰ هزار سال؛ كه با مقياس هاي انساني وقتي بس طولاني هست، اما نه در مقياس هاي زمين شناسي.»اين فسيل ها متعلق به حداقل ۸ موجود بوده هست و شامل بزرگترين دندان نيش متعلق به يك هومينيد، قديمي ترين هستخوان ران شناخته شده از آسترالوپيتكوس و همينطور هستخوان هاي دست و پا از اين موجود هست.

منبع: همشهري

16:

تكامل نظريه‌اي علمي و مجموعه‌اي از واقعيت‌‌هايي هست كه اين نظريه در پي توضيح و تشريح اون‌هاست.

جانداران پيوسته در حال تغيير و تحول‌اند و تكامل در پي درك چگونگي و پايه اين تغيير و تحول هست.

نظريه‌ي تكامل از راه انتخاب طبيعي،كه دارايشانن حدود 150 سال پيش اون را تشريح كرد، توضيحي براي اين تغيير و تحول هميشگي هست.

البته، اين نظريه طي سال‌هاي اخير پخته‌تر شده و اكنون يكي از هستوارترين و موثرترين انديشه‌هاي علمي محسوب مي‌شود كه تاكنون علم براي بشر به ارمغان آورده هست .

به بيان ريچارد داوكينز ( Richard Dawkins )، جانورشناس آمريكايي، " اگر جانداراني از سياره‌هاي ديگر مي‌خواستند سطح توسعه هوشي ما را بسنجند، اولينچيزي كه مي‌خواستند بدانند اين بود كه آيا ما تا به حال تكامل را كشف كرده ايم."

شواهد زيادي از تكامل پشتيباني مي‌كنند .

امروزه برعكس وقت دارايشانن، اين شواهد به بقاياي فسيلي محدود نمي‌شوند.

زيست‌شناسي مولكولي شواهد محكمي بر تاييد اون فراهم كرده هست .

با وجود اين، برخي برداشت‌هاي نادرست باعث شده‌اند كه برخي از افراد اون را نپذيرند و برخي سخنان غير علمي را به عنوان شواهدي علمي عليه تكامل عرضه كنند .

اغلب اين افراد تلاش مي‌كنند از " جنبه منفي معلومات بشر " براي اثبات ادعاهاي خود بهره گيرند.

به عبارت ديگر ، اونان توان اثبات ادعاي خود را ندارند، بلكه همواره تلاش مي‌كنند نقص‌هاي احتمالي يك نظريه را دليل ادعاي خود مطرح كنند.

اما با افزايش آگاهي ما از فرايندهايي كه حيات را پيش مي‌برند، بسياري از اين نقص‌ها كه در واقع مجهول‌هاي ما و نه نقص‌هاي تكامل بوده‌اند، رفع شده اند.



در اين مقاله ، برخي از مهم‌ترين برداشت‌هاي نادرست از تكامل، گردآوري و بررسي شده‌اند.



1.

تكامل يك حقيقت يا قانون علمي نيست بلكه فقط يك نظريه هست.



نظريه تكامل به ما مي‌گايشاند كه حيات در زمين چگونه تغيير پيدا كرده هست.

در بيان دانشمندان ، " نظريه" ( Theory ) اون گونه كه در زبان محاوره به كار مي‌بريم، به مفهوم حدس و گمان نيست ، نظريه‌هاي علمي، توضيحي براي پديده‌هاي طبيعي هستند كه به صورت منطقي از مشاه‌ها و فرضيه‌هاي قابل آزمايش به دست مي‌آيند .

تكامل زيستي بهترين توضيح علمي براي مشاهده‌هاي بي‌شماري هست كه ما هر روزه در جهان زنده با اون‌ها روبه رو مي شايشانم.



دانشمندان در اغلب موارد براي توصيف يك مشاهده ، از واژه " حقيقت "( Fact ) هستفاده مي كنند .

اما حقيقت در واقع به يك پديده طبيعي مي‌گايشانند كه مشاهده‌ها همواره اون را تاييد مي‌كنند.

براي مثال ، 225 روز طول مي‌كشد تا زهره يك دور به گرد خورشيد بچرخد.

بنابراين ، تكامل را كه در واقع تغيير پيوسته سيماي حيات هست ، مي‌توان يك حقيقت علمي نيز در نظر گرفت.

بقاياي فسيلي و شواهد فراوان ديگري كه برخي از اون ها قابل آزمايش نيز هستند، ثابت مي‌كنند تكامل طي وقت رخ داده هست.

هر چند كسي اين تغييرها را با چشم خود مشاهده نكرده هست، اما شواهد غير مستقيم، روشن ، صريح و در خور توجه هستند.



همه‌ي رشته‌هاي علمي در اغلب موارد برشواهد غير مستقيم متكي هستند.

فيزيك‌دانان هنوز نتوانسته‌اند ذره‌هاي درون اتم‌ها رابه طور مستقيم مشاهده كنند، اما كسي در وجود اون‌ها شكي ندارد و دانشمندان درباره‌ي ايشانژگي‌هاي اون‌ها پژوهش مي‌كنند.



" قانون" ( Law ) علمي، توصيفي هست براي اين كه يك پديده‌ي طبيعي در واقعيات معين چگونه رخ خواهد داد.

اما نظريه، اون پديده‌ي طبيعي را توضيح مي دهد.

براي مثال، قانون‌هاي ترموديناميك اون چه را توصيف مي‌كنند كه در واقعيات معين رخ مي‌دهد، اما نظريه‌هاي ترموديناميك توضيح مي‌دهد كه اين واقعيت‌ها چرا رخ مي‌دهند.



قانون‌ها مانند حقيقت‌ها و نظريه‌ها، با به دست آمدن داده‌ها ي بهتر مي‌توانند تغيير كنند.

بنابراين، تصور نكنيد يك قانون علمي تغيير ناپذير هست و فقط نظريه‌ها هستند كه قطعيت علمي ندارند.

به علاوه، نظريه‌ها با به دست آمدن شواهد بيش‌تر به قانون تبديل نمي‌شوند، بلكه روز به روز كامل‌تر و روشن تر مي شوند.

نظريه‌ها هدف نهايي علم هستند‌.



2.

تعداد زيادي از دانشمندان نظريه‌ي تكامل را نپذيرفته‌اند.



اين طور نيست.

اجماع علمي درباره تكامل شفرمود‌انگيز هست اون دسته از دانشمنداني كه سخنان اونان به عنوان مخالفان نظريه‌ي تكامل مطرح مي‌شود، در خود تكامل شك ندارند، بلكه جنبه‌هايي از چگونگي تكامل را نمي‌پذيرند.

براي مثال، برخي از زيست‌شناسان در اين مورد با هم اختلاف نظر دارند كه سرعت تغيير گونه‌ها همواره ثابت و تدريجي هست يا اين كه پس از گذشت دوره اي طولاني از تغييرهاي كوچك، تغييرهاي ژرف‌تري رايشان مي‌دهند.

چنين اختلاف نظريه‌هايي درساير شاخه‌هاي علم نيز ديده مي‌شود.



3.

بقاياي فسيلي از " حلقه هاي گمشده " پر هست.



منظور از حلقه‌هاي گمشده، فسيل‌هاي جانداراني هست كه بينابين جانداران شناخته شده برنامه مي‌گيرند.

هر چند در قرن نوزدهم حلقه‌هاي گمشده مهمي در شواهد فسيلي وجود داشت، اما بسياري از اون‌ها به تدريج پيدا شدند.

از جمله اون‌ها مي‌توان به Archaeopetryx اشاره كرد كه جانوري بينابين خزندگان و پرندگان بوده هست.

نياكان وال‌ها، چهار پا داشتند و رايشان زمين راه مي‌رفتند و جانداران بينابين اون‌ها Ambulocetus و Rodhocetus امكان گذار از زندگي خشكي به زندگي آبي را براي اون‌ها فراهم كردند.

فسيل‌هايي كه به تازگي كشف شده‌اند، اين نظريه را تاييد مي‌كنند.



با وجود اين، برخي از تغييرهايي كه در جمعيت ها رخ داده‌اند، ممكن هست اون اندازه سريع رايشان داده باشند كه فسيلي از اون‌ها بر جاي نمانده باشد.

به علاوه از بسياري از جانداران، به علت عادت‌هاي خاصي كه داشتند، به دليل واقعيات محيطي و يا به اين دليل كه هيچ بخشي از پيكر اون‌ها قابليت فسيل شدن نداشتند، فسيلي بر جاي نمانده هست .

البته ،‌ فسيل هاي جانداران بين ماهي هاي ابتدايي و دوزيستان ، دوزيستان و خزندگان، خزندگان و پستانداران و پرندگان و خزندگان به روشني از نظريه‌ي تكامل حمايت مي كنند .

صرف نظر از مدارك فسيلي،‌ يافته هاي زيست‌شناسي مولكولي نظريه تكامل را بيش از پيش تقايشانت كرده‌اند.



4.

جانداران، چه در سطح كالبد شناسي ، سلولي و چه در سطح مولكولي، پيچيدگي بسيار زيادي دارند كه به وجود آمدن اون از راه تكامل غير ممكن به نظر مي‌رسد .



برخي از مخالفان تكامل عنوان مي‌كنند ، بعضي نظام‌ها اون انداره پيچيده‌اند كه شكل‌گيري اون‌ها با تغييرها و اصلاح‌هاي متوالي مشكل به نظر مي‌آيد .

اونان به عنوان مثال به تله موش اشاره مي‌كنند كه تشكيل شده از: (1) قطعه‌اي چوب به عنوان پايه؛ (2) يك قطعه سيم فلزي كه موش را له مي كند؛ (3) فنري كه نيرايشان لازم را فراهم مي‌سازد؛ (4) گيره‌اي كه فنر را آزاد مي‌‌كند؛ (5) ميله‌اي كه به گيره متصل هست و قطعه سيم فلزي را عقب نگه مي‌دارد.



اونان مي‌گايشانند با هيچ كدام از قطعه‌هاي يك تله‌موش به تنهايي نمي‌توان موشي را به دام انداخت.

پيش از اين كار، همه اين قطعه‌ها بايد در موقعيت مناسب كنار يكديگر برنامه بگيرند.

بنابراين، بسيار دور به نظر مي رسد، تغييرهاي اندك و متوالي بتوانند نظام‌هاي پيچيده‌اي به وجود آورند.

زيرا اگر هر يك از پيش‌سازه‌ها‌ي يك نظام پيچيده، يك بخش ضروري را نداشته باشند، نمي‌توانند عملي را اجرا کنند.



اين گروه ادعا مي‌كنند انتخاب طبيعي فقط نظام‌هايي را بر مي‌گزيند كه از پيش وجود داشته باشند.

بدون شك يك نظام ناكارآمد و ناقص انتخاب نخواهد شد.

چنين نظام‌هايي را در همه جاي جهان زنده مشاهده مي‌كنيم.

تاژك باكتري‌ها نمونه خوبي هست.

تاژك‌ها رشته‌هاي شلاق مانند درازي هستند كه يك موتور مولكولي اون را مي‌چرخاند.

تاژك با يك مفصل پروتئيني به موتور متصل مي‌شود.

پروتئين‌هايي كه به عنوان تثبيت كننده عمل مي‌كنند، موتور را در مكان خود نگه مي‌دارند.

قطعه‌هاي ديگر نيز به عنوان " بوش " عمل مي كنند و " شافت " متحرك را در غشاي باكتري نگه مي‌دارند.

بنابراين براي اين كه يك تاژك كار كند، بيش از 12 نوع پروتئين متفاوت لازم هست در غياب هر يك از اين پروتئين ها، تاژك كار نميكند يا حتي سلول نمي‌تواند اون را بسازد .



براي جواب دادن به اين ابهام، از همين مثال تله‌موش بهره مي‌گيريم.

دو قطعه از اون (گيره و ميله فلزي) را در نظر بگيريد.

با اين دو قطعه شما تله موش نداريد، اما مي‌توانيد از اون‌ها به عنوان گيره‌ي كاغذ هستفاده كنيد.

از گيره‌ي برخي از تله‌موش‌ها نيز مي‌توان به عنوان قلاب ماهي‌گيري هستفاده كرد.

از قطعه چوب تله‌موش نيز مي‌توان در كارهاي گوناگوني بهره گرفت.

بنابراين، قطعه‌هاي يك ماشين پيچيده به تنهايي مي‌توانند كاربردهاي متفاوت، اما مفيدي داشته باشند.



تكامل ‌از راه كپي كردن، اصلاح كردن و تركيب‌كردن پروتئين‌هاي از پيش موجود، ماشين‌هاي بيوشيميايي پيچيده‌اي را به وجود آورده كه پيش از اين براي كارهاي ديگري از اون هستفاده مي‌شده هست.

براي مثال، بار ديگر به تاژك باكتري‌ها دقت كنيد.

تعداد اندكي از پروتئين‌ها ي اين ماشين، مي‌توانند در غياب بقيه‌ي پروتئين‌هاي اون نيز كار مفيدي را اجرا کنند.

اين پروتئين‌ها در بسياري از باكتري‌ها به عنوان ابزاري براي تراوش سم به بيرون از باكتري به كار مي‌روند.

اگر چه اين پروتئين‌ها به تنهايي كارهاي متفاوتي را انجام مي دهند، اما انتخاب طبيعي اون‌ها راحفظ مي‌كند.



پروتئين‌هاي كليدي انعقاد خون نيز چنين وضعيتي دارند.در واقع ، اون‌ها نمونه‌هاي اصلاح شده‌ي پروتئين‌هايي هستند كه در دستگاه گوارش نقش مي‌آفرينند.

پروتئين‌هاي سازنده‌ي عدسي چشم، اونزيم‌هايي مانند " لاكتات دهيدروژناز " و " انولاز" هستند كه پيش از تكامل چشم وجود داشته اند، اما تكامل با كنار هم برنامه دادن اون ها به شيوه‌اي جديد، نقش جديدي به اون‌ها بخشيده هست.



عدسي‌هاي چشم از سلول‌هاي بافت پوششي به وجود مي‌آيند و داراي پروتئين‌هاي محلول (از جمله دو اونزيمي كه نام برده شد) در غلظت بسيار بالا هستند.

غلظت نسبي اين پروتئين‌ها از حاشيه عدسي به سمت مركز اون تغيير مي‌كند.

همين تغيير هست كه كارآيي عدسي را در متمركز كردن نور، به همراه دارد.

اين پروتئين‌ها از بقيه‌ي پروتئين‌ها شفاف‌تر نيستند، بلكه چگونگي توزيع غلظت اون‌ها در چشم و ساوقت‌يابي ايشانژه‌ي اون‌ها در كنار يكديگر، اين توان ايشانژه را به اون‌ها بخشيده هست.



بنابراين ، تكامل با تغيير ميزان توليد، چگونگي توزيع و ساوقت‌يابي مولكول‌هاي از پيش‌موجود ، دست به نوآوري مي‌زند و لازم نيست همه چيز از صفر شروع شود .



5.

بيش‌تر جهش‌هاي DNA مضرند.

بنابراين انتخاب طبيعي اون‌ها را حذف مي‌كند.

جهش‌هايي كه باعث مقاومت باكتري‌ها به اونتي‌بيوتيك‌ها مي‌شوند، فقط بر فرايندهاي شيميايي تاثير مي‌گذارند.

حال اون كه تغيير‌هاي تكاملي بزرگ، ‌به جهش‌هايي نياز دارند كه تغييرهاي كالبدشناختي مفيدي ايجاد كنند.

يك يا دو جهش (حتي در صورتي كه مفيد باشند) نيز نمي‌توانند چنين تغييرهايي را ايجاد كنند.



كشف ژن هاي HOM و HOX در جانوران گوناگون (از جمله اسفنج‌ها ، مگس سركه و پستاندران) نشان داد كه گاهي حتي يك جهش، مي تواند باعث تغييرهاي كالبد‌شناختي ژرفي شود.

اين ژن‌ها طرح پيكري يك جاندار (يعني تفاوت پايه ي كه بين يك حلزون و يك پشه يا يك اسفنج و يك عنكبوت وجود دارد) را در فرمان خود دارند و فعال يا غير فعال بودن اون‌ها در قطعه‌قطعه ‌شدن بدن و توليد پيوست‌هايي مانند شاخك، پا و بال دخالت دارند.

جهش در اين ژن‌ها با پديده‌هايي نظير حذف پا در مارها، تغيير باله‌‌هاي لب‌دار به دست و ايجاد آرواره در مهره‌داران ارتباط دارد.



البته، ‌امروزه دانشمندان براي تشريح ايشانژگي‌هاي جانداران تنها بر جهش‌هاي نقطه‌اي و انتخاب طبيعي تكيه ندارند و از فرايندها و ساز و كارهاي گوناگوني بهره مي‌گيرند كه دارايشانن از اون ها اطلاع نداشت.

از جمله جا‌به‌جايي ژن، هم‌زيستي اندامك‌هايي نظير ميتوكندري و كلروپلاست، دوتايي شدن ژن، نقش ژن‌هاي تنظيمي، بازآرايي كروموزومي، پردازش گزينشي mRNA (قطعه ژن‌هاي كارآمد مي‌توانند به شيوه‌هاي جديدي به يكديگر متصل شوند).

ساختار ماجولي پروتئين‌ها نيز راه را براي آفرينش پروتئين‌هايي با كارهاي جديد هموار كرده هست.



6.

بر پايه قانون دوم ترموديناميك، سيستم‌ها با گذشت وقت بي نظم تر مي شوند.

بنابراين، سلول‌هاي زنده نمي‌توانند از مواد بي‌جان به وجود آمده و جانداران پر سلولي نمي‌توانند از جانداران تك‌سلولي تكامل يافته باشند.



اين هستدلال از برداشت نادرستي از قانون دوم ترموديناميك ناشي مي‌شود.

اگر اين هستدلال درست باشد، كاني‌ها و دانه‌هاي برف هرگز نبايد تشكيل شوند، زيرا اون‌ها نيز ساختار پيچيده اي هستند كه خود به خود از اجزاي بي‌نظم به وجود مي آيند.



قانون دوم ترموديناميك در واقع مي گايشاند، انتروپي كل يك سيستم بسته ( سيستمي كه هيچ گونه مبادله‌ي انرژي يا ماده ندارد)، نمي‌تواند كاهش نيابد.

اونتروپي يك مفهوم فيزيكي هست كه اغلب به طور اتفاقي به بي نظمي معنا مي شود، اما مفهوم اين واژه با اونچه كه در محاوره به كار مي رود، بسيار متفاوت هست.



به علاوه، قانون دوم اجازه كاهش اونتروپي را در بخش‌هايي از سيستم مي‌دهد، در حالي كه بخش‌هاي ديگر دچار افزايش اونتروپي مي‌شوند.

بنابراين، كل سياره‌ي ما مي‌تواند متحمل افزايش پيچيدگي شود، زيرا نور و گرماي خورشيد وارد اون مي‌شود.

جانداران نيز مي‌توانند با دريافت انرژي از مواد زنده و غير زنده، بر پيچيدگي خود بيفزايند.



7.

با محاسبه رياضي مي‌توان دريافت كه تشكيل حتي يك مولكول زيستي (يك اونزيم) به طور تصادفي غير ممكن هست.



مخالفان نظريه‌ي تكامل عنوان مي‌كنند، يك اونزيم دست كم از 100 اسيد آمينه تشكيل شده هست.

از اون جا كه 20 اسيد آمينه متفاوت وجود دارد، 100 20 تركيب متنوع از اسيد آمينه وجود خواهد داشت و احتمال ايجاد توالي خاص ، حدود 1 در 10 با 130 صفر جلايشان ان هست.



اين محاسبه بسيار دقيق و جالب هست، اما يك محاسبه وقتي ارزشمند هست كه فرض‌هاي مرتبط با اون، فرض‌هاي درستي باشند.

اشتباه اين هستدلال اين هست كه براي تشكيل يك‌باره يكاونزيم جديد، به يك توالي خاص نياز دارد.

اما در نظر نمي‌گيرد كه بهبود تدريجي اونزيم‌هاي مفيدي كه از پيش وجود داشته‌اند، مي‌تواند به ايجاد تدريجي اونزيم‌هايي با ايشانژگي‌هاي جديد بينجامد.

تغييرهاي كوچك در توالي اسيدآمينه‌هاي يك اونزيم مي‌تواند به تشكيل اونزيم‌هاي بينابيني منجر شود كه كار زيستي خود را نيز اجرا کنند.



در سال‌هاي اخير، باكتري‌ها داراي اونزيم‌هاي جديدي شده‌اند كه به اون‌ها امكان اثرگذاري بر تركيب‌هاي صنعتي سمي را بخشيده‌اند.

هيدروكربن‌هاي كلردار و فلوردار، كه پيش از اين در طبيعت وجود نداشتند، از جمله اين تركيب‌ها هستند.

يكي از اونزيم‌ها كه نايلون هيدرولاز نام گرفته، حاصل " جهش تغيير چارچوب "( Fram shift mutation ) هست .

اين نوع جهش، كل ساختمان يك پروتئين را تغيير مي‌دهد.

بنابراين، اونزيم جديد شاهكار تازه تكامل هست كه حتي در نتيجه‌ي يك تحول (نه تدريجي) به وجود آمده هست.

البته همان گونه كه انتظار مي‌رود، كارايي اين اونزيم در مقايسه با ساير اونزيم ها بسيار پايين هست.

اما اون چه كه اهميت بيش‌تري دارد، اين هست كه اين گونه اونزيم‌ها كار مي‌كنند.

در گام‌هاي بعدي، كارايي اين اونزيم‌ها مي‌تواند بهبود پيدا كند.



منبع

1.

Jhon Rennie, 15 Answer to creationist nonsense , scientific American , July 2002

2.

ConstanceJ .

Jeffery , Moonligting proteins , TIBS , January 1999

17:


18:

بيش از 98 % DNA و 99 % ژن‌هاى انسان‌ها و شامپانزه‌ها يکسان هست.

با اين همه، ما و اون‌ها از نظر ظاهر و رفتار تفاوت زيادى با هم داريم.

براى بيش از 30 سال، پيش از اون‌که توالى ژنوم انسان يا شامپانزه‌ها تعيين شود، دانشمندان بيان کرده‌اند که اين تفاوت مى‌تواند از شيوه‌ى بيان ژن‌هاى يکسان و نه تفاوت در خود ژن‌ها، برخاسته باشد.

پژوهش جديدى که در مجله‌ى Nature چاپ شده هست، به نظر مى‌رسد اين نظريه را ثابت مى‌کند.



ياوو گيلاد( Yoav Gilad )، ژنتيک‌دانى از دانشگاه شيکاگو و همکارانش، از روش تازه‌اى براى برسى ژن‌هاى سلول‌ها کبدى چهار نخستى(پريمات)، انسان، شامپانزه، اورانگوتان و مکاک(ميمون ژاپنى)، بهره گرفتند.

پژوهشگران مى‌توانستند 900 ژن را در هر چهار نخستى باهم مقايسه نمايند و تفاوت اون‌ها را در زمينه‌ى بيان ژن ارزيابى نمايند.

پژوهشگران دريافتند که در هر چهار نخستى ميزان توليد مولکول mRNA در بيش از نيمى از ژن‌ها(60 %) تفاوتى ندارد.

اما در بيان ژن 19 ژن‌، بين انسان و ديگر نخستى‌ها تفاوت چشمگيرى وجود دارد.



گيلاد مى‌گايشاند:" وقتى که ما بيان ژن را در نظر گرفتيم، دريافتيم که طى 65 ميليون سال از تکامل مکاک، اورانگوتان و شامپانزه، تغيير بسيار اندکى رخ داده هست.

اما طى 5 ميليون سال جدايى انسان از اين نخستى‌ها، تغيير زيادى در اين گروه از ژن‌هاى ايشانژه انباشته شده هست."

حدود نيمى از ژن‌هايى که در انسان بيش‌تر بيان مى‌شوند، ژن‌هاى عامل‌هاى رونايشانسى هستند؛ يعنى، ژن‌هايى رمزدهنده‌ى پروتيين‌هايى که بيان ژن را در ديگر ژن‌ها تنظيم مى‌نمايند.

با تغيير اندکى در اين ژن‌هاى کارفرما، فرايند تکامل مى‌تواند اثر ژرفى بر بيان ژن بگذارد، بى اون‌که احتمال رخ دادن جهش‌هاى منفى را افزايش دهد.

گيلاد مى‌گايشاند: " من فکر نمى‌کنم نتيجه‌ى پژوهش‌هاى ما سازوکار تازه‌اى را مطرح مى‌کند، اما اولينگواه تجربى هست بر اين نظريه که در نخستى‌ها عالى، تکامل ممکن هست از راه تغيير بيان ژن کار کند."

گيلاد گمان مى‌کند که تغيير به‌نسبت تند در ژنتيک کبد انسان ممکن هست پيامد تغييرهاى پيش‌آمده در رژيم غذايى، مانند وابستگى فزاينده به غذاى پخته، باشد.

او مى‌گايشاند:" شايد چيزى در فرايند پختن نياز زيست‌شيميايى را براى بيش‌ترين دست‌يابى به مواد غذايى و نيز نياز به پردازش کردن زهرهاى طبيعى موجود در گياهان و غذاهاى جانورى، تغيير داده هست."

اين يافته علاوه بر نظريه‌ى تکامل دستاوردهايى براى پزشکى نيز دارد: 9 ژن از 100 ژن بسيار پايدار، وقتى که تغيير مى‌نمايند، در روند سرطان درگير مى‌شوند.

به نظر پژوهشگران " اين يافته پيشنهاد مى‌کند که توجه به ژن‌هايى با ميزان بيان ژن حفظ شده در ميان نخستى‌ها، در شناسايى ژن‌هاى نامزد براى پژوهش‌هاى مرتبط با بيمارى‌ها، مى‌تواند سودمند باشد." همينطور، اين يافته تا اندازه‌اى از اين راز پرده بر مى‌دارد که چگونه انسان و شامپانزه، که ژن‌هاى مشترک زيادى دارند، مى‌توانند اين همه متفاوت باشند.



منبع:

David Biello, Separation of Man and Ape Down to Gene Expression, [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] , March 09, 2006

19:

مطالعات جديد در موسسه ماكس پلانك درشهر لايپزيك آلمان كه به بررسي مباحث انسان شناسي تكاملي مي پردازد ، در باره اشتراك رفتارهاي نوعدوستانه انسان و شامپانزه به يافته هاي جديدي دست يافته هست .

محققين سناريوهاي مختلف طراحي كردند كه در اونها يك انسان بالغ با يك مسئله رودرو برنامه مي گيرد وبه كمك ديگران نياز دارد .

در يكي از اين سناري ها فرد بزرگسال اشيايي را طور عمدي در كف اتاق مي اندازد و وانمود مي كند كه نمي تواند اون را بردارد ، گايشاني نيازمند كمك هست .


كودك 18 ماهه انسان در چندين موقعيت از قبل طراحي شده در آزمايشات اخير ، بي اختيار به كمك فرد بزرگسال آمده هست و شامپانزه ها نيز رفتاري مشابه در موقعيتهاي ساده تر از خود نشانداده اند .

اين يافته هاي جديد نشان مي دهد كه اشكال اثري و ابتدايي رفتارهاي نوعدوستانه در اجداد انسان نيز وجود داشته هست .

البته بر پايه يافته هاي گروه ديگري از محققين همين موسسه نشان داده شده هست كه اين نتايج به وضعيت هاي خاصي محدود مي شود .

(SCIENCE, March 3, 2006)
فليكس وارنيكن (Felix Warneken) و مايك توماسلو (Mike Tomasello)دريافتند كه كودكان 18 ماهه ، كاملا از رايشان ميل به افراد بيگانه كمك مي كنند .

وارنيكن مي گايشاند " نتايج تحقيقات ما حيرت آور بود ، چرا كه اينگونه كودكان بسيار كم سن و سال و هنوز قنداقي هستند و به سختي مي توانند حرف بزنند، اما با اين حال نشان داده اند كه تمايل به كمك به ديگران دارند ".

وارنيكن سناريوها مختلفي را انجام داد : مثلا در يكي از اين آزمايشات، پوشش ها را از بند مي آايشانخت و يكي از گيره هاي پوشش را عمدا مي انداخت وچنين وانمود مي كرد كه نمي تواند اون را بردارد .

دراولين 10 ثانيه پس از اين عمل او خودش را به گيره پوشش مي رساند .

در 10 ثانيه بعدي به كودك مورد آزمايش نگاه مي كرد .

سپس 20 ثانيه بطوريكه كودك بشنود مي فرمود " اي واي گيره لباسم افتاد " .

اما هيچ وقت به طور مستقيم از كودك كمك نمي خواست و البته اگر كودك گيره را پس مي آورد از او تشكر نمي كرد و پاداشي نيز به او نمي داد .

كودكان مورد آزمايش در 84 % موارد در همان 10 ثانيه اول حتي قبل از اينكه وارنيكن به كودك نگاه كند براي پس آوردن گيره پوشش كمك مي كردند.

اين محقق مي گايشاند : كودكان مورد آزمايش در مواردي كه من از رايشان عدم نياز گيره پوشش را رايشان زمين مي انداختم در برداشتن و پس آوردن اون كمكي نمي كردند .بچه ها فقط وقتي اقدام به كمك مي كردند كه در مي يافتند من براي تمام كردن كار آايشانختن لباسها به اون گيره نياز دارم ! در مواردي كه كودك قبلا باز پس آوردن گيره پوشش را تجربه كرده بود ، وارنيكن موقعيتهاي آزمايشي ديگر و پيچيده تري را براي او انتخاب مي كرد .

يكي از اين موارد جعبه اي با يك كشو در قسمت تحتاني اون براي برداشتن شيئي بود كه داخل اون مي افتاد .

وارنيكر يك قاشق داخل جعبه مي انداخت و وانمود مي كرد كه از وجود كشو پاييني اطلاعي ندارد .

باز هم كودك در صورتي در باز گرداندن قاشق به وارنيكر كمك مي كرد كه مي ديد ايشان با تقلاي زياد سعي در برداشتن قاشق از جعبه دارد .

قصد كمك كسي به ديگري در انجام كاري كه منفعتي براي ايشان ندارد، نوعدوستي ناميده مي شود .


تا اينجا فقط انسان هست كه نشان داده هست نوعدوست مي باشد .

ما صدقه مي دهيم و به موسسسات خيريه كمك مي كنيم ، ماليات مي پردازيم و به كساني كه اونها را نمي شناسيم كمك مي رسانيم.

اما اين حس تا كنون در كودكاني كه حتي مهارت هاي كلامي نيز ندارند به اثبات نرسيده بود .

اين مطالعات نشان داد كه بچه ها حتي قبل از اينكه چندان اجتماعي شده باشند ، خوبخود و بي اختيار تمايل به كمك به ديگران دارند .

به عبارت ديگر نوعدوستي در ذات انسان هست .

اما آيا عمل كمك كردن مخصوص گونه انسان هست ؟
مطالعات اخير بوسيله ژنسن و همكاران ايشان نشان داده هست كه منحصرا شامپانزه ها در هنگام بدست آوردن غذا باهمنوعانشان چنين رفتاري دارند .

البته ممكن بود شامپانزه ها در مواردي غير از بدست آوردن غذا نيز به هم كمك كنند .لذا وارنيكن همان اعمال آزمايش شده رايشان انسان را رايشان شامپانزه نيز انجام داد .

اگر چه شامپانزه ها در موارد پيچيده اي مثل جعبه كشو دار موفق نبودند ، اماوقتي شخص مانوس يا سرپرست اونها در تلاش براي رسيدن به چيزي بود ، به ايشان كمك مي كردند .

وارنيكن مي گايشاند : اين اولين تجربياتي هست كه نشان دهنده نوعدوستي در يك غير انسان هست .

ايشان مي گايشاند: قبل از اين ادعا مي شد كه شامپانزه ها پايه ا براي منافع خودشان عملي را انجام مي دهند ، اما در آزمايشات ما بدون اينكه پاداشي دريافت كنند ، عمل كمك به همنوع انجام مي شد .

به نظر وارنيكن ، آلترايشانسم يا نوعدوستي شامپانزه ها احتمالا نشانگر نياي مشترك با ما بوده باشد به اين معني كه قبلا ( يعني قبل از اينكه در شش ميليون سال قبل انسان و شامپانزه از هم جدا شوند) اشكال اثري رفتار كمك به همنوع، در جد مشترك ما وجود داشته هست .
وارنيكر با خنده مي گايشاند : امت فكر مي كنند رفتارهاي كمك به هم نوع منحصر به انسان هست ، اما احتمالا شامپانزه ها اينطور فكر نمي كنند ! احتمالا ذره اي از نوعدوستي در اجداد ما طي دوران تكاملي وجود داشته هست و همين مقدار كم نوعدوستي به صورت بسيار قايشان در انسان امروزي تكامل يافته هست .
منبع: زيست پايشانا

20:


21:

سلام
ممنونم از نظرتون
بله به هر حال تكامل هم يه نظريه هست كه بهتر از ساير نظريه ها تونسته اون چيزي رو كه الان مي بينيم توضيح بده فقط همين.
بازم ممنون
موفق باشين
==================================
ما از کجا آمده ایم ,و چگونه به اینجا رسیده ایم؟غالب دانشمندان بر این باورند که به احتمال قوی انسان مدرن اولین بار حدود 150.000 سال قبل در افریقا تکامل یافته و بعد ها در نقاط مختلف کره زمین ساکن شده هست .

وقتی که این مهاجرت آغاز شد, مسیر اون به کدام طرف امتداد یافت ؟ بر پايه يكي از تئوري هاي موجود، یک موج مهاجرتی از افریقا در 50.000 سال قبل آغاز شده و طی اون انسان مدرن به طرف شمال افریقا واز اونجا به خاور میانه وارد شده هست .انسان سپس از خاورمیانه به دو سوی غرب و شرق یعنی اروپا و آسیا مهاجرت نمود .

مدل دیگری نیز پیشنهاد می کند که به جای یک موج ,چندین موج مهاجرتی از افریقا اتفاق افتاده که احتمالا شروع اون در 80.000 سال قبل با مهاجرت به دو سوی جنوب و شمال بوده هست.

انتشار دو مطالعه جداگانه فوق در ژورنال پژوهشی ساینس( Science ) که هرکدام طرحی از پراکنش انسان را مطرح می نمايند, منجر به ارائه تئوری سوم گردید که معتقد هست: پراکندگی انسان یکباره و سریع و اونهم در حدود 60.000 تا 75.000 سال قبل اتفاق افتاده هست .

این پژوهش اشاره می کند که انسان امروزی افریقای شرقی را با گذر از عرض دریا ترک کرده وسپس در جنوب خشکی در امتداد خط ساحلی شبه جزیره حجاز به طرف هند مالزی و هسترالیا مهاجرت نموده هست .

یکی از مطالعات اخیر توسط کومارآسامی تنگراج( Kumarasamy Thangaraj)ژنتیک دان مرکززیست شناسی سلولی و مولکولی حیدر آباد هند انجام شده هست .تنگراج و همکارانش جمعیت انسانی جزایر نیکوبار واوندامن( Andaman and Nicobar Islands) در نزدیکی سواحل تایلند را بررسی کردند.

این مطالعات بر بررسی DNA میتوکندریایی یعنی ماده ژنتیک مادری که از طریق مادری در طول تاریخ گذر نموده و به بیشتر سلولهای انسانی رسیده , هستوار بود.غالب دانشمندان معتقدندکه : تمام آدمیان در DNAمیتوکندریایی خود اثری از جد مشترک مادری خود دارند که حدود 150.000تا200.000 سال قبل زندگی می نموده هست تانگاراج و همکارانش از این ماده ژنتیک به عنوان راهنمایی برای تعقیب دودمانی شش جمعیت بومی از قبایل بسته ساکن این جزایر بهره بردند .

مهمترین این قبایل عبارت از نیکوبارز , اونگه , اوندامانس و اوندامانس بزرگ بود .

مطالعات اولیه نشان داد که نیکوبارز ها از آسیای جنوب شرقی منشا گرفته اند و احتمالا حدود 15.000 تا 18.000 سال قبل به این جزایر رسیده اند .

تنگراج می گوید: سابق بر این دانشمندان گمان می کردند که سه قبیله بومی این جزایر ---- اوندامنز,اونگه و اوندامانز بزرگ ---- منشا متفاوتی دارند .



اما وقتی ما ژنوم میتو کندریایی اونها را بطور کامل تعیین توالی نمودیم , به تغیرات واحدی در اونها پی بردیم که در هیچ کجای جهان دیده نشده هست .

این یافته ها تنگراج و همکارانش را به این مهم رهنمون ساخت که پیشنهاد نمايند ,که این قبایل از مهاجرین بسیار قدیمی افریقا منشا می گیرند .

او می گوید :بر پايه جهش ها ما تخمین می زنیم که این قبایل باید حدودا 50.000 تا70.000 سال قبل از طریق مسیر دریایی جنوبی مهاجرت کرده باشند .

خط ساحلی وینسنت ماکائولای (Vincent Macaulay) متخصص آمار ژنتیک در دانشگاه گلاسکو در اسکاتلند مطالعات ژنتیکی متفاوتی ارائه کرده هست .مطالعات وی نیز که بر پايه شواهد بوم شناختی و دیرینه شناسی هست ماکائولای و همکارانش را به این امر رهنمون ساخت که انسان امروزی افریقا را از طریق یک مسیر مهاجرتی جنوبی ترک کرده هست .

پژوهشگران مي گايشانند شواهدي وجود دارد كه انسان امروزي نمي توانسته هست قبل از 50.000 سال قبل از مسير جنوبي مهاجرت نمايد .

زيرا تمام افريقاي جنوبي حجاز و خاورميانه به طرف مركز آسيا تا اون وقت كايشانر هاي غير قابل عبور بوده هست .

همينطور دانشمندان دلايلي بر اسكان انسان در 63.000 سال قبل در هستراليا پيدا كرده اند .

انسان مدرن به منظور ترك افريقا از طريق مسيري در جنوب افريقا ، همانگونه كه ماكائولايو و همكارانش بيان داشته اند ، به فنون مسافرت هاي اقيانوسي آشنايي داشته هست .

ماكائولاي مي گايشاند براي انسان مدرن گذر از عرض درياي سرخ كه افريقاي جنوبي را از شبه جزيره حجاز جدا مي نمايد ،چندان غير ممكن نبوده هست .اين مسير كوتاه و در حد چند كيلومتر هست و انسان مي توانسته براحتي اونسايشان دريا را با چشم ببيند.

اگر چه امكان شنا وجود نداشته ولي براحتي انسان مي توانسته بصورت شناور بر يك تخته پاره خود را به اون سايشان ساحل برساند .

اما چگونه انسان توانسته به هستراليا يعني سرزميني برسد كه صدها مايل دريايي از نزديكترين ساحل فاصله دارد ؟ماكااولاي در اين خصوص پاسخهاي مبهم و سر بسته مي دهد.

گذار انسان از افريقا تا هستراليا بسيار اسرار آميز مي نمايد .

ايشان مي گايشاند اين كار در گرو يك دريانوردي ماهرانه و طولاني هست .

ماكائلاي مي گايشاند :انسان امروزي در 66.000 سال قبل به هند ، در 64.000 سال قبل به مالزي و حدود 63.000 سال قبل نيز به هستراليا رسيده هست .

اين گسترش داراي سرعت بسيار زيادي بوده ، بطوريكه در طول 3.000 سال حدود 12.000 كيلومتر7,500 miles مسير پيموده هست .

اگر شما اندكي رياضيات بلد باشيد، مي بينيد كه اين پراكنش سرعتي برابر 4 كيلومتر در سال داشته كه سرعت نسبتا بالايي هست ولذا شايد بتوان فرمود كه انسان اون روز از كشتي هاي كوچك براي اين منظور هستفاده مي كرده هست .

(4 كيلومتر در سال قابل مقايسه هست با پراكندگي و اسكان انسان در امريكا يعني وقتي كه انسان ازآسيا و از طريق پل معروف برينگ لند(ancient Bering land bridge) براي اولين بار به امريكاي شمالي و سپس از اونجا به امريكاي جنوبي رفت.) ساكنان اروپا (European Settlement ) ماكائولاي معتقد هست كه جمعيت اروپا شاخه اي از مهاجراني هستند كه از جايي در شرق افريقا اولين بار از طريق مسير جنوبي به حجاز و سپس خاور گسترش يافتند.

اين افراد در حدود 50.000 سال قبل به موازات بهبود وضعيت آب و هوايي به اروپا مهاجرت نمودند .

قديمي تر ين شواهد و آثار باستان شناسي نشان مي دهند كه انسان اوليه از 45.000 سال پيش در اين قاره ساكن بوده هست .

گروه ماكائولاي حدس مي زنند كه اولين گروههايي كه افريقا را ترك كردند و در قاره هاي ديگر ساكن شدند ، در حد چند صد تن بيشتر نبوده اند .

پيتر فوستر( Peter Forster) ژنتيك دان انستيتو مك دونالد وابسته به دانشگاه كمبريج لندن پس از تحقيقات ديرينه شناختي مي گايشاند اندازه اين جمعيت نسبت به تاثيري كه در تاريخ بشري گذاشته اند حيرت انگيز هست.

فوستر خود در مجله ساينس Science يكي از دو مقاله منتشره را نوشته هست .

فوستر مي گايشاند : ما از جمعيت چند صد تايي صحبت مي كنيم كه از افريقا در حدود 60.000 سال قبل خارج شده اند .

در اين دوره اخير بين 60.000 تا 30.000 سال قبل ، تراكم جمعيت انسان پايين بوده هست .

ايشان ادامه مي دهد :"و اين گروه كوچك بنيان گذار كه ميلياردها زاده اون اكنون رايشان كره زمين زندگي مي كنند فشارهاي ژنتيكي عظيمي را متحمل شده ، تا جاييكه امروز شاهد اين همه تنوع ژنتيكي در گونه انسان هستيم.


22:


23:

دوستان اگر عکسی از هستخوانهای کشف شده پیدا کردید لطفا اینجا برنامه بدید

24:

Dianella
خيلي عالي بود و كاملا علمي .

اما اسلام نظر ديگه اي داره
اسلام بوجود آمدن انسان را " دفعي " مي داند و نظريات دارايشانن را كشك ميشمرد

25:

سلام
ممنون از نظرتون.
يه جاي ديگه هم قبلا فرموده بودم كه اون چيزي كه در قراون اومده راجع به تكامل نياز به تفسير داره و يه كتاب خيلي كامل هم در اين مورد هست.

در ضمن اين نظريه فقط اغازگرش دارايشانن بوده و شما اگه همه ي مطالب رو بخونيد متوجه ميشيد كه هر روز شواهد جديدتري بر قبول اين نظريه پيدا ميشه.

در نهايت من قصد بحث اينجا ندارم و همونطور كه در جواب پست بابك عزيز فرمودم اينم مثل خيليهاي ديگه فقط يك نظريه هست كه كمك مي كنه اون چيزي رو كه در جهان واقعيت مي بينيم توضيح بديم فقط همين و كسي هم رايشان اون پافشاري نكرده بلكه دنبال جمع كردن شواهد براي قبول يا رد اون هستند.



هميشه موفق و پيروز باشيد

26:

سلام
من اصلا نظريه دارايشانن رو رد نكردم
فقط فرمودم از ديدگاه اسلام ما يه حو كنفيكون يا يه چيزي تو اين مايه ها شديم و بايد فقط بگيم چشم وگرنه مرتد و ملحد و چه و چه هستيم و ...
اول هم فرمود مطلبي كه نوشتي خيلي علميه پس انتخاب من معلومه
در هرصورت موضوع خوبي رو دنبال ميكني چيزي كه خيلي ها ازش فرار ميكنن
راستي رشته تحصيلي شما بايد يه چيزي تو مايه هاي زيست شناسي پزشكي باشه نه

27:

سلام
بازم ممنون.


در مورد اين كه ملحد و كافر و اينا هستين كه بدون طرفداري بايد بگم درس تكامل به طور كلي در مورد تكامل هر موجودي اصلا در كليساهاي كاتوليك تدريس نميشه كه مبادا به بخش تكامل انسان برسن و از جواب باز بمونن و فقط در دانشگاه ها هست كه ارائه ميشه.

پس ما از اين لحاظ خيلي جلوتر هستيم كه درمورد اون بحث كرديم و سعي كرديم اونو با چيزي كه در قراون اومده تطبيق بديم.

حالا منظور من اصلا و ابدا جنبه ي ديني نيست منظورم اينه كه بحث در مورد چيزي به معني قبول يا ردش نيست فقط بحثه همين.


از پستتون هم معلومه كه با فكر باز با مسايل برخورد مي كنين
هميشه موفق باشيد و پايدار

28:

دوست من اگه عکس میخوای بیا تاپیک زمین شناسی تو صفحه 5 چند تا لینک گذاشتم که انگلیسی هستن تو بعضی از لینک ها می تونی عکس پیدا کنی

29:

بنا بر یک تئوری جدید، نبرد میان مارها و میمونهای اولیه، موجب شده هست که اونها دارای حس بینایی قویتر و مغزهای بزرگتری شوند.
این نظریه که توسط انسان شناسی به نام خانم لین ایسبل (Lynne Isbell) بیان شده هست، چنین میگوید که مارها و میمونهای اولیه، دارای سابقه طولانی و مشترکی هستند.

از اونجایی که هر یک قصد داشته اند برتر باشند، وادار به ایجاد راه حلهای جدیدی در شیوه زندگی خود شده اند.

میمونهای نخستین، برای گریز از خورده شدن توسط مارها مجبور شدند راه هایی برای ردیابی و دور شدن از این خزندگان بیابند.

بعضی از این میمونها شامه قویتری پیدا کردند و عده دیگری در مقابل سم مار مصونیت یافتند.

این پستانداران به تدریج دارای حس بینایی بهتری برای تشخیص رنگها، جزئیات و حرکات شده و توانایی دید سه بعدی را به دست آوردند.

این ویژگیها برای یافتن دشمن در فاصله نزدیک بسیار کارآمد بودند.

انسانها از همین گروه موجودات آمده اند
سابق بر این دانشمندان تصور میکردند که این ویژگیها همه در وقتی تکامل یافته که میمونها هستفاده از دست و چشم را برای گرفتن حشرات، چیدن میوه و تاب خوردن بر روی شاخه ها آموخته اند.

اما کشفیات جدید در علم عصب شناسی، این نظریات را با شک و تردید همراه کرده هست.

به فرموده ایسبل "میمونها بزرگ نخستین در یک مسیر خاص حرکت میکردند.

اونها تمام توجه خود را بر بالابردن تواناییهای بینایی خود متمرکز کرده بودند تا از مارها دور بمانند.

پستانداران دیگر نمیتوانستند چنین نمايند زیرا میمونهای بزرگ از قبل برای توسعه چنین سازگاریهایی برنامه ریزی شده بودند."

یک اسلحه جدید
شواهدی از قبیل فسیلها و نمونه های DNA نشان میدهند که مارها قبل از پیدایش میمونها در حدود 100 میلیون سال گذشته، بر روی زمین میزیسته اند.

به این ترتیب این خزندگان مهمترین شکارچیان میمونها بوده اند.

امروزه شکارچیان دیگری نیز در کمین خانواده میمونها هستند که عقاب، شاهین، گوشتخوارانی چون خرس، گربه سانان بزرگ و گرگها از اون جمله اند، اما تمام اینها مدتها سپس مارها به وجود آمده اند.

از اون گذشته، تمام این صیادان از فاصله بیخطر و دور قابل شناسایی هستند اما مارها به سادگی تشخیص داده نمیشوند.

اسلحه تازه مارها، موجب پیشرفت تواناییهای بینایی و بزرگتر شدن مغز میمونهای نخستین شد و این تکامل که در ابتدا برای دفاع از خود ایجاد شده بود، به برقراری ارتباط متقابل در گروه های این پستانداران انجامید.
قدرت دید سه بعدی
نظریه جدید ایسبل میتواند چگونگی شکل گیری تعدادی از خصوصیات مشخص میمونهای اولیه را توضیح دهد.

برای مثال، انواع میمونها در میان اندک جانورانی هستند که چشمانشان در جلو صورتشان برنامه دارد (در بیشتر حیوانات، چشمها در دو طرف سر برنامه گرفته اند).

این همگرایی مداری، موجب شده هست تا درک عمق در اونها به وجود بیاید و بتوانند جهان را به صورت سه بعدی مشاهده نمایند.

این پستانداران از قدرت تشخیص رنگ بالایی برخوردارند و تنها موجوداتی هستند که برای رسیدن و گرفتن چیزی، بسیار به قدرت بینایی خود متکی هستند.

قبلا دلیل ایجاد دید سه بعدی چنین تعریف میشده هست که با توجه به حشره خوار بودن اونها، این قابلیت نه تنها به یافتن و گرفتن حشرات ریز کمک میکرده، بلکه هنگام حرکتهای سریع و جهیدن از شاخه ای به شاخه دیگر، تشخیص محل مناسب و شاخه های کوچک را ممکن میساخته هست.

اما ایسبل در این تعاریف ایرادهایی دیده هست.

به فرموده او هیچ دلیلی مبنی بر حشره خوار بودن میمونهای اولیه در دست نیست و ممکن هست اونها نیز مانند نسل امروزی خود همه چیز خوار بوده اند.

از طرفی تحقیقات عصب شناسی نشان میدهد که قدرت بینایی همراه با توانایی گرفتن و قاپیدن با دست، تکامل نیافته هست.

برعکس این تحقیقات نشان میدهند که توانایی گرفتن و هستفاده از دست قبل از اینکه اونها جهیدن و از شاخه پریدن را به کار ببرند و دید سه بعدی پیدا نمايند، به وجود آمده هست.

عناصر تغییر تکاملی
به عقیده ایسبل، پستانداران بدوی که بعدها به خانواده میمونها تبديل شدند، به خاطر نوع غذایشان، برای بهبود بخشیدن به بینایی خود و رشد مغزشان نسبت به پستانداران دیگر در موقعیت بهتری برنامه داشتند.

او میگوید: "اونها غذاهای پر قند و گلوکز مصرف میکردند که برای سوخت و ساز و تولید انرژی بسار لازم هست، بینایی بخشی از مغز هست و به کار بردن مغز انرژی زیادی میطلبد و در نتیجه شخص به نوعی رژیم غذایی نیاز دارد تا این نیاز را برطرف کند."

انواع میمونهای امروزی از میوه خوارترین پستانداران هستند و این نوع تغذیه ظاهرا از همان ابتدا توسط اجدادشان به کار برده میشده هست.

اونها احتمالا غذایی شامل میوه، شهد، گل و حشره مصرف میکرده اند."

news.yahoo.com

30:

دارايشانن معتقد هست که در ميان موجودات اعم از حيوانات و انسان و ....

هر موجودي که توانايي سازگاري نداشته باشد از چرخه طبيعت خارج ميگرديد..

مثلا انسانها در هنگام سرما براي سازگاري نياز داشتند که بدنشان مو در آورد .....

او ميگايشاند به طور کلي، محيط از ميان اعضاي گوناگون يک جمعيت ، به نفع جانداراني که بهتر سازگاري پيدا کرده اند دست به انتخاب مي زند ، که به اون نظريه انتخاب طبيعي دارايشانن فرموده ميشود .

دارايشانن باور داشت که با ارتقاي انسان به سطح فکري و اجتماعي لازم ، يعني ايجاد موقيعتي مناسب در محيط ، که با هستفاده از لوازم ، پوشش ، آتش و غيره ميسر شد ، انتخاب طبيعي در جهت اصلاح ساختمان بدن متوقف گرديد .يعني ديگر انسان نيازي نداشت تا در موقع لزوم سازگاري پيدا کند .

مثلا وقتي سردش ميشد ديگر نيازي نبود بدنش با طبيعت سازگار شود بلکه پوشش گرم ميپوشيد تا سردش نشود .

زيرا انسان توانست از ذهنش هستفاده کند .

ديگر در اينجا برتري جسمي و سازگاري اهميت نداشت بلکه براي بقا برتري فکر و تعاون اجتماعي ارزشمند شد .

دارايشانن هستدلال ميکند که امت ستيزه جو ، خودپسند و فاقد روحيه تعاون و همکاري ، که با کمبود لوازم وحدت مواجهند در معرض نابودي هستند زيرا پديده هاي بالا جز ضرورتهاي اجتماعي هستند .

همينطور افرادي که از تعاون بيشتري برخوردارند ، جايگزين کساني ميشوند که از تعاون کمتري برخوردارند.

به طور کلي ، پيشرفت در جوامع بشري به افزايش جمعيت فکور و مستعدو اخلاقي با معيارهاي متعالي بستگي دارد .

يعني هر چه افراد يک جامعه فکورتر باشند پيشرفت در جامعه سريعتر و بيشتر هست و هر چه افراد فکور جامعه کمتر باشند نه تنها ممکن هست جامعه پيشرفت نکند بلکه حتي ممکن هست سير نزولي نيز داشته باشد ...
پرویز شاهروخیان

31:

بى‌گمان يکى از دانستنى‌هاى پايه‌اى براى زيست‌شناسى، رده‌بندى جانداران هست.

بدون نام‌گذارى درست و دسته‌بندى جانداران در گروه‌هاى همانند، زيست‌شناسان در هر شاخه‌اى که از اين دانش پژوهش مى‌نمايند، با دشوارى رو به رو مى‌شوند.

براى نمونه، يک زيست‌شيمى‌دان ماده‌ى سودمندى را از گياهى مانند گون، به دست آورده هست و مى‌خواهد دستاورد پژوهش خود را نقل کند.

تنها در کشور ايران صدها گونه گياه گون از جنس‌هاى گوناگون وجود داد.

او چگونه مى‌تواند گزارشى بنايشانسد که همگان با مطالعهاون دريابند اون دانشمند روى کدام گون پژوهش کرده هست؟

با همين نمونه‌ى بسيار ساده به‌خوبى مى‌توان دريافت که نوآورى کارل فون لينه، دانشمند سوئدى، در نام‌گذارى دو بخشى جانداران و رده‌بندى اون‌ها بر پايه‌ى شباهت‌هاى ساختارى تا چه اندازه ارزشمند هست.

اما در کتاب‌هاى رده‌بندى گياهان و جانوران در کنار نام لينه و حتى پيش از او با نام دانشمندان يونان باستان، از جمله ارسطو، بر مى‌خوريم که کوشش‌هايى براى رده‌بندى جاندارن انجام داده بودند.

ارسطو گياهان را در سه گروه درخت‌ها، درختچه‌ها و علف‌ها دسته‌بندى کرده بود.

او جانوران را به دو دسته‌ى بزرگ مهره‌داران و بى‌مهرگان بخش کرده و براى هر کدام از اون‌ها زيرگروه‌هايى آورده بود.

در بيش‌تر نوشته‌هاى پژوهشگران ايرانى پيرامون رده‌بندى، چه در کتابى جداگانه يا بخشى از يک کتاب زيست‌شناسى، با نام ارسطو و شيوه‌ى او در رده‌بندى جاندران بر مى‌خوريم و در بيش‌تر اون‌ها نيز به ناکارآمد بودن اون شيوه اشاره شده هست.

اين موضوع حتى در کتاب‌ها درسى دوره‌ى راهنمايى و دبيرستان نيز بازتاب يافته هست.

به بيان ديگر، دانش‌پژوهان ايرانى از دوران آموزش دبستانى تا وقتى که در دانشگاه آموزش مى‌بينند و حتى در زمينه‌ى رده‌بندى کارشناس مى‌شوند و کتاب مى‌نايشانسند، با ارسطو و رده‌بندى ناکارآمد او آشنا مى‌شوند.

چرايى اين کار را نيز شايد بتوان اين گونه بيان کرد که پرداختن به رده‌بندى ارسطو ارزش تاريخى دارد و هر نايشانسنده‌اى مى‌کوشد در کتاب خود به گوشه‌هايى از تاريخ علم بپردازد.

اين رايشانکرد را در بيش‌تر کتاب‌هايى که در نظام‌هاى آموزشى غربى نوشته شده هست، مى‌بينيم و رايشانکرد درستى هست، چرا که پرداختن به تاريخ علم، سواى ارزش‌هاى ديگر ، کارکرد فرهنگى دارد.

پرداختن به شخصيتى مانند ارسطو، به هر بهانه‌اى که باشد، پل زدن به فرهنگ و تمدنى هست که غربى‌ها بر اين باورند اون‌چه اکنون دارند ريشه در اون دارد.

با اين همه، به نظر نمى‌رسد پرداختن به رده‌بندى ارسطو در کتاب‌هايى که پژوهشگران و نايشانسندگان ايرانى نوشته‌اند، بر پايه‌ى اون کارکرد فرهنگى که فرموده شد، انجام شده باشد.

بيش‌تر به نظر مى‌رسد يک گرته‌بردارى از کتاب‌هايى باشدکه غربى‌ها نوشته‌اند و چون اون‌ها در کتاب‌هاى خود به ارسطو پرداخته‌اند، ما هم براى علمى نشان دادن کتاب‌هاى خود، بايد چنين کنيم.

اى کاش ما هم همان کارکرد فرهنگى را ،که بسيار مورد توجه غربى‌هاست و حتى اون را در سندهايى آموزشى خود به عنوان يک هدف بنيادى تعريف کرده‌اند، درباره‌ى فرهنگ و تمدن خود به کار مى‌گرفتيم.

اى کاش در کنار شيوه‌ى رده‌بندى ارسطو، به شيوه‌ى رده‌بند جانداران در ايران باستان و ايران دوره‌ى اسلامى نيز مى‌پرداختيم.

پيرامون بندهش

نگارنده در کوشش براى گام نهادن در اين راه با کتاب ارزشمندى به نام بندهش(bondahesh) آشنا شد که بخش‌هايى از دانش ايرانيان باستان را در خود دارد.

نام اين کتاب دانش‌نامه‌گونه از دو واژه‌ى بن به معنى آغاز و خواستگاه و دهش به معناى آفرينش ساخته شده و روى هم به معناى آفرينش آغازين يا آغاز آفرينش هست.

با اين همه، اون‌چه در کتاب آمده تنها پيرامون آفرينش نيست، بلکه دانستنى‌هاى جغرافيايى، زمين‌شناسى، جانورشناسى، گياه‌شناسى، امت‌شناسى، گاهشمارى، اخترشناسى، دودمان‌شناسى و پيشگايشانى‌هايى پيرامون آينده‌ى جهان نيز در اون گنجانده شده هست.



کتاب بندهش را موبدى زردشتى به نام فرنبغ‌دادگى يا دادايشانه در سده‌ى سوم هجرى از روى نوشته‌هاى باستانى ايران گردآورى کرده هست.

فرنبغ خود در آغاز کتاب به بهره‌گرفتن از زند، تفسير اوستا، اشاره کرده و در جاى‌جاى کتاب عبارت‌هايى مانند "اون گونه در دين گايشاند"، "چنين گايشاند به دين" يا "در دين گايشاند"، نوشته هست که در همگى اون‌ها دين به معناى اوستا و زند هست.

بررسى کتاب هشتم دينکرد، يکى ديگر از کتاب‌هاى دينى و کهن ايرانيان، نشان مى‌دهد که بسيارى از دانستنى‌هاى بندهش در دام‌دادنسک اوستايى، ونديداد، سپندنسک و چهردادنسک وجود داشته هست.

بنابراين، اون‌چه در بندهش آمده، ريشه در نوشته‌هاى بسيار کهن‌تر ايرانيان دارد.

از بندهش دو گونه متن بلند و کوتاه به زبان پهلوى در دست هست.

متن بلند ايرانى خوانده مى‌شود، زيرا هر سه دست‌نايشانس موجود از اون، در ايران نوشته شده هست.

دو تا از اون متن‌ها در سده‌ى نوزدهم ميلادى از يزد به هند برده شد و نسخه‌ى سوم نيز، بى‌اون‌که سرنوشت اون را به درستى بدانيم، از هند سر درآورد.

متن کوتاه را متن هندى مى‌خوانند، زير در هندوستان از روى نسخه‌هاى بلند ايرانى نوشته شده هست.

انکتيل دوپرون دست‌نايشانسى را از هندبه فرانسه برد و ترجمه‌اى از اون را به زبان فرانسه در سال 1771 منتشر کرد.

سپس ترجمه‌هايى از اين کتاب به زبان آلمانى و انگليسى منتشر شد.

ترجمه‌ى روانى از بندهش به زبان فارسى امروزى بر پايه‌ى سه دست‌نايشانس ايرانى پس از کوشش 20 ساله‌ى شادروان مهرداد بهار انجام شده هست.

در اين‌جا بخش‌هايى از اين کتاب که پيرامون رده‌بندى گياهان و جانوران هست، مى‌آيد(از چاپ دوم، انتشارات توس، 1380).

برپايه‌ى اين نوشته گياهان را به روزگار ساسانيان در شانزده گروه دسته‌بندى مى‌کردند و سودمندى که از گياه به آدمى مى‌رسيده، پايه‌ى رده‌بندى بوده هست.

البته، در اين متن هفده گروه نوشته شده که گروه هيزم چوب همه‌ى گياهان را در بر مى‌گيرد.

در اين بخش‌بندى جايى براى گياهان دارايشانى وجود ندارد که به نظر مى‌رسد از متن افتاده يا چنان تخصصى بوده که در اين متن نيامده و در جاى ديگرى آمده هست.

درباره‌ى چگونگى گياهان

باشد که گياه اين چند گونه هست: دار، درخت، ميوه، دانه، گل،‌ اسپرغم، تره 1 ، افزار 2 ، گياه، نهال، ‌دارو، چسب، هيزم،‌ بوى، روغن،‌رنگ و جامه.

تفصيل اون را گايشانم:

1.

هر چه را بار به خواربار امتان ميهمان نيست و سالوار هست،‌ مانند سرو و چنار، ‌سپيدار و شمشاد و شيز3 و گز و ديگر از اين گونه، دار خوانند.

2.

هر چه را بار به خواربار امتان ميهمان هست و سالوار هست،‌ مانند خرما،‌کنار، ‌انگور،‌ به، سيب،‌ بادرنگ و انار و شفتالو و امرود و انجير و گوز و بادام و ديگر از اين گونه،‌ ميوه خوانند.

3.

هر چه را بار شايسته‌ى خواربار امتان باشد و نباشد و سالوار باشد، درخت خوانند.

4.

هر چه به خوراک هر روزه شايسته هست و چون بر بستانيد، بن بخشکد،‌ مانند گندم و جو و برنج و گرگر،‌ مژو، بنو، ‌ ارزن و گاورس و نخود و ديگر از اين گونه را، دانه خوانند.

5.

هر چه را برگ بايشانا و به دست‌ورز امتان کاشته شود و همواره هست،‌ اسپرغم خوانند.

6.

هر چه را شکوفه خوشبوى هست و به (دست)‌ورز امتان هنگام هنگام باشد، يا بن همواره هست و ، به هنگام، ‌‌شکوفه‌ى خوشبوى (از او) بشکفد، مانند گل و نرگس و ياسمن و نسترن و آلاله،‌ کبيکه، کيده و چمبگ، خيرى،‌کرکم ،‌ زردک ،‌ بنفشه ، کاردک و ديگر از اين گونه، گل خوانند.

7.

هر چه را بار خوشبوى يا شکوفه‌ى خوشبوى هست و دست‌ورز امتان نيست و بهنگام4 باشد، ‌نهال5خوانند.

8.

هر چه بار خواربار ستوران و گوسفندان ميهمان هست، گياه خوانند.

9.

هر چه به پيشپارگى در شود6 ، ‌افزارها خوانند.

10.

هر چه با نان و خوراک خوردن ميهمان هست،‌ چون اسفناج و کرفس و گشنيز و کاگيزه7 ،‌ تره خوانند.

11.

هر چه، چون شان8 و ناى9 ،‌ پنبه و ديگر از اين گونه را، ‌جامه خوانند.

12.

هر چه را مغز داراى چربى هست،‌ چون کنجد دوشدانه10 و شاهدانه و زيت و ديگر از اين گونه، روغن خوانند.

13.

هر چه را جامه به (اون) شايد رشتن11 ، ‌مانند کرکم، دارپرنيان، زردچوبه، روناس و نيل، رنگ خوانند.

14.

هر چه را ريشه يا پوست،‌ يا چوب بايشانا هست،‌ چون کندر، راشت ، کوست12، صندل، پلنگ مشک13، کاکوله14 ،‌ کافور، بادنج بوى15 و ديگر از اين گونه،‌ بوى‌دار خوانند.

15.

هر چه را از او چسب گياهى بيايد،‌ ژده16 خوانند.

16.

اين همه چوب اين گياهان را،‌ چون بريده شد، خشک يا تر، هيزم خوانند.

17.

اين همه گياهان را به تنهايى تاک، دار، ون خوانند.

گياهان همه بر دو گونه‌اند ( که اون‌ها را) دو بخشى‌ها و يک بخشى‌ها17 خوانند.

ميوه‌هاى مايه‌ور سى گونه هست.

ده گونه‌اش را درون و بيرون شايد خوردن، مانند انجير و سيب و به و بادنگ و انگور و توت‌بن و امرود و ...

.

ده (گونه) را بيرون شايد خوردن، درون نشايد خوردن، مانند خرما و شفتالو، زردآلو، سنجد، کنار،‌ آلوچه و ...

.

ده (گونه)‌ اون هست که درون را شايد خوردن، بيرون را نشايد خوردن، مانند گردو، بادام و نارگيل و فندق و شاه‌بلوط و درخت گرگانى که پسته خوانند و چيزى بيش از ( اين)‌است، اما مايه‌ور اين چند هست.

اون را که از پيوند دو درخت نشانند، مانند به، خرمل، آلوچه، بادام و ديگر از اين گونه، پيوندى خوانند.

درباره‌ى چگونگى جانوران

بخش جانورشناسى بندهش اندکى آشفته هست.

اين متن در کتاب زادسپرم نيز آمده هست.

زادسپرم نيز گزيده‌اى از کتاب‌هاى دينى زردشتيان هست که نايشانسنده‌اى به همين نام در دوران عباسيان گردآورده هست.

در اين جا نمايى از رده‌بندى جانوران در هر يک از اون کتاب‌ها بر پايه‌ى پژوهش مهرداد بهار مى‌آيد.

رده‌بندى بندهش

نخست سه کرده:

1.

چرا ارزنى و گريشک(دام و دد)

2.

پرنده

3.

جانوران آبى

اين سه کرده به پنج آينه بخش شد:

1.

دو کافت پاى چرانماينده

2.

خرپاى

3.

پنج انگشت

4.

پرنده

5.

جانوران آبى

اين پنج آينه به دايشانست و شصت و دو سروده بخش شد:

1.

بز، پنج سرده

2.

ميش (= گوسفند)، پنج سرده

3.

شتر، ‌دوسرده

4.

گاو، شانزده سرده

5.

اسب، شش سرده

6.

سگ، ده سرده

7.

خرگوش، پنج سرده

8.

راسو،‌ هشت سرده

9.

موش/ مشک، ‌هشت سرده

10.

مرغان، يک‌صد و ده سرده

11.

شب‌کور،‌ دو گونه

12.

ماهى، ده سرده

از اختلاط اين سرده‌ها(185 سرده که شامل دو گونه‌ى شبکور مى‌شود)، روى هم 262 سرده پديد آمد.

يک‌صد و ده سرده‌ى مرغان به هشت گونه بخش شد.

رده‌بندى زادسپرم

نخست سه کرده:

1.

چهار پاى بر زمين‌رونده

2.

ماهى در آب شنا‌نماينده

3.

مرغ در فضا پروازنماينده

سپس به پنج آينه تقسيم شدند:

1.

چهارپاى گرد سنب

2.

چهار پاى دوگانه سنب

3.

پنج چنگ

4.

مرغ

5.

ماهى

که از نظر مسکن (= مانشت) به پنج بخش شدند:

1.

آب‌زى

2.

سوراخ‌زى

3.

پروازى که در آسمان زيست مى‌کند

4.

دد که آزادانه در جهان‌وحش زيست‌ مى‌کند

5.

اهلى که به رمه و چرا داشته مى‌شود

سپس، به بهران تقسيم شدند:

1.

گردسنب، يکى، که اسب‌ها هست

2.

دوگانه سنب که بسيار هست، چون شتر و گاو و ميش و بز

3.

پنج چنگ چون سگ و خرگوش و موش و سمور

4.

مرغ

5.

ماهى

سپس، به سرده بخش شد:

1.

اسب، هشت سرده

2.

خر، دوسرده

3.

گاو، پانزده سرده

4.

ميش (= گوسفند) پنج سرده

5.

بز، پنج سرده

6.

سگ، ده سرده

7.

خرگوش، پنج سرده

8.

سمور، هشت سرده

9.

موش، هشت سرده

10.

مرغ، يک‌صد و ده سرده

11.

ماهى، يک سرده

به نظر مى‌رسد رده‌بندى بر پايه‌ى 1.

کرده، 2.

آينه، 3.

مانشت/بهرو و 4.

سرده بوده که بندهش دسته‌بندى مانشت و بهر را ندارد.

سخن پايانى

بى‌گمان دانش رده‌بندى جانداران به کوشش دانشمندانى چون لينه و دانشمندانى که پس از او آمدند، بسيار پيشرفته و کارآمد شده هست و با گذشته مقايسه‌شدنى نيست.

با اين همه، پرداختن به تاريخ اين دانش از آغاز تا کنون و معرفى رده‌بندى‌هاى پيش از لينه، با وجود کاستى‌هاى بسيارى که دارند، در کتاب‌هاى رده‌بندى و زيست‌شناسى که در روزگار ما منتشر مى شود، نيز ديده مى شود.

طبقه‌بندى بسيار ناکارآمد ارسطو و دانشمندان ديگر را در کتاب‌هاى درسى دانش‌آموزان کشورهاى غربى نيز مى‌بينيم، چرا که هدف نشان دادن چگونگى کارآمدتر شدن رده‌بندى‌ها در طى تاريخ و به کوشش دانشمندان بسيار هست تا دانش‌آموزان و دانشجايشانان بياموزند که اون‌ها نيز بايد براى کامل‌تر شدن دانش کنونى آدمى کوشش نمايند.

برپايه‌ى هستاندار جى از هستانداردهاى ملى آموزش علوم آمريکا، دانش‌آموزان بايد دانش را به عنوان يک کوشش پى‌گيرى انسانى در نظر بگيرند و بايد بياموزند که دانش و فن‌آورى دستاورد کوشش امتان بسيارى از فرهنگ‌هاى گوناگون و در دوران‌هاى گوناگون تاريخى هست که به ما رسيده و ما بايد در راه پيشرفت اون بکوشيم و اون را گامى به پيش ببريم.

پرداختن به تاريخ علم نيز يکى از بهترين راه‌هايى هست که در رسيدن به اين آرمان به ما کمک مى‌کند.

از همين روست که پژوهش در تاريخ علم در دانشگاه بسيار مورد توجه هست و پژوهشکده‌هاى گوناگونى در جاى‌جاى جهان به اين کار مى‌پردازند.

(Content Standard G:SCIENCE AS A HUMAN ENDEAVOR)

چه شايسته هست که ما در اين راه به تاريخ علم و فن‌آورى در کشور خودمان از روزگار باستان تا وقت کنونى نيز توجه داشته باشم و به شخصيت‌هاى علمى و فرهنگى کشورمان توجه بيش‌ترى داشته باشم.

بى‌گمان رده‌بندى جانداران، که براى نمونه آورده شد، دست کم به اندازه‌ى رده‌بندى ارسطو ارزش دارد و دست کم مى‌توان در کنار پرداختن به رده‌بندى ارسطو و ديگران، به اين شيوه از رده‌بندى نيز اشاره کرد.

بى‌گمان با کاوش در نوشته‌هاى برجاى مانده از دانشمندان مسلمان،که در پيشرفت شيوه‌ى رده‌بندى کوشش‌هايى کرده‌اند، به نمونه‌هاى کامل‌ترى دست پيدا مى‌کنيم.

پى‌نوشت

1.

سبزى که خام يا پخته خورند.

2 ادايشانه‌ى خوشبو که در غذا ريزند.

3.

درخت آبنوس را گايشانند.

4.

يعنى فصلى هست.

5.

درختان وحشى که گل يا ميوه داشته باشند.

6.

اشتهاآور باشد.

7.

ترتيزک را گايشانند.

8.

کنف را گايشانند.

9.

شايد نى حصير باشد.

10.

کرچک را گايشانند.

11.

رنگ کردن را گايشانند.

12.

گوشنه، گياهى از تيره‌ى زنجبيل.

13.

فرنجمشک از تيره‌ى نعناييان.

14.

شايد قاقوله يا رازيانه باشد.

15.

بادرنجبايشانه از تيره‌ى نعناييان.

16.

به معناى چسبنده هست.

17.

روشن نيست.

شايد گياهان يک‌پايه و دوپايه را مى‌گايشانند.

شايد به تک‌لپه بودن و دو لپه‌بودن اشاره دارد.



منبع : جزیره دانش

32:

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
29 [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
30 [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
31.

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
32.

. [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
33.

تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش هفتم و پاياني 34 [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
35 [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
36 [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

33:


34:

سئوال ۱ - فرگشت چیست ؟



فرگشت زیستی به تغییرات تجمع یابنده ای اشاره دارد که در یک جمعیت در طول وقت اتفاق می افتد .

این تغییرات در سطح ژنتیکی به صورت موتاسیون یا نوترکیبی به طرق مختلف اتفاق می افتد.

گاهی افراد ویژگی هایی را به ارث می برند که به اونها امکان ماندگاری و تولید مثل بیشتر در محیط زیست می دهد.

این ویژگی ها تمایل به افزایش فراوانی در جمعیت اون موجود زنده دارند.

این در حالی هست که فراوانی ویژگی های نامناسب در جمعیت به تدریج کاهش می یابد.

این فرآیند به عنوان یکی از مهمترین مکانیسم های تکاملی و با نام گزینش طبیعی شناخته می شود.

در کنار این مکانیسم مکانیسم های دیگری همچون رانش ژنتیکی در فرگشت جمعیت ها ایفای نقش می نمايند.

رانش یک فرآیند تصادفی غیر سازشی هست که باعث تثبیت فرکانس یک الل در طول نسل های متمادی می شود.

تغییرات غیر ژنتیکی که موجود زنده در طول حیات خود متحمل اونها می شود قادر به انتقال به نسل های بعدی نیستند.



سئوال ۲- آیا تکامل یک نظریه اثبات نشده هست ؟

در محدوده علوم نظریه یک بیان هست که به دقت بر پايه جنبه های قابل مشاهده و ثبت شده جهان مورد آزمون برنامه گرفته هست بنابراین یک نظریه علمی سطح بالاتری از درک را که حقابق را در کنار هم گرد می آورد توصیف می کند.

نظریه فرگشت داروین بر پایه وقت و هزاران آزمون علمی بنا نهاده شده هست.

هیچ چیزی نظریه وی را از 150 سال پیش تا کنون ابطال نکرده هست .

در حقیقت بسیاری از پیشرفت های علمی در محدوده فیزیک, زمین شناسی, شیمی و زیست شناسی مولکولی نظریه تکامل را در ورای اون چه که مورد تصور داروین بوده هست مورد حمایت برنامه داده و باعث توسعه اون شده هست .





سئوال 3 - آیا تمام گونه های موجودات زنده خویشاوند یکدیگرند؟

بله, درست همانطور که درخت حیات نشان می دهد تمام موجودات زنده چه زنده و چه منقرض شده با یکدیگر ارتباط دارند.

هر شاخه از درخت معرف یک گونه می باشدو هر شکاف یک گونه را از گونه دیگر مجزا می کند این شکاف نشان دهنده جد ancestor مشترک این دوگونه نیز می باشد.

شکاف های بی شمار و شاخه های گسترده درخت حیات نشان می دهد که همبستگی بین گونه ها به طور قابل توجهی متنوع هست.

این حقیقت نیز به آسانی قابل مشاهده هست که هر زوج گونه در تاریخ تکاملی خود در نقطه ای دارای یک جد مشترک می باشند به عنوان مثال دانشمندان تخمین می زنند که جد مشترک انسان ها و شمپانزه ها حدود 5 تا 8 میلیون سال پیش می زیسته هست.

انسان ها و باکتری ها جد مشترک بسیار دورتری می باشند.

در حقیقت تحلیل های DNA نشان می دهد اگرچه میزان شباهت ماده ژنتیکی انسان با سایر خویشاوندان پریمات خود بسیار بیشتر هست اما با این حال ژنوم انسان با ژنوم باکتری ها حداقل در 200 ژن شباهت دارد.

مهم هست که توجه داشته باشید توصیف گونه ها به عنوان خویشاوند به این معنی نیست که یکی از موجودات زنده جد سایر موجودات زنده هست یا این که هر موجود زنده جد موجود زنده دیگری محسوب می شود.

به عنوان مثال یک فرد ممکن هست با افرادی نظیر پسر عمه ها و پسر عموهایش, خاله , عمه و دایی اش به این دلیل که با این افراد دارای یک یا چند جد مشترک (پدر بزرگ ها – مادر بزرگ ها و اجداد پدری و مادری) می باشند,خویشاوند باشند.

در این حالت باید به خاطر داشت خویشاوندان این فرد مثل عمه ها – عموها – دایی ها و فرزندان اونها اجداد وی محسوب نمی شوند.

به همین دلیل انسان ها بر پايه شواهد موجود با سایر پریمات ها خویشاوند هستند اما این حقیقت هرگز به این معنی نیست که این خویشاوندان معاصر اجداد انسان محسوب می شوند.

بنابراین ذکر عباراتی نظیر این که انسان از نسل شمپانزه ها و اورانگوتان ها هست, یا این که این جانوران اجداد انسان می باشند , اشتباه می اشد.

به نقل از فرگشت زیستی

35:


36:

• گونه زیستى چگونه تعریف مى شود؟
مفهوم گونه زیستى (biological species) مفهومى کلاسیک هست اما در مورد گونه هایى به کار مى رود که به طریق جنسى تولیدمثل مى نمايند و به این ترتیب تعریف مى شود: گونه یک جمعیت یا مجموعه اى از جمعیت هاى افراد هست که آزادانه با یکدیگر تولیدمثل مى نمايند.

به عبارت دیگر گونه از نظر ژنتیکى عنصرى کم و بیش مجزا هست که مستقل از دیگران تکامل مى یابد.

• این به معناى یک خزانه ژنى بسته هست.

آیا این مفهومى عام هست؟
نه، عام نیست.

از این مفهوم مى توان در مورد اکثریت قریب به اتفاق جانوران و بسیارى از گیاهان گلدار هستفاده کرد.

شاید در انواع بسیارى از جانداران میکروسکوپى نیز کاربرد داشته باشد.

اما جانداران بسیار دیگرى، به ویژه در میان گیاهان و جانداران میکروسکوپى، هستند که این مفهوم را نمى توان در مورد اونها به کار برد یا در بهترین حالت با دشوارى مى توان به کار برد.

بدیهى هست اگر تولیدمثل جنسى نباشد، این مفهوم نیز به کار نمى رود.

در مورد گونه هاى غیرجنسى، مى توان اونها را بر مبناى تفاوت هاى ژنتیکى، به شکلى دلبخواهى رده بندى کرد.

براى مثال معیارى که در مورد باکترى ها به کار مى رود اون هست که هرگاه دو سویه باکترى در ۳۰ % از DNAشان تفاوت نشان دهند، مى توان اونها را گونه هاى جداگانه اى در نظر گرفت.

البته این عدد قراردادى هست، اما در عین حال به طرز قابل قبولى عملى و قابل هستفاده هست.

• آیا زیرگونه (subspecies) را نیز مى توان به وضوح گونه(species) تعریف کرد؟
نه تا اون حد.

به لحاظ نظرى زیرگونه یک نژاد جغرافیایى هست.

یک گونه ممکن هست به چندین نژاد جغرافیایى تقسیم شود که در یک سرى صفات شاخص نظیر رنگ، طول بال یا عادت تولیدمثلى با یکدیگر تفاوتى پیوسته دارند.

در مجموع زیرگونه با مشکلات بسیارى همراه هست که اون را نسبت به گونه ترازى بسیار سلیقه اى تر مى سازد.

یکى از این مشکلات اون هست که صفات معمولاً مستقل از یکدیگر تغییر مى نمايند.

براى مثال یک گونه پروانه را در اروپاى شرقى در نظر بگیرید.

ممکن هست دریابید از نظر جثه جمعیت ها از شمال به جنوب رفته رفته بزرگتر مى شوند اما از نظر رنگ از شرق به غرب تیره تر مى شوند.

بررسى دقیق تر ممکن هست نشان دهد که اونها از جنوب شرقى به جنوب غربى روى بالشان خال هاى بیشترى دارند.

در این وضعیت چه باید کرد؟ آیا باید یک یا دو صفت را برگزید و زیرگونه ها را بر پايه اون تعریف کرد؟ یا باید در ترکیب صفات بسیار کوشید و به این ترتیب آشفته بازارى از زیرگونه هاى بسیار ساخت؟ احتمالاً دشوارترین جنبه کاربرد مفهوم زیرگونه همین ناسازگارى صفات هست.

با این حال هنوز از زیرگونه هستفاده مى شود و به ویژه در مورد نژادهاى جغرافیایى هنوز تا حدى معتبر هست.

• در مورد گونه وقتى یا نیاکانى چطور؟
گونه وقتى (chromo species) صرفاً یک ضرورت علمى هست زیرا باید میان جمعیت هایى که امروز زندگى مى نمايند و جمعیت هایى که نیاى اونها هستند تمایز قائل شد.

این جمعیت هاى نیاکانى از اونجا که در گذشته دور زندگى مى کردند با جمعیت هاى کنونى تفاوت بسیارى دارند.

براى مثال ما به گونه Homo sapiens تعلق داریم _ و تقریباً به طور قطع مى دانیم که مستقیماً از گونه دیگرى به نام Homo erectus نسب گرفته ایم _ و بسیار ابهام آور و به طور شهودى نادرست خواهد بود که سعى کنیم اونها را با هم در یک گونه برنامه دهیم.

اگرچه Homo sapiens طى مراحلى از Homo erectus تکامل یافته هست، نمى توان مفهوم زیستى گونه را به وضوح در این مورد به کار برد.

با این حال مى خواهیم بین اونها تمایزى، هرچند قراردادى، ایجاد کنیم.

• منشاء تنوع زیستى چیست؟
پیش از هر چیز چرخه آشکارى هست که گونه ها طى اون به منطقه جدیدى رفته و تنوع مى یابند.

هنگامى که یک جزیره یا مجمع الجزایر تشکیل مى شود یا براى مثال منطقه اى در اثر یخچال یا سایر رویدادهاى بزرگ فیزیکى تنوع زیستى اولیه اش را از دست مى دهد، سیل گونه هاى مهاجر به سوى اون سرازیر مى شود.

سپس با یکدیگر وارد تعامل شده و جامعه اى مى سازند که اون را یک اکوسیستم مى نامیم.

چنانچه این منطقه جدید دست نخورده بماند، اونگاه طبق معمول این موارد، پرده اى از تکامل سریع با سازش گونه هاى جدید به این محیط به نمایش درمى آید.

اگر وسعت منطقه کافى باشد و در اون بخش هاى مجزاى جغرافیایى که جمعیت هایى را بدون تماس با یکدیگر در خود جاى مى دهند به قدر کافى وجود داشته باشد، اونگاه پیدایش سریع گونه ها نیز به دنبال اون خواهد آمد.

مثال کلاسیک اون هاوایى هست.

شواهد نشان مى دهند که این مجمع الجزایر به اشغال تعداد اندکى از گونه ها درآمد و اونها در مدت وقتى نسبتاً کوتاه به گونه هاى بسیار تکامل و تنوع یافتند.

منظورم در وقت کوتاه، قرن ها یا هزاران سال هست که در مقایسه با تکاملى که در بسیارى از نقاط دیگر جهان مى بینیم کوتاه هست.فرآیند تنوع یابى سرانجام به سطحى مى رسد که در اون فون (مجموعه جانوران منطقه _ م) و فلور (مجموعه گیاهان منطقه _ م) پایدار شده و به ثبات مى رسند.

در این هنگام هم سازگارى (coadaptation) رخ مى دهد یعنى وضعیتى که در اون گونه ها به هم وابسته اند، چنانکه یک گونه در تغذیه از گونه دیگر تخصص مى یابد.

در این مقطع گونه زایى (speciation) کند مى شود.

شبیه رشد یک جاندار هست که در ابتدا با تجمع اجزاى جدیدى که با یکدیگر تعامل دارند سریع هست و سرانجام به سطحى از بلوغ مى رسد که مى توان اون را براى مدت وقتى بلند حفظ کرد.

مجموعه دیگرى از اصول تنوع زیستى با مقادیر یا اونچه مقادیر نهایى را تعیین مى کند سروکار دارند.

براى مثال مى دانیم که جنگل هاى بارانى گرمسیرى نسبت به توندرا یا جنگل هاى مخروط داران نیمکره شمالى، در واحد سطح گونه هاى بسیار بیشترى دارند.

تعداد گونه ها در یک سطح مشخص، براى مثال در یک یا صد کیلومترمربع، با نزدیک شدن به خط هستوا پیوسته افزایش مى یابد.

تعداد گونه ها از جزایر کوچک به جزایر بزرگ نیز همان طور که در جزایر کارائیب دیده مى شود، افزایش مى یابد.

• چه عواملى موجب این افزایش گونه ها مى شوند؟
ظاهراً سه عامل وجود دارد که عبارتند از انرژى، پایدارى و مساحت.

هرچه انرژى بیشترى دراختیار جامعه تکامل یابنده گونه ها باشد، گونه هاى بیشترى پدید مى آیند.

در هستوا انرژى به اوج مى رسد.

هرچه منطقه پایدارتر باشد، چنان که در نواحى داراى شرایط اقلیمى ثابت دیده مى شود، گونه هاى بیشترى تجمع مى نمايند زیرا براى سازش و هماهنگى با یکدیگر وقت بیشترى دراختیار دارند.

هرچه مساحت بیشتر باشد، جمعیت بزرگتر و متنوع تر هست.

براى مثال آمریکاى جنوبى نسبت به جزایر هند غربى گونه هاى بیشترى دارد.

این سه نیروى محرک در مجموع بخش عمده تغییرات گونه ها در جهان را موجب مى شوند.

• رایج ترین نوع گونه زایى کدام هست؟
اگر همان طور که بررسى هاى ما نشان مى دهد، گونه زایى همجا (sympatric) به این گستردگى در حشرات که متنوع ترین جانداران روى زمین هستند، رخ مى دهد، باید رایج ترین نوع گونه زایى باشد.

بررسى پدیده گونه زایى همجا نسبت به گونه زایى ناهمجا (allopatric) که به آسانى و به وضوح مشاهده مى شود، دشوارتر هست اما مى تواند بسیار رایج باشد، کسى چه مى داند.

منظور از همجا، جانداران مشابهى در مجاورت یکدیگر هست که به دلیل تفاوت هاى رفتارى، حتى با اونکه به لحاظ نظرى مى توانند، اما با هم تولیدمثل نمى نمايند.

منظور از ناهمجا، جانداران مشابهى هست که گرچه به لحاظ نظرى مى توانند اما با هم تولیدمثل نمى نمايند زیرا به طور جغرافیایى از هم جدا شده اند.

• این مکانیسم ها با چه سرعتى مى توانند گونه هاى جدید تولید نمايند؟
فورى، به واقع در چند نسل.

پیش از همه در گیاهان مکانیسمى به نام پلى پلوئیدى هست که در یک مرحله مى تواند سویه اى ایجاد کند که قادر نیست با گونه مادرى که از اون ریشه گرفته تولیدمثل کند.

در واقع اون را گونه زایى فورى مى نامند.

گونه زایى همجا نیز گاهى فقط چند مرحله تا تولید گونه جدید در مدت وقتى کوتاه طول مى کشد.

براى مثال در بعضى انواع مگس سرکه، ممکن هست یک سویه ترجیح دهد روى گیاه دیگرى تولیدمثل کند و این مى تواند در چند جهش رخ دهد.

یا ناسازگارى ممکن هست میان دوسویه اى وجود داشته باشد که تفاوتشان یک ژن یا تعداد بسیار اندکى از ژن ها هست.

این وضعیت ممکن هست در مدت وقتى کوتاه در اثر جهش یا نو ترکیبى (recombination) ژن هاى موجود رخ دهد.

به این ترتیب پیدایش گونه هاى جدید ظرف چند سال به لحاظ نظرى امکان پذیر هست و احتمالاً تشکیل بعضى گونه ها با همین سرعت انجام مى شود اما مشاهده اونها در طبیعت دشوار هست.

مطمئن نیستیم که گونه زایى بسیار سریع واقعاً چقدر در طبیعت متداول هست.

•آیا آستانه اى وجود دارد که زیر اون جمعیت ها در خطر حتمى انقراض برنامه گیرند؟بله.

اندازه جمعیت براى بقا بسیار حیاتى هست.

به طور کلى هرگاه اندازه جمعیت از ۱۰۰ فرد کمتر شود، اونگاه افسردگى هم آمیزى (inbreeding depression) رخ مى دهد.

و چنانچه در جمعیت ها ژن هاى زیان آور و مرگبار وجود داشته باشد، مثل ژن مسبب فیبروز کیستى در انسان، اونگاه میزان وقوع این صفت ژنتیکى افزایش مى یابد که به مرگ یا نازایى مى انجامد.

در جمعیت هاى بزرگ احتمال اونکه یک ژن مرگبار بروز کند بسیار کم هست.

زیست شناسان حفاظت براى سلامتى ژنتیکى جمعیت ها قاعده ۵۰ تا ۵۰۰ را ملاک برنامه مى دهند.

همان طور که در کتاب «تنوع حیات» در سال ۱۹۹۲ نیز توضیح داده ام جمعیتى متشکل از حدود ۵۰ فرد تنها در کوتاه مدت کافى هست و براى زنده و سالم نگهداشتن گونه تا آینده دور ۵۰۰ فرد لازم هست.

•اگر گونه زایى مى تواند به سرعت رخ دهد چرا باید نگران انقراض گونه ها باشیم؟
به لحاظ نظرى مى تواند سریع رخ دهد اما محصول گونه زایى سریع به نسبت از تفاوت میان گونه ها خواهد کاست.

براى مثال اگر دو گونه ماهى تنها در یک یا چند ژن از ده ها هزار ژنى که دارند با هم تفاوت داشته باشند، به احتمال زیاد تفاوت بسیار ناچیزى با یکدیگر خواهند داشت.

این را با دو گونه اى مقایسه کنید که یک میلیون سال پیش از هم واگراییده و از نظر ژنتیکى در بسیارى از ژن ها و صفات خویش مستقل از یکدیگر تکامل یافته اند.

چنانچه یکى از این دو گونه محو شود ما خیلى بیشتر ضرر خواهیم کرد تا اونکه یکى از دو گونه اى را از دست بدهیم که تنها تفاوت ناچیزى با هم دارند.

به هر حال تفاوت میان گونه ها چه ناچیز باشد و چه آشکار هم اکنون در نتیجه فعالیت هاى انسان، با سرعتى که در بعضى جاها تا هزار برابر نرخ پیدایش اونها هست ناپدید مى شوند.

با این شتاب، مى توانیم در طول عمر یک انسان به آسانى نیمى از گونه هاى جهان را نابود کنیم.

بسیارى از این گونه ها طى هزاران یا میلیون ها سال شکل گرفته اند.

گونه هاى کاملاً متمایزى که مى توان اونها را در شواهد سنگواره اى ردیابى کرد، تا پیش از پیدایش انسان، تقریباً با آهنگ حدود یکى از هر یک میلیون گونه در سال ظاهر مى شوند.

سریع ترین فرایندهاى گونه زایى نیز نمى توانند گونه هاى از دست رفته را از نو جانشین و رقم فوق را حتى دو برابر نمايند.

•با توجه به اینکه انقراض در مقیاس جهانى رخ مى دهد، کدام مناطق از نظر حفاظتى باید در اولویت باشند؟
البته نقاط داغ (hot spots) نظیر جنگل هاى گرمسیرى.

نقاط داغ زیستگاه هایى هستند که بیش از همه در خطرند و داراى بیشترین تعداد گونه هایى هستند که هیچ جاى دیگرى جز اونجا یافته نمى شوند.

این مناطق عبارتند از جنگل هاى هاوایى و ماداگاسکار و بوته زارهاى غنى جنوب غربى هسترالیا و آفریقاى جنوبى.

طبیعت هستوایى، نظیر آمازون و کنگو، آخرین جنگل هاى مرزى را در خود جاى مى دهد که مى توانند کلان فون (megafauna) یعنى پرندگان و پستانداران بزرگ را نگه دارند.

حفاظت از این مناطق امرى حیاتى هست.

حوزه دیگر، سیستم هاى آب شیرین جهان هست که عموماً فراموش مى شوند.

این مناطق درخور توجه ویژه هستند زیرا در همه جا در نتیجه عواملى مانند آلودگى یا زهکشى به شدیدترین وجه مورد حمله و تعرض برنامه گرفته اند.

تراکم گونه هاى در خطر انقراض در واحد سطح در این سیستم ها از هر اکوسیستمى در جهان بیشتر هست.

همتاى اونها در اقیانوس آبسنگ هاى مرجانى هست که % بالایى از اون اکنون نابود یا به شدت تخریب مى شود.

اونها نیز در واحد سطح % بالایى از گونه هاى در خطر انقراض را در خود جاى مى دهند.


37:


38:

دو تئوري در باب نهاندانگان اوليه مطرح هست :

1.

Paleoherb : بر طبق اين تئوري نهاندانگان ابتدايي گروهي از گياهان گلدار هستوايي با گلهاي ناقص بودند كه تركيبي از ايشانژگيهاي تك لپه اي و دولپه اي را دارا بودند.

پيشنهاد شده هست كه تغييرات آب و هوايي يا جغرافيايي موقعيت لازم را براي اين نهاندانگان جهت تنوع فراهم نموده هست.

2.

Magnoliids : اين تئوري بر اين باور هست كه نهاندانگان ابتدايي از نظر مورفولوژيكي مشابه اعضاي زنده Magnoliales,Laurales بودند.

در اين گروه گياهان گلها بزرگند، برگها پهن هستند و برچه ها به طور ناقص پيوسته اند.

نتايج اوناليزهاي فيلوژنتيكي در مورد نهاندانگان اوليه تئوري دوم را حمايت مي كند.



تكامل برچه هاي بسته

اين ايشانژگي، ايشانژگي مهمي هست كه نهاندانگان را از ديگرگياهان آوندي دانه دار متمايز مي سازد.در طول تكامل گل نياز به حفاظت در برابر خود لقاحي بسيار حياتي بود به گونه اي كه موانع شيميايي و مكانيكي، بسيار زود در اجداد گياهان گلدار توسعه پيدا كرد.

مانع مكانيكي همان برچه بسته هست و مانع شيميايي سيستمهاي ناسازگاري هست كه براي رشد ناموفق لوله گرده گسترش يافت.

علاوه بر اين يك هستراتژي پايه ي ديگر جهت جلوگيري از خود باروري و يا به عبارت ديگر خود گرده افشاني اضافه شدن يا از دست دادن كاسبرگ، گلبرگ و پرچم هست.

تكامل فرم و طرح گل

تقارن شعاعي: گل در همه نهاندانگان ابتدايي داراي تقارن شعاعي بوده هست.

تقارن دو جانبي: در دوره هاي پالئوسن و ائوسن شواهدي از گلهاي دوجانبي در ركوردهاي فسيلي وجود دارد كه احتمالا در طول كرتاسه فوقاني شروع شده هست.



تكامل گلهاي كوچك و بزرگ: بررسيهاي تكاملي و اطلاعات به دست آمده از شواهد فسيلي حاكي از اون هست كه گلهاي متوسط يا كوچك بسيار زود تشكيل شدند.

يقينا اندازه گل بايد با اندازه گرده افشان مرتبط باشد.

اندازه متغير گلهاي اوليه بيانگر اون هست كه گرده افشانهاي متغيري هم در سيستم گرده افشاني اونها دخالت داشته اند.

علاوه بر حشرات، آب و باد نيز در گرده افشاني نهاندانگان اوليه حائز اهميت هستند.

اون دسته از گياهاني كه درگير تغيير در سيستم گرده افشاني خود شدند متحمل تغييرات بسيار شديدي گشتند: به گونه اي كه اجداد فسيل اونها بسيار متفاوت از اشكال مدرن اونهاست.



ايشانژگيهاي اكولوژيكي زيستگاه نهاندانگان ابتدايي

در ارتباط با واقعيات اكولوژيكي زيستگاه نهاندانگان ابتدايي نظريه اي با عنوان "dark and disturbed" مطرح هست.

بر طبق اين نظريه، نهاندانگان ابتدايي سازگار با واقعيات زيستگاهي سايه دار و تخريب شده بودند و تحت اين واقعيات قدرت بقا و پايداري داشتند.

در حالت كلي، اين آشفتگيهاي زيستگاهي در مقياسهاي كوچك حادث مي شدند نظير تردد جانوران يا ريزش فراوان باران.

مطالعاتي كه بر رايشان اندازه جنين در نهاندانگان ابتدايي صورت گرفته بيانگر اون هست كه اين نهاندانگان داراي جنينهاي كوچكي بوده اند.

اگر چه وجود دانه هاي بزرگ در واقعيات سايه دار مناسب تر به نظر مي زسد (به دليل نياز به ذخاير كربني بيشتر براي رشد) اما وجود دانه هاي كوچك از نظر عملكردي در زيستگاههاي فوق الذكرمنطقي تر به نظر مي رسد.

از نظر ايشانژگيهاي برگ، برگها داراي پارانشيم اسفنجي بودند كه در زيستگاههاي تخريب شده يك نوع مزيت به حساب مي آيد.

اوناليزهاي فيلوژنتيكي اوليننهاندانگان را گروههاي زير عنوان مي كند:

Amborella, Nymphaeales, Austrobaileyales, Chloranthaceae, Magnoliales

ايشانژگيهاي اكولوژيكي اجدادي به نهاندانگان اوليه اجازه داد تا در مناطق آشفته در طبقات پايين جنگلها مستقر گردند كه اين خود واقعياتي را ايجاد نمود تا خصوصياتي نظير ايجاد وسلها و رگبندي مشبك تكامل پيدا كند ودر واقع اين مسئله منجر به تنوع بيشتر شد.

در راستاي تكامل، نهاندانگان به درون طيف وسيعي از محيطهاي زيست جديد منتقل شدند و اين انتقال موقعيتهاي جديدي را براي گرده افشاني و تكامل مدلهاي پراكنش براي اونها فراهم نمود.


39:

آرتور كروانكوئيست يكي از تاكسونوميست هاي آمريكايي هست كه طبقه بندي او در زمره طبقه بنديهاي فيلوژنتيكي به شمار مي رود.

طبقه بندي فيلوژنتيكي نوعي از گروهبندي هست كه به دنبال آشكارسازي روابط تكاملي گروههاي گياهي هست.

در اين نوع طبقه بنديها، برخي گروهها متقدم فرض مي شوند (گروههاي قديمي تر) و نيا يا جد گروههاي متاخر كه متكامل ترند در نظر گرفته مي شوند.

هر چند كه آغاز چنين طبقه بنديهايي به قرن نوزدهم و رده بنديهايي نظير رده بندي چارلز بسي مربوط مي شود، اما از اون وقت تا كنون تغييرات بسياري در رده بنديهاي تكاملي(فيلوژنتيكي) صورت گرفته، به گونه اي كه هستفاده از منابع اطلاعاتي جديد تر كه شامل هستفاده از شواهد اوناتوميكي، شواهد بيوشيميايي، ميكروسكوپ الكتروني، فيتوشيميايي و در دهه هاي اخير كاربرد شواهد مولكولي و ژني مي باشد طبقه بنديهاي پيشين را ترميم كرده والبته اين روند كماكان ادامه دارد.

در ايران نيز اين پارادايم جديد با اقبال دانشجايشانان گياهشناسي و محققين روبرو گشته وما شاهد گرايش دانشجايشانان تحصيلات تكميلي به انجام تحقيقات مولكولي در كنار تحقيقات مورفولوژيك مي باشيم.


كروانكوئيست، گياهان گلدار را در شاخه ماگنوليوفيتا(Magnoliophyta) برنامه داده و اين شاخه را به دو رده تك لپه ايها(Liliopsida) و دولپه ايها(Magnoliopsida) تقسيم نموده هست.

رده تك لپه ايها شامل پنج زيررده به نامهاي
Alismatidae, Arecidae, Commelinidae, Zingiberidae, Liliidae هست كه هر يك مشتمل بر تعدادي راسته و خانواده هست.

رده دولپه ايها نيز شامل شش زير رده به نامهاي
Magnoliidae, Hamamelidae, Caryophyllidae, Dilleniidae, Rosidae, Asteridae هست.


كروانكوئيست مولف كتابهاي ارزشمند زير هست:
An integrated system of classification of flowering plants(1981)
The evolution and classification of flowering plants(1988)

40:

آرمن لئونوايشانچ تاختاجان يكي از گياهشناسان برجسته ارمنستان و يكي از دانشمندان بنام در علوم سيستماتيك، تكامل گياهي و همينطور جغرافياي زيستي در قرن بيستم هست.

از ديگر علائق علمي او مورفولوژي گياهان گلدار، پالئوبوتاني و فلور قفقاز مي باشد.

او درانستيتايشان گياهشناسي كومارف در لنينگراد به فعاليت و تحقيق اشتغال داشت و در همان جا بود كه اولينطبقه بنديش را به سال 1940 در باب گياهان گلدار توسعه داد.

طبقه بندي او از ديدگاهي فيلوژنتيكي برخوردار بود.

سيستم طبقه بندي او تا اواخر دهه پنجاه براي گياهشناسان غربي ناشناخته بود اما همكاري با گياهشناس بزرگ آمريكايي آرتور كروانكوئيست باعث گرديد كه علاوه بر مطرح شدن طبقه بندي او در غرب، رده بندي كروانكوئيست نيز به واسطه همكاري با تاختاجان و انستيتايشان كومارف تحت تاثير برنامه گيرد.


در سيستم طبقه بندي تاختاجان، گياهان گلدار به عنوان يك شاخه(phylum or division) در نظر گرفته مي شوند: شاخه ماگنوليوفيتا(Magnoliophyta) .

اين شاخه مشتمل بر دو رده
(class) هست : رده تك لپه ايها(Liliopsida) و رده دولپه ايها(Magnoliopsida) .

رده تك لپه ايها شامل اين زيررده ها
(subclass) هست:
Liliidae, Commelinidae, Arecidae, Alismatidae, Triurididae, Aridae و رده دولپه ايها شامل اين زيررده هاست:Magnoliidae, Nymphaeidae, Nelumbonidae, Ranunculidae, Caryophyllidae, Hamamelididae, Dilleniidae, Rosidae, Cornidae, Asteridae, Lamiidae.

زيررده ها به فوق راسته ها
(superorder) ، راسته ها(order) و خانواده ها(family) تقسيم مي شوند.

سيستم طبقه بندي تاختاجان مشابه سيستم كروانكوئيست هست اما از پيچيدگي بيشتري در سطوح بالاي رده بندي برخوردار هست.

تاختاجان سيستمي از مناطق رايشانشي جهان نيز ارائه داده هست كه در مجالي ديگر به اون خواهم پرداخت.

تاختاجان مولف كتابهاي ارزشمند زير هست:

Floristic Regions of the world(1986)
Evolutionary trends in flowering plants(1991)
Diversity and classification of flowering plants(1997)


41:

نظریه لامارک در مورد تکامل

در قرن 19 اندیشه پیوستگی جانداران و پیوستگی تاریخی اونها یعنی نطریه تکامل به فکر معدودی از متفکران رسیده بود.

یکی از تئوریهای مهم تکاملی از لامارک زیست شناس فرانسوی هست که به سال 1809 به چاپ رسید.

لامارک برای بیان چگونگی وقوع تکامل دو نظریه هستعمال و عدم هستعمال اندامها و ارثی بودن صفات اکتسابی را عنوان کرد.

وی مشاهده کرده بود که اگر اندامی از بدن یک جاندار هستعمال می‌شود بزرگتر و کارآمدتر می‌شود و اگر عضوی بکار نیفتد کوچک می‌شود و تحلیل می‌رود.

بنابراین جاندار در نتیجه ناهماهنگی در هستعمال و عدم هستعمال اندامهای مختلف بدن در طول عمر خود ممکن هست تا حدی تغییر یابد و بعضی از صفات را کسب کند.

لامارک این گونه صفات را وراثتی و قابل انتقال به اخلاف می‌پنداشت.

این تئوری بسیار موفقیت آمیز بود و به اشاعه اندیشه تکامل کمک بسیار کرد.

اما سرانجام معلوم شد که نظر لامارک نادرست هست.

چون هر گونه تغییری که بر اثر هستعمال یا عدم هستعمال یا به هر علت دیگر در سلولهای دیگر بدن به غیر از گامتها رخ دهد تاثیری در ژنهای سلولهای زاینده نخواهد داشت و قابل انتقال به نسل بعدی نیست.


42:

نظریه داروین-والاس در مورد تکامل

در سال 1858 داروین و والاس باهم تئوری جدیدی درباره تکامل فراخوان داشتند که جانشین تئوری لامارک شد.

داروین این تئوری جدید را پروراند و به صورت کتابی تنظیم کرد.

این اثر معروف که به نام اصل انواع بوسیله انتخاب طبیعی یا بقای نژادهای مناسب در تنازع بقا هست در سال 1859 انتشار یافت.

داروین و والاس محیط را علت اصلی انتخاب طبیعی می‌دانستند، یعنی محیط تدریجا جانداران دارای صفات نامساعد را از بین می‌برد و جانداران دارای صفات مساعد را حفظ می‌کند.

پس از گذشت نسلهای زیاد و متوالی و تاثیر مداوم انتخاب طبیعی ، سرانجام گروهی جاندار یک صفت یا تعدادی صفات جدید و مساعد را به درجه‌ای جمع خواهد کرد که به صورت گونه‌ای جدید از گونه اجدادی ظاهر خواهد شد.

همواره این سوال مطرح می‌شد که منبع این تفاوتهای فردی مهم چیست؟ و تفاوتهای فردی چگونه بوجود می‌آیند.

اینجا بود که داروین ناگزیر شد به نظریه لامارک یعنی وراثت صفات اکتسابی پناه ببرد.

اما تدوین جواب درست مربوط به تفاوتهای فردی شش سال پس از انتشار کتاب اصل انواع و هنگامی آغاز شد که مندل قوانین وارثت را فراخوان داشت.

ولی حاصل مطالعات مندل بیش از 30 سال در ابهام نادیده ماند و پیشرفت شناخت مکانیسمهای تکاملی نیز به همان نسبت به تاخیر افتاد.

انتخاب طبیعی فقط به عنوان بخشی از مکانیزم تکامل شناخته شده هست.

زیرا داروین مانند لامارک در شناسایی علل ژنتیکی تغییرات تکاملی توفیق بدست نیاورده بود.

داروین و والاس توضیحی ناقص از تکامل عرضه داشتند، اما بطور کلی اونان نخستین کسانی بودند که جهت درست تکامل را نشان دادند.


43:

تولید مثل افتراقی

مفهوم واقعی انتخاب طبیعی ، تولید مثل افتراقی هست.

یعنی بعضی از افراد یک جمعیت بیش از دیگر افراد اون اولاد به جا می‌گذارند و نسبت به افرادی که اولاد کمتری از اونها می‌ماند، % بیشتری از ژن به خزانه ژنی نسل بعد ، انتقال می‌دهند.

اگر تولید مثل افتراقی در طول چند نسل ادامه یابد، اونهایی که فرزندان بیشتری تولید می‌نمايند، تدریجا سهم بزرگتری از افراد کل جمعیت را بوجود خواهند آورد.

در نتیجه ژنهای اونها در خزانه فزونتر خواهد شد.

پس امکان دارد صفت جدیدی که در یک فرد جاندار پدید می‌آید، از راه تولید مثل افتراقی و به مرور وقت ، به صورت خصوصیت هستاندارد تمامی یک جمعیت درآید.


44:

:: پرهام جبارزاده ::
محققان پس از مرتب کردن DNA هستخوان پای یک مرد غارنشین که 38 هزار سال پیش مرده بود، دریافتند: انسان های غارنشین خویشاوندان دور انسان های امروزی هستند.
به نقل خبرگزاری مهر، ارزیابی دانشمندان نشان داد: انسان های امروزی و انسان های غارنشین در حدود 370 هزار سال پیش و یا شاید 500 هزار سال پیش از یک جد واحد مجزا شده اند.
“ادوارد روبین” از انستیتو ژنتیک الحاقی ساوقت انرژی آمریکا با کمک همکارانش از روش خاصی برای جداسازی و ترتیب دهی بخشی از DNA انسان غارنشین هستفاده کردند در حالی که یک گروه دیگر از محققان به سرپرستی “سوانتی پابو” از موسسه انسان شناسی تکاملی “مکس پلانک” روش دیگری را برای ترتیب دهی به مقادیر بالاتری از DNA مورد هستفاده برنامه دادند.
“پابو” اولین دانشمندی بود که DNA انسان های غارنشین را در سال 1997 کشف و مرتب کرد و اولین فردی بود که پیشنهاد عدم ترکیب پذیری انسان های غارنشین و انسان های مدرن را ارائه داد.
انسان های غارنشین و انسان های امروزی از راسته “هومو” زاده شده اند که در حدود 5/1 میلیون سال پیش آفریقا را به مقصد دیگر نقاط جهان ترک کرد.
انسان های ماقبل تاریخ تا 30 هزار سال پیش در اروپا و خاورمیانه زندگی می کردند.

این انسان ها دور دوم مهاجرت های خود را در حدود 10 سال پیش از آفریقا آغاز کردند.
به نوشته نشریه ساینس، “پابو” و “روبین” با انجام آزمایشاتی روی هستخوان پای یک انسان غارنشین دریافتند: ترتیب DNA انسان های غارنشین 95/99 % با ترتیب DNA انسان های مدرن تشابه دارد.

این شباهت با تشابه 98 %ی بین انسان و شامپانزه که در حدود 6 یا 7 میلیون سال پیش از یک جد واحد مجزا شدند، برابری می کند.

ر

45:

سلام
آیا مرجع کاملی درباره نظریه های تکاملی وجود دارد؟ مرجعی که نظریه های جدید را هم پوشش دهد.
مرسی

46:

سلام دوست عزيز

مرجع كامل به اون صورت فكر نمي كنم گردآوري شده باشه.

بيشتر به صورت كتابهاي مختلف نظريه پردازان هست كه عمده ترينش هم نظريات دارايشانن و نئودارايشاننيست ها هست كه نظريات جديد و كامل شده ي دارايشانن و ساير دانشمندان رو در زمينه ي تكامل گذاشته.

موفق باشيد

47:

پايان يك جدل

اولينمكان تكامل مارها كجاست؟
براي مدت هاي طولاني اين سئوال كه اولينبار مارها در كجاي زمين از اجداد سوسمار شكل خود به موجوداتي بي دست وپا تكامل حاصل كردند دانشمندان را گيج و سردرگم ساخته بود.

اما با مطالعه اي كه جديداً بر رايشان ژنوم تمامي خانواده هاي زنده سوسمارها صورت گرفت پرده از اين راز بزرگ برداشته شد: مار هاي اولينبر رايشان زمين تكامل حاصل كردند نه در داخل دريا.

كشف صورت گرفته، بحث و جدل ميان زيست شناسان بر سر خشكي زي بودن يا آ بزي بودن اجداد مارها در ۱۵۰ ميليون سال قبل را پايان خواهد بخشيد _ اين بحث و جدل با تحقيقي كه اخيراً با هدف حمايت از فرضيه آبزي بودن اجداد مارها صورت گرفته بود بسيار شديدتر شده بود.نيكلاس وايدال (N.Vidal) و بلير هگز (B.Hedges) زيست شناس برنامه هست در مقاله شماره ۷ مه مجله Royal Society شرح دهند كه چگونه دو نظريه مورد بحث را در بوته آزمايش برنامه دادند.



اين دو دانشمند براي جواب به اين سئوال، بزرگ ترين مجموعه اطلاعات ژنتيكي كه تاكنون در مورد مارها و سوسمار ها به كار گرفته شده هست را جمع آوري كردند.

اين مجموعه شامل هستخراج اطلاعات ژنتيكي از دو ژن از ۶۴ گونه از ۱۹ خانواده از سوسمار ها و ۱۷ گونه از ۲۵ خانواده از مار هاي امروزي هست.جمع آوري اطلاعات ژنتيكي از تعدادي از سوسمار ها بسيار مشكل بود چرا كه تعدادي از گونه هاي اونها تنها در جزيره هاي بسيار كوچك يا در قسمت هاي بسيار دورافتاده جهاني زندگي مي كنند.هگز در اين باره مي گايشاند: «ما احساس كرديم كه بهتر هست ژن هاي تمامي گروه هاي سوسمار ها را تجزيه و تحليل كنيم چرا كه هر خانواده از سوسمار ها نزديك ترين خايشانشاوندان به مارها محسوب مي شود.

اگر به هر دليلي حتي ژن هاي يك خانواده از سوسمار ها جمع آوري نمي شد ديگر ما نمي توانستيم به جواب صحيح سئوال خود دسترسي پيدا كنيم.»به فرموده وايدل: «اگر فرض كنيم كه نظريه آبزي بودن اجداد مارها درست باشد در اين صورت مي بايست مارها نزديك ترين خايشانشاوند تنها سوسمار آبزي شناخته شده اي باشند كه در وقت تكامل مارها مي زيسته هست.



سوسمارهاي عظيم الجثه و منقرض شده mosasaur.» ايشان در ادامه مي افزايد هر چند نمي توان ژن هاي mosasaur هاي منقرض شده را تجزيه و تحليل كرد اما با هستفاده از ژن هاي نزديك ترين خايشانشاوندان اونها مي توان سوسمار هايي چون Komodo Dragon هاي غول پيكر را مورد پايش برنامه داد.تيم تحقيقاتي به سرپرستي وايدل و هگز توالي هاي ژني هر يك از گونه ها را با هستفاده از چندين روش آماري مورد تجزيه و تحليل برنامه دادند.

هدف از اين تجزيه و تحليل، مشخص كردن ميزان خايشانشاوندي گونه ها با يكديگر بود.

وايدل در توضيح اين مسئله مي گايشاند: «اگر چه اين ژن ها در هر يك از گونه ها عملكرد واحدي دارند اما ساختارشان در گونه هاي مختلف كاملاً متفاوت از يكديگر هست و علت اين مسئله نيز در موتاسيون هايي نهفته هست كه در طول وقت در ساختار اونها به وقوع پيوسته هست.» وايدل و هگز پس از تمام شدن مقايسه ژنتيكي، شجره نامه اي را رسم كردند كه در اون ارتباطات و وضعيت خايشانشاوندي گونه ها با يكديگر كاملاً مشخص بود.به فرموده وايدل: «نتايج ما آشكارا نشان مي داد كه مارها نزديك ترين خايشانشاوندان سوسمار هاي مورد آزمايش برنامه گرفته مثل Komodo Dragon غول پيكر نيستند.

Komodo Dragon ها نزديك ترين خايشانشاوندان سوسمار هاي mosasaur محسوب مي شوند _ mosasaur تنها سوسمار آبزي شناخته شده اي هست كه در وقت تكامل مارها مي زيسته هست.» ايشان در ادامه مي افزايد از اونجا كه تمامي سوسمار هاي ديگري كه در اون وقت وجود داشتند همگي بر رايشان زمين زندگي مي كردند نتايج تحقيقات ما به خوبي نشان مي دهد كه مارها نه در داخل دريا بلكه بر رايشان زمين تكامل حاصل كرده اند.اين تحقيق به سئوال قديمي ديگري نيز جواب مي دهد: چرا مارها طي تكامل دست و پايشان را از دست دادند؟ جواب اين سئوال به شيوه زندگي مارها بر رايشان زمين باز مي گردد.



شايد نقب زدن و كندن سوراخ در زمين، اگر چه تنها در معدودي اوقات ديده مي شود، جواب اين سئوال باشد.

در صورتي كه شما بخواهيد از سوراخ هاي بسيار كوچك موجود در زيرزمين عبور كنيد مطمئناً دست وپايتان، برايتان بسيار مشكل ساز خواهد بود.

اين مسئله را افرادي كه قصد جست وجايشان غارها و عبور از دالان ها و حفره هاي بسيار ريز موجود در غارها را دارند به خوبي درك مي كنند.

در صورتي كه شما بخواهيد از حفره هاي بسيار كوچك درون غا ها عبور كنيد مطمئن باشيد كه بزرگ ترين كمك به شما چهار شانه نبودن تان و پهن نبودن لگن تان خواهد بود.

پژوهشگران معتقدند شيوه زندگي متكي بر نقب زدن تعداد زيادي از گونه هاي ديگر همچون سوسمار هاي بدون دست و پا، علت اصلي تحليل رفتن كامل دست وپاها يا تكامل دست وپاهاي بسيار كوچك در اونها بوده هست.


48:

تكامل در غياب توليد جنسي

زيست شناسان مركز زيست شناسي مولكولي مقايسه اي جوزفين باي پول لابراتوار زيست شناسي دريايي (MBL) معتقدند كه گروهي از جانوران ميكروسكوپي بدون اينكه توليدمثل جنسي داشته باشند طي ده ها ميليون سال تكامل يافته اند.

نتايج اين دانشمندان حاايشان اطلاعات با ارزشي درخصوص تحقيرسازي توليدمثل جنسي و معرفي اون به عنوان يك بن بست تكاملي هست.

گرچه غالب موجودات چند سلولي به شيوه جنسي توليدمثل مي كنند اما اين نوع توليدمثل نسبت به توليدمثل غيرجنسي (ميتوز) كارايي بسيار ناچيزي دارد _ در توليد مثل غيرجنسي، ماده ها، كلون هايي از خودشان را به وجود مي آورند.

گرچه موجوداتي كه به شيوه غيرجنسي توليدمثل مي كنند نسبت به اجداد خود كه به شيوه جنسي توليدمثل مي كرده اند در كوتاه مدت صاحب موفقيت هايي مي شوند اما ندرتاً در صنف هاي بالاتر ديده مي شوند، در واقع اين موجودات طي دوران تكامل از پاي درآمده و نمي توانند به حيات خود ادامه دهند.

اگرچه تاكنون فرضيه هاي بسياري براي حل اين مشكل پيشنهاد شده هست اما اين هنوز هم يكي از سئوالات گيج كننده زيست شناسي هست: اگر توليدمثل غيرجنسي نسبت به توليدمثل جنسي از كارايي بيشتري برخوردار هست پس چرا توليدمثل جنسي در ميان جانوران از فراواني بيشتري برخوردار هست؟ تحقيقات جديد صورت گرفته توسط زيست شناسان تكاملي MBL ممكن هست بتواند در حل اين معما به دانشمندان كمك كند.

در مقاله اي كه برنامه هست در خلاصه مقالات آكادمي ملي علوم (PNAS) به چاپ برسد جسيكا مارك ولش (J.Mark Welch) و هم دانشگاهي هاي او ديايشاند مارك ولش(D.Mark Welch) و متيو مسلسون (M.Meselson) دانشمندان MBL، مدارك معتبري ارائه خواهند داد كه نشان مي دهد يك صنف بالاتر توانسته هست بدون توليدمثل جنسي تكامل حاصل كند.

جانوري كه اين دانشمندان مورد بررسي برنامه دادند جانور ميكروسكوپي bdelloid rotifer بود.

اين جانور در سرتاسر جهان و در غالب زيستگاه هاي آبي يافت مي شود.

Bdelloidها قريب به ۵۰ ميليون سال پيش توليدمثل جنسي مي كردند و امروزه به ۳۷۰ گونه شناخته شده تكامل حاصل كرده اند.در حالي كه محققان پيش از اين نشان داده بودند كه ژنوم bdelloid حاايشان دو يا تعداد بيشتري از نسخه هاي ژني متفاوت هست و اين خود گواهي بود بر توليدمثل غيرجنسي درازمدت اونها، اما يك نقص مهم نگرش اونها، ناتواني در تشخيص جفت ژن هاي تقريباً همسان هست، كه ممكن هست از درون گشني كردن اونها يا اشكال ناياب ديگر توليدمثل جنسي ناشي شده باشد.

مارك ولش و هم دانشگاهي هاي او به منظور غلبه بر اين نقص متدلوژيك و بيان قاطع اين مسئله كه bdelloidها در حقيقت كاملاً به صورت غيرجنسي توليدمثل مي كنند ژنوم گونه اي از bdelloidها با نام Philodina roseola را با دقت تجزيه و تحليل كردند.

با هستفاده از متدي با نام فلوئورسانس در محيط دورگ گيري (Fruorscent in situ hybridization) ژنوم اين گونه در جست وجايشان جفت كروموزوم هايي كه كروموزوم هاي همولوگ ناميده مي شوند مورد جست وجو برنامه گرفت.شناسايي اين كروموزوم هاي همولوگ نشانه آشكاري از توليدمثل جنسي هست چرا كه هر يك از اين جفت كروموزوم ها از يك والد مختلف مشتق شده اند.



پژوهشگران ۴ نسخه از يك ژن مشخص را در شده P.roseola شناسايي كردند، علاوه بر اين هر يك از اين ژن ها بر رايشان يك كروموزوم برنامه داشته و همگي اونها تنها مقدار ناچيزي با يكديگر اختلاف داشتند.

اين نتيجه گيري ها كاملاً سازگار با توليدمثل غيرجنسي هست و احتمال اينكه bdelloidها داراي توليدمثل جنسي بوده اند را رد مي كند.

بنابراين مي توان چنين نتيجه گرفت كه اين موجودات بدون داشتن توليدمثل جنسي يا تغييرات ژنتيكي طي ده ها ميليون سال تكامل حاصل كرده اند.

اونچه كه موجب انقراض اوليه شد و اين سئوال كه چرا اين انقراض مي توانست با توليدمثل جنسي پيشگيري شود يكي از معماهاي اصلي علم زيست شناسي هست.

جسيكا مارك ولش مي گايشاند: «جنسيت و نو تركيبي ژنتيكي براي ادامه حيات فوق العاده مهم هستند اما ما هنوز علت مهم بودن اين مسئله را نفهميده ايم.

وقتي كه ما به علت اين مسئله پي ببريم ممكن هست نتايج علمي را به همراه داشته باشد كه ما تاكنون تصور نمي كرده ايم.»مارك ولش و هم دانشگاهي هاي او به مطالعه و بررسي bdelloidها در راستاي دستيابي به مدلي دلخواه براي بررسي تأثيرات توليدمثل غيرجنسي ادامه خواهند داد.

اونها اميدوارند روزي بتوانند بفهمند كه چگونه موجودات بدون توليدمثل جنسي تكامل حاصل كرده و از انقراض جان سالم به در برده اند.

مارك ولش مي گايشاند: «در حال حاضر ما از تbdelloid rotiferها براي آزمايش تئوري هايي همچون چرا جنسيت مهم هست و...

هستفاده مي كنيم.» هر تئوري خوب مي بايست بتواند توضيح دهد چرا bdelloidها يك هستثنا بوده و توانسته اند بدون توليدمثل جنسي تكامل حاصل كرده و ۳۷۰ گونه شناخته شده از خود به جاي بگذارند.


49:

>> راهنماي زيستنامه ي تاريخي

سؤال هايي که معمولاً در بيوگرافي تاريخي مورد پرسش برنامه مي گيرد عبارتند از: آيا تاکسون ها در يک منصقه ي ايشانژه به وجود آمده اند يا از ساير نقاط به اون مناطق آورده شده اند؟ و اگر تاکسونها از مناطق ديگري به مناطق کنوني آورده شده اند منشاء پيدايش اونها از کجا بوده هست؟ آيا ما مي توانيم دلايل پراکنش منفصل تاکسونها را دريابيم؟ آيا دلايل تاريخي براي عدم وجود تاکسونها در مناطق مشخص وجود دارد؟ (ر.ک.

به موانع حرکت).
زيست نامه نايشانسان از چندين نوع راهنما در براي هستنتاج پيشينه ي پراکنش ها هستفاده مي نمايند که برخي از اونها به خوبي شناخته شده اند.

به طور مثال پراکنش يک تاکسون نمي تواند با واقعه اي که قبل از ايجاد تاکسون صورت گرفته هست توجيه شود؛ جنسي که دوره ي ميوسن به وجود آمده هست نمي توانسته طي حرکت قاره اي تا دوره ي کرتاسه به پراکنش خود دست يابد.

بعضي ديگر از راهنماها خيلي قابل اعتماد نيستند.

برخي پديدآورندگان اين راهنماها در گذشته بر اين فرض بودند تاکسون در منطقه اي به وجود مي آمده هست که بيشترين انشقاق را در اون منطقه نشان مي دهد.

ولي اين پديده لزوما نياز به چنين توجيهي ندارد.

به طور مثال اعضاي خانواده ي اسبان امروزه فقط در آفريقا و آسيا به صورت بومي وجود دارند در حالي که سنگواره هاي به دست آمده نشان مي دهد اين خانواده از اجداد خود در آمريکاي شمالي به سايشان اين منطقه پايين آمده اند و اين اجداد امروزه منقرض شده اند.

پيشنهاد ديگر به اين گونه هست که گونه هاي ابتدايي يک کليد (Clade) در منطقه اي که مبدا پيدايش اونهاست سازگار مي شوند.

زيست نامه نايشانسان ديگر حتي نظريه اي مخالف اين دارند و مي گايشانند که اشکال اوليه فقط در نواحي پيراموني قادر به بقا هستند و از منطقه ي مبداء ايجاد خود به سمت اين نواحي حرکت کرده اند.

که البته مثالهاي احتمالي براي هر نظريه ارائه شده هست.
ارزش سنگواره ها در رديابي پيشينه شناسي زيستي بسيار زياد هست.

به طور عمده وجود سنگواره ها در مناطقي که امروزه تاکسون مربوطه در اون وجود ندارد بايد مد نظر برنامه داده شود.

همينطور سنگواره ها يک «عمر کمينه» براي هر گروه و گروه خواهري اون که از يک جد منشاء گرفته اند، از طريق برابر برنامه دادن سن اين دو تعيين مي نمايد.

(اين مطلب به اين قضيه اشاره مي نمايد که روابط فيلوژني تخميني هستند).

عدم وجود سنگواره ها بسيار مشکل بر انگيزترند به طوري که گروهي از موجودات که داراي سنگواره هاي پراکنده و غير متوالي هستند ممکن هست پيشنيه ي قديمي تري از فسيلهاي يافته شده ي خود داشته باشند اين حلقه هاي گمشده ممکن هست در مناطقي که امکان ايجاد فسيل در اونها وجود نداشته هست زيسته باشند.

در مقابل اگر سنگواره ي موجود در مناطقي پيدا شود که از لحاظ وجود سنگواره غني هستند مي توان نتيجه گرفت که اون موجودات پايه اً در اون مناطق وجود نداشته اند و موانعي بر سر زيست اونها در اون مناطق وجود داشته هست.

البته اين گمان مي تواند با پيداشدن فسيلهاي جديد ابطال يابد.

به طور مثال مي مي توانيم اطمينان داشته باشيم راسته هاي سم داران آمريکا در دوره ي ترشياري به امريکاي شمالي- که از لحاظ محتواي فسيلي ساير سم داران غير از انواع موجود در آمريکاي جنوبي بسيار غني هست- راه نيافته اند.

منبع: Evolution Theory
ترجمه: ديانلا


50:

تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش اول

اگر يک تاکسون در دو يا چند ناحيه ی منفصل يافته شود (به طور مثال پرندگان راتيته) دو تفسير يا ترکيبی از اون می تواند ارائه شود:
1) اين تاکسون در يک منطقه ايجاد شده و بسته به موانع طبيعی موجود از طريق پراکنش محدوده ای يا پرشی به مناطق ديگر راه يافته هست.

اين توضيح به «نظريه ی پراکنش» موسوم هست و ابراز می دارد که مناطق قبل از پراکنش تاکسون از هم جدا شده اند.


2) نواحی مربوطه پيشتر مجاور هم بوده اند و توسط اجداد تاکسون اشغال شده اند سپس گونه ها به طريقه ی پراکنش منفصل از هم جدا شده اند سپس موانع طبيعی به وجود آمده اند و تمايز گونه های جدا شده در اين حصارهای طبيعی اغاز شده هست.

در اين صورت فرموده می شود يک تاکسون در نهايت به ايجاد گونه های جديد منجر شده هست.

اين نظريه «نظريه ی محدوده ها» ناميده می شود.


يک مثال ساده از پراکنش، انتشار مگس سرکه در جزاير هاوايی می باشد که اين جزيره تا اونجا که می دانيم با هيچ قاره ای در ارتباط نبوده هست.

و يک مثال از نظريه ی دوم پراکنش نزديک و پيوسته ی ماهی ها در دو طرف تنگه ی پاناما می باشد که ايجاد اين تنگه در دوره ی پليوسن اتفاق افتاده و دريای آرام شرقی و کارائيب را از هم جدا کرده هست و باعث تمايز اين ماهی ها به گونه های جديد شده هست.


نظريه ی انتشار که قديمی ترين نظريه در اين زمينه می باشد غالباً از شواهد مختلفی هستنتاج می شود.:
3) يک شاهد سنگواره ای از پراکنش اوليه در يک ناحيه تنها با ظاهر شدن پراکنش بعدی تاکسون در منطقه ای ديگر تأييد می شود.

در برخی موارد زمين شناسی شواهدی ظهور يا نا پديد شدن موانع به دست می دهد.

به طور مثال سنگواره گورکن های دوره ی ترشياری به منطقه ی آمريکای جنوبی محدود شده هست.

و سنگواره ی همين جانور مربوط به دوره ی پليوسن و پلئيستوسن پس از اون که تنگه ی پاناما دو قاره را به هم متصل کرد پيدا شده هست.


4) يک ناحيه می تواند توسط انتشار گونه ها اشغال شود در صورتی که دارای زياگان بسيار نا متعادلی باشد.

که همين ناحيه اگر در اتصال با نواحی ديگر بود می توانست توسط تاکسون های ديگری که بر پايه واقعيات زيستی انتظار می رود در اون جا حضور داشته باشند اشغال می شد.

اين تفسير به خصوص در مورد جزايری که با وجود داشتن زيستگاه مناسب برای دوزيستان و پستانداران غير پرنده از اين موجودات خالی هست، ابراز می شود.


5) انتشار غالباً به اين گونه هستنتاج می شود که گونه های يک ناحيه به طور فيلوژنتيکی از سطرهايی مشتق شده اند که در نواحی ديگر ابتدايی ترند و اين نواحی به عنوان منشاء پيدايش اين گونه ها در نظر گرفته شده اند.


مورد اخير حداقل از لحاظ مبنايی روشن می سازد که يک فيلوژنی خوب پشتيبانی شده می تواند شواهدی از انتشار در دسترس برنامه دهد.

(شکل 8 .

8 A) در بخش پنجم مشخص شد که پيشنيه ی تکامل يک رقم می تواند از انتشار فيلوژنی اون مستنتج شود.

اگر يک زير گروه تک شاخه ای دارای موقعيت رقم 1 هست و زيرگروه های متوالی دورتر دارای موقعيت 0 هستند بسيار به صرفه تر هست نتيجه گيری کنيم رقم مورد نظر از موقعيت 0 به 1 راه يافته هست.

همين نوع تداخل می تواند ايجاد شود اگر موقعيت رقم ها در ناحيه هايی باشد که که تاکسونها يافت شده اند.



ادامه دارد ...

51:

>> تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش دوم

مورد اخير حداقل از لحاظ مبنايی روشن می سازد که يک فيلوژنی خوب پشتيبانی شده می تواند شواهدی از انتشار در دسترس برنامه دهد.

(شکل 8 .

8 A) در بخش پنجم مشخص شد که پيشنيه ی تکامل يک رقم می تواند از انتشار فيلوژنی اون مستنتج شود.

اگر يک زير گروه تک شاخه ای دارای موقعيت رقم 1 هست و زيرگروه های متوالی دورتر دارای موقعيت 0 هستند بسيار به صرفه تر هست نتيجه گيری کنيم رقم مورد نظر از موقعيت 0 به 1 راه يافته هست.

همين نوع تداخل می تواند ايجاد شود اگر موقعيت رقم ها در ناحيه هايی باشد که که تاکسونها يافت شده اند.
«زيستنامه ی قلمرو» شامل سبک های مختلف فکری می شود.

(ماير و گيلر، 1988).

در اينجا ما به نظريه ی «فيلوژنتيک» يا «قلمرو کليدی» (Cladistic Vicariance) می پردازيم.

برخی از هستدلال های وابسته به اين نظريه بر سر اين موضوع بحث می کند که زيست نامه نايشانسی برای توضيح دادن انتشارهای انفرادی نيست بلکه برای توضيح و شرح الگوهای عمومی هست که دارای دلايل رايج می باشند.

علاوه بر اين نظريه ی فوق ابراز می دارد که تنها الگوهای تکرار شده در بسياری از تاکسونها می تواند به عنوان پشتوانه ای برای نظريه ی پيشينه شناسی محسوب شود.

و به فرموده ی پيروان اين نظريه يک رايشانه ی علمی نيست زيرا چنين نظرياتی قابل نقض شدن نيستند.

پيشنهاد دهندگان نظريه ی قلمرو زيست نامه ای ابراز می دارند که هر گونه از موجودات دارای سازگاريهای بی همتا و وابسته به شيوه ی زندگی و پيشينه ی بی همتايی از نحوه ی انتشار هستند و از اين فرموده نتيجه گرفته می شود که انتشار از الگوهای تکراری پيروی نمی کند.

به فرموده ی اونان نظريه ی انتشار از لحاظ علمی هستوار نيست.

برخی نايشانسندگان هم به اين نکته اشاره کرده اند انتشار مانند ايجاد قلمرو می تواند پديدآورنده ی تناسبی بيت الگوهای انتشار شود.

(اندلر 1983)

يکی از آشکارترين اين الگوها «شيب عرضی جغرافيايی» می باشد و ما در اينجا اين شيب را مورد توجه برنامه می دهيم.

در هر دو نوع زيستگاه های دريايی و خشکی بسياری از تاکسونهای عمده بيشتر به سمت نواحی هستوايی انشقاق يافته اند و انشقاق اونها در عرض های جغرافيايی بالاتر کمتر به چشم می خورد.

به طور مقثال در آمريکای شمالی تعداد گونه های پرندگان زمينی طی شيب آرامی از تعداد 600 در 8 درجه شمالی به 50 در 66 درجه ی شمالی کاهش می يابد حتی با اين وجود که توده ی زمين در 8 درجه شمالی در آمريکای مرکزی بسيار کمتر از ميزان اون در نواحی شمالی هست.

چنين الگوهای پراکنشی در مورد تاکسونهای سطح پايين تری مانند حشرات نيز به کار می روند.

ادامه دارد ...

52:

تكامل
با توجه به اين كه تمامي فعاليت هاي بدن انسان و همين طور ساير جانداران با توجه به پديده تكامل و انتخاب طبيعي قابل توضيح مي باشد و حتي اخيراً دليل وجود آپانديس هم مشخص شده هست و هر چيزي در بدن وجود دارد به نفع انسان بوده و در جهت بقاي انسان هست آيا تا كنون در مورد جوشهاي غرور جواني چنين مبحثي بررسي شده هست و دليلي مبني بربا قي ماندن اون در طي فرآيند تكامل ديده مي شود؟

در نوعي شامپانزه كه نزديك ترين جاندار از لحاط نظريه تكامل به انسان مي باشد و هنوز هم يافت مي شود ،تغييراتي بيمارگونه شبيه روماتيسم در دوران بلوغ اين حيوان ديده مي شود، آيا در حيوانات ديگر نظير اسب و خرس و ..

هم چنين تغيراتي در دوران بلوغ ديده مي شود يا خير؟

اگر جواب منفي هست با توجه به اين كه جوش دوران بلوغ را نتيجه تغييرات هورموني مي دانيم پس چرا تغييرات هورموني در حيوانات ديگر كه شباهت كمتري به انسان دارند(نسبت به شامپانزه) علائمي را ظاهر نمي كند و يا شايد اين تغييرات در حيوانات ديگر هم باعث علائمي مي شده هست ولي در سيستم بدن حيوان اين علائم برطرف مي شود و عامل ديگري اون را ترميم مي كند حالا چرا اين عامل در انسان نيست؟ با توجه به اينكه جوش بلوغ را نتيجه تغييرات هورموني مي دانيم چرا عاملي براي مقابله و خنثي سازي اثر اون در بدن انسان و طي تكامل بوجود نيامده هست؟
آيا نمي توان دليل نبود مكانيسمي در بدن انسان براي كنترل جوشهاي غرور جواني را، اثرات ناشناخته و شايد مفيد اون دانست؟

53:

با سلام
وتشكر از مدير انجمن به خاطر مطالب جالبي كه نوشته اند مي خواستم اگر امكان دارد نظرتان را در مورد مطلبي كه من نوشته ام بنايشانسيد؟

54:

سلام دوست عزيز

خواهش مي كنم.

من هم از شما به خاطر مطلب خوبتون تشكر مي كنم و شرمنده ام بابت تاخير

مطلبتون جالب و فكر بر انگيز هست.

يه نكته اي رو هم در همين راستا بايد يادآور بشم كه نزديك بودن شامپانزه به انسان در خط تكاملي يك حالت بسيار كلي و فقط دليلي براي توجيه شباهتهاي بين شامپانزه و انسان هست.

ولي به طور واقعي هنوز در زنجيره ي تكامل انسان از شامپانزه حلقه هاي مفقوده ي زيادي وجود داره كه شايد جواب پرسشهاي اينچنيني در اون حلقه ها نهفته باشن و تغييرات هورموني وقت بلوغ از وقت وجود اون گونه هاي منقرض شده بين انسان و شامپانزه شروع شده باشه كه دليلي بر اون الان ما در دست نداريم.

چون فسيل اين گونه ها هم در رديف فسيل هاي گمشده اي هستن كه هركز به دست نيومدن ولي شواهد تكاملي وجود اونجا رو تاييد مي كنه.

از زحمتتون ممنونم
موفق باشيد

55:

موضوعات پايه؛ تكامل
>> تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش سوم


توضيحات متعددی برای اين الگوی پراکنش ارائه شده هست که همه ی اين توضيحات هستدلالهای تکاملی را طلب می کند ولی هر يک به روش خاص خود به اين کار می پردازد.

توضيحات «توازن» (Equilibrium) بر روی نظريه ی اکولوژيکی تأکيد می کندو ابراز می دارد که گونه ها به سرعت با واقعيات اقليمی سازش نشان می دهند به طوری که جمعيتهای موجود در همه ی عرضهای جغرافيايی از لحاظ گونه ها اشباع شده اند و با يکديگر در توازن برنامه دارند.

نظريه پردازانی که به اين سمت متمايل هستند تحت تأثير پديده هايی همچون انتشار نشان گذاری شده، بند بند شدن نيچ ها توسط رقبای بالقوه و همگرايی جمعيتها برنامه دارند که پيشنهاد می دهد رقابت و تکامل هماهنگی بهينه ای بين گونه ها و منابع در اختيار اونها به وجود آورده اند.

ديگر نظريه پردازان موقعيت متفاوتی از نظريه ی «توازن» برگزيده اند و شيب انشقاق عرض جغرافيايی را با توجه به پيشينه ی اون توضيح می دهند به اين ترتيب که گونه ها هنوز به اون ميزان که در واقعيات هستوايی گسترش پيدا کرده و اون مناطق را اشغال کرده و به حد اشباع رسيده اند در عرض های جغرافيايی بالاتر جايگير نشده اند.

به منظور جلوگيری از اطاله کلام اين موضوع به شدت پيچيده را با بررسی چند نظريه پيشنهادی مورد مباحثه برنامه می دهيم که هر کدام دارای يک يا دو عقيده ی ارائه شده نيز می باشد.
اولين مورد از نظريات ارائه شده در مورد «توازن» که به اون می پردازيم در زمينه ی «درجات اختصاصی شدن» می باشد.

به دليل واقعيات پايدارتر در مناطق هستوايی برای گونه ها اين امکان وجود دارد که بر مبنای وجود منابع غذايي ايشانژه يا ريز زيستگاه های معينی در منطقه، اختصاصی شده و نمو يابند و اين حالت در مناطق هستوايی بسيار شديدتر و بيشتر از مناطق ديگر مشاهده می شود زيرا منابع غذايي و زيستی در مناطق هستوايی خيلی کمتر در اثر تغييرات زيست محيطی حذف می شود.

همينطور يک منبع زيستگاهی به طور رضايت بخش تری می تواند به چند ريز زيستگاه تبديل شود.

اشکالاتی که به اين نظريه وارد شده هست يکی اين هست که زيستگاه ها و واقعيات موجود در نواحی هستوايي مناسبتر و مساعدتر از ساير زيستگاه ها نيستند از طرفی مشکل بتوان درجه ی اختصاصی شدن گونه ها را در ارتباط به منابع مختلف غذايی اندازه گيری کرد و نيز نمی توان بر پايه شواهد کمی که وجود دارد اين گونه نتيجه گيری کرد که گونه ها در مناطق هستوايي بهتر و بيشتر با منابع سازگار می شوند.
توليدنمايندگی بيشتر اوليه و تنوع بيشتر منابع پيشنهاد شده اند تا گونه های بيشتری بتوانند با هم زندگی نمايند.

(ميزان توليد اوليه عبارت هست از نرخ رشد توده ی زيستی گياه که با تثبيت کربن ايجاد می شود).

اشکالات نظريه ی توليد عبارتند از اين که جنگلهای هستوايی مرطوب بر خلاف ميزان رشد سالانه خود، ميزان توليد روزانه ی بيشتری از جنگلهای واقع در عرض های جغرافيايی بالاتر ندارند؛ جمعيتهای پربازده به طور کلی انشقاق گونه ای کمتری نسبت به جمعيتهای دارای بازده ی متوسط از خود نشان می دهند؛ و اين که برخی از نظريات بوم شناختی پيش بينی می نمايند که بازده در حال افزايش بايد تعداد گونه های همزيست را طی اثر رقابتی حذف کند.

تنوع بيشتری از منابع در دسترس می تواند به خوبی انشقاق گروه های زيادی از جانوران هستوايي را توضيح دهد زيرا اين انشقاق به طور مستقيم يآ غير مستقيم به انشقاق گياهان هستوايي بستگی دارد.

ولی اين نظريه نمی تواند توضيح دهد که چرا تعداد گونه های گياهان در جنگلهای هستوايي اين قدر زياد هست (يا به عبارت ديگر چرا مناطق معتدلی به نسبت تعداد گونه های کمتری دارند؟).


ادامه دارد ...

56:

موضوعات پايه؛ تكامل
>> تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش چهارم


يک نظريه ی ديگر در مورد تحمل فيزيولوژيکی ارگانيسمها می باشد.

ميزان دما در سال با افزايش عرض جغرافيايی افزايش می يابد.

پس انتظار می رود که گونه های هستوايي نسبت به گونه های متعلق به عرضهای جغرافيايی بالاتر با محدوده ی باريکتری از تغييرات دما سازگار شده باشند.

پس محتمل هست که ما هرقدر از خط هستوا دور می شايشانم گونه های انفرادی انتشار مرزی با طول و عرض های جغرافيايی خواهند داشت زيرا اون گونه ها کمتر نسبت به تفاوت دمايی در ميان نقاط مختلف حساس هستند.

اطلاعات به دست آمده از چندين گروه از ارگانيسمها هر دوی اين پيش بينی ها را تأييد می کند.
دانيل جانزن (1967) نظريه ای را برای شيب انشقاقی پيشنهاد می کند که بر پايه نظريه ی حساسيت فيزيولوژيکی می باشد.

همانند نظريه ی مک آرتور و ايشانلسون در مورد زيست نامه ی جزيره ها، عدد متوازن گونه ها در يک منطقه بستگی به نرخ وابسته ی ايجاد و انقراض گونه ها دارد و منطقه ای تعداد گونه هاي بيشتری دارد که ساکنانش سريعتر بتوانند خود را با واقعيات وفق دهند.

جانزن ابراز می دارد بسياری از گونه ها هنگامی به وجود می آيند که موانع سطحی مبادله ژنتيکی را در بين جمعيتها کاهش دهند و باعث انشقاق اونها شوند.

اگر ارگانيسمهای هستوايی کمتر می توانند تغييرات دما را تحمل نمايند پس گونه های مناطق معتدل و گونه های مناطق کم دما در عرض های جغرافيايی بالاتر موانع مؤثرتری نسبت به واگرايی از خود نشان خواهند داد و بنابراين موانع بيشتری بر سر راه تبادل ژن در اونها نسبت به انواع موجود در نواحی هستوايي ايجاد خواهد شد.

از نقطه نظر ارگانيسمها کوه ها دارای مدارهای بالاتری هستند.

محدوده های باريک عرضی متعلق به گونه های هستوايی به نظريه ارائه شده جانزن سازگار می باشند.
در مقايسه با اين نظريات توازنی برخی نظريه پردازان به پيشينه ی تکاملی اشاره می کند تا شيبهای انشقاق عرضی را توضيح دهند.

بهتر خواهد بود اگر در اين زمينه نقطه نظر خود را تغيير دهيم و به جای طرح اين پرسش که چرا گونه های هستوايی اين قدر متعدد هستند (انگار که اين امر پديده ای غيرعادی هست)، شايد ما بايد به کم بودن گونه ها در عرض های جغرافيايی بالاتر به عنوان يک حالت ايشانژه بنگريم و در پی يافتن دلايل اون باشيم.

از اين نقطه نظر بايد قبول کنيم که امکان افزايش گونه ها در عرض های جغرافيايی بالاتر بر پايه نظريه ی توازن هنوز وجود دارد و لااقل دو نظريه ی اين چنينی می توانند مورد قبول برنامه گيرند.
اول اين که برخی نظريه پردازان فرض را بر اين گذاشته اند که دگرگونی در دوره ی پلئيستوسن گونه های متعددی متعلق به عرض های جغرافيايی بالا را منقرض کرد.

همينطور پيشنهاد شده هست که طی عصر خشک يخبندان، جنگلهای بارانی هستوايی (به طور مثال در آمريکای جنوبی) به زيستگاه های ايزوله کوچکی تبديل شدند که گونه ها در اين زيستگاه ها تمايز يافته و به گونه های جديد تبديل شدند.

بنابراين انشقاق هستوايي به قسمی به نرخ بالای گونه زايی در گذشته نزديک نسبت داده می شوند.

البته بحث درباره ی اين موضوع که آيا گونه ها در چنين مأمن هايي وجود داشته اند يا خير و اين که آيا اون گونه ها به طور ايشانژه در اين زيستگاه ها نمو يافته اند يا خير همچنان ادامه دارد.

در هر حال گونه زايی در پلئيستوسن احتمالاً نمی تواند شيب انشقاق در عرض های جغرافيايی را به طور ايشانژه برای مناطق هستوايی که نه تنها از لحاظ تعداد گونه ها بلکه حتی از لحاظ تعداد جنس و خانواده غنی تر هستند، در دوره ی ترشياری يا زودتر توضيح دهد.


ادامه دارد ...

57:

موضوعات پايه؛ تكامل
>> تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش پنجم


بنابراين شيب انشقاق حتی اگر گونه های جديدی نيز در دوره ی پلئيستوسن ايجاد نشده باشند هنوز بايد وجود داشته باشد.

حتی با اين وجود که هيچ گونه شواهد ديرين شناختی مبنی بر اين که انشقاق گونه ها در عرض های جغرافيايی بالا قبل از شورع دوره ی پلئيستوسن برابر يا نزديک به ميزان انشقاق اونها در نواحی هستوايی بوده باشد.
دومين نظريه ی پيشينه شناختی بر پايه مشاهده ی اين که زيستگاه های هستوايی مرطوب در مقايسه با زيستگاه های سرد و خشک به نظر بيشتر مورد تمايل موجودات خشکی زی هستند که اين خود نيازمند سازگاريهايی می باشد.

به طور مثال يک گوزن کانادايی يا جغد برفی هيچ گاه به اندازه ای که يک ميمون عنکبوتی يا توکان با واقعيات هستوايی سازگار هست، با واقعيات قطبی هماهنگی ندارد.

در واقع چه اين که واقعيات محيطی خشن و ناملايم و چه خوش خيم و بی خطر باشد باز هم به ايشانژگی های ارگانيسم بستگی دارد که چگونه با اون کنار بيايد.

در هر حال اين امکان وجود دارد که اگر به گونه های هستوايی موقعيت کافی داده شود بتوانند خود را با زمستانهای سرد و طولانی مناطق قطبی سازگار نمايند ولی چنين پديده ای تا کنون مشاهده و ثبت نشده هست.
با توجه به مجموعه ی پيچيده ای از سازگاريها در يک زيستگاه به شدت متفاوت هماهنگ شدن در چنين محيط زيستهايی نيازمند موقعيت و موقعيت مناسب هست.

گونه های کمی قادر به سازگاری با محيط زيستهای نادر مثل بيابانهای خشک هستند بنابراين دور از انتظار نيست اگر ميزان انشقاق گونه ها در اين مناطق کم هست.

خطوط فيلوژنتيکی اندکی که با زيستگاه های اين چنينی سازگاری پيدا کرده اند از لحاظ تعداد گونه ها غنی هستند به طور مثال برخی جنسهای متعلق به حشرات در بيابانهای خشک بسيار انشقاق يافته اند ولی در کل سازگاری موفقيت آميز با اين واقعيات اقليمی در خطوط کمی مشاهده شده هست.


ادامه دارد ...

58:

موضوعات پايه؛ تكامل
>> تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش ششم


تقريباً به مدت وقت پيشينه ی زندگی آبزيان و خشکی زيان تا دوره ی ميانی ترشياری در حدود 30 تا 40 ميليون سال قبل بيشتر مناطق زمين دارای آب و هوای هستوايی يا نيمه هستوايی بوده هست و مناطق دارای اقليم سرد چه واقع در طول ها يا عرض های جغرافيايی بالا به مناطقی بسيار کوچک تر از اونچه که امروز هستند محدود می شدند.

بنابراين بيشتر موجودات تحت واقعيات هستوايی انشقاق می يافتند و وقتی که برای اين منظور در اختيار اونها برنامه می گرفت بسيار بيشتر از مدت وقتی بود که برای هماهنگی با واقعيات و محيط زيست سرد نياز داشتند.

ولی به طور حتم گونه هايی نيز وجود داشته اند که تاريخچه ی فيلوژنی و انشقاق اونها دارای قدمت زيادی در مناطق سرد می باشد و اين گونه ها از گذشته های بسيار دور در نواحی سرد انشقاق گونه ای يافته اند.

به طور مثال از اين دسته می توان به موش های صحرايی کوچک، مارماهی های کوچک و خانواده ی گياهی خلنگها (Ericaceae) اشاره کرد.

ولی از ميان خطوط فيلوژنی موجوداتی که مدت وقت زيادی را به سازگاری و انشقاق در نواحی هستوايی گذرانده اند تنها گروه های بسيار اندکی سازگاری با آب و هوای مناطق معتدله را نشان می دهند.

به طور مثال در ايالات متحده آمريکا کلم راسايشانی (Symplocarpus)، پاوپاو (Asimina)، پروانه مونارک (Danaus)، مامورلک های دم شلاقی (Cnemidophorus)، چند گونه مرغ مگس خوار و جوجه تيغی (Erethizon) گونه هايی هستند که اجداد اونها در نواحی هستوايی به وجود آمده اند و سپس اين گونه ها به سمت مناطق معتدله کشيده شده و با واقعيات اون سازگاری پيدا کرده اند.

گروه های ديگر مانند نخلها، بگونياها، پروانه های هليکنی و پرندگان مورچه ای در مناطق هستوايي انشقاق يافته اند اما به سمت جنوبی ترين بخش های آمريکا گسترش يافته اند.


ادامه دارد ...

59:

>> تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - بخش هفتم و پاياني

بنابراين معقول هست اگر فرموده شود بسياری از گروه های ابتدايی تر هستوايی تا وقتی که از لحاظ جغرافيايی محدود نشده اند از سازگاريهای مورد نياز برای بقا و انشقاق را در زيستگاه های فصلی برخوردار نخواهند شد.

محدود شدن انتشار بسياری از گروه های جانوران نه تنها ممکن هست به اين علت باشد که اونها نياز به پيدا کردن سازگاريهايی برای گذراندن زمستان داشته اند بلکه همينطور عدم سازگار شدن گياهانی که غذای اين جانوران بوده اند با واقعيات آب و هوايی معتدل سبب عدم پراکنش وسيع اين جانوران در مناطق معتدله و غير هستوايی شده هست.

حشرات در اين مورد مثال خوبی به شمار می آيند.

سوسکهای سرگردان (Staphylinideae) و سوسکهای برگ (Chrysomelideae) گروه های بزرگی را تشکيل می دهند.

سوسکهای سرگردان در اين ميان جزو مهاجمان عموميت يافته هستند در حالي که سوسک های برگ بسيار تخصص يافته ای هستند که هر گونه از اونها به طور بسيار اختصاصی از يک جنس گياه تغذيه می کند.

به علاوه در بسياری از گروه های سوسک برگ وابستگی به ميزبان بسيار آهسته اتفاق می افتد و گونه های وابسته از گياهان مربوطه يا نظاير نزديک به انها تغذيه می نمايند.

هر دوی اين خانواده ها در مناطق هستوايی نسبت به مناطق معتدله بسيار بيشتر انشقاق يافته هستند ولی از لحاظ غنای گونه، خانواده ی سوسک های برگ جلوتر می باشند.

هر خانواده در ايالت اينديانا با حدود 300 گونه معرفی می شود ولی در منطقه ای مانند جنگلهای بارانی پروايشانن 310 گونه از سوسکهای سرگردان و 750 گونه از سوسکهای برگ شناسايی و جمع آوری شده هست! در مقايسه با سوسک های سرگردان، سوسکهای برگ در مناطق معتدله کمتر انشقاق يافته اند البته نه تنها به اين دليل که اين نوع سوسکها در مناطق معتدله بايد با آب و هوای سرد سازگار می شدند بلکه همينطور اين علت که در مناطق معتدله گياهان متفاوتی نيز وجود دارد که سوسکهای برگ بايد با تغذيه از اونها هماهنگ شوند و نيز گياهان مناطق هستوايی در مناطق معتدله يافت نمی شوند.

از اونجا که پيشينه ی تکاملی بيشتر گروه های موجودات در مناطق هستوايی بوده هست و در مقايسه با اون مدت وقت کمتری برای سازگاری با واقعيات آب و هوايی معتدل – که در حال هجوم به سمت مناطق هستوايی بود- در اختيار موجودات برنامه داشت تنها شمار کمی از گروه ها با اين واقعيات جديد سازگاری ديرينه نشان می دهند.
به طور خلاصه مسأله ی جغرافيای زيستی و تنوعات عرضی جغرافيايی در انشقاق گونه ها هنوز به طور کامل حل نشده هست.

نظريات بوم شناختی و ديرين شناختی متعددی (که برخی از اونها در اين مجال ذکر نشده اند) در اين زمينه ارائه شده اند که هر يک از انها می تواند بخش هايی از اين معما را مورد حل و فصل برنامه دهد و در واقع تا اين حد مؤثر هم واقع شده اند.

ولی در نهايت حل اين مسأله به قوه ی ابتکار و ذهن هوشمند بوم شناسان و زيست شناسان تکامل نياز دارد.



60:

>> تفسير رقابتی برای پراکنش منفصل - خلاصه و منابع

خلاصه:

1.

انتشار جغرافيايی موجودات به دارايشانن و والاس کمک کرد تا شواهد محکمی برای حقيقت تکامل در نظريات خود به دست آورند.

2.

جغرافيای زيستی به عنوان شاخه ای از مطالعه ی انتشار موجودات از اجزای بوم شناختی و ديرين شناختی تشکيل شده هست و انتشارهای عمده پيامد پيشينه های طولانی تکاملی هستند.

3.

فرايندهای ديرين شناختی که بر انتشار تاکسونها تأثير دارند شامل پراکندگی، قلمرو زايی (قطعه قطعه شدن يک انتشار پيوسته به وسيله ی ايجاد موانع)، سازگاری، گونه زايی، انقراض و تغييرات آب و هوايی می شوند.

4.

انتشارهای منفصل قابل نسبت دادن به برخی از پراکندگی های ديگر هستند.

هر دوی اين نظريه ها می توانند با شواهد روابط فيلوژنتيک، ديرين شناسی، زمين شناسی يا جايگيری تاکسونوميک زياگان تناسب داشته باشند.
5.

انتشار محلی گونه ها تحت تأثير شرایط بوم شناختی شامل شرایط غير زنده محيطی و شرایط زنده مانند رقيبان برنامه می گيرد.

6.

انشقاق گونه ها در يک منطقه ی محلی ممکن هست در توازن بوده يا نباشد.

شمارش الگوهای انشقاق سازگار با نظريه ی توازن معمولاً مشکل هست به اين دليل که نظريه های زيادی در اين مورد وجود دارد و امکان انتخاب از بين اونها عملاً بسيار کم هست.

اين مسأله به وسيله ی شيب عرض جغرافيايی انشقاق گونه ها نشان داده می شود.

7.

زيستگاه های مشابه در نقاط متفاوت جهان معمولاً گونه های يکسانی از لحاظ بوم شناختی را در خود پرورش می دهند که به اين پديده همگرايی تحولی فرموده می شود.

در برخی موارد مجموعه هايی از گونه ها به طور مستقل و با هستفاده از منابع مستقل راه های تکاملی مشابهی را پيموده اند.


منابع:

 براون، جی.

اچ.

و آ.

سی.

گيبسون.

1983 .

جغرافيای زيستی.

ماوسبی، اس.

تی.

لايشانيس.

رساله ی جامع در مورد جغرافيای زيستی با پوشش دادن مسايل ديرين شناسی و بوم شناسی انتشار گياهان و جانوران.

 مايرز، آ.

آ.

و پی.

اس.

گيلر (گروه ايشانرايش).

1988.

جغرافيای زيستی تجزيه ای.

چاپمن و هال، لندن.

مبانی بوم شناختی و ديرين شناختی جغرافيای زيستی.

 ريکلفز، آر.

تی.

و دی.

اسکلوتر (گروه ايشانرايش) 1993 .

انشقاق گونه ها در جمعيتهای بوم شناختی؛ ديدگاه های ديرين شناختی و بوم شناختی.

دانشگاه شيکاگو.


ترجمه و بازنايشانسي : ديانلا

61:


62:

1) اطلاعاتي در مورد ازدواج در انسانهاي اوليه و نژادهاي قبل و سپس اون و چگونگي انجام اون و نحوه دخالت خانواده ها در اون
2) باستان شناسان و تاريخ دانان (اطلاعاتي در مورد نحوه ازدواج در تمدنهاي ابتدائي انساني) از جمله انسانهاي غارنشين
و همين طور اطلاعاتي در مورد جفت يابي و ازدواج از ميمون تا انسانهاي امروزي


باسلام
راستش من اطلاع زيادي در مورد تكامل و مباحث تخصصي اون ندارم ولي براي يك تحقيقي احتياج به مطالبي در زمينه موضوعات دارم در صورت امكان منابعي و يا مقالاتي را در اين رابطه به من معرفي كنيد
البته احتمال مي دهم منابعي كه در اين زمينه به خصوص ارائه شده باشند وجود ندارد بلكه اطلاعاتي را كه من احتياج دارم بايد از بين منابع بيشماري پيدا كنم در هر صورت خوشحال و ممنون مي شم اگر راهنمائيم كنيد
متشكرم از لطف شما

63:

دوست عزیز شما فارسی این مقالات رو پیدا نخواهی کرد
بهتره دنبال انگلیسیش بگردی

64:

ممنونم از جواب شما
اگر ممكنه همون انگليسي رو به من معرفي كنيد البته بهتره در مورد همون جزئيات مورد نظر من باشد
متشكرم

65:

کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
بهترین منبع اینه منتها 30 دلار پول باید بدی !!!

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" """""""""""""""""""""""""""""""
اینم پولیه
کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""

66:

بقاياي سنگواره گونه‌اي عجيب از پنگوئن پرنده متعلق به 36 ميليون سال پيش در «پرو» يافت شد.
به نقل ايسنا، يك نوع از اين پنگوئن كه Icadyptes salasi نام گرفته بيش از يك متر و نيم قد و بازوهاي هستخواني بسيار قايشان و بزرگي داشته هست.
سنگواره ديگر يافت شد متعلق به نوعي پنگوئن به ارتفاع كمتر از يك متر هست كه نزديك به 42 ميليون سال پيش زيست مي‌كرده هست.
به فرموده ديرين شناسان، هر دو گونه پنگوئن كشف شده با پنگوئن‌هاي كنوني تفاوت‌هاي زيادي دارند و اين نشان مي‌دهد كه احتمالا پنگوئن‌ها وقتي پرواز مي‌كرده‌اند.
همينطور به باور دانشمندان، بي‌شك اين دو گونه پنگوئن نياكان پنگوئن‌هاي كنوني بوده‌اند منتها شكل متفاوت منقار و بيني اونها حاكي از اون‌ هست كه بيشتر از نرم‌تنان تغذيه مي‌كرد‌ه‌اند.


67:


68:

مرسي از تاپيكت
اما ميتوني يكم اطلاعات راجع به تحولات زيستيشون بدي كه چرا حالا پرواز نمي كنن؟
با سپاس


وقتي كه لفظ دوست به معناي دشمن هست
هنگام شيون هست......

69:

مرسی جالب بود.
مرغ و خروس هم 1 وقتی پرواز میکردن

70:


سلام دوست عزيز

به طور كلي در مورد اين پديده كه بعضي پرندگاني كه سابقا پرواز مي كردن الان ديگه اين توانايي رو ندارن اين طور فرموده ميشه كه علت اصلي بر مي گرده به محيط زيست و به خصوص منابع غذايي اطراف اونها و همينطور دشمنان طبيعي اونها و كلا واقعيات زيست بر رايشان زمين.
به اين مفهوم كه اين قبيل پرندگان ابتدا مثل بقيه ي پرندگان در محيط هايي برنامه داشتن كه لانه سازي بر رايشان درختان براشون امن تر بوده و منابع غذايي هم از ارتفاعات (يعني درختان و ...) به دست ميومده و همينطور براشون امن تر بوده كه بتونن پرواز كنن تا از دشمنان طبيعي در امان باشن.

ولي به مرور و در طول مدت وقت بسيار زيادي اين واقعيات تغيير كرده به اين سمت كه منابع غذايي رايشان زمين فراوون تر شده و دشمنان طبيعي اونها هم به دلايل مختلف از بين رفتن و براي اين پرندگان خيلي به صرفه تر بوده كه انرژي اضافي صرف پرواز كردن نكنن و به راحتي رايشان زمين لانه سازي كنن و غذاي مورد نيازشون رو هم از منابع نزديك و راحتتر به دست بيارن.

كه اين حالت به مرور باعث تحليل رفتن بالهاي اونها و در نتيجه گرفته شدن قدرت پرواز از اونها شده.

موفق باشيد

71:


72:

ممنون جالب بود
و طبیعیه که چنین اتفاقی بیفته چون هزاران نوع از جانوران در طول تغیرات زمین برای بقا مجبور به تغییر شدن

73:

[SIZE="2"]مقدمه
مسلما سنگواره‌های موجود در سنگها برای مطالعه حیاط و تکامل موجودات گذشته کامل و کافی نیستند.

زیرا تعداد زیادی یاخته‌های موجودات زنده قبل از مدفون شدن و یا سپس اون تحت تاثیر شرایط مختلف از بین می‌روند.

ترکیبات شیمیایی نیز که بیانگر آثار حیاتی هستند در اثر شرایط مختلف به نحوی تغییر می‌کند که به راحتی قابل شناخت نمی‌باشد.

موجودات زنده اولیه از نوع تک یاخته‌ای بودند که از اونها آثار معدودی بر جای مانده هست.

هستروماتولیت‌ها از نمونه‌های فسیلی هستند که به تعداد نسبتا زیاد در رسوبات پرکامبرین بر جای مانده‌اند، این فسیلها در مقطع به شکل لایه‌های چین خورده دیده می‌شوند.

قدیمی ترین آثار هستروماتولیتی به سن 3.4 تا 3.5 بیلیون سال در غرب هسترالیا نقل شده هست.







[SIZE="3"]حیات در پروتروزوئیک[/SIZE]
آغاز پیدایش حیات را به 4600 میلیون سال قبل تخمین می‌زنند.

به علت وسعت سنگهای دگرگونی در پروتروزوئیک آثار و بقایای موجودات کمتر باقی مانده هست.

در سال 1883 والوچ (Walcoh) به آثار فسیلهای آهکی با ساختمان دایره‌ای متحدالمرکز که از جلبکهای آهکی یا اسفنجها به حساب می‌آیند پی برد که بعدا به هستروماتولیت معروف شدند.

آثاری از مرجانها و باز و پایان مانند لینگوللا (Lingulella) و خاردارانی چون تری براکسیدیوم (Tribrachidium) متعلق به پروتروزوئیک جدید در بعضی نقاط یافت شده‌اند.


[SIZE="3"]حیات در پالئوزوئیک[/SIZE]از نظر زیست چینه‌ای و گسترش و تنوع موجودات زنده ، اکثریت گروههای بی‌مهرگان در پالئوزوئیک پسین وجود داشته‌اند.

مهره‌داران به جز پرندگان و پستانداران نیز در این دوران ظهور نموده‌اند.

مهمترین گروههای بی‌مهرگان از جمله روزنه داران ، اسفنج‌ها، بازوپایان ، نرمتنان ، خارپوستان ، گراپتولیت‌ها ، بریوزوئرها در این دوران می‌زیسته‌اند.


کامبرین
بعضی از جانورانی که در تشکیلات کامبرین مشاهده شده‌اند، از این جانوران مرجانها را می‌توان نام برد، خارپوستان نیز در این دوره ظهور نموده‌اند، از نرمتنان وجود دوکفه‌ایها مشکوک هست و از شکم پایان هم جز چند نمونه ساده آثار بیشتری باقی نمانده هست.

تریلوبیت‌ها سخت پوستان دریایی هستند که در اوایل دوران پالئوزوئیک ظاهر شده و در اواخر همین دوران از بین رفته‌اند.


اردوسین
گذر بین اردوسین و کامبرین معمولا بر پايه گراپتولیت و گونه‌های جدید کنودونتها تعیین شده هست.

گذر فوقانی این دوره با سیلورین نیز بر پایه فسیلهای گراپتولیت‌ها و کنودونتها هستوار هست.

سه گروه از جانوران در کامبرین ظاهر شده‌اند اما تنوع و گسترش اونها مربوط به دوره اردوسین هست.

این جانوران عبارتند از : بازوپایان لولادار ، گراپتولیتها و کنودونتها.

فسیل مرجانهای شاخی شکل یا مرجانهای چین‌دار و مرجانهای تابولاتا و هستروماتوپروئید‌ها از سازندگان ریفهای مرجانی این دوره بشمار می‌روند.

کرینوئیدها ، بریوئیدها و بریوزوئرها نیز در این دوره ظهور نموده و گسترش یافته‌اند.

فسیل ماهیهای زرده‌دار که از نخستین مهره‌داران بوده‌اند در رسوبات متعلق به اردوسین دیده شده‌اند.


سیلورین
گذر از این دوران با فسیل گراپتولیتی به نام گلیپتوگراپتوس مشخص شده هست.

علاوه بر گراپتولت‌ها ، براکیوپودها ، مرجانها و کنودونتها نیز در این دوره گسترش و توسعه فراوان داشته‌اند.

تعدادی از ترلوبیت‌ها در این دوره می‌زیسته‌اند.

ظهور ماهیهای حقیقی و همچنین ماهیهای زره‌دار نیز متعلق به این دوره بوده هست.

نخستین جانوران خشکی هم در سیلورین دیده شده‌اند.


دونین
پیشروی دریا در این دوره باعث افزایش مرجانهای روگوزا و تابولاتا که گاهی تا چندین متر بالاتر از سطح دریاوبه وسعت چند کیلومتر دیده می‌شوند گردید.

بی‌مهرگان از جمله بازوپایان و دوکفه‌ایها در این دوره فراوان بوده‌اند.

از براکیوپودها اسپریفریده ، رینکونلیده و هستروفومنیده تنوع زیادی داشته‌اند.

در اوائل این دوره آمونوئیدها که نرمتنان با صدف پیچیده بودند به جای ناتیلوئیدها که صدف مستقیم داشتند فراوان شدند.

گرچه دونین به نام دوره ماهیها مشهور شده هست ولی تعداد گونه‌ها در این دوره بیشتر از دوره‌های بعد نبوده‌ هست.

اولین حشره در دونین ظهور می‌یابد.

گراتپولیتها از بین ‌رفتند و تری‌لوبیتها رو به کاهش گذاردند.


کربونیفر
براکیوپودها ، کرینوئیدها و بریوزوئوها از فسیلهای مهم این دوره به شمار می‌روند.

بعضی از موجودات از جمله مرجانهای تابولاتا و هستروماتوپوروئیدها که دوره‌های قبلی قسمت مهمی از ردیفهای مرجانی را تشکیل می‌داده‌اند در کربونیفر ناپدید شدند.


پرمین
تریلوبیتها تقریبا در این دوره از بین رفته‌اند.

در پرمین آثاری از خزندگان مشهور هست.

بطور کلی مهره‌داران پرمین با کربونیفر اختلاف زیادی نداشته‌اند.


حیات در مزوزوئیک
تریاس
بعضی از بی‌مهرگان تریاس مرجانهای چهار تیغه‌ای بوده‌اندکه تا اواسط دوره تریاس زندگی کرده و سپس بین رفته‌اند.

در دوره تریاس خزندگان تنوع و گسترش زیاد داشته‌اند.

علاوه بر خزندگان خشکی ، خزندگانی هم در دریاها و کنار مردابها بسر می‌برده‌اند.

ظهور اولین حشره با دگردیسی کامل و اولین پستاندار مربوط به این دوره هست.


[SIZE="3"]ژوراسیک[/SIZE]
اولین پرندگان در ژوراسیک ظهور نموده‌اند.

نخستین قورباغه شبیه به انواع امروزی در این دوره ظهور نموده هست.

گسترش دایناسورها در این دوره زیاد هست.


کرتاسه[/SIZE]
علاوه بر مهره‌داران قبلی در اواخر دوران میانه زیستی پستانداران کوچکی به ظهور می‌رسند.

در اواخر دوره کرتاسه دایناسورها از بین می‌روند.


حیات در سنوزوئیک
دورانی هست که پرندگان در هوا و پستانداران در روی زمین تنوع و گسترش یافتند و زمین خود را برای فرمانروایی انسان آماده کرد.

در اواخر کرتاسه داینوسورها ، آمونوئیدها ، رودسیتها و خزندگان دریایی به کلی نابود شدند.

فقط گروههایی از نرمتنان، ماهیهای هستخوانی و گونه‌های دیگر که شبیه نمونه‌های عهد حاضرند باقی ماندند.

پستانداران که در ابتدای این دوره دارای جثه‌‌ای کوچک بودند کامل و گسترش یافتند و به وضع کنونی در آمدند.

نهنگها در این دوران ظهور و تکامل یافتند.

پنگوئنها ، خوکها و شیرهای دریایی در دوره پالئوژن حضور یافته‌اند.

فسیل خفاشها را نیز مربوط به ائوسن دانسته‌اند.

در دوره ائوسن جانوران سم‌دار ظهور یافتند.


حیات در نئوژن
تعداد نهنگها در این دوره افزایش یافت.

جانوران خشکی از قبیل گوزنها ، گاو ، زرافه ، خرس ، خوک افزایش قابل ملاحظه‌ای یافتند.

از مهمترین گونه‌هایی که در این دوره ظهور یافتند می‌توان گونه‌های جدید میمونها را نام برد.

در طول عمر دوره نئوژن تکامل مهره‌دارن و پستانداران و افزایش گونه‌های دیگر جانوری مثل مارها ، مرغهای آوازخوان ، قورباغه‌ها ، خفاشها ، جوندگان ، ‌میمونها اتفاق افتاده هست.


کواترنری
پیدایش انسان در دوره کواترنری صورت گرفته هست.

دوره کواترنری با توسعه فیلها ، شترها و دیگر پستانداران امروزی مشخص می‌گردد و بالاخره از موجودات خشکی نواحی سرد می‌توان فیل ماموت را نام برد.

74:


75:

مشخصات دوره کواترنری
این دوره بر خلاف دیگر دوره‌های زمین شناسی بسیار کوتاه و بیش از یک و نیم میلیون سال از عمر اون نمی‌گذرد.

چون کوهزایی دوره کواترنری دنباله کوهزایی آلپ در پلیوسن هست، بعضی از زمین شناسان اون را به نام پلیوکواترنر می‌نامند.

از طرفی نظر به اینکه یخچالها در این دوره توسعه زیادی داشته‌اند، اون را دوره توسعه یخچالها نیز نامیده‌اند.

در این دوره هست که کوههای اروپای شمالی کانادا قسمت مهمی از آمریکای شمالی از یخ پوشیده بوده هست.


پیدایش انسان
چون پیدایش انسان در دوره کواترنری گرفته هست، برخی از زمین شناسان و دیرینه شناسان اون را دوره انسان یا دوره اونتروپوزوئیک نیز نامیده‌اند.

از نقطه نظر دیرینه شناسی ، دوره کواترنری با توسعه فیلها ، شترها و دیگر پستانداران امروزی که در پلیوسن نیز وجود داشته‌اند مشخص می‌گردد.

از نظر دیرینه شناسی ، دوره کواترنری را بر پايه فسیل انسانهای اولیه تقسیم بندی می‌نمایند.

برای مثال در روسیه مقیاس تقسیمات چینه شناسی این دوره بر پايه مطالعات انسان شناسی مبتنی بر دلایلی نظیر اندازه‌های مختلف قد و اعضاء بدن از بدو پیدایش تاکنون صورت می‌گیرد.

بطور کلی دوره کواترنری با عقب نشینی دریا و پیدایش دوره‌ای یخچالی و همچنین پیدایش انسان آغاز می‌گردد.





تقسیمات دوره کواترنری
دوره کواترنری را اغلب به دو زیر دوره تقسیم می‌نمايند:


پلیتوسن: که مطابق با دوره‌های قبل از یخبندان و دوره‌های یخبندان هست.

هولوسن: که شامل دوره‌های سپس یخبندان و از چند هزار سال تجاوز نمی‌کند.


حیات در کواترنری
در نواحی خارج از محیطهای یخچالی دوره کواترنری در دریاها دو گروه از موجودات تشخیص داده هست.

یکی موجودات مربوط به محیطهای گرم مانند گاستروپودها و دیگری موجوداتی که مربوط به محیطهای سرد هستند، مانند بعضی از لاملی برانکیاها.

در این دوره یک دسته از موجودات به طرف شمال و دسته دیگر در دوره یخچالی به طرف جنوب کره زمین مهاجرت کرده‌اند.

از جانوران خشکی مخصوص نواحی گرم می‌توان: فیلها ، رینوسرسها و ماستودونها را نام برد.

مهمترین موجودات اولین دوره بین یخچالی عبارتند از: الفاس‌انتی‌کاس و رینوسراس مرکی و بالاخره از موجودات خشکی نواحی سرد می‌توان فیل ماموت را نام برد.

بطور کلی گیاهان کواترنر شبیه به گیاهان دوره نئوپن و گیاهان امروزه بودند.

در موقعی که یخچالها توسعه یافته‌اند، گیاهان مشخص نواحی سرد مانند بید علفی توسعه یافته‌اند.

بر عکس در مواقع سردی یخچالها گیاهان نواحی گرم مانند ماگنولیا در آمریکا دیده شده‌اند گیاهانی مانند شمشماد ، سرو خمره‌ای و مو در دوره بین یخچالی دیده شده‌اند.


حرکات کوهزایی در کواترنری
کوهزایی در دوره نئون به بیشینه توسعه خود رسیده هست.

لذا در دوره کواترنری حرکات کوهزایی چندان اهمیت نداشته و چین خوردگی مهمی به وقوع نپیوسته هست.

مع هذا از این دوره جنبشهای خفیفی در کنار دریاها به موازات چین خوردگیهای دوره نئون مشاهده شده هست.


پدیده‌های آتشفشانی کواترنری
با اینکه برخی از زمین شناسان عقیده دارند که پدیده‌های آتشفشانی در دوره کواترنری اهمیت چندانی ندارند، ولی در این دوره ، آتشفشانها فعالیتهای زیادی داشته و گدازه های فراوان از اونها باقی مانده هست.

یکی از مهمترین مراکز آتشفشانی دوره کواترنری آتشفشان ایسلند هست که گدازه‌های بازالتی از اون به بیرون رانده شده هست.

پدیده‌های آتشفشانی در ناحیه شرقی بن در فرانسه نیز دیده شده هست.

در اروپای مرکزی و جنوبی چندین آتشفشان متعلق به این دوره شناخته شده هست، ولی هم اکنون کاملا خاموش هستند.

در آمریکا فعالیتهای آتشفشانی دوره کواترنری در نواحی سیرا (Seerra) کوههای اورگان واشنگتن (آمریکای شمالی) دیده می‌شود.

در ایران نیز فعالیتهای آتشفشانی کواترنری از جمله سهند و سبلان و تفتان نقل شده‌اند.


جغرافیای دیرینه کواترنری
بطور کلی باید خاطر نشان کرد که گسترش و پیشروی یخچالها و تشکیلات مربوط به اونها با پیشروری و پسروی دریاها نسبت معکوس داشته هست.

یعنی هر وقت دریاها پیشروی داشته‌اند از وسعت یخچالها کاسته شده و هر گاه دریاها پسروی نموده‌اند پیشروی یخچالها و تشکیلات مربوط به اونها توسعه یافته‌اند.

تغییرات شدید و وسیع دبی آبهای حاصل از ذوب یخچالها موجب ایجاد پادگانه‌ای رودخانه شده و نوسان سطح آب دریا یعنی پیشروی و پسرویهای مقدار دریا نیز پادگانه‌های ساحلی را بوجود آورده هست.

تعداد پادگانه‌های دریایی کواترنری در مناطق مختلف متغیر بوده و بیشتر در شمال اروپا و یا نواحی مدیترانه شناسایی شده‌اند و سن مطلق اونها نیز محاسبه شده هست.

76:

آفرینش هوشمند یا تکامل داروینی؟
سعید کلانتری

مقدمه

هنگامی که کاپیتان رابرت فیتزروی۱ - فرمانده کشتی بیگل، متعلق به نیروی دریایی بریتانیا- علاقه‌اش را برای به‌همراه بردن یک زیست‌شناس در دومین سفر از سری ماموریت‌هایش به بعضی مناطق دور افتاده جهان اونروز در سال ۱۸۳۱ به رییس بخش نقشه‌برداری نیروی دریایی بریتانیا فراخوان نمود، شاید هرگز گمان نمی‌برد که این همراهی زمینه‌ساز یکی از بزرگترین انقلاب‌های فکری در تمام تاریخ بشری شود.

در سالهای آغازین قرن ۱۹ میلادی هنگامی که بریتانیا برنامه‌ریزی برای کشف منابع جدید و نیز تثبیت قدرت خود در سطح دریاها را با جدیت تمام دنبال می‌كرد، نیاز به نقشه‌های قابل اعتمادتر از مناطق دور از دسترس اون روزگار نیازی حیاتی بود.

به همین منظور، مجموعه ماموریت‌هایی برای تهیه نقشه‌های دقیق‌تر در دستور کار نیروی دریایی بریتانیا برنامه گرفت.

این سفرها با کشتی بزرگی به نام بیگل و به فرماندهی کاپیتان رابرت فیتزروی در سال ۱۸۱۷ آغاز شد.

دومین ماموریت فیتزروی تهیه نقشه‌هایی از سواحل آمریکای جنوبی، هسترالیا، جنوب افریقا و بعضی جزایر اقیانوس آرام همچون گالاپاگوس بود.

در این سفر بود كه چارلز داروین۲ شاید مهمترین سفر علمی تاریخ تا قرن ۱۹ میلادی را رهسپار شد.

داروین البته به شکلی كاملا تصادفی، در حالی که ابتدا برنامه بود زیست‌شناس دیگری به این سفر اعزام شود، جانشین او شد.

دقت مثال‌زدنی او در انتخاب و ثبت نمونه‌ها، شواهد تجربی بی‌نظیری برای نظریه‌ای که بعدتر توسط او و بعضی دیگر دانشمندان ارایه شد فراهم کرد.

نظریه تکامل با انتشار کتاب سرمنشا انواع در سال ۱۸۵۹ شکل منسجم یافته‌ایی بخود گرفت و بعنوان نظریه‌ای كه داعیه‌ی جواب دادن به چگونگی ساز و کار پیدایش انواع موجودات را دارد، در مجامع علمی مطرح شد.

نظریه تکامل البته اولین نظریه با این داعیه نبود.

دیدگاه‌های گوناگون و بعضا مخالف دیگری نیز پیش تر از اون مطرح شده بودند.

از مهمترین نظریات دیگری که در مقابل نظریه تکامل برنامه دارند، میتوان از نظریه طراحی هستی توسط یک طراح آسمانی نام برد.

این عقیده که نظم موجود در جهان و پیچیدگی‌های فراوان در اون نشانگر وجود یک خالق و طراح ماورایی هست، بسیار قبل‌تر از ارایه نظریه تکامل توسط داروین، بیان شده بود.

این هستدلال را برهان نظم نیز می‌نامند.

معروف‌ترین مثال در برهان نظم، مثال ساعت ساز ویلیام پالی۳ هست.

او هستدلال می‌کند که اگر شما حین قدم زدن در یک مزرعه، یک ساعت جیبی پیدا کنید به سرعت نتیجه می‌گیرید که اون ساعت توسط یک موجود هوشمند طراحی شده هست و نه در نتیجه فرایندهای خودبه‌خودی در روی زمین.

به همین نحو، جهان هستی که با نظم تمام در حال کار کردن هست نمایانگر وجود یک ناظم هست.

نظریه طراحی موجودات (آفرینش یکباره)، پس از ارایه شواهد تجربی داروین مبنی بر وجود تکامل تدریجی در موجودات، دچار چالش جدی شد.

به شکلی که اغلب دانشمندان، نظریه داروین را به لحاظ تجربی قابل قبول‌تر یافتند.

طرفداران آفرینش البته در بعضی حلقه‌های دانشگاهی و دینی به تلاش‌های خود برای موجه نگه داشتن دیدگاه خود ادامه دادند.

آفرینش هوشمند


اخیرا گروهی از متفکران دارای صبغه دانشگاهی با پیش کشیدن نظریه‌ای به نام آفرینش هوشمند - كه قرائت جدیدی از برهان نظم هست- روح تازه‌ای به دیدگاه معتقد به آفرینش موجودات دمیده‌اند.

این متفکران عقیده دارند که شواهد تجربی علم زیست‌شناسی و نیز برهان های ریاضی موید ادعاهای اونهاست.

اونها بر خلاف طرفداران سنتی آفرینش به وقوع تغییرات بسیار جزیی در موجودات در طول وقت‌های طولانی معتقدند و نیز عمر حیات در کره زمین را بسیار بیشتر از ۶۰۰۰ سال می‌شمرند.

در میان برجسته‌ترین و فعال‌ترین این متفکران، میتوان به ویلیام دمبسکی۴ اشاره کرد.

اما اونچه كه سبب شهرت بسیار سریع و گسترده این نظریه شد، جنجال رسانه‌ای موافقان و مخالفان گنجاندن این نظریه در برنامه درسی مدارس امریکا و بعدتر کشیده شدن این مساله به دادگاه در سال ۲۰۰۵ بود.

دادگاه

در سپتامبر سال ۲۰۰۵، والدین ۱۱ دانش‌آموز مدرسه‌ای در منطقه داور در ایالت پنسیلوانیا از مسوولان مدرسه‌ی منطقه‌ای داور بسبب گنجاندن نظریه آفرینش هوشمند در برنامه درسی دانش‌آموزان و تدریس اون به عنوان نظریه‌ای علمی در کنار نظریه تکامل شکایت کردند.

قاضی دادگاه فدرال، جان جونز۵، در نهایت مسوولان مدرسه داور را به علت تخلف از متمم اول قانون پايه ی امریکا مجرم شناخت.

دادگاه همچنین حکم به خارج کردن تدریس این نظریه از برنامه درس علوم دانش‌آموزان مدرسه داد.

دلایل طرفداران نظریه آفرینش هوشمند


از مهمترین دلایلی که طرفداران این نظریه برای اثبات مدعای خود می‌آورند می‌توان به سه مورد زیر اشاره کرد:

۱) وجود پیچیدگی‌های غیر قابل فروکاست در هستی

۲) وجود پیچیدگی‌های کاملا مشخص شده در هستی

۳) وجود ثوابت فیزیکی كه مقدارشان دقیقا تنظیم شده هست

پیچیدگی‌های غیر قابل فروکاست ( کاهش‌ناپذیر)

بعضی دستگاه‌های دارای اجزای متعدد، دارای این ویژگی هستند که فقط و فقط در صورت وجود تک تک اجزای‌شان قادر به کار کردن هستند، به شکلی كه شما نمی‌توانید یکی از اجزای اونها را از اونها جدا کرده و دستگاه کماکان قادر به کار کردن باشد.

بعنوان مثال می‌توانید یک موتور خودرو را در نظر بگیرید که برای حرکت نیازمند تمامی اجزای خود هست.

پیچیدگی‌های موجود در این دستگاه‌ها را اصطلاحا پیچیدگی‌های کاهش‌ناپذیر می‌نامند.

طرفداران نظریه آفرینش هوشمند معتقدند كه دستگاه‌های دارای پیچیدگی‌های کاهش‌ناپذیر، نمی‌توانند از تکامل تدریجی و انتخاب طبیعی مطرح شده در نظریه داروین بوجود آمده باشند چرا كه هر تغییر جزیی در اونها به قیمت از کار افتادنشان تمام می‌شود.

پیچیدگی‌های کاملا مشخص شده

این مفهوم كه برای اولین بار توسط ویلیام دمبسکی ارایه شد، بر وجود دو خصیصه هموقت در دستگاه های کاینات تاکید می‌کند كه به زعم مبدع اون- دمبسکی- نشانگر آفرینش جهان توسط طراح هوشمندی هست.

دمبسکی این دو خصیصه را اولا وجود پیچیدگی و ثانیا کاملا مشخص بودن اون بر می‌شمرد.

او پیچیدگی را امری می‌داند كه احتمال وقوع اون به خودی خود بسیار کم هست و مشخص بودن اونرا در اون میداند كه شما بتوانید اون امر را با توصیفاتی بسیار کوتاه، بطوری که برای همگان قابل فهم باشد مشخص کنید.

به عنوان مثال‌هایی كه هر دو این خصیصه را در خود دارند میتوان به دنباله طولانی‌ای از اعداد اول اشاره کرد که طولانی بودن اون نشانه پیچیدگی و اول بودن اون نشانه مشخص بودنش هست، یا یک غزل از شکسپیر که از کنار هم برنامه گرفتن بسیاری حروف الفبا تشکیل شده هست که طولانی بودنش دلیلی بر پیچیدگی‌اش و با معنی بودنش نشانه‌ای از مشخص بودنش هست.

دمبسکی می‌گوید که اگر شما یک گیرنده رادیویی برای دریافت امواج فضایی داشته باشید و روزی مثلا امواجی به شکل دنباله اعداد اول را از فضا دریافت کنید مطمئنا ارسال نماينده اونرا یک موجود هوشمند خواهید شمرد.

ثوابت فیزیکی تنظیم شده

نظریه‌پردازان آفرینش هوشمند هستدلال می‌نمايند که ثوابت فیزیکی جهان هستی به شکلی کاملا دقیق تنظیم شده‌اند.

به نحوی كه اگر در مقادیرشان، کوچکترین تغییری وجود می‌داشت، حیات به شکل کنونی‌اش ابدا قابل شکل‌گیری نمی‌بود.

از جمله این ثوابت می‌شود ثابت کیهانشناختی، ثابت گرانش، ثابت ساختار ریز، سرعت نور، ثابت پلانک و برخی دیگر را نام برد .این مساله البته موضوع بحث‌های جدی در میان کیهانشناسان و فیزیکدانان نظری امروز هست، بطوریکه هر روزه نظر تازه ای در این زمینه منتشر می‌شود.

حال، آینده

طرفداران نظریه تکامل نیز پاسخ‌های چالش برانگیزی به هستدلالات مبدعان نظریه آفرینش هوشمند داده اند كه هر كدام در جای خود بسیار شنیدنی و اثر گذار هست، ولی مهمترین اشكالی كه تكامل‌گرایان، به این نظریه وارد می‌دانند، غیر علمی بودن اون، یا به عبارت بهتر شبه علمی بودن اون هست.

بیشترینه‌ی از تكامل‌گرایان، طرفداران آفرینش هوشمند را متهم به هستفاده ناقص از شواهد علمی و تفسیرهای به‌رای از اونها می‌كنند و اعتقاد دارند كه این امر بیشتر به سبب انگیزه‌های دینی اونان صورت می‌گیرد.

به هر نحو باب مناظرات میان هر دو گروه تكامل گرایان و طرفداران نظریه آفرینش هوشمند − كه گهگاه بخاطر اهمیتش از حد و مرزهای بحثهای معمول علمی فراتر نیز می‌رود− همچنان باز هست، به شكلی كه پرداختن به این موضوع در هر مجله علمی هنوز هم با واكنشهای گسترده و مختلف روبرو می‌شود.

باید منتظر ماند و دید که داور بی رحم علم− که چیزی جز آزمایشات زیست‌شناختی پیش رو نیست− در نهایت به نفع کدام جبهه رای صادر خواهد کرد و کدام یک از این نظریات بهتر خواهد توانست نتایج آزمایشات را توجیه کند.

پاورقی‌ها:


۱ Robert Fitzroy فرمانده کشتی بیگل.

او همچنین دومین فرماندار نیوزلند و نیز هواشناسی متبحر بود.
۲ Charles Darwin، مبدع نظریه‌ی تکامل
۳ William Paley،فیلسوف و الهی‌دان مسیحی
۴ William Dembski ریاضیدان، فیلسوف و الهی‌دان معاصر امریکایی.

او که از برجسته‌ترین طرفداران نظریه آفرینش هوشمند هست، دارای تحصیلات دانشگاهی بسیار متنوعی به شرح زیر هست: کارشناسی روانشناسی ۱۹۸۱، کارشناسی ارشد امار ۱۹۸۳، دکترا ریاضی ۱۹۸۸، کارشناسی ارشد الهیات ۱۹۹۶، دکترا فلسفه ۱۹۹۶
۵ John Jones III

منابع:


1http://www.aboutdarwin.com/
2http://www.designinference.com/
3www.en.wikipedia.org
4http://skepdic.com/intelligentdesign.html
5http://www.actionbioscience.org/evolution/nhmag.html

77:

تلاش براى حل اين معماى پليسى هفت سال قبل وقتى كه تژيرد ون اندل (T.Van Andelٍ) و گروهى از ديرين شناسان دانشگاه كمبريج با جست وجو در ميان اطلاعات ديرين شناسى و زيست محيطى به نكاتى جديد در خصوص نئاندرتال ها پى بردند، آغاز شد.

به راستى علت ناپديد شدن نئاندرتال ها قريب به هشت هزار سال قبل در اروپا چه بوده هست.

در گذشته چنين تصور مى شد كه علت مرگ نئاندرتال ها اين بوده كه اونها به اندازه انسان هاى امروزى در هستفاده از ابزارآلات مهارت نداشته اند.

اما ون اندل عقيده ديگرى دارد.

او بدى آب و هوا را عامل نابودى انسان هاى نئاندرتال مى داند.

غالب حيواناتى كه انسان هاى نئاندرتال با شكار اونها زندگى خود را مى گذراندند گاوميش ها و گوزن غول پيكر- به دنبال تغييرات شديد آب و هوايى از بين رفتند.

قريب به ۶۰ هزار تا ۲۰ هزار سال قبل، اروپا شاهد آب و هواى خشك و دوره هاى متوالى سرمايش و گرمايش زمين بود.



ون اندل مى گايشاند: «تغييرات آب و هوايى اون وقت به قدرى شديد بوده كه درختان را نيز از بين برده هست.» هموقت با از بين رفتن پوشش گياهى، گله هاى بزرگ حيوانات ديگر غذايى براى خوردن نيافته و قادر به ادامه حيات نبودند.

با اين اوصاف، شيوه شكار نئاندرتال ها- دايشاندن به دنبال حيوانات شكار و فرو كردن نيزه به بدن اونها ديگر كارساز نبوده و نمى توانست احتياجات غذايى اونها را برآورده سازد.

بنابراين تغييرات آب و هوايى به سادگى زمام امور را از دست اونها گرفته و خود برقاره چيره شد.

ون اندل پس از كشف اوريگناسين ها (Aurignacian) و بازبينى اطلاعات ديرين شناسى و زيست محيطى مربوط به اون وقت توانست اين معماى پليسى را حل كند.

اوريگناسين ها انسان هايى هستند كه از نظر فرهنگى شبيه انسان هاى امروزى بوده و در كنار نئاندرتال ها زندگى مى كرده اند.

اونها درست در همان وقت نئاندرتال ها منقرض و از سطح زمين ناپديد شدند.

اونها نيز با كمك نيزه اقدام به شكار حيوانات مى كردند اگرچه نئاندرتال ها به طور كامل از بين رفتند اما تعدادى از انسان هاى امروزى با بهبود روش شكار خود و توسعه تير و كمان و پرتاب نيزه توانستند از تغييرات شديد آب و هوايى جان سالم به در برده و به حيات خود ادامه بدهند.

به نظر مى رسد هيچ دليل فيزيكى براى عدم هستفاده نئاندرتال ها از تكنولوژى هاى جديد شكار وجود نداشته باشد.

تجزيه و تحليل اخير صورت گرفته توسط وست نيوآهنر (W.Niewoehner) از دانشگاه ايالتى كاليفرنيا بر روى هستخوان هاى دست نئاندرتال ها نشان داد كه اونها نيز همانند انسان هاى امروزى مهارت توليد و هستفاده از ابزارهاى پيچيده را داشته اند.

اين تجزيه و تحليل اين سئوال را در ذهن دانشمندان ايجاد كرد كه چرا نئاندرتال ها قادر به هستفاده از روش هاى جديد شكار نبوده اند.

سرنوشت نهايى نئاندرتال ها هنوز هم در هاله اى از ابهام برنامه دارد.

تعدادى از ديرين شناسان معتقدند كه اونها از بين نرفتند بلكه با پيدايش انسان هاى امروزى به داخل جمعيت اونها راه يافته و جزيى از جمعيت اونها شدند.

كاترينا هارايشانت (K.Harvait) از دانشگاه نيايشانورك ضمن مقايسه مرفولوژى جمجمه نئاندرتال ها و انسان هاى امروزى بيان مى كند كه نئاندرتال ها در ذخيره ژنى انسان هاى امروزى نقش چندانى ندارند.

اگر نظريه هارايشانت درست باشد مى توان چنين نتيجه گرفت كه آخرين نئاندرتال هاى ساكن اروپا به دنبال تحمل گرسنگى هاى بسيار از پاى درآمده و از بين رفته اند.

هموقت با مرگ نئاندرتال ها، گروهى از انسان هاى امروزى، سرزمين اونها را مورد هجوم خود برنامه داده و نهايتاً سروران زمين شده اند.


78:

«لذتي بالاتر از اين نيست كه مرد دشمنانش را به زانو درآورد و در مقابل خايشانش بر خاك افكند.

بر اسب‌هايشان سوار شود و اموالشان را از چنگشان بيرون آورد.

چهره عزيزانشان را غرق در اشك ببيند و زن‌ها و دخترانشان را تصاحب كند.» چنگيزخان

همسري پيدا مي‌كنيد.

به جايي مي‌رسيد.

تمام دنياي وقتتان را مي‌گيريد و در طول عمرتان به عظمتي دست مي‌يابيد.

اما در بلندمدت، اينها واقعا چقدر اهميت دارند؟ پس از اونكه مرديد، مي‌آيند دفتر كارتان را خالي مي‌كنند.

عكس يادگاري‌تان را هم از رايشان ديوار بر مي‌دارند.

تنديس شكوهمندي كه از خود ساخته بوديد، در بادهاي ايشانراني فرو مي‌پاشد.





يك راه براي غلبه بر فناپذيري‌تان بنيان‌گذاري يك سلسله پادشاهي هست.

گروهي موفق از نسل شما مي‌توانند خودشان را نسل در نسل نگهدارند و نامتان را زنده نگهدارند… يا دست كم DNAتان را.

اين همان كاري هست كه چنگيزخان انجام داد و با موفقيت حيرت‌آوري هم اين كار را انجام داد.

امروزه حدود 16 ميليون مرد به اضافه تعداد نامعلومي زن، مستقيما از او نسب مي‌گيرند.

خانواده بزرگ خان در يك نقشه‌برداري گسترده از DNA پيدا شدند.





وقتي ژن‌هايمان را به فرزندانمان منتقل مي‌كنيم، برخي نشانگرهاي (marker) ژنتيكي شاخص نيز به اونها ارث مي‌رسد.

دانشمندان در طول 20 سال گذشته آموخته‌اند كه چگونه اين نشانگرها را تشخيص دهند و چگونه از اونها در بررسي تاريخ انسان هستفاده كنند.

براي مثال، آثار مربوط به انتشار گونه‌ها از آفريقا به ديگر نقاط جهان حدود 50 هزار سال پيش در اين نشانگرها حفظ شده هست.



ژنتيك‌دانان نيز براي به دست آوردن اطلاعات بيشتر درباره تبار نياكاني اقوام بخش‌هاي مختلف جهان، از نشانگرهاي ژنتيكي هستفاده كرده‌اند.

دستاوردهاي ژنتيكي چنگيزخان در پژوهشي كه در اون يك تيم بين‌المللي، DNA متعلق به 2123 مرد از آسيا را تحليل كرد آشكار شد.

چرا فقط مردان؟ زيرا كروموزوم Y برخلاف كروموزوم‌هاي ديگر، در هر مرد معمولا فتوكپي كروموزوم Y پدرش هست.

(كروموزوم‌هاي ديگر جفتي‌اند و پيش از اونكه ما اونها را از پدر و مادرمان به ارث ببريم با هم مخلوط مي‌شوند.)



ژنتيك‌دانان در بررسي مردان آسيايي يك نشانگر ژنتيكي فوق‌العاده قابل توجه كشف كردند.

اين نشانگر در مرداني يافت شد كه در منطقه‌اي پهناور از چين تا مغولستان و از اونجا به طرف غرب تا ازبكستان زندگي مي‌كنند.

هشت % از مردان اين منطقه داراي اين نشانگر هستند.

فراسايشان اين مرزها نشانگر مورد بحث تنها در نيم % از مردان آسيايي يافت مي‌شود.

بررسي‌هاي دقيق‌تر نشان داد كه اين نشانگر احتمالا هزار سال پيش، به اضافه يا منهاي سه قرن، از مغولستان منشا گرفته هست.



تمام اين شواهد ژنتيك‌دانان را به سايشان نتيجه هيجان‌انگيز رهنمون شد: مرداني كه داراي اين نشانگر خاص هستند همگي از چنگيزخان نسب گرفته‌اند.

خان حدود سال 1162 در مغولستان به دنيا آمد و از چهل سالگي به بعد شروع به كشورگشايي كرد كه سرانجام اون امپراتوري عظيمي بود از كرانه درياي خزر تا ساحل اقيانوس آرام.

تعداد فرزندان خان هم از زنان خودش و هم از زنان ديگر بسيار زياد بود.

پسرانش كه مرزهاي امپراتوري مغول را تا اروپا گسترش دادند نيز خودشان فرزندان بسياري داشتند.

اگرچه امپراتوري ظرف چند دهه پس از مرگ خان در سال 1227 تجزيه شد، فرزندان مذكرش تا قرن‌ها بر بخش‌هاي وسيعي از اون حكومت كردند و همچون نياي خايشانش اونها نيز فرزندان بسياري داشتند.



اگر حق با ژنتيك‌دانان باشد، خان و فرزندانش كروموزم Y مختص او را به حدود نيم % از جمعيت جهاني مرداني كه امروزه زنده‌اند، يا به عبارت ديگر به حدود 16 ميليون مرد منتقل كردند.

جالب اونكه تقريبا تمام اين مردان اكنون در منطقه‌اي زندگي مي‌كنند كه با مرزهاي امپراتوري باستاني مغول مطابقت دارد.

ظاهرا پادشاهان ديگري نيز بوده‌اند كه به انواع مشابهي از موفقيت ژنتيكي دست يافتند.

ژنتيك‌دانان ايرلندي نشانگري كشف كرده‌اند كه از هر پنج مرد در شمال غربي ايرلند يك مرد اون را دارد.

از اين گذشته پي برده‌اند كه اين مردان در يك چيز ديگر نيز با هم مشتركند و اون نام خانوادگي‌شان هست.



از مدت‌ها پيش چنين پنداشته مي‌شد كه افرادي با نام‌هاي خانوادگي ايرلندي خاص، نظير O`neil (O در ابتداي نام‌هاي ايرلندي به معناي زاده يا پور هست – م) بايد از تبار سلسله‌اي از پادشاهان ايرلندي به نام Ui Neil باشند و از ديرباز اعتقاد بر اين هست كه بنيانگذار سلسله Ui Neil سلحشوري به نام «نيال» Niall نه گروگان» هست.

بررسي‌هاي ژنتيكي اخير نشان مي‌دهند كه نيال كروموزوم y خايشانش را براي بيش از 2 ميليون مرد ايرلندي كه اكنون زنده‌اند به ميراث گذاشته هست.



با اونكه شايد اين دستاوردهاي توليدمثلي شما را تحت تاثير برنامه دهد، اما در عمل اون قدر هم كه به نظر مي‌رسد قابل ملاحظه نيستند.

چنگيزخان و نيال نه‌گروگان نسبت به ديگر مردان روزگار خايشانش هيچ نوع برتري زيست‌شناختي نداشتند.

رايشان كروموزوم yشان ژن‌هايي نداشتند كه پسرانشان را به ابرمرد تبديل كند.

موفقيت‌هاي توليدمثلي‌شان ناشي از قضاي روزگار و حوادث تاريخي بود.

اونها با ايشانژگي‌هاي شخصيتي مناسب براي شاه شدن در وقت مناسب در جاي مناسب حضور داشتند و فرزندانشان پس از اونها همچنان از مزاياي خانواده سلطنتي، از جمله داشتن فرزندان بسيار برخوردار شدند.

در واقع به جاي انتخاب طبيعي،‌انتخاب تاريخي رايشان اونها عمل كرده هست.



اما در كل تاريخ انسان، نياي چند ميليون مرد بودن چيزي نيست كه بتوان خيلي به اون نازيد.

هر چه باشد، هر مردي كه امروز زنده هست از يك مرد نسب مي‌گيرد كه حدود 230 هزار سال پيش در آفريقا مي‌زيست يعني تقريبا در همان وقت كه گونه‌ها Homosapiens شكل مي‌گرفت.

اين مرد نياكاني نه امپراتور جهان بود و نه يك ابرمرد با برتري‌هاي ژنتيكي.

احتمالا او نيز يكي بوده در ميان توده شكارچي – گردآورنده‌هاي اولينكه در شرق آفريقا زندگي مي‌كردند.



او و هزاران مرد ديگر هم‌نسل او كروموزوم‌هاي yشان را به پسران خايشانش منتقل كردند.

اما از خوش‌شانسي‌اش به تدريج تنها كروموزوم y او در كل گونه انسان انتشار يافت.

در حالي كه كروموزوم‌هاي y مردان ديگر سرانجام به بن‌بست رسيد.

معلوم مي‌شود كه تك‌تك ژن‌ها نيز شجره‌نامه خودشان را دارند.

كساني كه داراي نسخه خاصي از يك ژن هستند همگي اون را از يك نياي مشترك به ارث برده‌اند.

چنانچه در وقت به عقب بازگرديد مي‌توانيد اون نياي مشترك كه تمام نسخه‌هاي ژن مورد نظر به اون مي‌رسند را بيابيد.



اگرچه برخي قطعات DNA به دليل كشورگشايي پادشاهان يا خوش‌اقبالي‌هاي تاريخي امروزه فراوان هستند قطعات ديگر به لطف كهن انتخاب طبيعي عزيز فراگير شده‌اند.

هر از گاهي كساني با ژن‌هاي جهش‌يافته‌اي به دنيا آمده‌اند كه به اونها برتري توليدمثلي اندكي بخشيد؛ برتري‌اي كه فرزندان‌شان نيز از اون برخوردار شدند.

براي مثال اين افراد جهش‌يافته خوشبخت ممكن بود در برابر مالاريا مقاوم‌تر باشند يا لاكتوز را بهتر بتوانند تحمل كنند يا پيچيدگي‌هاي زبان تمام‌عيار را بهتر فراگيرند.

در تمام اين موارد،‌ نسخه جهش‌يافته ژن اونها در جمعيت انساني رواج يافت در حالي كه نسخه‌هاي ديگر رو به زوال نهادند.



هرگز دقيقا نخواهيم دانست اولينبار چه كسي اون ژن‌هاي سازشي را در خود داشت.

اما در نهايت اين مساله اهميتي ندارد.

اين ژن‌ها هستند كه به اين نوع عظمنت دست يافته‌اند، نه افراد.

بي‌كم و كاست‌ترين مدرك در اين رابطه از ژني به نام ميكروسفالين به دست آمده كه در تكايشانن مغز دخيل هست.

هر انساني داراي نسخه‌اي از ژن ميكروسفالين هست.

اما يكي از نسخه‌هاي اين ژن فراوان‌تر از نسخه‌هاي ديگر هست و در 70 % افراد يافته مي‌شود.



به تازگي دانشمندان دانشگاه شيكاگو نسخه‌هاي مختلف ژن ميكروسفالين را با هم مقايسه كرده‌اند تا محاسبه كنند چند وقت پيش همه اونها از يك ژن نياكاني منفرد منشا گرفته‌اند.





نتيجه شفرمود‌انگيز بود: بيش از يك ميليون سال پيش – مدت‌ها پيش از اون كه گونه ما ظاهر شود.

اما از اين هم عجيب‌تر اون كه نسخه رايج ميكروسفالين انتشار خايشانش را 37 هزار سال پيش آغاز كرد.

با اين حساب پس نسخه رايج ژن ميكروسفالين در اين فاصله چه مي‌كرد؟ بهترين تبيين براي اين يافته اون هست كه رايج‌ترين نسخه ميكروسفالين در گونه ما از نئاندرتال‌ها به ما رسيده هست.

نئاندرتال‌ها و انسان‌ها از نياي مشتركي تكامل يافتند كه حدود نيم ميليون سال پيش در آفريقا مي‌زيست.





نياكان نئاندرتال‌ها از آفريقا خارج شدند و حدود 300 هزار سال پيش به اروپا رسيدند.

اين امتان تنومند و چهارشانه با شكار و ساخت پناهگاه از تغييرات شديد و دائمي آب و هوا در عصر يخبندان جان سالم به در بردند.

تا حدود 45 هزار سال پيش اروپا فقط متعلق به اونها بود تا اونكه از آفريقا انسان‌هاي مدرن از راه رسيدند.



آفريقايي‌هاي زيرك و ظريف آمده بودند كه بمانند.

در طول 15 هزار سال پس از اون نئاندرتال‌ها مدام آب رفتند و به پناهگاه‌هاي كوهستاني دوردست عقب‌نشيني كردند، ‌در حالي كه انسان‌هاي مدرن در سرتاسر قاره انتشار يافتند و سپس لحظه‌اي فرا رسيد كه در اون آخرين نئاندرتال واقعي مرد و به اين ترتيب گونه ديگري رايشان تل خاكستر انقراض پرتاب شد.

انسان‌ها و نئاندرتال‌ها قاعدتا مي‌توانستند با هم آميزش داشته باشند،‌درست همان طور كه امروزه پستانداران ديگري از گونه‌هاي خايشانشاوند نزديك اين كار را انجام مي‌دهند و بررسي ژن ميكروسفالين نشان مي‌دهد كه اونها با هم آميخته‌اند.

فرزندان دورگه نئاندرتال – انسان ژن‌هاي متعلق به هر دو گونه را در خود داشتند.

اما ظاهرا بيشتر ژن‌هاي داراي منشا نئاندرتالي به تدريج از خزانه ژني انسان محو شدند.



اما داستان ژن ميكروسفالين فرق مي‌كرد.

انسان‌هايي كه نسخه نئاندرتالي اين ژن را داشتند نسبت به ديگراني كه اون را نداشتند فرزندان بيشتري از خود بر جاي مي‌گذاشتند و به اين ترتيب ژن مورد بحث بيشتر و بيشتر انتشار يافت.

دانشمندان هنوز نمي‌دانند چرا اين ژن نئاندرتالي خاص چنين برتري توليد‌مثلي قابل‌توجهي به انسان داد.

اما مي‌دانند كه ميكروسفالين به ساخت مغز كمك مي‌كند.

نام اون – كه به معناي «سر كوچك»‌است – از يك نقص مادرزادي ايشانرانگر مي‌آيد كه با از كار انداختن اين ژن به وسيله يك جهش مي‌توان اون را توليد كرد.

(اصولا ژن‌ها را با نقصي مي‌نامند كه صورت از كار انداختن‌شان پديد مي‌آيد-م) پس اين امكان وجود دارد كه خود ذهن انسان نيز با يك ژن نئاندرتالي از نو شكل گرفته باشد.



به نظر مي‌رسد پيروزي در تكامل، مقوله بسيار شفرمود‌انگيزي هست.

يك ژن ممكن هست از گونه نياكاني‌اش جدا شود و به حيات خايشانش در گونه ديگري ادامه دهد تا به عظمت برسد، حتي اون گاه كه گونه نخست در تباهي انقراض فرورفته هست.

Forbes, Jun.2007

(جون من تو تکامل نندازش)

79:

سلام

در این تاپیک قصد داریم درباره این موضوع که چگونه حیات آغاز شد ؟ و نظریه های مختلف در این باره بپردازیم .

امیدوارم همراهی کنید.


80:

منبع :سایت آفتاب



در حدود چهار میلیارد سال پیش سطح زمین پوشیده از مواد مذاب بود و امكان تشكیل حیات بر روی كره زمین وجود نداشت .

پس از مدتی سطح سیاره زمین سرد شد وپوستهای سنگی اونرا فرا گرفت .بخار آب موجود در اتمسفر متراكم شد و با بارش باران اقیانوس های وسیعی بر روی كره زمین به وجود آمد د بسیاری از زیست شناسان اعتقاد دارند كه حیات اولین بار در این اقیانوس های حاصل از باران به وجود آمده هست و به عقیده اونان تكامل جانداران صدها میلیون سال طول كشیده هست و شواهد حاكی از این هست كه زمین مدتها قبل از پیدایش حیات وجود داشته هست كه این شواهد را اندازه گیری سن زمین نشان می دهد.



مواد شیمیایی و پایه ای حیات چگونه تشكیل شدند

نظریه های علمی بیانگر این مطلب هست كه در نخستین مراحل پیدایش حیات ملكولهای غیر زنده در طی واكنش هایی شیمیایی با هم تعداد زیادی ملكول های آلی ساده را تشكیل دادند و این ملكولهای ساده با هستفاده از انرژی های محرك( از قبیل انرژی خورشید ، گرمای حاصل از فعالیت های آتشفشانی و رعدو برق) ملكولهای پیچیده تری را به وجود آوردند.این ملكولهای پیچیده واحدهای سازنده اولین سلولها را تشكیل دادند و این فرضیه كه بسیاری از واحد های آلی سازنده حیات نخستین بار از ملكولهای غیر زنده تشكیل شده اند بارها مورد آزمایش برنامه گرفت و از لحاظ علمی تایید شد.

درباره چگونگی تشكیل حیات چندین نظریه وجود دارد كه تعدادی از اونان را برای شما معرفی می كنیم.

● مــــــــدل سوپ بنیادین: در دهه ۱۹۲۰ دانشمندان فراخوان نمودند كه در اقیانوس های اولیه زمین یكباره مقدار زیادی مواد آلی پدید آمدند و این نظریه به مدل سوپ بنیادین مشهور هست .تصور دانشمندان بر این هست كه دراون هنگام اقیانوس های زمین مملو از ملكولهای آلی مختلف بودند.این دانشمندان فرض كرده بودند كه این ملكولها در اثر انرژی حاصل از تابش خورشید د انفجارهای آتشفشانی و رعد و برق پدید آمده بودند.پس از اون گروهی از دانشمندان فراخوان كردند كه در جو اولیه زمین اكسیژن وجود نداشته هست و در عوض غنی از نیتروژن،هیدروژن و گازهای دارای هیدروژن مانند بخار آب و آمونیاك و متان بوده هست .در اون وقت انرژی خورشید یا انرژی الكتریكی حاصل از رعد و برق این ملكولها را به سطوح انرژی بالاتر ( ملكولهای برانگیخته ) انتفال داده اند.

هستانلی میلر در نیمه های قرن بیستم مدل سوپ بنیادین را آزمایش كرد .

وی گازهای متان و بخار آب ، آمونیاك و هیدروژن را درون دستگاهی برنامه داد و منظور شبیه سازی رعدو برق از یك جرقه الكتریكی هستفاده كرد ، سپس چند روز وی در اون دستگاه تركیبات متعددی پیدا كرد كه این تركیبات شامل برخی از عناصر تشكیل دهنده حیات از جمله آمینو اسیدها ، اسیدهای چرب و كربوهیدراتها بودند.این نتایج نشان میدهد كه برخی از مواد شیمیایی پایه ای حیات در شرایطی مشابه شرایط آزمایشگاهی میلر پدید آمدند.

دلیل مردود بودن آزمایشات میلر را از نظر سایر دانشمندان:

تحقیقاتی درباره مدل سوپ بنیادین:

اکتشافات جدیدی که سپس نظریه سوپ بنیادین به دست آمد باعث ارزیابی مجدد مدل سوپ بنیادین شد .

در وقت آزمایش میلر زیست شناسان تصور می کردند که پیدایش حیات در حدود یک میلیارد سال پیش روی داده هست .

اما اندازه گیری سن زمین و کشف سنگواره هایی که ۵/۳ میلیارد سال سن داشتند نشان داد که حیات در واقع بسیار پیشتر از اون تشکیل شده هست .ما اکنون می دانیم که مخلوطی از گازهای مورد هستفاده در آزمایش میلر هنگام پیدایش حیات وجود نداشته هست.

در اون وقت زمین فاقد لایه حفاظتی اوزون بوده هست و پرتوهای ماورای بنفش بدون اوزون همه آمونیاک ها و متانهای موجود در اتمسفر را از بین می برند .از سوی دیگر در صورتی که گازهای آمونیاک و متان در آزمایش میلر وجود نداشته باشند .سپس مردود شناختن نظریه میلر دانشمندان مدلی دیگر به نام مدل حباب را پیشنهاد کردند.


● مدل حباب: چندی بعد دانشمندان فراخوان نمودند که فرآیندهای کلیدی که مواد شیمیایی مورد نیاز برای حیات را به وجود آوردند درون حباب های سطح اقیانوس ها انجام شده هست.

این مدل شامل پنج مرحله اصلی هست، مونیاک , متان و دیگر گازهای حاصل از انفجار های آتشفشانی زیر دریایی در حباب های زیر دریا محبوس می شدند.متان و آمونیاک های مورد نیاز برای تشکیل آمینو اسید ها درون حباب ها در مقابل صدمات حاصل از اشعه ماورای بنفش محفوظ می ماندند.

حباب ها به سطح اقیانوس ها می آمدند و و پس از ترکیدن د ملکول های آلی ساده آزاد می کردند.ملکول های آلی ساده ضمن انتقال توسط باد و حرکت به سمت بالا در معرض اشعه ماورای بنفش نور خورشید و رعد و برق برنامه می گرفته اند و در نتیجه نیروی لازم برای واکنش های بعدی برایشان فراهم می شد.باران بسیاری از این ملکول های آلی را که به تازگی تشکیل شده بودند به درون اقیانوس می برد و چرخه دیگری را شروع می کردند.


81:


82:

خب دیدن این فیلم رو به شما پیشنهاد می کنم

حجم : 16.1 مگابایت
به زبان فارسی
فرمت : rm
مدت وقت : 1:04:28
کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
نسخه اصلی
نسخه اصلی 45 mb فرمت wmv
کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

83:

دست شما درد نکنه!!بی بی جان!!شما یک کاربر سوپر حرفه ای هستید!!در عرض 5 دقیقه به اون چیزی که میخواستم رسیدم!اگه میشه اون فیلمی رو که گذاشتی کم حجمش کن و به 3gp تبدیلش کن تا من هم دانلود کنم!

84:

با سلام ...
موضوع جالبی هست ...

من هم چندتا مقاله دارم که می زارم ...

---------------------------------------------------------------------------------

آغاز حیات




مقدمه

مساله منشا حیات و چگونگی ظهور جانداران در روی کره زمین در زمره مسائلی هست که از قدیم‌ترین اعصار مورد توجه انسانها بوده و امروزه نیز به عنوان یک سوال زنده برای اذهان انسانها مطرح هست.

در طول تاریخ اندیشه بشر نظریه‌های گوناگونی در این باره ارائه شده هست.

نحوه نگرش و قضاوت انسانها روی این دو نکته تاثیر پايه ی در شکل‌گیری نظریه‌های مرتبط با منشا حیات دارد.


حیات پدیده یا خصلتی نیست که به یکسان روی تمام هستی مادی توزیع شده باشد و یا به تعبیر دیگر در همه اشیا ، یعنی تمام تجمعهای ماده تظاهر کند.

تنها بخشی از اشیاء جهان زنده‌اند و بین زنده‌ها و غیر زنده‌ها حالات بینابین یا حد واسط وجود ندارد.

کالبد جانداران از یک سری عناصر و مواد تشکیل می‌یابد که در محیط غیر زنده نیز وجود دارند.






فرضیه پیدایش خودبخودی

منظور از پیدایش دفعی یا خلق‌الساعه حیات اون هست که موجودات زنده می‌توانند به صورت یکباره یا دفعتا از محیط غیر زنده نشات بگیرند.

این فرضیه در یونان قدیم رواج گسترده داشته، ارسطو فیلسوف و دانشمند برجسته قرن سوم قبل از میلاد از معتقدین این نظریه بوده هست.

در میان ملل اروپایی تا اواخر قرن 18 نه تنها در میان عوام بلکه دانشمندان ، معتقدین به این نظریه اکثریت قاطع داشتند.

دلیل اصلی روی آوردن امت به این نظریه اون بوده که در برخی از موارد موجودات زنده به صورت یکباره در محیطهایی ظاهر می‌شدند که قبلا موجود زنده در اونها حضور نداشته مانند پیدایش کرم در آبهای راکد و لجن‌زارها ، ظهور حشرات در روی شاخ و برگ درختان قبل از فرا رسیدن بهار ، پیدایش کرم در فضولات و اجساد حیوانات و ....

معتقدین به نظریه پیدایش خلق‌الساعه باور دارند که حیات به دلیل تاثیر علل یا در نتیجه وجود شرایط خاص پدیدار می‌شود نه اینکه منکر تاثیر علل یا معتقد به بی‌نیازی از شرایط و احوال خاص باشند.




فرضیه ازلی بودن حیات


این دیگر به صورت هموقت از طرف پاستور دانشمند فرانسوی و ورنادسکی دانشمند میکروبیولوژیست روسی در اواخر قرن 19 ارائه شده و علت روی آوردن به این دیدگاه رد فرضیه قبلی هست.

نتیجه طبیعی این نحو نگرش درباره جانداران اون هست که باید پذیرفت جانداران یا حیات همیشه وجود داشته و به عبارت دیگر نقطه پدید آمدن ندارد.

مفهوم واضح‌تر این دیدگاه اون هست حیات پدیده‌ای نیست که نقطه مشخصی برای شروع داشته باشد بلکه پدیده‌ای هست که از نظر وقتی بی‌آغاز یا ازلی هست.

از جمله ایرادهایی که بر این نظریه وارد می‌شوند این هست که اولا کره زمین یا مهد حیاتی که ما می‌شناسیم ازلی نیست بلکه خود زمین در یک مقطع وقتی پدید آمده هست.

ثانیا اگر به فرض کره زمین نیز ازلی بوده باشد شرایط کره زمین بالاخص در اولین دوره های شکل‌گیری به دلیل داشتن حرارت بسیار زیاد ، مناسب برای بقای جانداران نبوده‌اند.

توجه به این نکات موجب ارائه فرضیه‌های دیگر شده هست.




دیدگاه انتقال کیهانی

انسانها از دیر باز متوجه بوده‌اند که گاه و بی‌گاه سنگهایی که به احتمال قوی از متلاشی شدن کرات دیگر حاصل شده‌اند از اتمسفر زمین می‌گذرند و بر روی سطح زمین سقوط می‌نمايند.

ملاحظه این مطلب ذهن برخی از انسانها را متوجه این احتمال نموده که ممکن هست اولین موجودات زنده در روی این قبیل سنگها و یا در داخل شکافهای اونها به کره زمین منتقل شده باشد.

از سوی دیگر در اواخر قرن 19 متخصصان فیزیک به مساله ورود ذرات یونیزه از فضای کیهانی به طرف اتمسفر زمین پی بردند.

برخی از اونها و از جمله آرنیوس فیزیکدان سوئدی این احتمال را مطرح کردند که ممکن هست تخم و جوانه جانداران به دلیل اخذ حالت یونیزاسیون و همانند ذرات یونیزه به طرف کره زمین هدایت شده باشد.

ایراد پايه ی که بر فرضیه انتقال کیهانی وارد می‌شود این هست که اگر این دیدگاه به فرض محال نیز درست باشد، سوال این هست که حیات در کره مبدا چگونه پیدا شده هست؟ به بیان ساده‌تر فرضیه انتقال کیهانی مساله پیدایش حیات را جواب نمی‌دهد بلکه در نهایت امر این سوال را به کره دیگری حواله می‌نماید.







فرضیه پیدایش تدریجی حیات

این فرضیه از طرف یک دانشمند به تنهایی ارائه نشده هست بلکه عده‌ای از زیست شناسان از حدود 80 سال پیش بخشهای مختلف این نظریه را مطرح کردند.

ارکان اصلی این فرضیه به برنامه زیر هست.


موجودات زنده به صورت یکباره از محیط منشا نگرفته‌اند، بلکه پیدایش حیات در طی مراحل متعدد صورت گرفته هست.

برای ظهور حیات ، تنها پیدایش آرایش مطلوب در عناصر کافی نبوده در نتیجه منشا مادی دارد.

انرژی لازم یا صورتهای مختلف انرژی برای برهم زدن آرایش ماده غیر زنده و ایجاد آرایش مقتضی برای ظهور حیات در روی زمین فراهم بوده هست.




تکامل شیمیایی

منظومه شمسی در حدود 10 میلیارد سال پیش به صورت گوی چرخنده بسیار گرم مرکب از گازهای اتمی بوجود آمده هست.

خورشید هنگامی تشکیل شد بیشتر این گازها که در میان اونها اتمهای هیدروژن فزونی داشتند به سوی مرکز گوی کشانده و متراکم شدند.

زمین در حدود 4.5 تا 5 سال پیش بوجود آمد و در آغاز به صورت توده تابنده‌ای از هیدروژن و دیگر عنصرهای آزاد بود.

با گذشت وقت این گازهای سطحی باهم ترکیب شده و چند ماده مرکب را بوجود آوردند که عبارت بودند از: آب ، متان ، آمونیاک ، دی‌اکسید کربن ، اسید سیانیدریک و مولکولهای هیدروژن.

سرانجام دمای لایه‌های بیرونی زمین به اون اندازه کاهش یافت که بعضی از گازها توانستند به مایع تبدیل شوند و بعضی از مایعات به جامد تبدیل شدند.

سرانجام دمای زمین به درجه ای پایین آمد که برای بقای موجودات زنده مناسب بود.

اما نخستین موجود زنده از کجا بر زمین آمد؟ ممکن هست که مواد غیر آلی ساده تحت تاثیر انرژی تخلیه‌های الکتریکی اتمسفر و نیز انرژی تابشهای خورشیدی ترکیبات آلی گوناگونی را بوجود آورده باشند که در دریاهای اولیه جمع شدند.

در نقطه‌ای از جریان تکامل شیمیایی ، ممکن هست که تکامل زیست شناختی آغاز شده باشد.








تکامل زیست شناختی


اگر حیات از این راه بر زمین آغاز شده باشد پس قبول اینکه رویدادهای حساس پیدایش سلول در پهنه اقیانوس به وقوع نپیوسته بلکه در امتداد سواحل اقیانوسهای اولیه رخ داده‌اند.

ذرات ماسه و گل رس سواحل ، سطوحی فراهم آورده‌اند که مولکولهای موجود در آب اقیانوس توانسته‌اند روی اونها بهم بچسبد و تبخیر آب تراکم اینگونه مولکولها را افزایش داده هست.

حفره‌های میکروسکوپی ماسه محتوی مواد آلی ساده متراکم می‌توانستند زادگاههای نخستین سلولها بوده باشند.

نخستین سلولها از مواد موجود بر سطح یا نزدیک به سطح سیاره زمین به صورتی خودبخودی پدید آمده باشند.

ولی آیا نخستین سلولها بر این سیاره پدید آمده هست؟ بر پايه تحقیقات نظری بعضی از دانشمندان ، حیات در جای دیگر بوجود آمده و سپس سیاره زمین را که به اندازه کافی سرد شده بود اشغال کرده هست.

نخستین سلولها با هر خاستگاهی که داشته باشند به صورت جانداران جدیدی تکامل یافتند و شاید جالب‌ترین نمود اونها هم همین باشد، یعنی با سر آغازی چنان کوچک توانستند صاحب سرانجامی چنین بزرگ شوند.

تکامل همواره مهمترین نشان ماده زنده بوده هست.

و امروزه نیز این ماده زنده مدام در حال تکوین و تغییر هست و هیچ گاه پایان نمی‌یابد.

مگر وقتی که آخرین جرقه‌اش خاموش شود.




آغاز حیات از دیدگاه قراون

در سوره مبارکه سجده آیه‏ای هست که می‏رساند همان طوری که آدم ابوالبشر با نفخه الهی بوجود آمد، همه افراد بشر با همان امداد و همان افاضه که‏ اسمش در تفسیر قراون نفخه هست بوجود می‏آیند.

می‏فرماید: خدایی که هر چه آفرید، نیکو آفرید.

آغاز خلقت انسان را از گل برنامه داد، بعد نسل او را از خلاصه و شیره کشیده آب پست برنامه داده هست، سپس اون نسل را تعدیل کرد و از روح خویش در اون دمید و برای شما گوش و چشمها و دلها برنامه داد.

اما کم سپاسگزاری می‏کنید.

در آیه دیگر در سوره اعراف می‏فرماید: شما را آفریدیم، بعد صورت بخشیدیم، بعد امر کردیم‏ فرشتگان را برای شما خضوع نمايند و فقط شیطان ابا کرد.

اون کس که فرموده شد برای او خضوع کنید همان هست که در آیات دیگر نسبت نفخ روح را به او داده هست.

daneshname.roshd.com

85:


تکامل گیاهان


مقدمه
در بین سیارات منظومه شمسی تنها زمین برای زندگی و حیات مناسب هست.

یکی از علل اون اندازه صحیح این سیاره هست.

در سیارات بزرگ نیروی جاذبه به قدری زیاد هست که تراکم بیش از حد اطراف اونها شده و در نتیجه نور خورشید که منبع حیاتی هست به سطح اونها نمی‌تابد.

از طرف دیگر در سیارات کوچکتر از زمین نیروی جاذبه به قدری کم هست که اکسیژن در اطراف اون باقی نمی‌ماند.

درجه حرارت سیاره ونوس که همسایه زمین و به خورشید نزدیک هست به قدری زیاد هست که آب نمی‌تواند در سطح اون به صورت مایع باقی بماند.







حیات در پروتروزوئیک

اولین آثار جلبکهای آبی در بالتیک یافت شده هست.

شکل اون کیسه‌ای کوچک و کوتاه هست.

نام این فسیل ، کورسیوم انیگماتیکم بوده و سن اون را مربوط به 3000 سال قبل می‌دانند.

اگر تیارکها که از فسیلهای میکروسکوپی گیاهی هستند که در این وقته شناخته شده‌اند.

این فسیلها در رسوبات دریایی یافت شده‌اند و جزء گیاهان اولی بوده هست.


حیات در پالئوزوئیک
از گیاهان بی‌گل نهانزاوان آوندی در این دوران توسعه فراوان داشته‌اند.

گیاهان گلدار نیز در اواخر دونین و اوائل کربونیفر ظاهر نموده‌اند.

گیاهان خشکی از جمله نهانزاوان آوندی در دونین توسعه یافتند.

به همین سبب دوران دیرینه ‌زیستی را به اسم دوران نهانزادان آوندی می‌نامند.

میان گیاهان سه تیره دم اسبیان ، پنجه‌گرگیان و پته‌ریدوفیتها در دونین شناخته شده‌اند.

رشد و توسعه گیاهان در دوره کربونیفر به حداکثر رسید.

آثار توسعه زیادی در دوره کربونیفر بر جای مانده‌اند.




حیات در مزوزوئیک

نهانزاوان آوندی که در دوران پالئوزوئیک توسعه زیاد داشتند در این دوران رو به نقصان گذاشته ولی در عوض بازدانگان و نهاندانگان از گیاهان مهم این دوران به شمار می‌روند.


حیات در دوره تریاس
جلبکها از مهمترین گیاهان دریایی دوره تریاس می‌باشند که آثار اونها در رسوبات آهکی اروپا و اطراف مدیترانه وجود دارد.

نهاتراوان آوندی بخصوص سرخسها در این دوره فراوان بوده‌اند.

لازم به ذکر هست که در تریاس به علت وجود آب و هوای خشک برای رشد و توسعه گیاهان مناسب نبوده هست.


حیات در دوره ژوراسیک
رادیولرها و روزنه‌داران از میکروفسیلهای شاخص ژوراسیک هستند.


حیات در دوره کرتاسه
گیاهان نهاندانه در دوره کرتاسه ظهور و توسعه یافته‌اند.

بنابر این تمام گروههای گیاهی از این دوره به بعد وجود دارند.

آب و هوای دوره کرتاسه گرم و ملایم بوده هست.

وجود فسیلهای گیاهی شبیه انجیر در نواحی شمالی نشاندهنده اون هست که در این دوره قسمتهای شمالی از یخ پوشیده نبوده هست.







حیات در دوران سنوزوئیک

در میان گیاهان دوران سنوزوئیک جلبکهای آهکی از اهمیت خاصی برخوردار هستند که در بیشتر رسوبات دریایی به حالت فسیل دیده شده‌اند.

از گیاهان تک لپه تیره نخلها و از گیاهان دولپه درختان بید ، مو ، تبریزی و انجیر به حالت فسیل شناخته شده‌اند.

وجود انواع گیاهان گلدار نشاندهنده تغییرات درجه حرارت در 10میلیون سال گذشته هست و تعداد این گیاهان با معدل درجه حرارت رابطه مستقیم دارد.

وجود گیاهان مختلف در جنوب آلاسکا بیانگر اینست که معدل حرارت سالیانه در اثر سن میانی حدود 22 درجه سانتیگراد بوده هست.



حیات در نئوژن

تغییرات آب و هوایی باعث پیدایش گروههای جدید گیاهی در خشکی شد.

مثلا گیاهان علفی مثل کاهو و آفتابگردان که در آب و هوای سرد و خشک رشد می‌نمايند، از اوائل نئوژن گسترش یافتند.

از این گیاهان حدود 1300 گونه تاکنون شناخته شده هست.

در طول عمر دوره نئوژن مهمترین تغییرات حیاتی از قبیل گسترش چمنزارها ، علفهای هرز اتفاق افتاده هست.




کوارترنری

بطور کلی گیاهان کوارترنری شبیه به گیاهان دوره نئوژن و گیاهان امروزی بوده‌اند.

در موقعی که یخچالها توسعه یافته‌اند گیاهان مشخص سرد مانند بید و گیاهان علفی توسعه پیدا کردند.

برعکس در مواقع ذوب یخچالها گیاهان نواحی گرم مانند ماگنولیا در آمریکا دیده شده‌اند.


86:

B]تکامل جانوران [/B]


مقدمه

مسلما سنگواره‌های موجود در سنگها برای مطالعه حیاط و تکامل موجودات گذشته کامل و کافی نیستند.

زیرا تعداد زیادی یاخته‌های موجودات زنده قبل از مدفون شدن و یا سپس اون تحت تاثیر شرایط مختلف از بین می‌روند.

ترکیبات شیمیایی نیز که بیانگر آثار حیاتی هستند در اثر شرایط مختلف به نحوی تغییر می‌کند که به راحتی قابل شناخت نمی‌باشد.

موجودات زنده اولیه از نوع تک یاخته‌ای بودند که از اونها آثار معدودی بر جای مانده هست.

هستروماتولیت‌ها از نمونه‌های فسیلی هستند که به تعداد نسبتا زیاد در رسوبات پرکامبرین بر جای مانده‌اند، این فسیلها در مقطع به شکل لایه‌های چین خورده دیده می‌شوند.

قدیمی ترین آثار هستروماتولیتی به سن 3.4 تا 3.5 بیلیون سال در غرب هسترالیا نقل شده هست.







حیات در پروتروزوئیک

آغاز پیدایش حیات را به 4600 میلیون سال قبل تخمین می‌زنند.

به علت وسعت سنگهای دگرگونی در پروتروزوئیک آثار و بقایای موجودات کمتر باقی مانده هست.

در سال 1883 والوچ (Walcoh) به آثار فسیلهای آهکی با ساختمان دایره‌ای متحدالمرکز که از جلبکهای آهکی یا اسفنجها به حساب می‌آیند پی برد که بعدا به هستروماتولیت معروف شدند.

آثاری از مرجانها و باز و پایان مانند لینگوللا (Lingulella) و خاردارانی چون تری براکسیدیوم (Tribrachidium) متعلق به پروتروزوئیک جدید در بعضی نقاط یافت شده‌اند.




حیات در پالئوزوئیک


از نظر زیست چینه‌ای و گسترش و تنوع موجودات زنده ، اکثریت گروههای بی‌مهرگان در پالئوزوئیک پسین وجود داشته‌اند.

مهره‌داران به جز پرندگان و پستانداران نیز در این دوران ظهور نموده‌اند.

مهمترین گروههای بی‌مهرگان از جمله روزنه داران ، اسفنج‌ها، بازوپایان ، نرمتنان ، خارپوستان ، گراپتولیت‌ها ، بریوزوئرها در این دوران می‌زیسته‌اند.




کامبرین

بعضی از جانورانی که در تشکیلات کامبرین مشاهده شده‌اند، از این جانوران مرجانها را می‌توان نام برد، خارپوستان نیز در این دوره ظهور نموده‌اند، از نرمتنان وجود دوکفه‌ایها مشکوک هست و از شکم پایان هم جز چند نمونه ساده آثار بیشتری باقی نمانده هست.

تریلوبیت‌ها سخت پوستان دریایی هستند که در اوایل دوران پالئوزوئیک ظاهر شده و در اواخر همین دوران از بین رفته‌اند.




اردوسین

گذر بین اردوسین و کامبرین معمولا بر پايه گراپتولیت و گونه‌های جدید کنودونتها تعیین شده هست.

گذر فوقانی این دوره با سیلورین نیز بر پایه فسیلهای گراپتولیت‌ها و کنودونتها هستوار هست.

سه گروه از جانوران در کامبرین ظاهر شده‌اند اما تنوع و گسترش اونها مربوط به دوره اردوسین هست.

این جانوران عبارتند از : بازوپایان لولادار ، گراپتولیتها و کنودونتها.

فسیل مرجانهای شاخی شکل یا مرجانهای چین‌دار و مرجانهای تابولاتا و هستروماتوپروئید‌ها از سازندگان ریفهای مرجانی این دوره بشمار می‌روند.

کرینوئیدها ، بریوئیدها و بریوزوئرها نیز در این دوره ظهور نموده و گسترش یافته‌اند.

فسیل ماهیهای زرده‌دار که از نخستین مهره‌داران بوده‌اند در رسوبات متعلق به اردوسین دیده شده‌اند.




سیلورین

گذر از این دوران با فسیل گراپتولیتی به نام گلیپتوگراپتوس مشخص شده هست.

علاوه بر گراپتولت‌ها ، براکیوپودها ، مرجانها و کنودونتها نیز در این دوره گسترش و توسعه فراوان داشته‌اند.

تعدادی از ترلوبیت‌ها در این دوره می‌زیسته‌اند.

ظهور ماهیهای حقیقی و همچنین ماهیهای زره‌دار نیز متعلق به این دوره بوده هست.

نخستین جانوران خشکی هم در سیلورین دیده شده‌اند.




دونین

پیشروی دریا در این دوره باعث افزایش مرجانهای روگوزا و تابولاتا که گاهی تا چندین متر بالاتر از سطح دریاوبه وسعت چند کیلومتر دیده می‌شوند گردید.

بی‌مهرگان از جمله بازوپایان و دوکفه‌ایها در این دوره فراوان بوده‌اند.

از براکیوپودها اسپریفریده ، رینکونلیده و هستروفومنیده تنوع زیادی داشته‌اند.

در اوائل این دوره آمونوئیدها که نرمتنان با صدف پیچیده بودند به جای ناتیلوئیدها که صدف مستقیم داشتند فراوان شدند.

گرچه دونین به نام دوره ماهیها مشهور شده هست ولی تعداد گونه‌ها در این دوره بیشتر از دوره‌های بعد نبوده‌ هست.

اولین حشره در دونین ظهور می‌یابد.

گراتپولیتها از بین ‌رفتند و تری‌لوبیتها رو به کاهش گذاردند.




کربونیفر

براکیوپودها ، کرینوئیدها و بریوزوئوها از فسیلهای مهم این دوره به شمار می‌روند.

بعضی از موجودات از جمله مرجانهای تابولاتا و هستروماتوپوروئیدها که دوره‌های قبلی قسمت مهمی از ردیفهای مرجانی را تشکیل می‌داده‌اند در کربونیفر ناپدید شدند.




پرمین

تریلوبیتها تقریبا در این دوره از بین رفته‌اند.

در پرمین آثاری از خزندگان مشهور هست.

بطور کلی مهره‌داران پرمین با کربونیفر اختلاف زیادی نداشته‌اند.



حیات در مزوزوئیک

تریاس
بعضی از بی‌مهرگان تریاس مرجانهای چهار تیغه‌ای بوده‌اندکه تا اواسط دوره تریاس زندگی کرده و سپس بین رفته‌اند.

در دوره تریاس خزندگان تنوع و گسترش زیاد داشته‌اند.

علاوه بر خزندگان خشکی ، خزندگانی هم در دریاها و کنار مردابها بسر می‌برده‌اند.

ظهور اولین حشره با دگردیسی کامل و اولین پستاندار مربوط به این دوره هست.






ژوراسیک
اولین پرندگان در ژوراسیک ظهور نموده‌اند.

نخستین قورباغه شبیه به انواع امروزی در این دوره ظهور نموده هست.

گسترش دایناسورها در این دوره زیاد هست.


کرتاسه
علاوه بر مهره‌داران قبلی در اواخر دوران میانه زیستی پستانداران کوچکی به ظهور می‌رسند.

در اواخر دوره کرتاسه دایناسورها از بین می‌روند.



حیات در سنوزوئیک

دورانی هست که پرندگان در هوا و پستانداران در روی زمین تنوع و گسترش یافتند و زمین خود را برای فرمانروایی انسان آماده کرد.

در اواخر کرتاسه داینوسورها ، آمونوئیدها ، رودسیتها و خزندگان دریایی به کلی نابود شدند.

فقط گروههایی از نرمتنان، ماهیهای هستخوانی و گونه‌های دیگر که شبیه نمونه‌های عهد حاضرند باقی ماندند.

پستانداران که در ابتدای این دوره دارای جثه‌‌ای کوچک بودند کامل و گسترش یافتند و به وضع کنونی در آمدند.

نهنگها در این دوران ظهور و تکامل یافتند.

پنگوئنها ، خوکها و شیرهای دریایی در دوره پالئوژن حضور یافته‌اند.

فسیل خفاشها را نیز مربوط به ائوسن دانسته‌اند.

در دوره ائوسن جانوران سم‌دار ظهور یافتند.




حیات در نئوژن

تعداد نهنگها در این دوره افزایش یافت.

جانوران خشکی از قبیل گوزنها ، گاو ، زرافه ، خرس ، خوک افزایش قابل ملاحظه‌ای یافتند.

از مهمترین گونه‌هایی که در این دوره ظهور یافتند می‌توان گونه‌های جدید میمونها را نام برد.

در طول عمر دوره نئوژن تکامل مهره‌دارن و پستانداران و افزایش گونه‌های دیگر جانوری مثل مارها ، مرغهای آوازخوان ، قورباغه‌ها ، خفاشها ، جوندگان ، ‌میمونها اتفاق افتاده هست.




کواترنری

پیدایش انسان در دوره کواترنری صورت گرفته هست.

دوره کواترنری با توسعه فیلها ، شترها و دیگر پستانداران امروزی مشخص می‌گردد و بالاخره از موجودات خشکی نواحی سرد می‌توان فیل ماموت را نام برد.


87:

با تشکر از دوست عزیزم

چون تا حدی به زمین شناسی مربوطه یه لینک به تاپیک دیرینه شناسی هم میگذارم
اونجا رو هم نگاه کنید .

کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
سرگذشت زمين ( آشنايي با دوره هاي حيات در زمين)
کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

88:

فارق از این که دوبلور و یا گوینده فیلم چه کسی هست و فارق از بحث های سیاسی
من دیدن این فیلم رو به تمام دانش آموزان دوره دبیرستان و به خصوص پیش دانشگاهی توصیه می کنم.

والبته سال هاست خودم ( تعدیل شده اش رو ) براشون می گذارم.
در ترچمه و همچنین نحوه ادای واژه ها نادرستی هایی وجود دارد...ولی در کل یکی از معدود فیلم هایی هست که تا حدودی به دور از غرض ورزی به بحث پرداخته ..


89:

مطالب خيلي عالي و مفيد بود.ممنون

90:

«مفهوم «گونه زیستی» یا species diological مفهومی کلاسیک می باشد اما در مورد گونه هایی بکار می رود که به طریق جنسی، تولیدمثل می نمايند و به این ترتیب تعریف می شود: «گونه یک جمعیت یا مجموعه ای از جمعیت های افراد هست که با یکدیگر تولیدمثل می نمايند.

به عبارت دیگر «گونه» از نظر ژنتیکی عنصری کم وبیش مجزا هست که مستقل از دیگران تکامل می یابد.» البته باید در نظر داشت که این مفهومی عام نیست و از این مفهوم می توان در مورد اکثریت قریب به اتفاق جانوران و بسیاری از گیاهان گلدار هستفاده کرد و حتی شاید در انواع بسیاری از جانداران میکروسکوپی نیز کاربرد داشته باشد.

اما جانداران بسیار دیگری، به ویژه در میان گیاهان و جانداران میکروسکوپی، هستند که این مفهوم را نمی توان در مورد اونها بکار برد، یا در بهترین حالت با دشواری می توان بکار برد.
بدیهی هست اگر تولیدمثل جنسی نباشد، این مفهوم نیز بکار نمی رود.

در مورد گونه های غیرجنسی، می توان اونها را بر مبنای تفاوت های ژنتیکی، به شکلی دل خواه رده بندی کرد.

برای مثال معیاری که در مورد باکتری ها بکار می رود اونست که هرگاه دو سویه باکتری در۳۰% ازDNA شان تفاوت نشان دهند، می توان اونها را گونه های جداگانه ای در نظر گرفت.

البته این عدد قراردادی هست، اما در عین حال به طرز قابل قبولی عملی و قابل هستفاده هست.

مسئله دیگر اینست که «زیرگونه»(sudspecies) را نمی توان تا اون حد به وضوح «گونه»(species) تعریف کرد.
زیرا به لحاظ نظری «زیرگونه» یک نژاد جغرافیایی هست.

یک «گونه» ممکن هست به چندین نژاد جغرافیایی تقسیم شود که در یک سری صفات شاخص نظیر رنگ، طول بال یا عادت تولیدمثلی با یکدیگر تفاوتی پیوسته دارند.

در مجموع «زیرگونه» با مشکلات بسیاری همراه هست که اون را نسبت به «گونه» ترازی بسیار سلیقه ای تر می سازد.

یکی از این مشکلات اون هست که صفات معمولا مستقل از یکدیگر تغییر می نمايند.
برای مثال یک گونه پروانه را در اروپای شرقی در نظر بگیرید.

ممکن هست دریابید از نظر جثه جمعیت ها از شمال به جنوب رفته رفته بزرگ تر می شوند اما از نظر رنگ از شرق به غرب تیره تر می شوند.

بررسی دقیق تر ممکن هست نشان دهد که اونها از جنوب شرقی به جنوب غربی روی بالشان خال های بیشتری دارند.

در این وضعیت چه باید کرد؟ آیا باید یک یا دو صفت را برگزید و زیرگونه ها را بر پايه اون تعریف کرد؟ یا باید در ترکیب صفات بسیار کوشید و به این ترتیب آشفته بازاری از زیرگونه های بسیار ساخت؟ احتمالا دشوارترین جنبه کاربرد مفهوم زیرگونه همین ناسازگاری صفات هست.

با این حال هنوز از زیرگونه هستفاده می شود و به ویژه در مورد نژادهای جغرافیایی هنوز تا حدی معتبر هست.
● گونه وقتی یا نیاکانی
«گونه وقتی»(species chromo) صرفا یک ضرورت علمی هست زیرا باید میان جمعیت هایی که امروز زندگی می نمايند و جمعیت هایی که نیای اونها هستند، تمایز قائل شد.

این جمعیت های نیاکانی از اونجا که در گذشته دور زندگی می کردند با جمعیت های کنونی تفاوت بسیاری دارند.

برای مثال ما به گونه sapiens Homo تعلق داریم و تقریبا به طور قطع می دانیم که مستقیما از گونه دیگری به نام erectus Homo نسب گرفته ایم و بسیار ابهام آور و بطور شهودی نادرست خواهد بود که سعی کنیم اونها را با هم در یک گونه برنامه دهیم.

اگرچه sapiens Homo طی مراحلی از erectus Homo تکامل یافته هست، نمی توان مفهوم زیستی گونه را به وضوح در این مورد بکار برد.

با این حال می خواهیم بین اونها تمایزی، هرچند قراردادی، ایجاد کنیم.
● منشا» تنوع زیستی
«منشا» تنوع زیستی»، پیش از هر چیز چرخه آشکاری هست که گونه ها طی اون به منطقه جدیدی رفته و تنوع می یابند.

هنگامی که یک جزیره یا مجمع الجزایر تشکیل می شود یا برای مثال منطقه ای در اثر یخچال یا سایر رویدادهای بزرگ فیزیکی تنوع زیستی اولیه اش را از دست می دهد، سیل گونه های مهاجر به سوی اون سرازیر می شود.

سپس با یکدیگر وارد تعامل شده و جامعه ای می سازند که اون را یک «اکوسیستم» می نامیم.

چنانچه این منطقه جدید دست نخورده بماند، اونگاه طبق معمول این موارد، پرده ای از تکامل سریع با سازش گونه های جدید به این محیط به نمایش درمی آید.
اگر وسعت منطقه کافی باشد و در اون بخش های مجزای جغرافیایی که جمعیت هایی را بدون تماس با یکدیگر در خود جای می دهند به قدر کافی وجود داشته باشد، اونگاه پیدایش سریع گونه ها نیز به دنبال اون خواهد آمد.

مثال کلاسیک اون «هاوایی» هست.

شواهد نشان می دهند که این مجمع الجزایر به اشغال تعداد اندکی از گونه ها درآمد و اونها در مدت وقتی نسبتا کوتاه به گونه های بسیار، تکامل و تنوع یافتند.(منظور از وقت کوتاه، قرن ها یا هزاران سال هست که در مقایسه با تکاملی که در بسیاری از نقاط دیگر جهان می بینیم کوتاه هست.)
● شرایط افزایش گونه ها
برای افزایش این گونه ها، ظاهرا سه عامل وجود دارد که عبارتند از: «انرژی»، «پایداری» و «مساحت.» هرچه انرژی بیشتری در اختیار جامعه تکامل یابنده گونه ها باشد، گونه های بیشتری پدید می آیند.

در هستوا انرژی به اوج می رسد.

هرچه منطقه پایدارتر باشد، چنانکه در نواحی دارای شرایط اقلیمی ثابت دیده می شود، گونه های بیشتری تجمع می نمايند زیرا برای سازش و هماهنگی با یکدیگر وقت بیشتری در اختیار دارند.

هرچه مساحت بیشتر باشد، جمعیت بزرگ تر و متنوع تر هست.

برای مثال آمریکای جنوبی نسبت به جزایر هندغربی، گونه های بیشتری دارد.

این سه نیروی محرک در مجموع بخش عمده تغییرات گونه ها در جهان را موجب می شوند.
● رایج ترین نوع گونه زایی
اگر همانطور که بررسی های نشان می دهد، «گونه زایی همجا» به این گستردگی در حشرات که متنوع ترین جانداران روی زمین هستند، رخ می دهد، باید رایج ترین نوع گونه زایی باشد.

بررسی پدیده گونه زایی «همجا» نسبت به گونه زایی «ناهمجا» که به آسانی و به وضوح مشاهده می شود، دشوارتر هست اما می تواند بسیار رایج باشد، کسی چه می داند.

منظور از «همجا»، جانداران مشابهی در مجاورت یکدیگر هست که به دلیل تفاوت های رفتاری، حتی با اونکه به لحاظ نظری می توانند، اما با هم تولیدمثل نمی نمايند.

منظور از «ناهمجا»، جانداران مشابهی هست که گرچه به لحاظ نظری می توانند اما با هم تولیدمثل نمی نمايند، زیرا به طور جغرافیایی از هم جدا شده اند.

نکته جالب اینجایت که این مکانیسم ها بسیار فوری می توانند گونه های جدید تولید نمايند.
در واقع در چند نسل.

پیش از همه در گیاهان مکانیسمی به نام «پلی پلوئیدی» هست که در یک مرحله می تواند سویه ای ایجاد کند که قادر نیست با گونه مادری که از اون ریشه گرفته تولیدمثل کند.

در واقع اون را گونه زایی «فوری» می نامند.

گونه زایی همجا نیز گاهی فقط چند مرحله تا تولید گونه جدید در مدت وقتی کوتاه طول می کشد.

برای مثال در بعضی انواع مگس سرکه، ممکن هست یک سویه ترجیح دهد روی گیاه دیگری تولیدمثل کند و این می تواند در چند جهش رخ دهد.

یا ناسازگاری ممکن هست میان دوسویه ای وجود داشته باشد که تفاوتشان یک ژن یا تعداد بسیار اندکی از ژن ها هست.

این وضعیت ممکن هست در مدت وقتی کوتاه در اثر جهش یا نوع ترکیبی ژن های موجود رخ دهد.

به این ترتیب پیدایش گونه های جدید ظرف چند سال به لحاظ نظری امکانپذیر هست و احتمالا تشکیل بعضی گونه ها با همین سرعت انجام می شود اما مشاهده اونها در طبیعت دشوار هست.

محققان مطمئن نیستند که گونه زایی بسیار سریع واقعا چقدر در طبیعت متداول هست.

در سال ۱۹۹۶م، برای تعیین حداقل اندازه بحرانی اکوسیستم ها و اینکه گونه ها با چه سرعتی به یک جزیره خالی هجوم می آورند و آیا مساحت یا فاصله در این کار نقشی دارند یا خیر، آزمایشی صورت گرفت که این نتایج به دست آمد:
۱) موجودات کوچک از جمله حشرات و عنکبوتان خیلی سریع بازمی گردند.
۲) روند پر شدن جزیره از گونه ها تا جایی ادامه می یابد که تقریبا به تعداد گونه هایی که قبلا داشت، برسد.
۳) هرچه منطقه برای گونه های مهاجر تازه وارد دورتر باشد، رسیدن به تعادل در اون منطقه بیشتر طول بکشد.
۴) گرچه تعداد گونه ها به سطح اولیه بازمی گردد اما ترکیب جامعه جدید با اونچه بود متفاوت هست.
● خطر حتمی انقراض
اندازه جمعیت برای بقا بسیار حیاتی هست.

به طور کلی هرگاه اندازه جمعیت از ۱۰۰ فرد کمتر شود، اونگاه افسردگی هم آمیزی رخ می دهد.

و چنانچه در جمعیت ها ژن های زیان آور و مرگبار وجود داشته باشد، مثل ژن مسبب «فیبروز کیستی» در انسان، اونگاه میزان وقوع این صفت ژنتیکی افزایش می یابد که به مرگ یا نازایی می انجامد.

در جمعیت های بزرگ احتمال اونکه یک ژن مرگ بار بروز کند بسیار کم هست.

همچنین محصول گونه زایی سریع به نسبت از تفاوت میان گونه ها خواهد کاست برای مثال اگر دو گونه ماهی تنها در یک یا چند ژن از ده هاهزار ژنی که دارند با هم تفاوت داشته باشند، به احتمال زیاد تفاوت بسیار ناچیزی با یکدیگر خواهند داشت.

این را با دو گونه ای مقایسه کنید که یک میلیون سال پیش از هم واگراییده و از نظر ژنتیکی در بسیاری از ژن ها و صفات خویش مستقل از یکدیگر تکامل یافته اند.

چنانچه یکی از این دو گونه محو شود ما خیلی بیشتر ضرر خواهیم کرد تا اونکه یکی از دو گونه ای را از دست بدهیم که تنها تفاوت ناچیزی با هم دارند.

به هر حال تفاوت میان گونه ها چه ناچیز باشد و چه آشکار هم اکنون در نتیجه فعالیت های انسان، با سرعتی که در بعضی جاها تا هزاربرابر نرخ پیدایش اونها هست ناپدید می شوند.

با این شتاب، می توانیم در طول عمر یک انسان به آسانی نیمی از گونه های جهان را نابود کنیم.

بسیاری از این گونه ها طی هزاران یا میلیون ها سال شکل گرفته اند.

گونه های کاملا متمایزی که می توان اونها را در شواهد سنگواره ای ردیابی کرد، تا پیش از پیدایش انسان، تقریبا با آهنگ حدود یکی از هر یک میلیون گونه در سال ظاهر می شوند.

سریع ترین فرایندهای گونه زایی نیز نمی توانند گونه های از دست رفته را از نو جانشین و رقم فوق را حتی دو برابر نمايند.
مخلص کلام: منابع زنده جهان، اکوسیستم ها و گونه هایشان، هنوز عمدتا ناشناخته هستند و از نظر منافعی که ممکن هست برای انسان داشته باشند; مثل تصفیه آب یا داروهای جدید بسیار کم بررسی شده اند.

بعضی بوم شناسان و اقتصاددانان برآورد کرده اند که ارزش کل این اکوسیستم های طبیعی، یعنی مبلغ مجموع خدماتی که به بشریت می رسانند چیزی نزدیک به سی هزار بیلیون دلار هست و این از مجموع تولید ناخالص ملی تمام کشورهای جهان با هم نیز خیلی بیشتر هست ولی با این حال مجانی هست! حفاظت و هستفاده کامل تر از اونها به شیوه ای بدون مزاحمت و تحمیل از نظر اقتصادی برای ما ارزشمند هست.
نابودکردن اونها به منزله راندن بشریت به سوی دنیایی مصنوعی هست که در اون ناچاریم خودمان شخصا سیستم های آبی را مدیریت کنیم، غذایمان را تامین کنیم و به جای اونکه برای تنظیم ترکیب جو به جانداران نیرومند متکی باشیم، خودمان با ابزارهای مصنوعی هر روز این کار را اجرا کنیم.

و با این روش ها روزی زمین به معنای دقیق کلمه به یک سفینه فضایی تبدیل خواهد شد.



روزنامه ابتکار

91:

سلام !

ممنون به خاطر مطلب خوبی که گذاشتی !

مقاله در قالب Pdf ضمیمه شد .


92:

1-ماهیچه سابکلاویوس: ماهیچه کوچکی هست که شانه را به اولین دنده وصل می کند.

این ماهیچه فقط در صورتی مفيد بود که انسانها روی چهار دست و پا راه می رفتند.

بعضی از افراد یکی و بعضی دیگر دو تا از این ماهیچه دارند.

تعدادی نیز فاقد این ماهیچه هستند.



2-آپاندیس: این عضو به انسانهای اولیه در هضم گیاهان کمک می کرد.

امروزه هر سال سیصد هزار آمریکایی آپاندیس خود را عمل می نمايند (برمی دارند).



3-مجراهای شیر در مردان


4- دندانهای عقل: این دندانها به انسانهای اولیه که مقدار زیادی از گیاهان تغذیه می کردند در جویدن غذا کمک می کردند.

امروزه فقط 5 % جمعیت دندانهای عقل سالمی دارند.




5-ماهیچه های گوش بیرونی: سه ماهیچه که به انسانهای اولیه اجازه می داد تا گوشهای خود را (مانند سگ و گربه) تکان دهند.



6- دنده گردن: دنده های کوچکی هست که در یک % از انسانها مشاهده مي شود و می تواند باعث مشکلات عصبی یا سرخرگی شود.

این دنده ها باقیمانده عصر خزندگی در انسان هستند.



7-مژه سوم: پرندگان از این مژه برای حفاظت از چشم و پاک کردن گردوغبار هستفاده می نمايند.

انسانها قسمت کوچکی از این مژه را در داخل گوشه چشم خود دارند.




8- ماهیچه پالماریس: ماهیچه درازی هست که از آرنج تا مچ کشیده شده.

از این ماهیچه برای آویزان شدن و بالا رفتن هستفاده می شده هست.

یازده % انسانها فاقد این ماهیچه هستند.




9-مو: درحالی که ابروها از ریزش عرق جلوگیری می نمايند و یا اینکه موی صورت مردان ممکن هست برای زنان جذاب باشد اکثر موهای بدن انسان هیچ کار خاصی انجام نمی دهند.




10- بلند نماينده موی بدن: حیوانات با هستفاده از این ماهیچه موهای خود را به منظور بیشتر گرم شدن یا ترساندن حیوانات دیگر پف می نمايند.

با کمک همین ماهیچه هست که مو بر تن ما سیخ می شود!


11- ماهیچه پالانتاریس: این ماهیچه پا به میمون ها کمک می کند تا بتوانند با پای خود چنگ بزنند.

9 % از انسانها فاقد این ماهیچه هستند.



12- هستخوان COCCYX: کنترل نماينده دم حیوانات.

حیوانات از دم برای تعادل یا ارتباط هستفاده می نمايند.

خارج کردن این هستخوان از بدن هیچ مشکلی برای سلامتی ایجاد نمی کند.




13- سیزدهمین دنده: این دنده در گوریل ها و شامپانزده ها وجود دارد ولی فقط هشت % انسانها دارای این دنده اضافی هستند


93:

سلام دوستان

بحث خیلی جالبی رو شروع کردین.

از دوست خوبمون [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] هم برای برنامه دادن این مطالب تشکر میکنم.

اتفاقا دنبال لیست کاملی از اعضایی در بدن بودم که در طی تکامل دیگه کاربرد اولیه ی خودشون رو ندارند.

خوب یه پیشینه اول در رابطه با این مبحث برنامه بدم که با اطلاعات بیشتری بحث رو ادامه بدیم و اگه دوستان هم موارد بیشتری برنامه بدن ممنون میشم خودم


اول در مورد نظریه ی داروین که مخالفت با اون مربوط به این دوران نیست بلکه از همون ابتدای ارائه ی این نظریه اولین مخالفانش خود مسیحیان و به ویژه کاتولیک های افراطی بودن.

دلیلش اینه که تا قبل از این که داروین نظریه ی خودش رو ارائه بده درباره ی پیدایش جهان و خلقت موجودات و هستدلالی که برای گوناگونی و در عین حال شباهت موجودات دیده میشه، عقیده ی محکم و غیر قابل رد کاتولیک ها و کلیسا بوده که خداوند هر دسته از موجودات شبیه به هم رو در یک روز از هفته ایجاد کرده.

یعنی مثلا اسب و جانداران شبیه به اون رو شنبه، آبزیان رو یک شنبه و ...

به همین ترتیب.

در کل نظریه ی آفرینش و پیدایش ناگهانی رو قبول داشتن نه تکامل تدریجی.

در کل هر گروه و فرقه ای که آفرینش رو دفعی می دونن به این مشکل با نظریه ی داروین بر می خورن.

البته اینم بگم که داروین اولین کسی نبود که نظریه ی تکامل رو ارائه داد،‌قبل از اون هم لامارک و دیگرانی بودند که نظریاتی مشابه ارائه کرده بودند ولی خوب نظریه ی داروین کامل ترین بود.

البته باز همین نظریه هم الان دستخوش تغییر شده و اصلاحاتی خورده ولی در مقایسه با نظریات قبلی که از پایه رد شدند این نظریه اصلش همچنان مورد قبول هست فقط انشعاباتی پیدا کرده که هر دسته یک بخش از اون رو اصلاح کردن.

از معروفترین انشعابات داروینیست ها معتقدان به نظریه ی جدید تکاملی یا نئو داروینیست ها هستن.

باز یه توضیح پایه هم در رابطه با پیش زمینه ی ذهنی داروین برای ارائه ی این نظریه؛

داروین خودش هم یک مرد مذهبی بود ولی خوب به علوم طبیعی هم خیلی علاقه داشت و در اون وقت مثل الان تقسیم علوم نداشتیم چون علوم تا این حد تخصصی نشده بودن و هر فرد علاقمند می تونست تا حدی از هر یک از دانشها رو فرا بگیره.

بعد ایشون برای این که از نزدیک بتونه خودش معمای آفرینش رو حل کنه و فقط به کتب اکتفا نکرده باشه به دنبال محیطی تقریبا ایزوله گشت چون فکر می کرد الگوهای آفرینش توی همچین محیطی خیلی بهتر مشخص هستن و تقریبا مینیاتوری از محیط واقعی می تونه باشه.

ماداگاسکار انتخاب داروین بود (البته تنها انتخاب نبود) و در اونجا مثلا دید 12 شکل مختلف از پرنده فنچ وجود داره که همه فنچ هستن ولی تفاوتهای ظاهری دارن مثلا در شکل نوک یا تزئینات پرها و ...
و شروع کرد محیط زندگی هر کدوم رو بررسی کنه تا ببینه چرا این فنچ با اون یکی شکل نوکش فرق می کنه و مشاهده کرد مثلا منطقه ای که فنچ نوک دراز قلاب مانند هست دانه ها رو باید از یه لایه ی نازک از زیرخاک بیرون آورد ولی منطقه ای که فنچ نوک تیز هست دانه ها و میوه ها به راحتی روی درختان قابل دسترس هستن.


و کم کم با بررسی موجودات دیگه دید که ویژگی های ظاهری هر موجود دست پرورده ی محیطی هست که توش پرورش پیدا کرده.
===============================
حالا در نهایت سپس همه ی این توضیحات و مقدمه ها () در مورد این اعضایی هم که توی مقاله ی پست اول آورده شده و به عنوان بی مصرف در بدن انسان نام برده شدند شاید بهتر باشه عبارت "بدون کاربرد کنونی" رو جایگزین کنیم.
مفهوم هم این نیست که ما داریم از ابتدای آفرینش عضوی بی مصرف و زاید رو در بدن حمل می کنیم که اضافیه! در واقع بهتره این طوری نگاه کنیم به قضیه که فعالیت های ما دیگه اون چیزی که در گذشته بوده نیست و این ما هستیم که دیگه از اون عضو هستفاده نمی کنیم نه این که اون عضو از ابتدا بی مصرف به وجود اومده باشه.

این مساله هم فقط مختص انسان نیست، یه مثال خیلی جالبش اسب و چارپایان سم دار هستن؛
نمی دونم تا حالا کنجکاو شدین که سم اسب در واقع چه ساختاری داره و در مقایسه با دست و پای انگشت دار چه طوری توضیح داده میشه ساختارش؟
در واقع سم داران هم یه روزی دارای پنج انگشت دست و پا بودن و روی زمین های نرم جنگلی و مشابه زندگی می کردن.

ولی به مرور که منابع در بخش های جنگلی تموم شده و به زمین های سفت تر کشیده شدن برای پیدا کردن غذا، نحوه ی راه رفتنشون طوری شده که تکیه ی اصلی و عمده ی وزن بدن رو روی انگشت وسطی دست و پا انداختن و این عضو به مرور در طول تکامل بزرگ و قدرتمند شده و چهار تا انگشت دیگه از هر دست و پا تحلیل رفتن و کوچیک شدن و سم در واقع ناخن قدرتمند شده ی انگشت وسطی هست.


در واقع میشه حیوونی رو تصور کرد که داره روی انگشتش راه میشه
امروزه هم بقایای این چهار تا انگشت بدون کاربرد کنونی توی ساق پای سم داران دیده میشه.



اتفاقا دوست عزیز به نکته ی جالبی باز اشاره کردین.
چند وقت پیش توی بحث داغی شروع شده بود بین زیست شناس ها در رابطه با این که آیا تکنولوژی های جدید دارن به مرور توانایی بخش های مختلف مغز انسان رو کاهش میدن و نسل بشر داره به سمت سقوط عقلانی پیش میره؟!
باز یه مثال بارز همین تایپ کردن به جای نوشتن هست که % بالایی از توانایی های مغزی رو بلا هستفاده میذاره و دانشمندان نگران هستن که با ادامه ی این روند و هستفاده از فن آوری کم کم بخش های وسیعی از مغز کاربردشون رو از دست بدن و توانایی های ذهنی انسان در نسل های بعد کاهش پیدا کنه و مغز هم به دلیل همین بلااستفاده موندن تحلیل بره!
علت رو آوردن به ورزش های ذهنی جسمی مثل یوگا هم فرار از همین روزمرگی و هستفاده از ماکسیمم قابلیتهای مغز هست.


پایدار و پیروز باشید

94:


95:

سلام

در هر صورت همه ی گونه ها دارن تغییر پیدا می کنن و مختص انسان نیست و اجتناب پذیر هم نیست.

ولی این که بشر در ابتدا دفعی به وجود اومده مستلزم اینه که قبول کنیم بقیه ی موجودات هم دفعی به وجود اومدن و بعدش تکامل پیدا کردن و می کنن.

که میشه همون نظریه ی کلیسا.

چون در تغییر موجودات که شکی نیست بحث سر "منشا گونه ها" هست.

الان حلقه های مفقوده ی تکامل انسان بزرگترین محل بحث هستن که آیا منشا گونه ی انسان ذی شعور ( Homo sapience ) همین میمون ها و Ape های اولیه بودن یا گونه ی ناشناخته ای هست که هنوز فسیلش پیدا نشده (شاید هیچ وقت هم پیدا نشه)؟

ولی از اونجایی که انسان هم زاده ی طبیعت هست (منشا طبیعی داره) و الگوهای رفتاری،‌ ژنتیکی و سلولی مشابه رو نشون میده از روش های مشابه هم برای تشخیص منشا گونه ش هستفاده میشه و درخت ژنتیکی اون هم جایی بین هزاران خطوط ارثی کشف شده برای موجودات دیگه برنامه میگیره.

و فعلا با توجه به حجم عظیم اطلاعات به دست اومده نمیشه فرمود مثلا گربه سانان (با توجه به این که الان خط اجدادیشون شون تقریبا کامل شده) از تکامل موجودات قبل از خودشون به وجود اومدن ولی انسان چون انسانه دفعتا روی زمین به وجود اومده و الان داره تکامل پیدا می کنه.

به خصوص که هر روز دارن یه حلقه ی مفقوده جدید رو توی خط اجدادی انسان پیدا میکنن (جزئیات همگی در تاپیکی که پایین اشاره کردم هست).

البته این مباحث که دیگه خیلی پایه ای هستن و تکامل انسان هم مثل باقی موجودات ثابت شده هست منتها منشا گونه ی اون هست که هنوز محل بحث و شک برنامه داره و با توجه به این که هر روز موارد جدیدتری کشف میشن باید منتظر نظریه های جدیدتر و اطلاعات جدیدتر باشیم.

در واقع از دید عامه ی امت بهتره اینطوری بگیم که موجودات دیگه هم منشا گونه شون و هم این واقعیت که تکامل پیدا کرده ی موجودات پیش از خودشون هستن خیلی راحت پذیرفته شده هست ولی گونه ی انسان به دلیل ذی شعور بودنش و همینطور حساسیت های مذهبی که وجود داره خیلی خیلی به سختی قابل قبول هست نظریات در موردش و ذهن ها بیشتر گرایش دارن که نظریه ی آفرینش دفعی رو برای انسان و تکامل تدریجی رو برای بقیه موجودات بپذیرن.

(البته بگذریم که کلیسا در قرون وسطی برای این که عقاید رو یک دست کرده باشه و توضیح جامعی کلا ارائه داده باشه برای جانداران دیگه هم معتقد به آفرینش دفعی بوده).

یه سری بحث های مفصل و پایه ای توی [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] هست، ‌دوستان علاقمند می تونن دنبال کنن و با توجه به اونها موارد رو برنامه بدن.



مطالب مشابه خیلی می تونه مفید باشه

موفق و سربلند باشید

96:

درباره نظريه مولكولى تكامل

ژاك لوسين مونو (J.monod) در سال ۱۹۱۰ در پاريس به دنيا آمد و در سال ۱۹۳۱ همانجا از دانشگاه فارغ التحصيل شد.

در سال ۱۹۳۴ هستاديار جانورشناسى شد و چند سال اول پس از فارغ التحصيلى درباره منشاء حيات به تحقيق پرداخت.

طى جنگ جهانى دوم در ساوقت مقاومت فعاليت داشت و پس از اون به انستيتو پاستور پيوست.

در سال ۱۹۵۳ رئيس گروه زيست شيمى سلولى شد.

در سال ۱۹۵۸ درباره ساخت اونزيم در باكترى جهش يافته با فرانسوا ژاكوپ (F.Jacob) و آرتور پاردى (A.Pardee) به همكارى پرداخت.

اين كار به تدايشانن نظريه تبيين فعاليت ژن و چگونگى روشن و خاموش شدن ژن ها در مواقع لزوم، توسط مونو و ژاكوب انجاميد.



در سال ۱۹۶۰ اونها اصطلاح «اپرون» را براى گروهى از ژن ها معرفى كردند كه با يكديگر پيوند نزديكى دارند و هر يك از اونها مرحله اى متفاوت از يك مسير زيست شيميايى را كنترل مى كند.

سال بعد اونها وجود مولكولى به نام RNA ى پيامبر را فرض كردند كه اطلاعات ژنتيكى لازم براى ساخت پروتئين را از اپرون به ريبوزوم ها، يعنى جايى كه پروتئين ساخته مى شود، مى برد.

مونو و ژاكوب به خاطر اين كار جايزه نوبل پزشكى يا فيزيكى سال ۱۹۶۵ را گرفتند، جايزه اى مشترك با اوندره لوف (A.Lwoff) كه او هم روى ژنتيك باكترى كار مى كرد.

در سال ۱۹۷۱ مونو مدير انستيتو شد و در همان سال كتاب پرفروش «تصادف و ضرورت» را به چاپ رساند.

او در اين كتاب هستدلال مى كند كه حيات در اثر تصادف پديد آمده و در نتيجه پيامد ناگزير فشار هاى ناشى از انتخاب طبيعى به وضعيت كنونى درآمده هست.



اين كتاب با همين عنوان توسط حسين نجفى زاده ترجمه و در سال ۱۳۵۹ توسط خود وى منتشر شده هست.

ژاك مونو در سال ۱۹۷۶ درگذشت.متن زير ترجمه بخشى از فصل دوم كتاب «مسائل انقلاب علمى» (۱۹۷۴) به ايشانراستارى هار (R.Harre) هست.

اين متن تحت عنوان «درباره نظريه مولكولى تكامل» طى روز هاى آينده در همين ستون عرضه خواهد شد.

اونچه مى خواهم امروز درباره اش صحبت كنم وضعيت كنونى نظريه تكامل هست.

اجازه دهيد بى حاشيه بگايشانم هنگامى كه از نظريه تكامل حرف مى زنم، دقيقاً از نظريه تكامل موجودات زنده درون چارچوب عمومى نظريه دارايشاننى سخن مى گايشانم، نظريه اى كه امروزه هنوز زنده هست.

در واقع اين نظريه خيلى زنده تر از اون هست كه بسيارى از زيست شناسان ممكن هست گمان كنند؛نظريه تكامل نظريه اى بسيار شفرمود انگيز هست.

در ابتدا يادآورى اين نكته لازم هست كه نظريه تكامل به علت مضامين عمومى اون از بسيارى جهات مهمترين نظريه علمى هست كه تاكنون تدايشانن شده.

ترديدى نيست كه هيچ نظريه علمى ديگرى چنين مضامين فلسفى، ايدئولوژيك و سياسى عظيمى دربر نداشته هست.

علاوه بر اين نظريه تكامل از نظر جايگاه نيز بسيار شفرمود انگيز هست، زيرا با نظريه هاى فيزيكى كاملاً تفاوت دارد.

هدف بنيادى نظريه هاى فيزيكى كشف قوانين عام (جهانى) هست، قوانينى كه در مورد تمام اشياى جهان صدق مى كنند، با اين اميد كه بتوان برپايه اين قوانين- يعنى برپايه اصول نخستين- نتايجى هستنباط كرد كه پديده هاى سرتاسر عالم را تبيين كنند.

هنگامى كه يك فيزيكدان به پديده اى خاص توجه مى كند، اميدوار هست بتواند نشان دهد كه او مى تواند اين پديده را در قوانين عام، از اصولى نخستين، نتيجه بگيرد.

در عوض نظريه تكامل هدف متفاوتى دارد.



گستره كاربرد اين نظريه جهانى نيست، بلكه تنها گوشه كوچكى از اين جهان هست، يعنى جهان موجودات زنده اون طور كه ما امروزه اونها را در زمين مى شناسيم.

هدف اين نظريه را مى توان توضيح وجود تقريباً دو ميليون گونه جانور و در حدود يك ميليون گونه گياه، به اضافه تعداد نا معلومى گونه باكترى تعريف كرد كه امروزه بر سطح زمين زندگى مى كنند.اين گوشه بسيار كوچكى از جهان هست و هيچ معلوم نيست كه آيا وجود اين اشياى بسيار خاص- موجودات زنده- را مى توان، يا هرگز بتوان از اصول اولينهستنباط كرد.

من همين جا مى گايشانم كه به دلايل بسيار عميقى كه سعى خواهم كرد تبيين كنم، باور ندارم انجام چنين كارى هرگز امكان پذير باشد.

ايشانژگى شفرمود انگيز ديگر نظريه تكامل اون هست كه هركسى فكر مى كند اون را مى فهمد؛ منظورم فلاسفه، دانشمندان علوم اجتماعى و نظاير اونها هست.

در حالى كه در واقع تعداد اندكى عملاً اون را اون طور كه هست، يا حتى اون طور كه دارايشانن بيانش كرده بود، مى فهمند.

يا حتى از اون هم كمتر، طورى كه ما اكنون مى توانيم در زيست شناسى اون را بفهميم.

در واقع اولين بد فهمى بزرگ توسط خود اسپنسر (H.Spencer) انجام شد.

البته او يكى از اولين فيلسوفان تكاملى بزرگ بود، اما در عين حال اولينكسى بود كه نارسايى تكامل انتخابى - اون طور كه خودش مى فرمود- را در تبيين تكامل نشان داد.

ادامه دارد(البته به شرطه ها وشروطه ها)

97:

نام فارسي : چارلز دارايشانن
سال ولادت و فوت : 1882-1809 میلادی
مليت : انگلستان [FONT='Tahoma','sans-serif']چارلز دارايشانن نظريه‌پرداز تئوري تكامل ارگانيك به وسيله انتخاب اصلح در طبيعت، در روز دوازدهم فوريه 1809 (همان روزي كه ابراهام لينكلن به دنيا آمد) در سافربوري انگلستان ديده به جهان گشود.

در شانزده سالگي براي تحصيل در رشته پزشكي وارد دانشگاه ادينبورو شد ولي پس از چندي پزشكي و تشريح برايش كسل‌كننده شد.

به همين دليل خود را به كمبريج منتقل كرد تا براي ورود به كسوت روحانيت به تحصيل بپردازد.

اما در كمبريج اشتغال به فعاليتهايي مانند سواركاري و تيراندازي از تحصيل خشك و خسته‌كننده به مذاق دارايشانن خوش‌تر آمد.

با وجود اين موفق شد يكي از اساتيد خود را قانع نمايد كه او را به عنوان طبيعي‌دان در سفر اكتشافي كشتي «بيل» همراهي كند.

پدر دارايشانن در ابتدا به اين دليل كه چنين سفري بهانه خوبي براي فرزندش خواهد بود كه كار اصلي خود را باز هم به تعايشانق اندازد با مسافرت او مخالفت كرد ولي از اونجا كه اون سفر مهمترين سفر اكتشافي دريايي در تاريخ علوم غرب بود دارايشانن پير ترغيب شد با سفر پسرش موافقت نمايد.


[/FONT]
[FONT='Tahoma','sans-serif']دارايشانن بيست و دو ساله در سال 1831 سفر خود را با كشتي «بيل» آغاز كرد سفر دور دنياي «بيل» پنج سال طول كشيد و سرنشينان اون طي اين مدت بدون هيچ‌گونه عجله و شتابي گوشه و كنار سواحل آمريكاي جنوبي را در نورديدند، جزاير گم شده‌ي «گالاپاگو» را كشف كردند و از جزاير بسياري در اقيانوس آرام، اقيانوس هند و اقيانوس اطلس جنوبي ديدن نمودند.

دارايشانن در طول اين سفر با عجايب طبيعي فراواني روبه‌رو شد.

قبايل بدايشان را ديد، فسيل‌هاي گوناگون فراواني به دست آورد و گونه‌هاي بي‌شمار گياهي و حيواني را مورد بررسي برنامه داد.

او در مورد هر چيزي كه مشاهده مي‌كرد يادداشت‌هاي با ارزشي برمي‌داشت.

اين يادداشت‌ها پايه كارهاي بعدي او برنامه گرفت.

اصول نظريه‌هاي او از اين يادداشت‌ها كه شواهد و قرائن ارزشمندي براي شكل‌گيري تئوري‌هاي آينده او بودند، هستخراج شد.


[/FONT]
[FONT='Tahoma','sans-serif'] دارايشانن در سال 1836 به انگلستان بازگشت و در خلال بيست سال بعد كتابهايي را تأليف و منتشر كرد كه باعث شهرت و معروفيت او به عنوان يك زيست‌شناس برجسته در كشورش شد.


[/FONT]
[FONT='Tahoma','sans-serif'] دارايشانن پس از مطالعات و بررسي‌هايي كه در خلال سفر پنج‌ساله‌اش داشت در سال 1837 شخصاً متقاعد شد اشكال انواع حيواني و گياهي ثابت نبوده بلكه در طول دوره‌هاي زمين‌شناسي تكامل يافته‌اند.

البته در اون وقت دارايشانن هيچ‌گونه تصوري در باب علت اين امر نداشت.

در سال 1838 دارايشانن اثر مهم مالتوس «مقاله‌اي در باب منشأ جمعيت» را مطالعه كرد.

مطالعه اين كتاب راهگشاي اثبات نظريه انتخاب اصلح در طبيعت از طريق تنازع بقا، براي دارايشانن شد.

حتي پس از اونكه دارايشانن اصل تئوري انتخاب اصلح را تنظيم و از هر جهت آماده نمود براي چاپ و انتشار اون تعجيل نكرد.

او دريافته بود كه تئوري او با مخالفت‌هاي شديدي مواجه خواهد گرديد.

بنابراين بر اون شد كه مدت وقت بيشتري را با دقت و وسواس صرف جمع‌آوري و مرتب كردن شواهد و قرائن و دلايل براي دفاع از نظريه خود بنمايد.


[/FONT]
[FONT='Tahoma','sans-serif'] دارايشانن در سال 1842 خلاصه‌اي از تئوري خود را آماده كرد و تا سال 1844 همچنان رايشان متن كامل اون كار مي‌كرد.

در ماه ژوئن 1858 دارايشانن كه هنوز سرگرم كم و زياد كردن مطالب اثر بزرگ خود و تجديد نظر در مندرجات اون بود دست نوشته‌اي از «آلفرد راسل والاس» طبيعي‌دان انگليسي كه در اون هنگام در جزاير هند غربي مشغول مطالعات علمي بود دريافت كرد.

اين دست‌نوشته حاايشان خلاصه‌اي از تئوري تكامل والاس بود كه اصول اون تفاوتي با تئوري تكامل دارايشانن نداشت.

والاس مستقلاً و بدون اطلاع از كارهاي دارايشانن تئوري خود را تنظيم و قبل از چاپ و انتشار براي بهره‌گيري از نظريات و احياناً انتقادات دارايشانن، كه اكنون ديگر دانشمندي برجسته و صاحب منزلت به شمار مي‌آمد براي او فرستاده بود.

وضعيت بغرنجي پيش آمد كه مي‌توانست به مشاجره و درگيري نامطبوعي براي اثبات پيشگام بودن هر يك از اونان در ارائه تئوري تكامل منجر گردد، اما به جاي وقوع چنين وضع نامطلوبي يك ماه بعد مقاله والاس و خلاصه‌اي از كتاب دارايشانن به شكل يك كار مشترك به يك هيئت علمي ارائه شد.


[/FONT]
[FONT='Tahoma','sans-serif']عجيب اونكه ارائه اين تئوري در اون هنگام توجه زيادي را جلب نكرد اما انتشار كتاب «اصل انواع» دارايشانن در سال بعد باعث برانگيخته شدن خشم و عصبانيت در محافل علمي انگلستان شد.

در واقع آثار چارلز دارايشانن «اصل انواع به وسيله انتخاب طبيعي» و «حفظ نوع برتر در تنازع بقا» با چنان گستردگي و قوت در بين دانشمندان و امت عادي مورد بحث و تبادل نظر برنامه گرفت كه در مورد هيچ يك از آثار علمي منتشر شده نظير و مانندي ندارد.

در سال 1871 در حالي كه هنوز بحث و جدل پيرامون كتابهاي قبلي دارايشانن به شدت ادامه داشت ايشان كتاب جنجال‌برانگيز خود «نژاد انسان و انتخاب در رابطه با جنسيت» را منتشر كرد.

طرح اين نظريه كه انسان را از نسل نوعي ميمون هست در اين كتاب كافي بود تا لهيب سركش مخالفت‌ها و مجادله‌هاي علمي را كه در پي انتشار كتابهاي قبلي دارايشانن برافروخته شده بود، مشتعل‌تر نمايد.


[/FONT]
[FONT='Tahoma','sans-serif'] دارايشانن شخصاً در هيچ‌يك از مباحثات علمي براي دفاع از نظريه‌هاي خود شركت نمي‌كرد.

شايد به اين دليل كه پس از بازگشت از سفر دريايي دور دنيا، به علت ابتلا به بيماري «چاگاس» بيماري ناشي از نيش حشرات آمريكاي جنوبي، سلامتي او دچار اختلال شده و از نظر مزاجي در وضع خوبي برنامه نداشت.

به علاوه حاميان تئوري تكامل از جمله «توماس هاكزلي» مناظره‌گر چيره‌دست سرسختانه از تئوري‌هاي دارايشانن دفاع مي‌كردند.

سرانجام تا هنگام مرگ دارايشانن به سال 1882 صحت تئوري‌هاي او مورد پذيرش و قبول اكثريت عمده علما و دانشمندان برنامه گرفته بود.


[/FONT]
[FONT='Tahoma','sans-serif'] دارايشانن صاحب اصلي تئوري تكامل انواع نبود.

قبل از او افراد ديگري نيز چنين نظريه‌اي را ارائه داده بودند كه از جمله اونها مي‌توان از «جين لامارك» طبيعي‌دان فرانسايشان و «اراسموس دارايشانن» پدر بزرگ چارلز دارايشانن نام برد.

اما نظريه‌هاي اين افراد هرگز مورد قبول جوامع علمي برنامه نگرفت زيرا صاحبان اين نظريه‌ها نمي‌توانستند توضيح قانع‌كننده‌اي در مورد اينكه تكامل چگونه انجام يافته هست ارائه دهند.

نقش عمده دارايشانن در اين ماجرا نه تنها نشان دادن مكانيسم چگونگي انجام مراحل – تكامل انتخاب اصلح – بود بلكه توانست شواهد و قرائن قانع‌كننده فراواني را در دفاع از نظرياتش نيز ارائه نمايد.


[/FONT]
[FONT='Tahoma','sans-serif'] اين نكته نيز قابل توجه هست كه تئوري‌هاي دارايشانن بدون اتكا به تئوري ژنتيك شكل گرفته بود و يا بهتر هست فرموده شود در اون وقت كسي از تئوري ژنتيك اطلاعي نداشت.

در وقت دارايشانن هيچ كس نمي‌دانست چگونه خصيصه‌ها و ايشانژگيهاي نسلي به نسل بعد منتقل مي‌شود.

البته در همان سال‌هايي كه دارايشانن مشغول تأليف و انتشار كتابهاي تاريخ‌ساز خود بود.

گريگوري مندل نيز رايشان قوانين وراثت كار مي‌كرد.

كار مندل كه بخوبي مؤيد نظريه‌هاي دارايشانن بود، تا سال 1900 به كلي ناديده گرفته شد.

تا اون وقت تئوري‌هاي دارايشانن ديگر جاي خود را در محافل علمي باز كرده و كاملاً مورد پذيرش برنامه گرفته بود.

به اين ترتيب برداشت كنوني ما از نظريه تكامل كه تركيبي از قوانين وراثت ژنتيكي و انتخاب اصلح مي‌باشد به مراتب كامل‌تر از تئوري اوليه دارايشانن هست.


[/FONT]
[FONT='Tahoma','sans-serif'] تأثير و نفوذ دارايشانن در انديشه و تفكر انساني بسيار گسترده و وسيع هست.

در زمينه علمي محض او در علم زيست‌شناسي تغييري بنيادين ايجاد كرد.

اصل انتخاب اصلح در واقع اصل گسترده و دامنه‌داري هست كه در تمام زمينه‌هاي ديگر مانند انسان‌شناسي، جامعه‌شناسي علوم سياسي و اقتصادي كاربرد دارد و مورد هستفاده برنامه گرفته هست.


[/FONT]
[FONT='Tahoma','sans-serif'] تأثير تئوري‌هاي دارايشانن بر انديشه و تفكر مذهبي مهمتر از تأثير اون در زمينه‌هاي علمي و جامعه‌شناسي مي‌باشد.

در وقت دارايشانن و سال‌ها پس از اون مسيحيان معتقد بر اين باور بودند كه قبول نظريه دارايشانن بر اعتقادات مذهبي ضربه مي‌زند و اون را سست مي‌كند.

اين وحشت و دلهره اونان شايد به دلايلي قابل توجيه بود.

هر چند شرایط ديگري نيز در سست شدن بنيان‌هاي اعتقاد مذهبي دخالت داشت.

البته دارايشانن خود فردي ملحد و بي‌دين شده بود.


[/FONT]
[FONT='Tahoma','sans-serif']حتي از ديدگاه غيرمذهبي تئوري دارايشانن تغيير عمده‌اي در طرز تفكر بشر درباره دنيا به وجود آورد.

از اون پس ديگر به نظر نمي‌رسد كه انسان به عنوان يك مجموعه دائر مدار و مركز و كانون طبيعت و جهان باشد.

اكنون ما بايد خود را گونه‌اي مشابه انواع ديگر حيوانات بدانيم و اين احتمال را لز نظر دور نداريم كه گونه‌ي بشري نيز روزي ممكن هست به كلي منقرض شود.


[/FONT]
[FONT='Tahoma','sans-serif'] در نتيجه كار دارايشانن اين نظريه هراكليتوس كه «هيچ چيز جز تغيير و دگرگوني دائمي و پايدار نيست» مقبوليت بيشتري يافت.

واژه‌هاي دارايشانن مانند «تنازع بقا» و «بقاي اصلح» اكنون در محاورات روزانه جاي گرفته هست.

كاميابي تئوري تكامل در روشن كردن اصل و ريشه نژاد انسان اين نظريه را تقايشانت كرد كه علم مي‌تواند پاسخگايشان تمام مسائل طبيعي باشد ولي هزاران دريغ و افسوس كه علم به تنهايي قادر به پاسخگايشاني مشكلات بشري نيست.


[/FONT]
[FONT='Tahoma','sans-serif'] بديهي هست تئوري‌هاي دارايشانن حتي اگر شخص او وجود نمي‌داشت به همين شكل مطرح و اثبات مي‌شد.

با توجه به كارهاي والاس اين نكته در مورد دارايشانن بيش از ديگر شخصيت‌هاي اين كتاب مصداق دارد.

با تمام اينها دارايشانن بود كه با آثار خود تغييرات بنيادين در زيست‌شناسي و انسان‌شناسي به وجود آورد و نظر ما را نسبت به مكان و جايگاه انسان در جهان تغيير داد.[/FONT]
[FONT='Tahoma','sans-serif'][/FONT]
[FONT='Tahoma','sans-serif'][FONT='Tahoma','sans-serif']کتاب تاثیرگذارترین های تاریخ
[/FONT][/FONT]

98:


99:

چارلز داروین کسی بود که پی برد و اثبات کرد تمامی موجودات زنده در ول وقت از اجداد مشترکی در یک پروسه ی انتخاب طبیعی به تکامل رسیده اند

100:

متاسفانه این فرضیه مشلات جدی داره و هرگز هم اثبات نشده
ما هنوز دنیال جوابیم

101:


چرا حشرات جثه‌هاي كوچكي دارند؟



جانوران رايشان زمين داراي جثه‌هاي متفاوتي هستند.

مهره‌داران، نرمتنان، كرمها، حشرات و...

همگي متعلق به سلسله جانوري هستند.

ولي مشاهده مي‌كنيم كه افراد اونها از نظر بزرگي جثه تفاوت زيادي با هم نشان مي‌دهند.

بزرگترين حيوانات مانند نهنگ و زرافه در رده پستانداران برنامه دارند و كوچكترين اونها مثل حشرات و كنه‌ها در گروه بندپايان هستند.


كوچكي يا بزرگي صفات نسبي هستند و يك چيز به تنهايي نمي‌تواند كوچك يا بزرگ باشد و تنها در مقايسه با چير ديگري بزرگتر يا كوچكتر هست.

اگر ما در دنيا فقط حشرات را مشاهده مي‌كرديم نمي‌توانستيم بگايشانيم اونها جانوران كوچكي هستند ولي وقتي يك مگس را در كنار يك اسب مشاهده مي‌كنيم تفاوت زياد اندازه اونها ما را متعجب مي‌سازد و اين سوال را در ذهن ايجاد مي‌كند كه، چرا جثه حشرات نسبت به ساير جانوران كوچكترند؟«به علت وزن محدود اسكلت خارجي سخت، اندازه هيچ جانور بندپايي از حد معيني تجاوز نمي‌كند»(1)(2).

(يعني اسكلت خارجي سخت و محكم بند پايان از رشد زياد بدن اونها جلوگيري ميكند).

اين جوابي هست كه جانور شناسان و حشره شناسان به اين سوال ميدهند.

ولي اين جواب حتي خود اونها را قانع نمي‌كند، چون خيلي از حشرات بدن نرمي دارند ولي باز هم كوچكند، در مقابل خرچنگها اسكلت خارجي سختي دارند ولي خيلي بزرگتر از حشراتند! حشره‌شناسان ساختمان بدن يك حشره را با ساختمان بدن جانور بزرگتري، مانند زرافه مقايسه مي‌كنندو به دنبال عاملي هستند كه مانع بزرگ شدن اونها ميشود ولي تا كنون موفقيت چنداني حاصل نكرده‌اند، ما براي اينكه به جواب مناسبي دست پيدا كنيم بهتر هست در مسير ديگري حركت كنيم، به اين ترتيب كه، به جاي جستجايشان عامل بازدارندهء رشد حشرات در جستجايشان دستگاهي در بدن زرافه باشيم كه كمك به بزرگ شدن جثه زرافه ميكند در واقع در پي دستگاهي خواهيم بود كه در ساختمان بدن زرافه وجود دارد ولي در بدن حشرات وجود ندارد و در عين حال در ارتباط با بزرگي جثه هم هست.

مهمترين قسمت بدن هر جانور سر اوست كه مغز را حمل مي‌كند.

مغز مهم و حساس هست و در هر لحظه بايد آب و مواد لازم به اندازه كافي به اون برسد.

رسانيدن آب و مواد لازم به مغز به عهده دستگاه گردش خون هست، قلب همانند تلمبه‌اي خون را كه حامل آب و مواد غذايي هست به گردش در مي‌آورد و رگها همانند لوله‌هايي خون را به مغز وساير اندامها هدايت مي‌كنند.

فرض كنيد مي‌خواهيم آب را از مخزن آبي كه در پايين ساختمان بلندي برنامه دارد براي مصرف ساكنين به طبقات بالاي ساختمان بفرستيم.

اگر يك پمپ آب و مقداري لولهء آب داشته باشيم اين كار به راحتي امكان پذير هست و آب به نقاط دلخواه ما در طبقات مختلف ساختمان خواهد رسيد.

اما اگر لولهء آب در اختيار نداشته باشيم و اين كار را تنها با پمپ آب اجرا کنيم كارمان خيلي مشكل خواهد شد.پمپ آب بدون كمك لوله‌هاي آب نمي‌تواند آب را به نقاط مورد نظر ما در طبقات بالاي ساختمان برساند و تنها آب را تا اندازه‌اي به طرف بالا پرتاب خواهد كرد.

در اين صورت نه تنها آب به طبقات بالا نخواهد رسيد بلكه در طبقات پايين هم به جاي نقاط دلخواه (حمام، آشپزخانه و ....) به اتاقها و ديوارها پاشيده خواهد شد.

با نبود لوله آب ما مجبور خواهيم شد ساختمانهاي بلند نسازيم و به ساختمانهاي كم ارتفاع قانع باشيم تا بتوانيم آب را براي مصرف ساكنين برسانيم.

در ساختمان بدن زرافه، هم تلمبه قايشان (قلب) وجود دارد و هم لوله‌هاي آب فراوان (سرخرگها، مايشانرگها، رگهاي لنفي)، پس بدن زرافه قادر هست خون را به راحتي به ارتفاع بالا جايي كه مغز در اونجا برنامه دارد و هم ساير اندامها و دستگاههاي بدن برساند.

هر اندام در بدن زرافه به مقدار مورد نياز خون دريافت مي‌كند.

وقتي زرافه غذا مي‌خورد خون، بيشتر به دستگاه گوارش هدايت مي‌شود، وقتي مي‌دود خون، بيشتر به پاها مي‌رود.

هر سلولي كه در بدن زرافه وجود دارد در صورت نياز به آب و مواد لازم، كافي هست كه اونها را از مايشانرگ نزديك خود دريافت كند و هر ماده اضافي و زائد خود را به مايشانرگ بفرستد.

ولي در ساختمان يك حشره وضع به گونه ديگري هست.

در اونجا خبري از آب لوله‌كشي شده نيست.

فقط پمپ (قلب ساده) وجود دارد كه خون را از عقب بدن گرفته به جلايشان بدن مي‌راند.

نه تنها طبقات بالايي در ساختمان او وجود ندارند در اتاقهاي پايين نيز آب به جاي اينكه در لوله‌هايي جزيان داشته باشد تمام اتاقها را پر كرده هست و ساكنين اون غوطه‌ور در آب هستند، افراد هم، مواد غذايي از آب دريافت مي‌كنند وهم زباله‌هايشان را در اين آب مي‌ريزند.

حشرات داراي دستگاه گردش خون باز هستند يعني رگي در بدن اونها وجود ندارد و خون به طور باز در سراسر بدن گردش مي‌كند و همه جا پر از خون بوده، اندامها و دستگاههاي بدن داخل اون غوطه‌ورند.

هم آب و مواد لازم را از اون ميگيرند و هم مواد زائدشان را به داخل اون رها مي‌كنند.

به علت فقدان رگهاي خوني قلب نمي‌تواند خون را به نقاط دور و ارتفاع بالا برساند به همين خاطر تمام دستگاههاي بدن مجبورند دور و بر قلب جمع شوند و زياد از اون فاصله نگيرند تا با كمبود آب و مواد مواجه نشوند.

دستگاه گردش خون يك حشره اختيار چنداني در ميزان پخش خون به اندامهاي مختلف ندارد و هر اندام ،نزديكتر به قلب باشد بيشتر مواد لازم را دريافت ميكند و وضعش بهتر هست.

مغز چون مهمتر از همه هست درست در جلايشان آئورت، جايي كه خون بيرون مي‌آيد برنامه دارد و قلب هميشه خون را از قسمت عقب بدن گرفته و به طرف سر ميراند.

اگر مغز حشره بخواهد همانند زرافه در ارتفاع بالايي برنامه گيرد به علت نبود رگهاي خوني، قلب نخواهد توانست خون را به اونها بفرستد، پس مغز و ساير اندامهاي حشره مجبورند در نزديكي قلب برنامه گيرند يعني جثهء حشره مجبور هست كوچك باشد.


پس به اين ترتيب معلوم ميشود هر جانور كه بخواهد جثه‌اش را بزرگ كند و سر را بالا بگيرد بايد وسايل انتقال خون را داشته باشد و چون حشرات اين وسايل را ندارند نمي‌توانند جثهء خود را بزرگتر كنند.

يعني حشرات به دليل نداشتن رگهاي خوني جثهء كوچكي دارند و زرافه با داشتن رگهاي متعدد ميتواند به اون بزرگي بشود.

در كل ميتوان فرمود جانوري كه دستگاه گردش خون كاملتري دارد جثهء بزرگتري دارد.

براي روشن شدن بهتر موضوع دستگاه گردش خون و جثهء جانوران ديگر را نيز با هم مقايسه كنيم.

در گروه كرمها گونه‌هايي هستند كه كلا فاقد دستگاه گردش خون هستند.

اين چنين افرادي جثه‌هاي خيلي ريز و ميكروسكوپي دارند مانند نماتد‌ها و ....

بعضي از كرمها داراي دستگاه گردش خون ساده متشكل از چند رگ طولي و قلب ساده ميباشند.

اين گونه‌ها ميتوانند جثهء خود را كمي بزرگتر كنند مانند كرمهاي
Pharonidea Spiunculoidea, Brachiopoda و .....

در بين كرمها تنها كرمهاي حلقايشان هستند كه دستگاه گردش خون پيشرفته‌اي متشكل از رگهاي خوني طولي و جانبي، چندين رگ و مايشانرگها ميباشند و داراي گردش خون بسته اند.

با داشتن چنين دستگاه گردش خوني، كرمهاي حلقايشان بزرگترين گونه‌هارا در ميان كرمها دارا هستند.

مانند گونه‌هاي
Rhinodrilus fafneri از اكوادور كه 210 سانتيمتر طول و 2.5 سانتيمتر قطر دارد.

و گونه
Eunice gigantean كه 3 متر طول دارد.

در گروه نرمتنان ما انواع دستگاه گردش خون را مشاهده مي‌كنيم.

هم دستگاه گردش خون باز و هم دستگاه گردش خون بسته.

افرادي كه دستگاه گردش خون باز و رگهاي كم و قلب ساده دارند مانند دو عصبي‌ها و شكمپايان، جثه‌هاي كوچكتري دارند.

اونهايي كه دستگاه خونشان كمي پيشرفته تر هست مانند دو كفه‌اي‌ها، جثه‌شان هم به همان اندازه بزرگتر هست و در نهايت سر پايان كه تكامل يافته‌ترين نرمتنان هستند و دستگاه گردش خون بسته با رگهاي خوني متعدد و قلبهاي چند حفره‌اي تكامل يافته دارند، جثه‌شان نيز از همهء نرمتنان ديگر بزرگتر هست.

مثل هشت‌پاهاي بزرگ و گونهء
Architeuthis كه بدني به طول 2.5 متر و بازوهايي به طول 12 تا 18 متر دارد و در سواحل شرقي كانادا زندگي ميكند.


در گروه بند پايان همگي افراد داراي گردش خون باز هستند براي همين، جثهء اونها نمي‌تواند خيلي بزرگتر شود.

با اين حال درجهء تكامل دستگاه گردش خون در تمامي افراد اين گروه به يك اندازه نيست.

خرچنگها در بين بندپايان بزرگترين گونه‌ها را دارا هستند چون دستگاه گردش خون اونها علاوه بر قلب داراي سرخرگهاي متعددي نيز ميباشد و قلب ميتواند خون را به وسيله اونها به فواصل نسبتا دورتري هدايت كند اما باز هم به دليل فقدان مايشانرگها و سياهرگها خون در حفره عمومي بدن پخش مي‌شود و دستگاه گردش خون، باز هست.

دستگاه گردش خون عقربها و بعضي ديگر از بندپايان داراي تعداد كمتري سرخرگ هست به همين دليل جثه‌شان كوچكتر از خرچنگها هست.

حشرات كلا فاقد رگهاي خوني هستند و تنها داراي يك رگ پشتي كه در انتها به آئورت كوتاهي ختم مي‌شود، هستند.

براي همين حشرات جثه‌هاي خيلي كوچكتري دارند.

در بين خود حشرات نيز اونهايي كه رگ پشتي درازتر دارند مانند سوسك‌ها ، ملخها و ...

بدنهاي بزرگتري نسبت به اونهايي كه داراي رگ پشتي كوتاه‌تر دارند، مي‌باشند؛ مثل شپشكهاي نباتي و ....

اما حشرات با اين جثهء كوچك، كوچكترين بندپايان نيستند و اين مقام را كنه‌ها به خود اختصاص داده‌اند.

كنه‌هاي انگل نباتي حتي كوچكتر از 0.1 ميليمتر هستند و بايد اونها را با وسايل بزرگ كننده مشاهده كرد مانند كنه‌هاي خانواده
Eryophidea .

با اين ترتيب اين كنه‌هاي كوچك بايد از حشرات نيز دستگاه گردش خون ساده‌تري داشته باشند و اين طور هم هست.

كنه‌هاي بزرگتر همانند حشرات رگهاي پشتي و قلب ساده را دارا هستند ولي در كنه‌هاي كوچكتر اين اندامها نيز وجود نداشته و گردش خون تنها توسط عضلات بدني و حركت اندامهاي دروني مثل دستگاه گوارش عملي ميشود (5).

در گروه مهره داران نيز افرادي كه دستگاه گردش خونشان كاملتر هست جثه‌هايشان نيز بزرگتر هست مثل پستانداران كه كاملترين دستگاه گردش خون را دارند و براي همين بزرگترين گونه‌ها را نيز دارا ميباشد مانند نهنگها، فيل، زرافه و ....
پس نتيجيهء كلي اينكه هر جانوري كه رايشان زمين زندگي ميكند يك رابطهء مستقيمي بين تكامل دستگاه گردش خونش و بزرگي جثهء او بربرنامه بوده و هيچ كدام، از اين قاعده مستثني نمي‌باشند.







102:


103:

قبل ازتوضیح تئوری جدید خودم، اشاره میکنم به تئوریهایی که قبلا دراین زمینه ارائه شده اند.

تئوری اسکلت خارجی:
حشرات دارای اسکلت خارجی هستند و این نظریه به این موضوع اشاره میکند که، این اسکلت نمیتواند زیاد رشد کند.

در واقع حشره در داخل این اسکلت زندانی میشود و نمیتواند بیشتر رشد کند.

همه بند پایان دارای اسکلت خارجی هستند، و بعضی از اونها مثل خرچنگها میتوانند جثه نسبتا بزرگی داشته باشند که مغایر با این نظریه هست.

در عوض حشراتی هم وجود دارند که اسکلت خارجی نرمی دارند ولی بازهم نمیتوانند بزرگ شوند.

همچنین در گذشته، یعنی250 میلیون سال پیش حشراتی با جثه های بزرگ وجود داشتند ( مثل سنجاقکهای به طول 75 سانتیمتر) و این نظریه نمیتواند علت وجود اونها را توضیح دهد.



تئوری دستگاه تنفس:
دستگاه تنفس حشرات از لوله های باریک و موئین به نام تراشه تشکیل شده هست که اکسیژن را مستقیما از روزنه های موجود در سطح بدن، به تمام سلولهای داخلی بدن حشره میرساند.

یعنی بر خلاف دیگر جانوران، اکسیژن توسط خون حمل نمیشود.

بلکه با هستفاده از پدیده انتشار، اکسیژن در داخل تراشه ها جریان می یابد و به سلولها میرسد.

این تئوری بیان میکند که انتشار اکسیژن در داخل تراشه ها ، تنها در فاصله های کوتاه امکان پذیر هست و اگر حشرات جثه بزرگ داشته باشند، طول تراشه ها زیاد شده و اکسیژن نخواهد توانست به سلولها برسد.

بدین جهت حشرات مجبور هستند جثه کوچک داشته باشند.

در مورد وجود حشرات بزرگ در گذشته نیز این تئوری وجود اکسیژن، با % بالا را، در جو زمین پیش بینی میکند.

طبق این نظریه % اکسیژن اتمسفر در250 میلیون سال پیش، بیشتر از % اکسیژن امروزی بوده هست و این % بالای اکسیژن ، انتشار اکسیژن را در داخل تراشه های طویل امکان پذیر می ساخته هست.

در نتیجه حشرات در میتوانستند به 75 سانتیمتر بزرگی برسند.

این خلاصه ای بود از تئوریهای موجود در این زمینه.


نظریه جدید من در این مورد:

تئوری دستگاه گردش خون (انتقال مواد در گیاهان):
تئوری من بر پايه دستگاه گردش خون جانوران هست.

تئوری قدرت و تکامل دستگاه گردش خون جانوران را باهم مقایسه کرده و رابطه ای بین بزرگی جثه و قدرت دستگاه گردش خون عنوان میکند.

طبق این نظریه هر قدر دستگاه گردش خون کاملتر و قویتر باشد جثه جانوران میتواند بزرگتر باشد.

دستگاه گردش خون حشرات خیلی ناقص هست و فاقد رگهای خونی هست.

بدن حشرات با نداشتن رگهای خونی، نمیتوانند خون را که حاوی مواد غذایی هست به سلولهای دوردست برسانند، بدین جهت بدن حشرات مجبور هست کوچک بماند.


در این تئوری فشار هوا و نیروی جاذبه زمین، دو عامل فیزیکی هستند که بر روی عمل کرد دستگاه گردش خون جانوران اثر میگذارند.

بیشترین نیروی دستگاه گردش خون صرف غلبه بر جاذبه زمین میشود.

هر قدر دستگاه گردش خون قوی باشد، بیشتر میتواند بر جاذبه زمین غلبه کند و خون را بالاتر به طرف مغز جانور بفرستد.

در نتیجه جانور بیشتر میتواند بزرگتر و قد بلند تر بشود.

مثل فیلها و زرافه ها که تکامل یافته ترین و قویترین دستگاه گردش خون را دارا هستند، در نتیجه بزرگترین و بلندترین قد را هم در بین جانوران دارا هستند.

برای امکان وجود حشرات بزرگ جثه و همچنین دیگر جانوران بزرگ جثه مثل دایناسورها و ماموتها در وقت گذشته، این تئوری یک جاذبه کم را در اون وقتها پیش بینی میکند.

طبق این نظریه مقدار نیروی جاذبه زمین در گذشته کمتر از مقدار کنونی اون بوده هست به همین دلیل دستگاه گردش خون جانوران میتوانست بهتر به اون غلبه کند و جثه جانوران را بزرگتر کند ولی با گذشت وقت جاذبه زمین افزایش یافته و جانوران مجبور شده اند جثه های خود را کوچکتر نمايند.

همانطور که میدانید برای انقراض دایناسورها تئوریهای مثل برخورد شهاب سنگ و یا فعالیت آتشفشانها مطرح شده هست.

که هر کدام معایب فراوانی دارد.

برای انقراض ماموتها، دورانهای یخبندان و برای دیگر انقراضها نیز تئوریهای بیشمار دیگر مطرح شده هست.

در مورد جثه گیاهان و انقراض گیاهان ابتدایی غول پیکر مانند دم اسبیان و پنجه گرگی های دوران کربونیفر هم تئوریهای زیادی مطرح هست.


تئوری جدید من میتواند پاسخگوی تمامی این سوالها در قالب یک تئوری باشد.

و لازم نیست برای هر کدام از این مسائل یک تئوری متفاوت مطرح شود.


نام تئوری من هست:
رابطه بین جاذبه زمین و تکامل.

این نظریه میتواند به سوالهای فراوانی در مورد جانوران و انقراض اونها که تابحال بدون جواب بوده اند جواب بدهد.
این نظریه در قالب چند مقاله تنظیم شده هست که مجموع این مقالات به صورت یک کتاب در آمده هست.

عنوان این کتاب نظریه افزایش جاذبه زمین هست، که با شابک به شماره

8-04-7061-964 در سال 1379 در 120 صفحه به چاپ رسیده هست.


ترجمه انگلیسی این کتاب در سایت اینترنتی زیر برنامه داده شده هست.
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

رامین امیرمردفر
1388.4.15

104:

قبل ازتوضیح تئوری جدید خودم، اشاره میکنم به تئوریهایی که قبلا دراین زمینه ارائه شده اند.

تئوری اسکلت خارجی:
حشرات دارای اسکلت خارجی هستند و این نظریه به این موضوع اشاره میکند که، این اسکلت نمیتواند زیاد رشد کند.

در واقع حشره در داخل این اسکلت زندانی میشود و نمیتواند بیشتر رشد کند.

همه بند پایان دارای اسکلت خارجی هستند، و بعضی از اونها مثل خرچنگها میتوانند جثه نسبتا بزرگی داشته باشند که مغایر با این نظریه هست.

در عوض حشراتی هم وجود دارند که اسکلت خارجی نرمی دارند ولی بازهم نمیتوانند بزرگ شوند.

همچنین در گذشته، یعنی250 میلیون سال پیش حشراتی با جثه های بزرگ وجود داشتند ( مثل سنجاقکهای به طول 75 سانتیمتر) و این نظریه نمیتواند علت وجود اونها را توضیح دهد.



تئوری دستگاه تنفس:
دستگاه تنفس حشرات از لوله های باریک و موئین به نام تراشه تشکیل شده هست که اکسیژن را مستقیما از روزنه های موجود در سطح بدن، به تمام سلولهای داخلی بدن حشره میرساند.

یعنی بر خلاف دیگر جانوران، اکسیژن توسط خون حمل نمیشود.

بلکه با هستفاده از پدیده انتشار، اکسیژن در داخل تراشه ها جریان می یابد و به سلولها میرسد.

این تئوری بیان میکند که انتشار اکسیژن در داخل تراشه ها ، تنها در فاصله های کوتاه امکان پذیر هست و اگر حشرات جثه بزرگ داشته باشند، طول تراشه ها زیاد شده و اکسیژن نخواهد توانست به سلولها برسد.

بدین جهت حشرات مجبور هستند جثه کوچک داشته باشند.

در مورد وجود حشرات بزرگ در گذشته نیز این تئوری وجود اکسیژن، با % بالا را، در جو زمین پیش بینی میکند.

طبق این نظریه % اکسیژن اتمسفر در250 میلیون سال پیش، بیشتر از % اکسیژن امروزی بوده هست و این % بالای اکسیژن ، انتشار اکسیژن را در داخل تراشه های طویل امکان پذیر می ساخته هست.

در نتیجه حشرات در میتوانستند به 75 سانتیمتر بزرگی برسند.

این خلاصه ای بود از تئوریهای موجود در این زمینه.


نظریه جدید من در این مورد:

تئوری دستگاه گردش خون (انتقال مواد در گیاهان):
تئوری من بر پايه دستگاه گردش خون جانوران هست.

تئوری قدرت و تکامل دستگاه گردش خون جانوران را باهم مقایسه کرده و رابطه ای بین بزرگی جثه و قدرت دستگاه گردش خون عنوان میکند.

طبق این نظریه هر قدر دستگاه گردش خون کاملتر و قویتر باشد جثه جانوران میتواند بزرگتر باشد.

دستگاه گردش خون حشرات خیلی ناقص هست و فاقد رگهای خونی هست.

بدن حشرات با نداشتن رگهای خونی، نمیتوانند خون را که حاوی مواد غذایی هست به سلولهای دوردست برسانند، بدین جهت بدن حشرات مجبور هست کوچک بماند.


در این تئوری فشار هوا و نیروی جاذبه زمین، دو عامل فیزیکی هستند که بر روی عمل کرد دستگاه گردش خون جانوران اثر میگذارند.

بیشترین نیروی دستگاه گردش خون صرف غلبه بر جاذبه زمین میشود.

هر قدر دستگاه گردش خون قوی باشد، بیشتر میتواند بر جاذبه زمین غلبه کند و خون را بالاتر به طرف مغز جانور بفرستد.

در نتیجه جانور بیشتر میتواند بزرگتر و قد بلند تر بشود.

مثل فیلها و زرافه ها که تکامل یافته ترین و قویترین دستگاه گردش خون را دارا هستند، در نتیجه بزرگترین و بلندترین قد را هم در بین جانوران دارا هستند.

برای امکان وجود حشرات بزرگ جثه و همچنین دیگر جانوران بزرگ جثه مثل دایناسورها و ماموتها در وقت گذشته، این تئوری یک جاذبه کم را در اون وقتها پیش بینی میکند.

طبق این نظریه مقدار نیروی جاذبه زمین در گذشته کمتر از مقدار کنونی اون بوده هست به همین دلیل دستگاه گردش خون جانوران میتوانست بهتر به اون غلبه کند و جثه جانوران را بزرگتر کند ولی با گذشت وقت جاذبه زمین افزایش یافته و جانوران مجبور شده اند جثه های خود را کوچکتر نمايند.

همانطور که میدانید برای انقراض دایناسورها تئوریهای مثل برخورد شهاب سنگ و یا فعالیت آتشفشانها مطرح شده هست.

که هر کدام معایب فراوانی دارد.

برای انقراض ماموتها، دورانهای یخبندان و برای دیگر انقراضها نیز تئوریهای بیشمار دیگر مطرح شده هست.

در مورد جثه گیاهان و انقراض گیاهان ابتدایی غول پیکر مانند دم اسبیان و پنجه گرگی های دوران کربونیفر هم تئوریهای زیادی مطرح هست.


تئوری جدید من میتواند پاسخگوی تمامی این سوالها در قالب یک تئوری باشد.

و لازم نیست برای هر کدام از این مسائل یک تئوری متفاوت مطرح شود.


نام تئوری من هست:
رابطه بین جاذبه زمین و تکامل.

این نظریه میتواند به سوالهای فراوانی در مورد جانوران و انقراض اونها که تابحال بدون جواب بوده اند جواب بدهد.
این نظریه در قالب چند مقاله تنظیم شده هست که مجموع این مقالات به صورت یک کتاب در آمده هست.

عنوان این کتاب نظریه افزایش جاذبه زمین هست، که با شابک به شماره

8-04-7061-964 در سال 1379 در 120 صفحه به چاپ رسیده هست.


ترجمه انگلیسی این کتاب در سایت اینترنتی زیر برنامه داده شده هست.
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

رامین امیرمردفر
1388.4.15

105:

چهل سال پیش از او دانشمندی به نام توماس مالتوس در مقاله‌ای مدعی شده بود که سرعت رشد جمعیت آدمیان بیش از میزان تولید غذاست و چنانچه جمعیت بشر به طریقی کنترل نشود، با گذشت چند دهه غذای کافی برای همگان وجود نخواهد داشت و آدمی مجبور هست برای به دست آوردن اون مبارزه کند.با سلام ...
مالتوس : رشد جمعیت انسانی به صورت تصاعد هندسی هست .

در حالی که ، منابع غذایی ، در بهترین حالت خود رشد عددی دارند .


106:

سلام دوستان

بحث و تبادل نظر علمی در مورد تکامل رو دراین تاپیک و زندگینامه ی چارلز داروین رو در تاپیک [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] مطرح و پیگیری بفرمایید.

موفق باشید

107:


108:

سلام.
با تشکر از انتقال پست به محل اصلی خودش.
خوب پس از اون تاپیک نقل قول می گیرم و اینجا شرح می دم.

حالا علت:

همان طور که می دونید در دوره ی داروین حاکمیت کلیسا پا بر جا بود .

و در وقت او اتفاقی روی داد که مانع از انتشار نوشته های او شد .

این روی داد به این صورت بود که کتابی به نام "اثرات تاریخ طبیعی خلقت" توسط یک مهندس اسکاتلندی منتشر شد .

در یکی از فواصل این کتاب نوشته شده بود که تغییر گونه ها در گذشته ی زمین انجام می شده هست .

این کتاب با اقبال خوبی مواجهه نشد و مورد انتقاد شدید کلیسا برنامه گرفت .

یک اتفاق دیگه هم این بود که نظریه ی لامارک با رد کلیسا همراه بود ( یکی از دلایل اصلی پژوهش بیشتر داروین این میتواند باشد که می خواست نظریه خودشو با کلیسا در نندازه چون به راحتی رد می شد و می خواست دلایل بسیار محکمی داشته باشه ) داروین در سال 1858 ، پس از دریافت نامه ای از والاس ( همان طور که فرمودید ) تصمیم به انتشار مقاله ی خود گرفت .

و برنامه بر این شد که خلاصه ای از دست نوشته های داروین به همراه مقاله ی والاس تحت عنوان نظریه ی داروین -والاس در یک گرهم آیی علمی ارائه شود .

جالب این جاست که داروین و والاس هیچ کدام در این گردهم آیی شرکت نکردند .در اون وقت تعداد اندکی از این مقاله آگاه شدند .

سرانجام کتاب داروین به نام:

"درباره ی خاسنگاه گونه های از طریق انتخاب طبیعی"
" On the Origin of Species by Means of Natural Selecti "
در سال 1859 منتشر شد .

109:

این نتیجه گیری خیلی عجیبه چون این چیزی که اینجا نوشته شده حتی خود داروین هم به این نرسید ، و دانشمندان سپس گذشت چند سال سپس داروین با بررسی نوکلوئیک اسید و پروتئین ها در خت تبار زایشی رو رسم کردند که نتیجه ی اون کار ،این به اصطلاح نظریه بود ( البته خیلی دانشمندان در مورد این تفسیر اختلاف نظر شدیدی دارند )

110:

بازم برای من عجیبه که دوباره این جا به این حرف رجوع شده .حتی با رسم درخت تبار زایشی از عبارت نیای مشترک هستفاده کردند که به این صورت بود :
نیای مشترک گونه ای هست که دو یا چند گونه از تغییر اون اشتقاق پیدا کرده هست .

111:

البته شایان ذکر که غیر داروین دانشمندان زیادی در مورد این مسئله تحقیق و تفحس کردند در یکی از پستها یک نمونه از این تحقیقات رو براتون توضیح می دم.


112:

ا
برای این کار معمولاً از کربن 14 برای تعیین سن فسیل ها هستفاده می نمايند .

که این کار با هستفاده از نیمه عمر این ماده هست که سپس تلاشی تبدیل به نیتروژن 14 می شود و می شه تو اینترنت اطلاعات بسیار زیادی از این مورد بدست آورد .

113:

البته دوستان عزیز لامارک داخل نظریه ی بالا مطلبی رو ذکر کرد که باعث شد توجه پژوهشگران رو به خودش جلب کنه و اون این بود که :
علت تغییر گونه ها در ارتباط با تغییر شرایط فیزیکی حیات هست .


114:



این نتیجه گیری عجولانه ذکر شده چون سپس کلی تحقیق پس از گذشتنم سالها از سفرش با تحقیق روی نمونه ها به این نتیجه دست یافت .

این نظریه در اصل مربوط به وگنر بود که داخل کتابی ذکر شده بود که تنها عنوان این موارد چنین بود که :
1- انطباق حاشیه ی قاره ها
2- سنگواره ها
3- اقسام سنگ ها و شباهت های ساختاری
4- آب و هوا
با تکیه بر این موارد توانسته بود اتصال قاره ها را اثبات کند .

115:

دوستان سلام.

از بحث هايتان هستفاده كرديم ...

متشكرم.

نظريه ي مخالفان نظريه تكامل :
quote=bb;1672073]
از مهمترین دلایلی که طرفداران این نظریه برای اثبات مدعای خود می‌آورند می‌توان به سه مورد زیر اشاره کرد:
۱) وجود پیچیدگی‌های غیر قابل فروکاست در هستی
۲) وجود پیچیدگی‌های کاملا مشخص شده در هستی
۳) وجود ثوابت فیزیکی كه مقدارشان دقیقا تنظیم شده هست
باید منتظر ماند و دید که داور بی رحم علم− که چیزی جز آزمایشات زیست‌شناختی پیش رو نیست− در نهایت به نفع کدام جبهه رای صادر خواهد کرد و کدام یک از این نظریات بهتر خواهد توانست نتایج آزمایشات را توجیه کند.
[/quote]

البته اين انتظار چندان مفيد نخواهد بود از اين جهت كه تغييري در پايه نظريه تكامل ( و نه لزوما نظريه دارايشانن ) به لحاظ درستي يا نادرستي اون ايجاد شود.

چرا كه نه تنها :

و :

اجماع علمي درباره تكامل شفرمود‌انگيز هست اون دسته از دانشمنداني كه سخنان اونان به عنوان مخالفان نظريه‌ي تكامل مطرح مي‌شود، در خود تكامل شك ندارند، بلكه جنبه‌هايي از چگونگي تكامل را نمي‌پذيرند.
و:

تاكنون هيچ عامل غير فيزيكي و غير شيميايي - كه موثر در تنوع و تحول گونه هاي زيستي - باشد، اثبات نشده هست و حتي احتمالي علمي مبني بر وجود چنين عواملي نيز وجود نداشته هست.

بلكه :
اصولا عقل فلسفی و علمی انسان با متافيزيك ناسازگار و بيگانه هست.

اما واقعيت اينه كه نميشه در اين باره با رعايت قوانين سايت به ادامه ی بحث پرداخت.

پس من مجبورم پيشنهاد كنم كه خودتان در اينترنت به دنبال منابع بيشتر برايشاند و يا از اطلاعات دوستان حاضر در سايت بهره مند شود.



با توجه اينكه اغلب دوستان مايل به بررسي رابطه ی بين نظريه تكامل و نظريات دينی و يا ابعاد انسان شناسي و جامعه شناختي اين نظريه هستند ، پيشنهاد ميكنم كه كتاب
"The God Delusion" اثر Richard Dawkins را مطالعه كنيد.

در ضمن دوستانی كه نگران تغيير اعتقادات مذهبي شان هستند و يا دچار دغدغه هايي فلسفي از اين نوع ؛ بطوريكه برخي ها حاضرند براي مصون ماندن عقيده هاشان بصورت زير به مخالفت با تئوري تكامل بپردازند :

دوستان این ها همه نظریه هستن احتمال داره روزی تغییر کنن
هیچ دلیلی برای تکامل انسان از میمون وجود نداره .

و فعلا به خاطر یه مشت فسیل ما این نطریه رو قبول کردیم احتمال داره در آینده ثابت شه که این فسیل ها متعلق به موجودات دیگر بوده .

نگران نباشد ؛ چون به سادگي هر چه تمام تر ، ميتوان حاصل قرن ها تحقيق دانشمندان را با تغييري محسوس يا نيمه-محسوس در تفسير كتب مقدس - البته در صورت تناقض با يافته هاي علمي - التيام بخشيد و يا اون را در اذهان آدمي خنثي نمود.


116:

سلام دوستان

در مسیر کنکاش های نظریه ی تکامل داروین حقایق بیشتری آشکار شدن؛



منظورم خبر مربوط به پیدا شدن یک جد مشترک برای گونه ی انسان و شامپانزه هست.

Ardi یک فسیل مونث مربوط به 4.4 میلیون سال قبل در منطقه ای در اتیوپی امروزی پیدا شده که فرضیه ی مشتق شدن انسان از میمون رو رد میکنه و نشون میده که این دو گونه در واقع دو شاخه از یک منشا هستن که به طور موازی تکامل پیدا کردن و به اینجا رسیدن.



تا امروز قدیمی ترین فسیلی که در مسیر تکاملی انسان پیدا شده بود Lucy بوده که به عنوان قدیمی ترین جد انسان شناخته شده بود ولی Ardi حدود یک میلیون سال قدیمی تر از Lucy هست.



مشخصاتش اونطور که در خبر اومده 110 پوند وزن و 4 فوت قد هست و امکان راه رفتن بر روی دو پا با قامت افراشته رو داشته (یعنی همون صفتی که انسانهای اولیه رو از میمون ها و شامپانزه ها جدا می کنه).

ولی دست و پاهاش برای حرکت و پریدن روی شاخه های درختان هم سازش پیدا کرده بوده.

نکته ی مهم این رویداد پر رنگ شدن این احتمال هست که نسل انسان در واقع ادامه ی میمون و حالت تکامل یافته ی اون نیست بلکه هر دو گونه ی انسان و شامپانزه از یک جد مشترک در حدود 6 تا 7 میلیون سال پیش مشتق شدن و به طور موازی و با هم تکامل پیدا کردن.

تا الان هم نزدیک ترین فسیل یافت شده به اون جد مشترک همین Ardi هست که مربوط به 4.4 میلیون سال قبل میشه.

این یافته در واقع قطعه ی دیگه ای از پازل داروین رو به دست ما میده چون داروین وقتی در قرن 19 ام پایه ی دانش تکامل امروزی رو میگذاشت نسبت به احتمال وجود یک جد مشترک بین دو گونه ی انسان و میمون هوشیار بود و همیشه این احتمال رو در مطرح کردن نظریاتش در نظر می گرفت.

اطلاعات بیشتر از نحوه ی پیدا کردن و جمع آوری فسیل رو می تونید در این لینک مطالعه کنید:

کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

117:


118:

ممنون از مطالب خوبتون
من می خواستم بپرسم که منظور از زیرگونه چیه؟و اینکه نئاندرتال ها زیرگونه هومو ساپینها هستن یعنی چی و اونا چه خویشاوندیی با انسان های کنونی دارن؟و اسم علمی انسان های کنونی چیه؟
و همینطور تکامل فقط درجبر و یا انتخاب آگاهانه محیطی و جغرافیایی و تغذیه ای به وجود میاد یعنی اگر انسان های امروزی شیوه زندگیشون تغییر نکنه دیگه روند تکامل ادامه پیدا نمی کنه؟و یا در گذشته اگر طرز زندگی عوض نمیشد این تکامل به وجود نمیومد؟
به وجود اومدن موجود هوشمندی مثل انسان می تونست از تکامل دیگر گونه های جانوری به وجود بیاد؟یا در آینده به وجود بیاد یا فقط از نسل شامپانزه ها و میمون ها و ...

میشد به وجود بیاد؟
شامپانزه های امروزی ممکنه نسل های آیندشون مثل انسان بشه در اثر تکامل؟
و همینطور Ardi که جد انسان و شامپانزه هست و انسان و شامپانزه تکامل یافته هستن پس چرا انسان اینقدر باهوش هست ولی شامپانزه باهوش نیست,حداقل به اندازه انسان؟
و نکته دیگه اینکه معلولیت های جسمی می تونه در نسل های بعدی اثر بذاره؟مثلا شخصی به فرض در 5 سالگی دست چپش رو از دست بده و تا آخر عمرش با یک دست زندگی کنه آیا این امر باعث میشه که فرزندان و نوادگانش یا بعضی از افراد در نسلش مثلا دست چپشون ضعیفتر از دست راست باشه یا ایرادی داشته باشه؟
و همینطور میشه فرمود پدیده تاسی در بعضی افراد به خاطر این بوده که بعضی اجداد انسان به دلیل اتفاقات خاصی موهای سرشون رو از دست دادن و این در ژن نسل های بعدی انسان وارد شده؟و میشه کاری کرد که در نسل های آینده به فرض این پدیده تاسی از بین بره؟
این فیلم لینکش از بین رفته لینک دیگری ازش دارید که بدید؟

119:

سلام

زیرگونه: رده بندی پایین تر از گونه هست یعنی ویژگیهای خیلی ریز رو از هم جدا می کنه مثلا گونه ی زعفران crocus sativum ممکنه بنا به تفاوتهای خیلی ریزی که در اثر کشت شدن در محیط های مختلف به مرور وقت پیدا کرده یه تغییر جزئی در ریخت یا ظاهر خودش یا دانه ش به وجود اومده باشه که بر اون پايه این دو تا زیرگونه از هم جدا بشن.

Homo sapiens یعنی انسان ذیشعور و این صفت رو به طور خیلی کلی برای گونه هایی از جانداران به کار میبرن که وجه تفاوت بارزشون با ماقبل خودشون داشتن قوه ی ادراک برای دست ورزی در محیط اطرافشون به نفع خودشون بوده اون هم به طور ارادی یعنی هستفاده از ابزار، آتش و ...



نئاندرتال ها زیرگونه هومو ساپینها هستن یعنی نئاندرتال ها هم جزو گونه ی انسان ذیشعور (دارای شعور) رده بندی میشن ولی همونطور که در تعریف زیرگونه فرمودم تفاوتهای جزئی با گونه ی هموساپینس دارن به همین دلیل اونها رو دیگه هموساپینس نمی دونیم بلکه اشتقاق یافته از هموساپینس می دونیم.

و همینطور تکامل فقط درجبر و یا انتخاب آگاهانه محیطی و جغرافیایی و تغذیه ای به وجود میاد یعنی اگر انسان های امروزی شیوه زندگیشون تغییر نکنه دیگه روند تکامل ادامه پیدا نمی کنه؟و یا در گذشته اگر طرز زندگی عوض نمیشد این تکامل به وجود نمیومد؟
این سوالتون رو یه مقدار واضح تر و جزئی تر بپرسید دوباره چون با قالب کنکونیش من باید چندین صفحه توضیح بنویسم و آخرش هم ممکنه شما به مقصودتون نرسید!
به وجود اومدن موجود هوشمندی مثل انسان می تونست از تکامل دیگر گونه های جانوری به وجود بیاد؟یا در آینده به وجود بیاد یا فقط از نسل شامپانزه ها و میمون ها و ...

میشد به وجود بیاد؟
این سوالتون رو بخوام به زبان ساده برگردان کنم مثل این می مونه که بپرسیم آیا از خاک رس احتمالش بیشتره که بتونیم یه کوزه بسازیم یا از برگ درخت؟ هیچ چیزی غیر ممکن نیست ولی پیدایش انسان در مسیر تکامل از سایر موجودات مرحله ای پایانی و پیشرفته محسوب میشه یعنی در واقع به نوعی نتیجه ی کنکونی مسیری هست که تکامل از وقتهای خیلی دور شروع کرده و داره ادامه میده.

اگر بنا باشه اجداد انسان فرق کنن پس باید کل مسیر هم اصلاح بشه و سازگاری با حالت جدید پیدا کنه.
و همینطور Ardi که جد انسان و شامپانزه هست و انسان و شامپانزه تکامل یافته هستن پس چرا انسان اینقدر باهوش هست ولی شامپانزه باهوش نیست,حداقل به اندازه انسان؟
والا این مساله که دوباره بر میگرده به اصل احتمالات و شرح طولانی داره و هنوز هم کاملا رمز گشایی نشده؛ ولی تا جایی که دانش ناقص من اجازه میده فکر می کنم اگر شرایط ایجاد جهشی که منجر به هوشمند شدن انسان شدن برای شامپانزه یا هر گونه ی دیگه هم به وجود میومد باز هم همین نتیجه رو داشتیم.

و نکته دیگه اینکه معلولیت های جسمی می تونه در نسل های بعدی اثر بذاره؟مثلا شخصی به فرض در 5 سالگی دست چپش رو از دست بده و تا آخر عمرش با یک دست زندگی کنه آیا این امر باعث میشه که فرزندان و نوادگانش یا بعضی از افراد در نسلش مثلا دست چپشون ضعیفتر از دست راست باشه یا ایرادی داشته باشه؟
و همینطور میشه فرمود پدیده تاسی در بعضی افراد به خاطر این بوده که بعضی اجداد انسان به دلیل اتفاقات خاصی موهای سرشون رو از دست دادن و این در ژن نسل های بعدی انسان وارد شده؟و میشه کاری کرد که در نسل های آینده به فرض این پدیده تاسی از بین بره؟
در این مورد به طور کلی "فقط" تغییراتی که روی سلولهای جنسی تاثیر بذارن قابل انتقال به نسل بعد هستن.

اگر فردی عضوی از بدنش رو از دست بده هنوز هم ژنوم سلولهای جنسی که تولید می کنه نیمی از همه ی ژنهای یک فرد جدید سالم رو دارن بنابراین این صفت قابل به ارث رسیدن از طریق توارث نیست.

لینک هم که قدیمی هست فکر نمی کنم جدیدش در دسترس باشه!

موفق باشید

120:

انسان های کنونی که انسان های هوشمند نامیده میشن از نسل یک نفر هستن؟
کلا انسان ها در قاره های مختلف که از نسل های مختلف هستن چطور همگی با هم تکامل پیدا کردن طوری که الان در یک درجه از هوشمندی هستن در حالی که نژاد های مختلفی داریم مثلا سیاه پوستان و سفید پوستان خیلی از نظر ظاهری با هم تفاوت دارن.


121:

با عرض سلام به تمامی دوستان شاید برایتان جالب باشد که بدانید چه گونه های در حال انقراض هستند و با چگونگی این دسته بندی اشنا شوید تا یادمان به ماند که با خودخواهی خود دنیا را بر هم زده ایم
در سراسر دنیا و در زیستگاه های در حال کوچک شدن حیات وحش ، حیوانات و گیاهان وحشی با تجاوز انسان به عرصه زندگی شان روبرو هستند .

از ویکونیای کوه های اند و نهنگ های دریاهای ازاد تا ارکیده های ظریف هاوایی همه جا حیوانات و گیاهانی وجود دارند که بقای انها در هاله ای از شک و ابهام هست .

اقدام برای نجات این گونه ها اهمیت حیاتی برای اینده موجودات زنده دارد .


انقراض پدیده جدیدی نیست .

از وقتی که حیات در میلیارد ها سال قبل بر روی کره زمین پیدا شد ، حیوانات و گیاهان بسیاری پا به عرصه هستی نهاده و نابود شده اند و گونه های مختلفی بر اثر تکامل به وجود امده واز میان رفته اند .

چگونگی این فرایند هم برای ما کاملا روشن نیست .

ایا دایناسور ها که میلیون ها سال کره زمین جولانگاهشان بود ، بر اثر تغییرات عظیم اب و هوا نابود شده اند ؟ ایا اخرین داینا سور ها به خاطر بر خورد شهاب سنگ های عظیم به زمین و پر شدن هوا از غبار و عدم امکان عبور نور خورشید و نابودی گیاهان منقرض شده اند ؟ در این زمینه نظریه های بی پایانی وجود دارد .


انچه دانشمندان می دانند این هست که حیوانات و گیاهان یا با تغییرات محیط زیست خود را تطبیق می دهند یا تطبیق نمی دهند .

اگر نتوانند خود را تطبیق دهند یا به علت سرعت تغییرات امکان تطبیق نیابند ، منقرض می شوند .


تعامل میان گونه های زیستی :
تغییرات زیست محیطی تا این اواخر اغلب به کندی و طی هزاران یا میلیون ها سال صورت می گرفت و تقریبا این امکان وجود نداشت که گونه ای باعث نابودی گونه دیگر شود .

گاه حیوانات شکار گر از جمعیت شکار ها به شدت می کاستند اما قبل از انقراض شکارها به علت کاهش غذا از جمعیت حیوانات شکارگر کاسته می شد و تعادل دوباره حفظ می گردید .

این تعادل را می توان در چرخه جمعیت ده ساله سیاه گوش و خرگوش پاپهن کانادایی مشاهده کرد .

وقتی جمعیت خرگوش ها افزایش می یابد ، سیاه گوش ها زاد و ولد بیشتری می نمايند و در سال های بعد تعداد بیشتری سیاه گوش برای شکار خرگوش ها وجود دارد و به همین دلیل جمعیت خرگوش ها کاهش می یابد .

به زودی ، به علت کاهش خرگوش ها غذای کمتری برای خوردن وجود خواهد داشت .

در این دوران فشار ، تعداد سیاهگوش ها کاهش و مر و میر در میان توله ها افزایش می یابد .

با این کاهش تعداد خرگوش ها زیاد می شود و چرخه تکرار می گردد.


همین چرخه بین اغلب حیوانات شکارگر و شکارهایشان وجود دارد .

به همین دلیل دانشمندان بر این باور ند که در گذشته دور هیچ گونه ایی باعث انقراض گونه دیگر نبوده هست .


با این همه ، وجود یک گونه می تواند به شکل غیر مستقیم باعث نابودی گونه دیگر شود .

وقتی گونه های مشابهی با عادت های مشابه در یک منطقه زندگی می نمايند ، برای غذا ، محیط لانه و دیگر نیاز ها به رقابت می پردازند .

شاید یک گونه برگ بیشتری از درختان بخورد ، به این علت که بلند تر هست ، یا از درخت بهتر بالا می رود.

در دوران های کمبود غذا ، این گونه دارای قدرت تطبیق قوی تر موقعيت بیشتری برای بقا نسبت به سایر گونه های کوتاه تر یا ناتوان تر در بالا رفتن از درخت خواهد داشت .

این گونه ، زاد و ولد بیشتری خواهد داشت و بچه های بیشتری را به سن بلوغ خواهد رساند .

ازدیاد نسلی که باعث می شود منابع غذای بیشتری را به سن بلوغ خواهد رساند .

ازدیاد نسلی که باعث می شود منابع غذایی بیشتری مصرف گردد فشار بیشتری به سایر گونه ها می اورد و تاثیر جدی بر انقراض انها وارد می کند .

همین رقابت می تواند در مورد منابع اب در خشکسالی و یا محیط لانه در مناطق حفاظت شده ای که دارای حیوانات شکار گر متعدد هست رخ دهد .

تاثیرات تدریجی این نوع رقابت های غیر مستقیم باعث انقراض گونه های بسیار شده هست .



انسان و سایر گونه های زیستی :
در سده های اخیر ، بر اثر فعالیت های بشر ، میزان انقراض افزایش یافته هست .

بر خلاف دیگر حیوانات که برای بقا ، تطبیقی تدریجی با محیط زیست خود دارند ، انسان می تواند محیط خود را در ابعاد وسیعی تغییر دهد.

اگر چه برخی حیوانات ، مانند سگ ابی قادرند محیط خود را تغییر دهند اما دامنه این تغییرات به طور نسبی محدود هست .

انسان ها قادر اند در منطقه ای وسیع به سرعت تغییرات عظیمی به وجود اورند .

انها بر روی رودخانه ها سد می بندند و زمین را از از پوشش جنگلی خود پاک می نمايند تا مزارع کشاورزی را توسعه دهند و به دامپروری بپردازند .

این گونه فعالیت ها محیط را چنان تغییر می دهد که گیاهانو جانوران بومی یا باید با ان تطبیق پیدا نمايند ، یا به مناطق دیگر کوچ نمايند یا نابود شوند .

بدین ترتیب ، انسان با حیات وحش به رقابت می پردازد و علاوه بر ان حمایت از محصولات ، به کشتن برخی گونه هایی می پردازند که منابع محیط را مصرف می نمايند، یا برای کشت و دام خطری به شمار می ایند .


دانشمندان معتقدند که انسان های پیش از تاریخ حداقل در مورد انقراض برخی پستانداران بزرگ امریکای شمالی مسئول بوده اند .

ماموت های بزرگ ،و اسبان وحشی نیز به احتمال پس از مهاجرت بزرگ اسیایی به جهان جدید در 10000 سال قبل منقرض شده اند .

این حیوانات نیز می توانستند مانند عقاب خود به حیات ادامه دهند اما نتوانستند از ضربه تغییرات به وجود امده بر اثر تجاوز انسان به قلمرو خود جان سالم در ببرند، با توسعه کشاورزی و اهلی کردن حیوانات در 12000 سال قبل ،حیات وحش با خطر جدی تری مصادف شد، با رشد جمعیت و پخش شدن ان در مناطق مختلف جهان ، کاهشی در تعداد حیوانات وحشی و افزایشی در نرخ انقراض گونه های زیستی مشاهده می شود

پستانداران در معرض انقراض :
برخی از انواع حیوانات و حیواناتی که در برخی مناطق خاص زندگی می نمايند ، با خطر بیشتری روبرو هستند .

بیشتر از 120 گونه یا زیر گونه پستاندارانی که از سال 1600 منقرض شده اند در جزایر زندگی می کردند این انقراض ها اغلب در نتیجه فعالیت غیر مستقیم انسان با وارد کردن گونه های خارجی به جزیره اتفاق افتاده هست .

با ورود اولین کاشفان اروپایی در قرن 15 ، موش و سگ گربه اهلی به شکل اتفاقی در جزایر رها شد ند بسیاری از جانوران بومی بدون ان که قدرت دفاعی در مقابل این متجاوزان داشته باشند نابود شده اند .


در میان قاره ها ، قاره جزیره وار هسترالیا با بیش از 22 انقراض پستاندار طی 400 سال گذشته مقام نخست را دارد.

در امریکای شمال مقارن سال 1880 سمور دریایی سواحل شمال شرقی ونیز نیز گونه های گرگ ، گاو میش وحشی ،گوزن کانادایی و گوزن شمالی بر اثر شکار بی محابا نابود شده اند .

هم اکنون 4300 پستاندار در سراسر جهان زندگی می کند.

برپايه نقل سال 2002 برنامه محیط زیست ساوقت ملل در ظرف 30سال اینده چیزی حدود یک چهارم پستانداران «1130گونه » به علت از دست دادن زیستگاه و رقابت با گونه های غیر بومی با خطر انقراض روبرو هستند.



دیگر گونه های نابود شده :
تصویر انقراض پرندگان نیز مانند پستانداران هست .

از تقریبا 10000 گونه پرنده موجود در سال 1600 تعداد100 گونه منقرض شده هست .

در میان پرندگان موجود چیزی در حدود 1186 گونه در خطر نابودی و انقراض هستند .درست مانند پستانداران انقراض بیشتر در جزایر دور افتاده ای مانند نیوزلند ، ماداگاسکار ، جزایر هند غربی و هاوایی رخ داده هست .

در امریکای شمالی دو انقراض دردناک مربوط به طوطی کارولینا و کبوتر مهاجر «اکتوپستیس میگراتوریوس » هست .

هر دو گونه از چنان نعمتی برخوردار بوده که در هنگام مهاجرت اسمان را سیاه کردند.

اخرین باوقتده این دو گونه در سال 1914 در باغ وحش سین سناتی به طور هووقت جهان را ترک فرمودند.


هریک از گروه مهره داران خونسرد ، مانند خزندگان و دوزیستان و ماهیان نیز نمایندگان بسیاری را از سال 1600 تا کنون از دست داده اند.

از میان خزندگان چندین گونه لاک پشت عظیم الجثه منقرض شده اند که در جزایر کوچک اقیانوس هند ، نزدیک ماداگاسکار ، بسیار پر شمار بودند.

هم اکنون 293 گونه خزنده 157 گونه دوزیست و724 گونه ماهی در خطر انقراض هستند.









گیاهان زیادی در خطرند :
اگر چه کانون توجه عمومی بر حیوانات در حال انقراض هست ، گیاهان بسیاری نیز در خطر انقراض هستند .

در سال 2002 دو گیاه شناس امریکایی که یک بررسی جهانی را انجام می دادند نقل کردند 22 تا 47 % گیاهان دنیا یا به عبارتی 94000 تا 144000 گونه با خطر نابودی مواجهند.

حدود 660 گونه در فهرست خطر انقراض برنامه گرفت .

برخی گیاه شناسان معتقدند که 33000 گونه یا به عبارت دیگر 17 % گیاهان گلدار هم اکنون به نوعی در خطر اند .

باز هم فعالیت هی انسان هست که ان ها را به مخاطره انداخته هست .

یکی از دلایل اولیه نابودی گیاهان و همچنین جانوران جنگل زدایی در مناطق هستوایی هست ،که طی ان هر روزه هزاران جریب جنگل بارانی به زمین کشاورزی تبدیل می شود .

علت دیگر ، ورود حیوانات و گیاهان جدید ی هست که در مناطق خاص بر گونه های بومی غلبه می نمايند .

خوشبختانه باغ های گیاه شناسی وظفه حفظ بذر این گیاهان را به عهده گرفته اند .

این باغچه ها گیاهان بسیاری را از خطر انقراض نجات داده اند .

اگر اجازه داده شود گونه های در حال انقراض از صحنه زمین پاک شوند پیامد های جدی و پیش بینی نا پذیری رخ خواهد داد .

برای مثال ، بسیاری از دارو ها از گیاهان و از جمله گیاهان در حال انقراض تهیه می شود .

گیاهان در حال نابودی جنگل های بارانی حاوی مواد دارویی ناشناخته بسیاری هستند.

درست مانند حیوانات گیاهان جزیره ای بشیتر در معرض انقراض برنامه دارند .

در بسیاری از موارد گیاهان موجود در جزایر جدا افتاده در جای دیگری از جهان وجود ندارند .

ورود حیوانات گیاه خوار ، به ویژه بز ، توسط انسان باعث از بین رفتن بسیاری از پوشش های گیاهی این جزایر و انقراض گونه های مختلف گیاهی شده هست برخی دیگر بسیار کم شده اند .در هاوایی بیش از 300گونه گیاهی در مخاطره برنامه دارند یا در حال انقراض هستند و این چیزی حدود یک سوم کل گونه های رده بندی شده امریکاست.


گیاهان جنگلی نیز در مخاطره برنامه دارند و برخی از گونه های ان منقرض شده اند که از میان می توان از ارکیده های برزیلی وهندی و زعفران شیلیایی نام برد .

بسیاری از گونه های کاکتوس در جنوب غربی امریکا نیز با خطر مواجه اند .

حدود یک چهارم ان ها در فهرست گونه های در مخاطره یا در حال انقراض به ثبت رسیده اند.



رده بندی گونه های در مخطره :
جانوران وگیاهانی در مخاطره قلمداد می شوند که به علت کاهش جمعیت یا محدودیت شدید زیستگاه ، ادامه حیات انها غیر محتمل به حساب اید .

تعیین ای که یک گونه جانوری یا گیاهی در حال انقراض هست ، عملا کار دشوار هست و با شمارش جمیت قابل انجام نیست ، برای نمونه ، یک گونه با جمعیت 5000 در یک ناحیه کوچک با خطر جدی تری مواجه هست تا همان جمعیت پراکنده در نواحی مختلف .

برای مثال ،یک گونه کم جمعیت در یک جزیره ممکن هست با یک فاجعه محلی نظیر سیل و زلزله به کلی نابود شود .


با قانون گونه های در حال انقراض ، مصوب 1973 جهش بزرگی در فعالیت های هواداران حفاظت از محیط زیست به وقوع پیوست .

این قانون برای حمایت از گونه های در حال انقراض «خطر نابودی » و در مخاطره «احتمال رسیدن به مرحله انقراض » به تصویب رسیده هست .

گروه بندی دقیق تری به وسیله کمیسیون خدمات نجات ، در اتحادیه جهانی حفظ طبیعت ارائه شده هست .






رده بندی موضوعی اتحادیه جهانی حفظ طبیعت :
اتحادیه جهانی حفظ طبیعت وضعیت گونه ها و سطوح خطر انقراض برای انها را با بر چسب های زیر مشخص کرده هست :
انقراض یافته ، در معرض انقراض ، اسیب پذیر ، کمیاب ، نا مشخص ، ناکافی ، تهدید شده ، تهدید شده تجاری .



انقراض یافته :بر پايه تعریف اتحادیه ، هنگامی یک گونه را انقراض یافته می نامیم که طی پنجاه سال در محیط طبیعی یافته نشود
در معرض انقراض : گونه ای در معرض انقراض به حساب می اید که تعداد ان بسیار کم یا زیستگاهش به شدت محدود باشد به طوری که اگر مورد حمایت برنامه نگیرد ، به سرعت نسلش منقرض شود شود .

شیر دریایی هاوایی مثالی از گونه های در معرض انقراض هست.

مجموعا تعداد انها به کمتر از 1500 عدد می رسد که تنها در 5 جزیره کوچک از جزایر لی وارد واقع در شمال غربی جزیره هاوایی زاد و ولد

می نمايند.


در سال 1825 شکارچیانی که به خاطر پوستشان انها را شکار می کردند ، فراخوان نمودند که نسل ای گونه شیر دریایی منقرض شده هست ، اما خوشبختانه تعداد اندکی از انها زنده مانده بودند .

ان ها از سال 1909 تحت حمایت برنامه گرفتند و به تدریج تعدادشان افزایش یافت و به حد فعلی رسید .


متاسفانه ، محافظت یک قرنی از ان ها ، برای نجات نسل شیر دریایی هاوایی کافی نیست .

ان ها هنگامی که در طول ساحل بچه به دنیا می اوردند ،اگر چیزی مضطربشان کند ، بچه ها را به حال خود رها می نمايند و به اب باز می گردند .

با توجه تجمع تمامی شیر های دریایی هاوایی در منطقه ای کوچک ، روشن هست که فاجعه ای مانند ریختن نفت به دریا می تواند تمامی ان ها را نابود کند .

چندین عدد از این شیر های دریایی در قفس «باغ وحش » نگهداری می شوند ، ولی شیر دریایی هیچ گاه در قفس زاد ولد نمی کند .


شیر دریایی کارائیب و یر دریایی مدیترانه نیز از گونه های در معرض انقراض هست .

گونه کارائیب ان از سال 1962 به بعد دیده نشده هست ، و احتمالا نسلش منقرض شده و از گونه مدیترانه ای هم کمتر از 1000 عدد باقی مانده هست .


اسیب پذیر : به گونه هایی فرموده می شود که اگر شرایط موجود ، مانند بهره برداری بیش از حد «شکار بیش از حد» و تخریب زیستگاه انها ادامه یابد ، به زودی نسلشان رو به انقراض می گذارد.


کمیاب : گونه های کمیاب به وسیله همان مشکلاتی تهدید می شوند که گونه های در معرض انقراض و اسیب پذیر .

بدین معنی که تعداد انها اندک هست و به دلیل زندگی در زیستگاه هایی محدود و یا مناطقی غیر معمول ، ممکن هست به سرعت از بین بروند .

گونه های کمیاب به طور جدی با خطر در معرض انقراض برنامه گرفتن تهدید می شوند ، زیرا اغلب جمعیت جغرافیایی کمی دارند .


نامشخص : چهارمین گروه گونه های در خطر را نا مشخص می نامند .

این گروه شامل گونه هایی هست که در معرض انقراض ، اسیب پذیر و یا کمیاب شناخته شده اند.

اما اطلاعات کافی برای تعیین جایگاه واقعی انها در دست نیست .برخی گونه های این گروه عبارتند از :گراز وحشی اریتره که با شکار و تجاوز انسان به زیستگاهش مواجه هست .

سمور گردن خالدار مرکز و جنوب افریقا که به خاطر تورهای نایلونی ماهیگیری در مخاطره برنامه گرفته ، و کبرای جنگلی منطقه زیر صحرا که زیستگاهش را از دست داده هست .


متاسفانه وقتی اطلاعات بیشتری در مورد گونه های واقع در این گروه به دست می اوریم ،معمولا جایگاه انها به جایگاه خطرناک تری انتقال می یابد .

جایگاه گاو دریایی امازون ،یک نوع نهنگ کوچک اب شیرین ، در سال 1966 نامشخص محسوب می شود .

دو سال بعد معلوم شد که تعداد ان خیلی کمتر از چیزی هست که تخمین زده شده بود و جایگاه ان به گروه گونه های در معرض انقراض انتقال یافت .

یوزپلنگ برفی که برای پوست زیبایش شکار می شود .

همین روند را طی کرده و از گروه نامشخص در 1960 به گروه در معرض انقراض انتقال یافته هست .


ناکافی:گونه هایی را در این گروه برنامه می دهند که منظون به برنامه گرفتن در گروه های در معرض انقراض ،اسیب پذیر ، و کمیاب هستند اما به علت فقدان اطلاعات کافی وضعشان مشخص نیست .


تهدید شده : واژه ای عمومی هست که اتحادیه برای تعریف گونه های در معرض انقراض ،اسیب پذیر ،کمیاب و نامشخص یا بی اطلاع به کار
می برد.


تهدید شده تجاری : گونه های جا گرفته در این گروه هنوز در مخاطره نیستند ،اما اگر هستفاده از ان ها کنترل نشود به مخاطره می افتند.

کتاب اطلاعات قرمز :
در سال 1966 ،اتحادیه جهانی حفظ طبیعت کتاب اطلاعات قرمز را تهیه کرد که پرونده ای حاوی اطلاعات گردامده درباره جایگاه بسیاری از حیوانات هست ؛با تغییر جایگاه حیوانات ،صفحات جدید برای مشترکان فرستاده می شود .

صفحه های صورتی گونه های شدیدا در معرض انقراض را مشخص می کند .صفحه های سبز برای گونه هایی هست که قبلا در معرض انقراض برنامه داشتند ،اما به تعدادی رسیده اند که دیگر در تهدید نیستند .متاسفانه صفحه های سبز کمی وجود دارد و مرتبا به تعداد صفحه های صورتی اضافه کرده می شود .




چرا گونه ها در معرض انقراض برنامه می گیرند :
گونه ها ممکن هست به دلایل مختلفی در معرض انقراض قرارگیرند،اما امروزه تقریبا تمامی ان ها به طور مستقیم یا غیر مستقیم به واسطه رفتار انسان در معرض انقراض برنامه گرفته اند حیوانات بیشتر به دلیل شکار بی رویه ،از دست دادن زیستگاه و غذا ، جمعیت کم ، و مسمومیت محیط زیست در معرض انقراض برنامه می گیرند .



شکار :
شکار ، تعداد وسیعی از حیوانات را در معرض تهدید برنامه داده هست .

بعضی حیوانات را برای تغذیه و برخی را برای کسب شهرت شکار می نمايند و ان ها را در معرض تهدید برنامه می دهند .


اسکیمو ها و سایر اهالی بومی قطب شمال ، مدتی مدید خرس های قطبی را به عنوان شکاری حیاتی می کشتند و حتی تا چندی پیش کشتن انها به عنوان ورزشی محبوب و شکاری افتخار امیز مرسوم بود .تا وقتی که انسان پای پیاده خرس را دنبال می کرد ،خرس موقعيت کافی برای گریختن داشت .اما وقتی که انسان برای پیدا و تعقیب کردن انها از هواپیما و هلیکوپتر هستفاده کرد ،تعداد ان ها با شتاب زیادی کاهش یافت .امروزه خرس قطبی مورد حمایت برنامه گرفته لست و تنها امت بومی به میزان محدود ان را شکار می نمايند.


اگر چه وقتی شکارچیان به دنبال کسب شهرت صد ها قلاده ببر را کشتند ، انچه این گربه سان را تهدید می کند ،شکار قاچاقی هست برای هستفاده از اعضای بدن ان ها در دارو های بومی و چینی و کره ای و سایر ملتهای اسیایی صورت می گیرد .


خطر دیگر برای ببر ها تجاوز انسان به زیستگاه ان هاست .

همراه با افزایش جمعیت اسیای جنوبی ،میزان زیادی از طبیعت وحش از بین رفته و ممکن هست که ببر ها نیز نابود شوند .از هشت زیر گونه ببر که وقتی بر روی کره زمین پرسه می زدند ، نوع خزری ، جزایر بالی و جاوه ای در 70 سال گذشته منقرض شده اند و تنها 5 زیر گونه باقی مانده هست .در سال 2002 دانشمندان فراخوان نمودند که جمیت ببرها بین 5000 تا 7500 ثابت مانده هست .باوجود این شکار قاچاق و از بین رفتن زیستگاه همچنان خطری جدی هست.


گونه های جانوری دیگری نیز شکار تجاری می شوند.

گربه خالدار به ویژه یوزپلنک ،پلنگ ،پلنگ خالدار ،پلنگ راه راه ، و گربه پلنگی به درجات مختلف در مخاطره اند.ان ها به خاطر پوستشان ،ورزش و حفاظت از دام ها شکار می شوند.


کنترل شکار ورزشی بسیار ساده هست ،قانونمند کردن شکار به خاطر تجارت و حفاظت مشکل تر هست و تهدید مهمی برای این گونه به حساب می اید .


هواداران محیط زیست از این نگرانند که نسل یوزپلنگ در هندوستان منقرض و زیستگاه ان ها به خاورمیانه و افریقا محدود شده باشد .تعداد پلنگ هم به میزان زیادی کاهش پیدا کرده هست .تا وقت «معاهده جهانی تجارت گونه های در معرض انقراض »هر ساله تعداد زیادی از گربه سانان به خاطر پوستشان کشته می شوند
جمعیت گربه سانان امریکا جنوبی ، یعنی پلنگ راه راه ،پلنگ خالدار ، و گربه پلنگی به علت تجارت قاچاق پوست ،به میزان فاحشی کاهش پیدا کرده هست و در بسیاری از مناطق به میزان صفر رسیده هست .اگر شکار متوقف شود ،احتمالا برای ادامه حیات ان ها هنوز به تعداد کافی وجود دارند.


باعث در معرض انقراض برنامه گرفتن بالن ها نیز شکار تجاری هست .

این پستاندار عمدتا برای هستفاده از چربی ان در غذای انسان و حیوان و به عنوان کود کشته می شود .نمونه ان تراژدی بالن ابی رنگ هست که به طور جدی در معرض انقراض برنامه گرفته هست .در اواسط دهه 1950 تعداد30000تا40000 از این پستاندار غول پیکر وجود داشت که طول برخی از ان ها به بیش از 30 متر می رسید .

در سال های بعد ،بالن ها با شدت تمام شکار شدند.هر سال بیش از انچه متولد می شود کشته می شود .

در سال 1965 مهلت قانونی برای صید بالن ابی رنگ گذاشته شد.موافقتنامه ای بین المللی در دهه 1980 و اویل دهه 1990 شکار بالن های بزرگ را محدود کرد.

جمعیت بالن های ابی رنگ موجود بین 8000تا12000تخمین زده می شود .



از دست دادن زیستگاه و منبع غذا :
خطرات غیر مستقیمی که حیوانات و گیاهان را تهدید می کند اکثرا مهلک تر گسترده تر و مخفی تر از خطرات مستقیم مانند شکار ،شکار قاچاق ،و شکار تجاری هست .

بیشتر گونه های در معرض تهدید شکار نمی شوند بلکه به واسطه از دست دادن زیستگاه ها یا منابع غذایی خود در معرض انقراض برنامه می گیرند.


یکی از مثال های تاسف بار در این زمینه دارکوب عاج منقار هست که وقتی در جنگل های عظیم جنوب امریکا از رودخانه می سی سی پی تا کارولینای شمالی و باتلاق های فلوراید زندگی می کرد .وقتی جنگل ها را قطع کردند این دارکوب کمیاب شد .تا سال 1968فکر می کردند در سراسر امریکا تنها 6 عدد از این نوع دارکوب باقی مانده هست و سپس ان دیگر گزارشی از مشاهده ان نرسید .ممکن هست هنوز جمعیت اندکی از ان در کوه کوچکی در جنوب کوبا وجود داشته باشد.


راسوی پا سیاه امریکایی از تیره خزها هموار در جوار نقب زن دم سیاه ،جونده مرتع زندگی می کرد این خز تقریبا تنها از این جونده تغذیه و در نقب های ان نیز زندگی می کرد .

اما چون این جونده علف لازم برای دام ها را می خورد و در ضمن نقب های ان گاهی موجب اسیب دیدگی گاو و اب می شد، توسط دامداران از بیشتر مناطق ریشه کن شد .

از وقتی که این جونده از بین رفت ، خز ها نیز نا پدید شدند .

در دهه 1980 چند خز وحشی باقی مانده ای را که بیماری تهدید می کرد .برای زاد ولد محبوس کردند .

در دهه 1990 و اویل 2000 تلاش برای زاد ولد مجدد به رها کردن گروه هایی از بچه ها انها در منطقه ای محافظت شده انجامید تا جمعیتی کم ول تثبیت شده به وجود اید

خطر از دست دادن زیستگاه بسیاری از جانورانی را که در جنگل زندگی می نمايند ،به خصوص در جزیره ماداگاسکار ،تهدید می کند میمون پوزه دار که تنها در این جزیره زندگی می کند ممکن هست به زودی منقرض شود زیرا قسمت کمی از جنگل های زیستگاهش باقی مانده هست .این قضیه در مورد حیوان بومی دیگر ماداگاسکار بنام ای ای نیز با شدت به مراتب بیشتری صادق هست .


ای ای که جمعیت کنونی ان به کمتر از 50 عدد رسیده هست ، در مخاطره ترین گونه جانوری روی زمین هست .این میمون ها ی بسیار خاص از حشراتی تغذیه می نمايند که در در ختان زندگی می نمایند ،ان ها با قدرت شنوایی بسیار زیاد خود مکان این حشرات راپیدا می نمايند .چوب را با دندان های پیش بسیار نیرومندشان می جوند و حشرات و شفیره انها را با انگشت میانی باریک و بلند خود با مهارت بسیار بیرون می کشند .بدون جنگل های گسترده ،ای ای قادر به ادامه زندگی نیست .سایر میمون ها که با تخریب جنگل در معرض انقراض واقع شده اند عبارتند از :اورانگوتان ،و گوریل کوهی این دو گونه میمون همچنان با خطر جنگی که در نزدیکی زیستگاه انها به راه افتاده هست تهدید می شوند.





تراز جمعیت :
بعضی گونه ها به واسطه تعداد اندکشان تهدید می شوند .تعداد ان ها با این که تقریبا تثبیت شده ،اما ممکن هست هیچ وقت به سطحی ایمن نرسند .جمعیتی اندک به ویژ متمرکز در یک منطقه ،به سادگی با هر حادثه طبیعی مانند طوفان ،سیل ،یا اتش سوزی از بین می رود
یکی از این مثال ها در این زمینه درنای امریکای هست که تعداد ان ها تا سال 1941 به 15 پرنده محدود شد .با تلاش و مراقبت بسیار زیاد تعداد انها در سال 1963 به 30 رسید و امروزه به 400 پرنده به صورت ازاد یا در قفس رسیده هست.



مسمومیت محیط زیست :
تهدید دیگر محیط زیست که از اوسط قرن بیستم رو به افزایش گذاشته هست ،مسموم شدن محیط زیست هست .همراه با افزایش جمعیت انسان سطح گسترده ای از زمین ها و زیستگاه های حیات وحش برای کشاورزی پاکسازی شده هست .فن اوری جدید کشاورزی برای افزایش بازدهی زمین به طور گسترده ای از سم های دفع افات هستفاده می کند .


سمومی که علف های هرز و حشرات را از بین می برد ،به میزان بسیار زیاد به زمین نفوذ می کند.چنین ترکیبات شیمیایی برای افزایش محصول و کنترل امراضی که حشرات انها را منتقل می نمايند بسیار مفید هست .اما اغلب انها به کندی تجزیه می شوند و بنابراین در خاک جمع می شوند و به رودها و دریاچه ها و اقیانوس شسته می شوند.


وقتی این سموم وارد اب می شوند ،جانداران ذره بینی موجود در اب ،این ترکیبات شیمیایی را جذب می نمايند یا می خورند .

از انجا که این موجودات ریز را حیوانات بزرگ تر می خورند،سم های مو جود با غلظت بیشتری در بدن این حیوانات جمع می شود .به همین دلیل جانوران بزرگ تر انها که در انتهای زنجیره غذایی برنامه دارند بیشترین اسیب را می بینند ،زیرا بیشترین میزان سم در بدن انها جمع می شود .برای مثال ،ممکن هست سخت پوست کوچکی جلبک الوده به مواد سمی را بخورد این سخت پوست به نوبه خود توسط ماهی کوچکی خورده می شود .

این ماهی کوچک را ممکن هست ماهی بزرگتری بخورد و ان ماهی بزرگ ممکن هست توسط یک خرس خورده شود در این زنجیره بیشترین سم در بدن خرس که در انتهای زنجیره غذایی هست جمع می شود

حشره کش ددت به این طریق در طول زنجیره غذایی حرکت می کند .از اویل سال 1964 ددت به عنوان سم دفع افات به طور گسترده ای در کشاورزی هستفاده شد.اما ددت در طبیعت به راحتی تجزیه نمی شود و این خاصیت موجب می شود که برای سال ها در محیط زیست باقی بماند .


ددت می توانند در انسان و حیوانات باعث تغییرات جسمانی و ژنتیکی شود ؛برای مثال،فرایند تولیید کلسیم در پرندگان را تخریب می کند این بدین معنی هست که تخم های انها دارای پوست نازک و کم ضخامت می شود .فقدان کلسیم کافی باعث می شود پوسته پیش از بالغ شدن جنین شکسته شود .

در نتیجه عقاب سر سفید امریکایی ،عقاب ماهی گیر ،باز ،پلیکان قهوه ای و مرغ طوفان برمودایی به شدت کاهش می یابد .

ان طور که تجزیه شیر برخی مادران نشان می دهد ،ددت انسان را نیز تحت تاثیر برنامه داده هست .


دولت های چند کشور ،از جمله امریکا و کانادا و سوئد ،در اواخر دهه 1960 و اویل دهه 1970 هستفاده از ددت را ممنوع کردند .پس از این اقدام جمعیت بسیاری از گونه ها ی پرندگان در حال کاهش به طور چشمگیری افزایش یافته هست .اما سموم و مواد مرگ زای دیگری هستند که باید تاثیرات بلند مدت انها را با دقت بیشتری مد نظر داشت .

برای مثال ،جیوه برای کشتن و از بین بردن جلبک ها و قارچ ها در کشاورزی و صنعت مورد هستفاده برنامه می گیرد .وقتی این فلز سنگین سمی به دریا راه یابد ،در اندام ها ی موجود زنده جمع می شود .در برخی نواحی بعضی از ماهی ها به دلیل تجمع زیاد جیوه در بدنشان حداقل موقتا غیر قابل خوردن فراخوان شده اند.

ازمایش ها حکایت از ان دارند که بعضی پستنداران ماهی خوار مقدار زیادی جیوه و حشره کش در بدنشان دارند .

شیر دریایی کالیفرنیا ، شیر دریایی خزدار شمالی و حتی خرس قطبی شمال و پنگوئن های قطب جنوب تحت تاثیر مسمومیت فلزات سنگین برنامه گرفته اند .

سم ها در طبیعت به گردش در می ایند و در سلول گیاهان و حیوانات دریایی در اقیانوس دیده می شوند .اخیرا تحقیقات در کانادا نشان داده هست که هر بهار بارانی از جیوه در قطب شمال می بارد .


پی سی بی ها مواد شیمیایی که در سیالات عایق نماينده ، رنگ ها ،پلاستیک ها و لاستیک به کار میروند نیز به دریاها راه یافته اند.


استفاده بی رویه از سموم شیمیایی را می توان بزرگ ترین خطر برای زندگی گیاهان و جانوران از جمله انسان دانست .مهم ترین مسئله این هست که حتی اگر هم اکنون مصرف این مواد متوقف شود ،باز تا سال ها به الوده کردن محیط زیست ادامه می دهند .










اقدامات حفاظتی :
حفاظت از حیوانات قرن ها سابقه دارد .

در واقع مناطق حفاظت شده شکار خصوصی از اولین روش محافظت محسوب می شود.

اشراف زمین دار از بعضی حیوانات مواظبت و حفاظت می کردند.

تا منابع لازم ورزشی شان فراهم باشد .

گونه های مختلفی را در این زمینه می توان نام برد .

برای مثال گوزن ها موجودیت خود را مدیون کسانی هستند که شکارشان می کردند.


از سده 1600 قوانین محلی به وجود امد که گونه های بومی را محافظت می کرد .قانونی که دولت برمودا در 1621 برای محافظت پرنده ای به نام مرغ طوفانی برمودایی یا کهو تصویب رساند .

اولین مورد از این رشته قوانین بود .اما علی رقم تصویب این قانون ،به نظر می رسید نسل این پرنده منقرض شده هست .

در سال 1951 چند عدد از انها پیدا شد که در جزیره صخره ای لانه ساخته بودند.

اکنون به شدت از انها محافظت می شود .

در ایالت ماساچوست برای محافظت از گوزن دم سفید که روبه کاهش گذاشته بود .فصل ممنوعیت شکار را قانونی کرد .گوزن دم سفید عجالتا فراوانترین پستاندار بزرگ امریکای شمالی هست امروزه «خدمات نجات اتحادیه جهانی حفظ طبیعت » مهم ترین موسسه بین المللی برای جلب توجه به گونه های در معرض انقراض هست .

این ساوقت نقل های طبیعت شناسان سراسر دنیا را درباره گونه های مختلف در دفتر خود در مورگز سوئیس دریافت می کند .

وقتی کسی ساوقت را در معرض تهدید بودن گونه ای اگاه کند «خدمات نجات »با سایر دانشمندانی که مطالعاتی درباره این حیوانات یا محل زندگی انها دارند تماس می گیرند تا اطلاعات بیشتری در موردشان کسب کند .

اگر

اطلاعات رسیده حاکی از در خطر جدی بودن گونه ای باشد یک صفحه برای کتاب قرمز چاپ می نمايند .حتی اگر اطلاعات کافی حاکی از در خطر بودن گونه نباشد ممکن هست موسسه اسم ان گونه را در فهرست کتاب قرمز برنامه دهد .


ساوقت های اتحادیه نظیر بنیاد حیات وحش جهان و انجمن حمایت از حیات وحش سعی می نمايند گونه ها را با دقت تمام مورد مطالعه برنامه دهند تا جمعیت انها خطر اصلی تهدید نماينده انها و اقدامات ممکن برای نجات انها مشخص شود .


افراد و ساوقت ها ی علاقمند در کشور های مختلف برای تصویب قوانین
در جهت حفاظت از گونه ها تلاش می نمايند.

تمامی این فعالیت ها فاجعه گونه های در معرض انقراض را اشکار می سازند و در نتیجه حمایت عمومی بیشتری را برای محافظت از انها باعث می شوند .


حتی سپس انکه قوانین به تصویب رسیدند مشکل اجرای ان ها را در پیش هست بسیاری از گونه های در معرض انقراض در نواحی دور افتاده ای زندگی می نمايند که پوشیده از گیاه هست این امر باعث دشواری جلوگیری از شکار انها می شود .

همچنین بسیاری از قوانین بازدارنده هیچ ضامن اجرایی ندارند .

بدون اجرای این قوانین هم کار زیادی برای محافظت باقی نمی ماند.


در اواسط دهه 1960 به علت بحرانی شدن وضعیت بسیاری از گونه ها توجه به گونه های در معرض انقراض شدت گرفت .

موقعیتی که در کتاب ماهی ها و حیات وحش کمیاب و در معرض انقراض امریکا از انتشارات بخش خدمات حیات وحش و ماهی ها ی وزارت کشور ایالت متحد امریکا مطرح گردید در نهایت در سال 1973 قانون گونه های در معرض انقراض به تصویب رسید .

طبق این قانون گونه هایی که در فهرست در معرض انقراض برنامه دارند و گونه هایی که در این فهرست برنامه ندارند ،اما در کشور های دیگر محافظت شده محسوب می شوند حق ورود به امریکا را ندارند.





یکی از مشکلات دیگر محافظت ان هست که ممکن هست گونه ای در منطقه ای به فراوانی یافت شود و محافظتی بر ان صورت نگیرد اما در منطقه ای دیگر کمیاب و محافظت شده فراخوان شود بسیاری از حیوانات به طور غیر قانونی در کشورهایی شکار می شوند که محافظت شده فراخوان می شوند و پوست انها به کشور هایی فرستاده می شود که این حیوانات محافظت شده فراخوان نشده اند .

مشکل و تقریبا غیر ممکن هست که تنها با نگاه کردن به پوست جانوری بتوان فرمود از کجا امده هست .


بسیاری از پوست های وارداتی به امریکا تحت نام کشورهایی ثبت می شود که این گونه ها در انجا فراوان هست و تحت محافظت برنامه ندارد؛ اما در واقع این حیوانات به طور غیر قانونی در کشور کشته شده اند که تحت محافظت بوده اند .برای مثال بر طبق قانون تمساح ها در امریکا محافظت شده فراخوان شده اند اما بسیاری از انها را قاچاقچیان شکار می نمايند به اروپا می بردند و از انجا دوباره به امریکا صادر می کردند.


در 1970 ایالت نیویرک قانون گونه های در معرض انقراض معروف به قانون میسن را تصویب کرد .

این قانون برای متوقف کردن روندی طرح ریزی شده هست که در بالا ذکر شد.این قانون تجارت هر نوع تمساح گونه نهنگ ،تمساح، و جانوران منسوب به این گونه را چه در معرض انقراض باشند و چه نباشند ممنوع فراخوان نمود .این قانون همچنین مانع هر نوع تجارت گونه های دیگر مانند پلنگ، یوزپلنگ، خرس، قطبی، گرگ قرمز، ویکونیا،ببر و پلنگ برفی بدون در نظر گرفتن کشورهایی شد که انها را صادر کرده اند .


با توجه به ان که نیویرک مرکز صنعت پوست و مد بود .ثابت شد که قانون میسن موثرترین قانون به ثبت رسیده برای حفظ انواع در معرض انقراض بوده هست .برخی از نکات کلیدی قانون میسن در قانون گونه های در معرض خطر گنجانده شد این قانون همچنین شامل اولین قانون حمایت از گروه تا ان وقت نادیده گرفته شده حشرات در معرض انقراض بود .

در 1975 در فهرست امریکایی این گونه ها 41 نوع پروانه به عنوان گونه های در معرض انقراض یا در معرض تهدید تحت حفاظت برنامه گرفته و مانع تجارت ،حمل و نقل ،بین کشوری و جمع اوری انبوه انها شدند.


در سال 1977 امریکا معاهده تجارت بین المللی گونه های در معرض انقراض را امضا کرد .این معاهده در پی ان بود که گونه های در معرض انقراض را با غیر قانونی فراخوان نمودن خرید و فروش انها در سطح بین المللی محافظت کند .

در سال 2003 ساوقت امریکایی توسعه بین المللی مقدار 10 میلیون دلار برای محافظت از تنوع گونه های گیاهی و حیوانی امریکا اختصاص دهد.



آینده :
چشم انداز برای گونه های در معرض انقراض چندان هم نا امید نماينده نیست .

جمعیت کرکس کالیفرنیا یی که به شکل بحرانی در معرض انقراض بود با پرورش جوجه ان در قفس و بازگرداندن ان به طبیعت تا سال 2003 به 220 عدد رسید.طی سال ها مراقبت تقریبا جمعیت همه گونه های بالن که تحت محافظت برنامه داشتند اضافه کرده شده هست .گرگ قرمز به زمین های پست کارولینای شمالی بازگردانده شده و زاد و ولد کرده هست .تمساح فلوراید که وقتی در معرض انقراض برنامه داشت به قدر زیاد شده که می توان به طور قانونی انها را شکار کرد .

در سال 2002 جمعیت ان به 100000 رسید .

دولت ایالت متحد حتی تصمیم گرفت نام ان را از فهرست گونه های در مخاطره بیرون بیاورد .

کسب چنین موفقیت هایی برای گونه های دیگر نیز با ترکیبی از قوانین ،حفظ زیستگاه و پرورش و باز گرداندن گونه ها به زیستگاه ها ممکن شده هست .


122:

سن هستخواني و تشخيص بلوغ‌هاي مرضي!


عمومی- مريم غفاري:
براي تعيين سن هستخواني در كودكان، معمولا از عكس ساده دست كه با اشعهX گرفته مي‌شود، براي تخمين سن هستخواني و امكان رشد بيشتر هستفاده مي‌شود.
اين روش كه به‌وسيله مقدار كم تابش اشعه و هستفاده از اطلس دست به‌طور گسترده‌اي بين پزشكان پذيرفته شده هست، متأسفانه به‌طور مطلوب از اون هستفاده نمي‌شود.

در اغلب موارد، درخواست پرتونگاري محدود به مچ دست هست كه باعث حذف قسمت‌هاي مهم‌تر يعني بندها و متاكارپ‌ها مي‌شود.

هنگام تفسير نيز اكثرا تفاوت‌هاي طبيعي (Normal variation) در نظر گرفته نمي‌شود.

اطلس دست در تعيين سن هستخواني نوزادان كاربردي نداشته و بايد از نقاط ديگري نظير زانو، كف پا، سر بازو و دندان‌ها هستفاده كرد.

در نوزادان بيشترين كاربرد سن هستخواني، بررسي هيپوتيروئيدي هست.

البته در موارد نوزادان مبتلا به ديسترس تنفسي و نوزادان كم وزن نيز مي‌تواند در تشخيص علت بيماري كمك‌كننده باشد.

اندازه‌گيري سن هستخواني افراد، معيار مناسبي براي تشخيص بلوغ زودرس و همينطور بيماري‌هاي زمينه‌اي هست.

تحقيقات نشان مي‌دهد در بيماراني كه مبتلا به بلوغ زودرس كامل پيشرونده مي‌شوند، به‌طور مشخص سن قدي و سن هستخواني پيشرفته‌تري نسبت به ساير گروه‌ها دارند و در پسران نيز اگر هر پسري دچار بلوغ زودرس مي‌شود را بايد به‌طور كامل تحت بررسي برنامه داد زيرا معمولاً دچار يك بيماري جدي هست ولي در دختران مي‌توان با هستفاده از سن قدي و سن هستخواني و علائم باليني، موارد خوش‌خيم را شناسايي كرده و از انجام آزمايش‌ها يا درمان‌هاي بي‌مورد اجتناب كرد.



در حالي‌كه اغلب متخصصان، سن شروع بلوغ دختران در ايران را بين 9 تا 11‌سالگي عنوان مي‌كنند، تحقيقاتي كه توسط مركز تحقيقات رشد و تكامل دانشگاه علوم‌پزشكي شهرستان تهران انجام شده، نشان مي‌دهد چاقي ارتباطي مستقيم با كاهش سن بلوغ در دختران دارد و هر چه ميزان چاقي بيشتر باشد، سن بلوغ دختران پايين‌تر مي‌آيد.

به اين ترتيب، با افزايش شيوع چاقي، سن بلوغ در دختران ايراني و به‌خصوص در شهرهاي بزرگ مثل تهران، روبه كاهش گذاشته هست.



دكتر علي رباني، متخصص كودكان و فوق‌تخصص غدد و هستاد دانشگاه علوم پزشكي تهران، با اشاره به اينكه بلوغ زودرس مي‌تواند نشان‌دهنده يك بيماري باشد و اگر سير سريعي داشته باشد، در قد نهايي فرد تأثير دارد، به همشهري مي‌گايشاند: معمولا دوران بلوغ 2 سال هست، ولي متوسط طول دوران بلوغ در ايران بيشتر هست؛ يعني به‌طور كلي هم سن شروع بلوغ در ايران زودتر و هم سن خاتمه اون ديرتر هست.

توصيه من به والدين اين هست كه با شروع علائم بلوغ، به قد كودك خود توجه كنند و اين را بدانند كه در اين هنگام فرد به بلوغ رسيده كاملا بايد مورد بررسي پزشك برنامه گيرد تا سير بلوغ تند نباشد به‌طوري كه موقعيت رشد را از فرد بگيرد.

بيولوژي بدن، سن بلوغ را تعيين مي‌كند

اين فوق‌تخصص غدد با بيان اينكه بيولوژي بدن سن بلوغ را براي هر فردي تعيين كرده هست، مي‌گايشاند: بديهي هست كه اگر ما شرایط بلوغ از قبيل وزن را پايين نگه‌داريم، بلوغ ديرتر شروع مي‌شود؛ يعني اگر برنامه باشد فردي در وزن 37 كيلو‌گرم به بلوغ برسد، طبيعي هست كه هرچه فرد ديرتر به اين وزن برسد، بلوغ نيز در او ديرتر شروع مي‌شود و اين امر در قد او هم تأثير خواهد داشت.

دكتر رباني در تشريح فرايند بلوغ مي‌گايشاند: وقتي بلوغ شروع مي‌شود، هيپوتالاموس، هيپوفيز و گنادوتروپين‌ها فعال مي‌شوند.

هيپوتالاموس، هيپوفيز را تحريك مي‌كند، هيپوفيز تخمدان را تحريك مي‌كند و تخمدان هم هستروژن ترشح مي‌كند.استروژن باعث بسته شدن اپي‌نفرين يعني قسمتي مي‌شود كه باعث رشد هستخوان هست و اگر اين اتفاق زود بيفتد، قد كوتاه مي‌شود.

اما ظاهرا بلوغ زودرس فقط به چاقي مربوط نمي‌شود و بيماري‌هاي ديگر از قبيل بيماري‌هاي اونزيمي، تروماي مغزي، ضربه‌هاي مغزي، اونسفاليت‌ها، كم‌كاري تيروئيد و...

نيز در ايجاد نوع مرضي اون مؤثرند.

دكتر رباني با اشاره به اينكه بلوغ به2‌دسته بلوغ مرضي و غيرمرضي تقسيم‌ مي‌شوند، مي‌گايشاند: نكته بسيار مهم اين هست كه قبل از تمام شدن دوران بلوغ اين بيماران بايد تحت درمان‌هاي دوره‌اي و اختصاصي برنامه گيرند.

ايشان در توضيح نحوه اين درمان‌ها ادامه مي‌دهد: درمان جلوگيري از بلوغ زود‌رس مرضي كه منجر به كوتاهي قد مي‌شود، داروهايي هستند كه اين داروها همان محرك‌هاي بلوغ‌اند، ولي چون مقدار زيادي از اون را به فرد مي‌دهيم، مكانيسم بدن برعكس مي‌شود، به‌گونه‌اي كه توقف فعاليت هيپوفيز و هيپوتالاموس و تخمدان‌ها را در پي دارد و در نهايت از بلوغ جلوگيري مي‌كند.

به فرموده دكتر رباني، بي‌تحركي و غذاهاي پركالري در زندگي امروزه به‌خصوص در تك‌فرزندان منجر شده كه در اغلب دختران ايراني به جاي اينكه سالانه شاهد 2 كيلو اضافه وزن باشيم، اين مقدار افزايش پيدا كند.

عوارض رواني

در حالي كه به عقيده متخصصان، هنوز هيچ‌ علت قطعي و شناخته شده‌اي درخصوص علت شروع دوران بلوغ وجود ندارد، دكتر رباني مي‌گايشاند: از كوتاهي قد و غير‌نرمال بودن وزن كه بگذريم، عوارض رواني اين نوع بلوغ هم بسيار آزار‌دهنده هستند به‌طوري كه فرد از نظر رواني نيز با بقيه همسالان خود ناهمگوني دارد و از واقعيات طبيعي جامعه دور مي‌شود.

به عقيده ايشان همين تغييرات رفتاري در نتيجه بلوغ زودرس و عدم‌همخواني نسبت به همسالان مشكلات اجتماعي عديده‌اي را نيز با خود به همراه خواهد داشت كه بايد براي اونها چاره‌انديشي شود.


123:

بسیاری از دانشمندان معتقد هستند که حدود 6.3 میلیون سال پیش اجداد انسان و شامپانزه ها از یکدیگر تفکیک شدند و خداحافظی برای همیشه صورت گرفت، اما تحقیقات اخیرآ نشان می دهد که تعدادی از نسلهای بعدی دوباره بازگشته اند.



این نتیجه ایست که دانشمندان با مقایسه ای برروی ژنهای انسان و نزدیکترین خانواده حیوانی اون در طراحی بصری از ژنهای انسان اولیه با جزئیاتی به مراتب فراتر از اونچه هستخوانهای فسیلی نشان می دهند، به دست آورده اند.



با توجه به این نظریه، شامپانزه ها و انسان ها هردو جد میمون مانند داشتند.

اما هنگامی که دو گونه ی پدیدار شده از هم جدا شدند، این تفکیک به درستی صورت نگرفته هست.

به نظر می رسد بعضی از اعضای این دو گروه حدود 1.2 میلیون سال پس از اولین باری که از هم تفکیک یافتند، دچار اصلاح نژادی شدند.



اثبات این تئوری به این معنی خواهد بود که انسان امروزی زاده چیزی شبیه به ترکیب (Hybrid) "میمون - انسان" هست.

این ایده جدیدی هست که از نظریه شایع روبه انقراض بودن هیبریدها متابعت نمی کند.



این تئوری همچنین اشاره به تعدادی از قدیمی ترین هستخوانهای انسان اولیه - از جمله جمجمه 7 میلیون ساله ی Toumai که در 2001 در چاد از خاک بیرون آورده شد - دارد که ممکن هست متعلق به دسته غیر هیبریدی منقرض شده باشد و اصلا از اجداد انسان نباشد.



این ماجرا که توسط تیمی از متخصصان ژنتیک و آمارگران محیط زیست از براد انستیتو (Broad Institute) در ماساچوست پیگیری می شود، نه تنها روشنگر اصل و بنیاد انسان هست، بلکه سؤالهایی را در مورد چگونگی بوجود آمدن گونه های جدید در ذهن می پروراند.

این تحقیق تازه ترین یافته هادر مورد ژنها و کروموزوهای انسان هست که آخرین بار در سال 2003 تکمیل شد.



جیمز مالت (James Mallet) متخصص ژنتیک در دانشگاه لندن که در این تحقیق شرکت نداشت اینطور می گوید:

"این موضوع با نظریه کرکی بودن گونه ها مطابقت می کند، اونها پس از مدتی - میلیونها سال - به شکل واقعی خود درمی آیند."

شواهد وجود اجداد میمون شکل و پدیده اصلاح نژادی در انسان از مقایسه قسمتهایی از ژن و کروموزوهای اونها با هم و با انواع گوریل، اورانگوتان و بوزینه ها پدیدار شد.

دانشمندان اکنون به دنبال اونند تا دریابند آیا رویداد هیبریداسیون در میان گونه های دیگر نیز رخ داده یا نه؟

اریک لندر (Eric S.Lander) از ام آی تی می گوید: "تفکیک میان این دو گونه ردپایی را بر روی ژنها و کروموزومهای ما بر جای گذاشت.

قبلا هیچگاه قادر نبودیم تا اینگونه به موجودات بنگریم.

اونچه اکنون بدان نیاز داریم ،جمع آوری اطلاعات بیشتر هست."


ساعت ژنتیک تکامل
بشر دارای 23 جفت کروموزوم هست که حدود 30,000 ژن را در بر دارد.

هر ژن از لایه های DNA تشکیل یافته که ترتیب این لایه ها در اثر جهش یا تحول در طول وقت تغییر می نمايند.

سرعت وقوع این تغییر نسبتا ثابت و بسیار آرام هست.



در نتیجه، تحولات ژنتیکی می تواند به عنوان نوعی ساعت تکاملی بکار گرفته شود.

تفاوت تعداد DNA ها در دو گونه ی متفاوت، با ژن یکسان، نشاندهنده طول مدت جدا بودن گونه ها - از وقت آخرین اصلاح نژادی و تقسیم ژن ها - هست.



هنگامی که نیک پترسون (Nick Patterson) در MIT با همکارانش به مقایسه ژنهای انسان با شامپانزه پرداختند، پی بردند که یکی از کروموزوها - کروموزوم X زنانه - 1.2 میلیون سال جوانتر از دیگر کروموزومهاست، این نشان داد که هر دو گونه دارای یک جد مشترک بودند که کروموزوهای X خود را از او گرفته اند.



انسان و شامپانزه دوبار از یک دیگر جدا شده اند
بهترین توضیحی که به ذهن دانشمندان می رسد این هست که انسانهای پیشین و شامپانزه ها نه فقط یکبار، بلکه دوبار از یکدیگر جداشدند.

اولین باربیش از 6.3 میلیون سال پیش و دومین بار حداقل یک میلیون سال پس از اون بود.



اونچه احتمالا رخ داده این هست که بعضی از انسانها توسط تعدادی از شامپانزه ها تولید یافته اند و این مسئله با وجود تفاوتهای فیزیکی میان این دو گروه، اونقدرها هم که به عجیب نظر می رسد نیست.



دیوید ریچ (David Reich) متخصص ژنتیک می گوید: "به نظر من جالبترین موضوع این رخداد، روند وسیع و درازمدت ژنهاست که روش خلاقانه ی دیگری در فرضیه تکامل هست."

جیمز مالت می گوید: "نظریه پیدایش تدریجی گونه های جدید مورد توجه چارلز داروین (Charles Darwin) بود.

اما در اوایل قرن 20 شکاف میان گونه ها و پیدایش دوباره ی اونها با پیوندهای قوی و مستحکمتر نظر بیولوژیست ها را به سوی خود جلب کرد."

به فرموده مالت حدود 10 % از گونه های حیوانی قابلیت اصلاح نژادی با انواع مربوطه را دارند حتی اگر رقم این اتفاق در هر جمعیت ناچیز باشد.



washingtonpost.com


---------- Post added at 06:07 AM ---------- Previous post was at 06:06 AM ----------

با توجه به عمر موجود زنده بر روى كره زمين (چهار ميليارد سال) و عمر قديمى ترين باقى مانده هاى حيوانى (يك ميليارد سال) و سرانجام اولين مهره داران كه به ۵۰۰ ميليون سال پيش تعلق داشته اند، عمر انسان (حدود ۳ ميليون سال پيش) رقم قابل توجهى به نظر نمى رسد.

به عبارت ديگر مى توان فرمود كه انسان جزء جوان ترين موجوداتى هست كه بر روى كره زمين ظاهر شده و زندگى مى كند.

اين در حالى هست كه زيست شناسان سابقه پستانداران جنين دار كه انسان هم نوعى از اونها محسوب مى شود را دست كم هفتاد ميليون سال تعيين كرده اند.

صاحب نظران جمعيت انسانى كره زمين را از ابتدا تا امروز ۹۰ ميليارد نفر تخمين زده اند كه چيزى بيش از ۳۰۰ هزار نسل در اين مجموعه قابل شناسايى هست.


پيدايش اوليه انسان در كره زمين را با توجه به نظريات مختلف علمى موجود مى توانيم در حدود چهار ميليون سال پيش در نظر بگيريم .

در حال حاضر دو ديدگاه مهم براى ارائه يك تعريف جامع، دقيق و علمى از انسان بيش از ساير ديگر تعريفات مورد توجه برنامه گرفته كه در تعريف اول يك ديدگاه زيست شناسى را مدنظر دارد و شاخص هاى جسمانى انسان را به عنوان محور تعريف براى انسان در نظر مى گيريم يعنى انسان پستاندارى هست كه بر روى دو پا راه مى رود و داراى ۲۳ جفت كروموزوم هست اما تعريف دوم كه بيشتر نقطه نظرات علماى علوم انسانى را مدنظر دارد و مى گايشاند انسان موجودى هست بافرهنگ.

برپايه تعريف دوم سابقه انسان را مى توان دست كم بين دو تا دو و نيم ميليون سال در نظر گرفت زيرا قديمى ترين آثار فرهنگى پيدا شده به همين وقت مزبور تعلق دارد.
ايشانژگى هاى قديمى ترين نمونه هاى به دست آمده از انسان نشانگر اون هست كه انسان هاى اوليه در مقايسه با انسان هاى امروزى داراى قدى كوتاه تر، جمجمه اى كوچك تر و آرواره هاى قوى با ۳۲ دندان كه تركيب دندان ها بيشتر به گياه خوارى تمايل نشان مى دهد و همينطور دست هايى اندكى بلندتر هستند كه نمونه مشخص اون دو اسكلت معروفى هست كه در دهه ۱۹۷۰ و ۱۹۹۰ از دره لفارس در كشور فعلى اتيوپى به دست آمده هست كه يكى دختر ۱۸ ساله اى با نام لوسى و ديگرى راميدو يك پسر بالغ بوده كه مطالعات انجام شده روى اين دو اسكلت نشان داده هست اين نمونه ها كه قدمت بين ۴ ميليون سال را داشته اند اولاً روى دو پا راه مى رفته اند، دست ها و پا هايشان كاملاً شبيه انسان هاى امروزى و اندازه قدشان حدود يك متر و بيست سانتى متر بوده و گنجايش جمجمه اونها حدود ۵۰۰ سانتى مترمكعب (يك سوم انسان هاى امروزى) تعيين شده هست و زيستگاه اين نمونه ها جنگل هاى آفريقاى شرقى هست كه در حال حاضر كشور هاى اتيوپى، كنيا و تانزانيا را دربرمى گيرند.

در واقع كشف لوسى و راميدو در اين منطقه از جهان به عنوان قديمى ترين فسيل هاى شناخته شده اى كه مى توان اونها را به عنوان اجداد انسان هاى امروزى دانست باعث شده كه دانشمندان خاستگاه انسان را شرق آفريقا معرفى كنند.

اما نبود عناصر فرهنگى تنها مشكلى هست كه براى اثبات انسان بودن اين نمونه ها وجود دارد، به همين دليل براى زيست شناسان انسان بودن اين نمونه ها تاييد شده هست ولى براى انسان شناسان فرهنگى اين نمونه ها هوموهابيليس ها، هومواركتوس ها، سنيانتروپ ها انسان نما ناميده مى شود.

هوموهابيليس
هوموهابيليس انسان ماهر ناميده مى شوند.

مهارت اين انسان ها كه همچنان و تنها در شرق آفريقا زندگى مى كرده اند از ساختن لوازم هاى سنگى بسيار ساده كه غالباً براى شكار و يا انجام كارهاى روزمره ديگر مى توانسته مورد هستفاده برنامه بگيرد بوده هست.

عده اى از صاحب نظران هستند كه ابزارهاى سنگى ساخته شده توسط اين نمونه ها را به عنوان لوازم نمى پذيرند زيرا معتقدند اين توليدات در چارچوب تعريفى كه از لوازم ارائه مى شود برنامه نمى گيرد.

در واقع در اين تعريف فرموده شده لوازم يعنى وسايلى كه براى ساختن وسايل ديگر مورد هستفاده برنامه گيرد نه هر چيزى كه انسان مى تواند از اون به عنوان يك وسيله براى منظورى خاص مورد هستفاده برنامه دهد بنابراين اين نمونه ها نيز براى عده اى همچنان انسان نما در نظر گرفته مى شود.


•هومواركتوس
از حدود دو ميليون سال پيش اسكلت هايى از انسان به دست آمده كه علاوه بر دارا بودن ايشانژگى هاى بسيار نزديك به انسان امروزى قادر به توليد وسايل بودند كه كاملاً با تعريفى كه از لوازم فرموده شد مطابقت دارد و اين نمونه ها در اصطلاح علمى هومواركتوس انسان راست قامت ناميده مى شوند كه قادر به توليد اين ابزارها بودند و در حال حاضر دو نقطه از جهان يعنى شرق آفريقا و منطقه قفقاز در آسيا كشور فعلى گرجستان قديمى ترين اسكلت هايى از اين نوع را ارائه دادند.

هومواركتوس ها از نظر جسمانى از گردن به پائين تفاوت چشم گيرى با انسان هاى امروزى ندارند، تنها مى توان تفاوتى در جمجمه و آرواره اونها با انسان هاى امروزى مشاهده كرد .اين انسان ها معيشت شان مبتنى بر شكار و گردآورى بوده هست و عمده ابزارهايى كه مى ساختند در اين زمينه مورد هستفاده برنامه گرفت.


•سنيانتروپ
در حدود ۸۰۰ هزار سال پيش در غارى به نام شوكوتين در نزديكى شهر فعلى پكن زندگى مى كردند كه تكنيك هاى توليد آتش را مى شناختند و براى توليد اون در محل هاى مسكونى خود مورد هستفاده برنامه مى دادند اما به كارگيرى تكنيك هاى توليد آتش از يك طرف و ساختن ابزارهاى بسيار دقيق و كارآمد با بهره گيرى از تكنيك هاى پيچيده كه نشان دهنده بهره مندى از دانشى قابل قبول بود جاى هيچگونه ترديدى را براى حضور فرهنگ در جامعه اين انسان ها باقى نمى گذارد و نمونه هاى اخير تا حدود ۱۰۰ هزار سال پيش در سه قاره آسيا، اروپا و آفريقا زندگى مى كردند و از اون وقت به بعد هيچ نشانه اى از حضور اين انسان ها به دست نيامده هست.

• هوموساپينس
در حدود ۳۰۰ هزار سال پيش حضور انسان با مشخصات كمى متفاوت تر در آسيا و آفريقا تاييد شده هست.

اين انسان كه هوموساپينس انسان انديشمند ناميده مى شود مدت ها بعد به دو دسته تقسيم شده اند :

دسته اول معروف به انسان نئاندرتال هستند.

نئاندرتال ها با جمجمه هاى بزرگ تر از نمونه هاى امروزى از انسان مدرن متمايز مى شوند كه اين نمونه ها دست كم در سه قاره آسيا، اروپا و آفريقا تا چهل هزار سال پيش حضور داشتند اما تجمعات شان در اروپا به خصوص اروپاى مركزى و همينطور غرب آسيا بوده هست و از اون وقت ديگر نشانه اى از وجود اونها نمى توان بر روى كره زمين به دست آورد و ايران هم يكى از كشورهايى هست كه نشانه هاى دقيق و جالبى از سكونت اين نوع انسان ارائه كرده هست.



دسته دوم هوموساپينس انسان امروزى ناميده مى شود كه قديمى ترين نمونه اون در فلسطين با قدمت نزديك به صد هزار سال يافت شده هست.

اين نمونه دست كم تا به امروز بر روى كره زمين زندگى مى كند و از حدود ۳۵ هزار سال پيش تمام قاره ها را به تسخير خود درآورده هست و شروع جديدى در تاريخ زندگى انسان را نايشاند داده هست كه به دوره عصر حجر جديد معروف هست.

مهمترين شاخص اون پيدايش هنر در جامعه انسانى هست .

•پيدايش انقلاب نوسنگى
در حدود ۱۵ هزار سال پيش جامعه انسانى وارد مرحله ديگرى از تحولات فرهنگى عميق مى شود.

انسان ها در اين مقطع و تنها در خاورميانه موفق مى شوند با اهلى كردن اولين حيوانات و همينطور روى آوردن به كشاورزى ساختار اقتصادى خود را تغيير داده و وارد ساختار جديدى كه به اون اقتصاد توليدى مى گايشانيم شوند.

در واقع ديگر دامدارى و كشاورزى در اين مقطع براى اولين بار با زندگى انسان آميخته شد و مدت كوتاهى شيوه زندگى انسان را تغيير مى دهد و پيدايش جوامع روستايى نتيجه اين تحول هست كه تحول به قدرى با اهميت هست كه دانشمندان اون را يك انقلاب نوسنگى مى نامند.


---------- Post added at 06:08 AM ---------- Previous post was at 06:07 AM ----------

با توجه به عمر موجود زنده بر روى كره زمين (چهار ميليارد سال) و عمر قديمى ترين باقى مانده هاى حيوانى (يك ميليارد سال) و سرانجام اولين مهره داران كه به ۵۰۰ ميليون سال پيش تعلق داشته اند، عمر انسان (حدود ۳ ميليون سال پيش) رقم قابل توجهى به نظر نمى رسد.

به عبارت ديگر مى توان فرمود كه انسان جزء جوان ترين موجوداتى هست كه بر روى كره زمين ظاهر شده و زندگى مى كند.

اين در حالى هست كه زيست شناسان سابقه پستانداران جنين دار كه انسان هم نوعى از اونها محسوب مى شود را دست كم هفتاد ميليون سال تعيين كرده اند.

صاحب نظران جمعيت انسانى كره زمين را از ابتدا تا امروز ۹۰ ميليارد نفر تخمين زده اند كه چيزى بيش از ۳۰۰ هزار نسل در اين مجموعه قابل شناسايى هست.


پيدايش اوليه انسان در كره زمين را با توجه به نظريات مختلف علمى موجود مى توانيم در حدود چهار ميليون سال پيش در نظر بگيريم .

در حال حاضر دو ديدگاه مهم براى ارائه يك تعريف جامع، دقيق و علمى از انسان بيش از ساير ديگر تعريفات مورد توجه برنامه گرفته كه در تعريف اول يك ديدگاه زيست شناسى را مدنظر دارد و شاخص هاى جسمانى انسان را به عنوان محور تعريف براى انسان در نظر مى گيريم يعنى انسان پستاندارى هست كه بر روى دو پا راه مى رود و داراى ۲۳ جفت كروموزوم هست اما تعريف دوم كه بيشتر نقطه نظرات علماى علوم انسانى را مدنظر دارد و مى گايشاند انسان موجودى هست بافرهنگ.

برپايه تعريف دوم سابقه انسان را مى توان دست كم بين دو تا دو و نيم ميليون سال در نظر گرفت زيرا قديمى ترين آثار فرهنگى پيدا شده به همين وقت مزبور تعلق دارد.
ايشانژگى هاى قديمى ترين نمونه هاى به دست آمده از انسان نشانگر اون هست كه انسان هاى اوليه در مقايسه با انسان هاى امروزى داراى قدى كوتاه تر، جمجمه اى كوچك تر و آرواره هاى قوى با ۳۲ دندان كه تركيب دندان ها بيشتر به گياه خوارى تمايل نشان مى دهد و همينطور دست هايى اندكى بلندتر هستند كه نمونه مشخص اون دو اسكلت معروفى هست كه در دهه ۱۹۷۰ و ۱۹۹۰ از دره لفارس در كشور فعلى اتيوپى به دست آمده هست كه يكى دختر ۱۸ ساله اى با نام لوسى و ديگرى راميدو يك پسر بالغ بوده كه مطالعات انجام شده روى اين دو اسكلت نشان داده هست اين نمونه ها كه قدمت بين ۴ ميليون سال را داشته اند اولاً روى دو پا راه مى رفته اند، دست ها و پا هايشان كاملاً شبيه انسان هاى امروزى و اندازه قدشان حدود يك متر و بيست سانتى متر بوده و گنجايش جمجمه اونها حدود ۵۰۰ سانتى مترمكعب (يك سوم انسان هاى امروزى) تعيين شده هست و زيستگاه اين نمونه ها جنگل هاى آفريقاى شرقى هست كه در حال حاضر كشور هاى اتيوپى، كنيا و تانزانيا را دربرمى گيرند.

در واقع كشف لوسى و راميدو در اين منطقه از جهان به عنوان قديمى ترين فسيل هاى شناخته شده اى كه مى توان اونها را به عنوان اجداد انسان هاى امروزى دانست باعث شده كه دانشمندان خاستگاه انسان را شرق آفريقا معرفى كنند.

اما نبود عناصر فرهنگى تنها مشكلى هست كه براى اثبات انسان بودن اين نمونه ها وجود دارد، به همين دليل براى زيست شناسان انسان بودن اين نمونه ها تاييد شده هست ولى براى انسان شناسان فرهنگى اين نمونه ها هوموهابيليس ها، هومواركتوس ها، سنيانتروپ ها انسان نما ناميده مى شود.

هوموهابيليس
هوموهابيليس انسان ماهر ناميده مى شوند.

مهارت اين انسان ها كه همچنان و تنها در شرق آفريقا زندگى مى كرده اند از ساختن لوازم هاى سنگى بسيار ساده كه غالباً براى شكار و يا انجام كارهاى روزمره ديگر مى توانسته مورد هستفاده برنامه بگيرد بوده هست.

عده اى از صاحب نظران هستند كه ابزارهاى سنگى ساخته شده توسط اين نمونه ها را به عنوان لوازم نمى پذيرند زيرا معتقدند اين توليدات در چارچوب تعريفى كه از لوازم ارائه مى شود برنامه نمى گيرد.

در واقع در اين تعريف فرموده شده لوازم يعنى وسايلى كه براى ساختن وسايل ديگر مورد هستفاده برنامه گيرد نه هر چيزى كه انسان مى تواند از اون به عنوان يك وسيله براى منظورى خاص مورد هستفاده برنامه دهد بنابراين اين نمونه ها نيز براى عده اى همچنان انسان نما در نظر گرفته مى شود.


•هومواركتوس
از حدود دو ميليون سال پيش اسكلت هايى از انسان به دست آمده كه علاوه بر دارا بودن ايشانژگى هاى بسيار نزديك به انسان امروزى قادر به توليد وسايل بودند كه كاملاً با تعريفى كه از لوازم فرموده شد مطابقت دارد و اين نمونه ها در اصطلاح علمى هومواركتوس انسان راست قامت ناميده مى شوند كه قادر به توليد اين ابزارها بودند و در حال حاضر دو نقطه از جهان يعنى شرق آفريقا و منطقه قفقاز در آسيا كشور فعلى گرجستان قديمى ترين اسكلت هايى از اين نوع را ارائه دادند.

هومواركتوس ها از نظر جسمانى از گردن به پائين تفاوت چشم گيرى با انسان هاى امروزى ندارند، تنها مى توان تفاوتى در جمجمه و آرواره اونها با انسان هاى امروزى مشاهده كرد .اين انسان ها معيشت شان مبتنى بر شكار و گردآورى بوده هست و عمده ابزارهايى كه مى ساختند در اين زمينه مورد هستفاده برنامه گرفت.


•سنيانتروپ
در حدود ۸۰۰ هزار سال پيش در غارى به نام شوكوتين در نزديكى شهر فعلى پكن زندگى مى كردند كه تكنيك هاى توليد آتش را مى شناختند و براى توليد اون در محل هاى مسكونى خود مورد هستفاده برنامه مى دادند اما به كارگيرى تكنيك هاى توليد آتش از يك طرف و ساختن ابزارهاى بسيار دقيق و كارآمد با بهره گيرى از تكنيك هاى پيچيده كه نشان دهنده بهره مندى از دانشى قابل قبول بود جاى هيچگونه ترديدى را براى حضور فرهنگ در جامعه اين انسان ها باقى نمى گذارد و نمونه هاى اخير تا حدود ۱۰۰ هزار سال پيش در سه قاره آسيا، اروپا و آفريقا زندگى مى كردند و از اون وقت به بعد هيچ نشانه اى از حضور اين انسان ها به دست نيامده هست.

• هوموساپينس
در حدود ۳۰۰ هزار سال پيش حضور انسان با مشخصات كمى متفاوت تر در آسيا و آفريقا تاييد شده هست.

اين انسان كه هوموساپينس انسان انديشمند ناميده مى شود مدت ها بعد به دو دسته تقسيم شده اند :

دسته اول معروف به انسان نئاندرتال هستند.

نئاندرتال ها با جمجمه هاى بزرگ تر از نمونه هاى امروزى از انسان مدرن متمايز مى شوند كه اين نمونه ها دست كم در سه قاره آسيا، اروپا و آفريقا تا چهل هزار سال پيش حضور داشتند اما تجمعات شان در اروپا به خصوص اروپاى مركزى و همينطور غرب آسيا بوده هست و از اون وقت ديگر نشانه اى از وجود اونها نمى توان بر روى كره زمين به دست آورد و ايران هم يكى از كشورهايى هست كه نشانه هاى دقيق و جالبى از سكونت اين نوع انسان ارائه كرده هست.



دسته دوم هوموساپينس انسان امروزى ناميده مى شود كه قديمى ترين نمونه اون در فلسطين با قدمت نزديك به صد هزار سال يافت شده هست.

اين نمونه دست كم تا به امروز بر روى كره زمين زندگى مى كند و از حدود ۳۵ هزار سال پيش تمام قاره ها را به تسخير خود درآورده هست و شروع جديدى در تاريخ زندگى انسان را نايشاند داده هست كه به دوره عصر حجر جديد معروف هست.

مهمترين شاخص اون پيدايش هنر در جامعه انسانى هست .

•پيدايش انقلاب نوسنگى
در حدود ۱۵ هزار سال پيش جامعه انسانى وارد مرحله ديگرى از تحولات فرهنگى عميق مى شود.

انسان ها در اين مقطع و تنها در خاورميانه موفق مى شوند با اهلى كردن اولين حيوانات و همينطور روى آوردن به كشاورزى ساختار اقتصادى خود را تغيير داده و وارد ساختار جديدى كه به اون اقتصاد توليدى مى گايشانيم شوند.

در واقع ديگر دامدارى و كشاورزى در اين مقطع براى اولين بار با زندگى انسان آميخته شد و مدت كوتاهى شيوه زندگى انسان را تغيير مى دهد و پيدايش جوامع روستايى نتيجه اين تحول هست كه تحول به قدرى با اهميت هست كه دانشمندان اون را يك انقلاب نوسنگى مى نامند.


---------- Post added at 06:08 AM ---------- Previous post was at 06:08 AM ----------

روند تکامل در هوای گرم سریعتر هست
am

برپايه یک مطالعه، شرایط آب و هوایی می تواند تاثیر مستقیمی بر سرعت "تکامل ملکولی" در پستانداران داشته باشد.

محققان با مقایسه جفت هایی از پستانداران دریافتند که دی ان اِی حیوانی که در آب و هوای گرمتر زندگی می نمايند با سرعت بیشتری دچار تغییر و تحول می شود.

این جهش های ژنتیکی - که در اون یک حرف از کد دی ان اِی جایگزین دیگری می شود - اولین گام در روند تکامل هست.

این مطالعه که نتایج اون در نشریه "اقدامات انجمن سلطنتی b" چاپ شده می تواند توضیح دهد که چرا مناطق حاره ای جهان از نظر تکثر زیستی بی نظیر هستند.

هر بار که یک سلول تقسیم می شود و از خود کپی برمی دارد، دی ان اِی می تواند به مقدار خیلی خفیف جهش و تغییر کند.

اما وقتی یکی از این جهش ها باعث تغییری می شود که برای حیوان مفید هست - برای مثال وقتی اون را در برابر یک بیماری مقاوم می کند - اغلب این تغییر به چند نسل بعدی همان گونه ارث می رسد.

اینگونه تغییرات، که باعث ایجاد تفاوت هایی در داخل یک جمعیت می شود اما به پدید آمدن گونه ای تازه منجر نمی شود، "تکامل ذره بینی" خوانده می شود.

این نظر که "تکامل ذره بینی" در محیط های گرم اتفاق می افتد تازگی ندارد.

اما این اولین بار هست که این پدیده در پستانداران، که دمای بدن خود را تنظیم می نمايند، مشاهده شده ست.

لن گیلمن از دانشگاه فناوری اوکلند که سرپرستی این تحقیقات را به عهده داشت نتایج را "غیرمنتظره" توصیف می کند.

وی فرمود: "ما قبلا به نتایج مشابهی در مورد گونه های گیاهی رسیده بودیم و سایر گروه ها نیز اون را در آبزیان دیده بودند.

اما از اونجا که اینها 'اکتوترم' هستند - یعنی دمای بدنشان مستقیما توسط محیط تعیین می شود - همه فرض می کردند که این پدیده ناشی از تغییر ضرباهنگ متابولیسمی اونها در اثر آب و هواست."

دانشمندان معتقدند که این ارتباط میان دما و ضرباهنگ متابولیسمی بدان معنی هست که در آب و هوای گرمتر، سلول هایی که در نهایت به اسپرم و تخمک بدل می شوند سریع تر تقسیم می شوند.

دکتر گیلمن توضیح داد: "افزایشی در سرعت تقسیم سلولی موقعيت های بیشتری برای جهش ژنتیکی در جمعیت حیوانی طی دوره ای مشخص فراهم می کند."

"این وضع احتمال جهش های مفیدی که در داخل یک گونه تثبیت می شود را افزایش می دهد."

وی به بی بی سی فرمود: "ما مظنون بودیم که همین پدیده ممکن هست در مورد پستانداران هم صادق باشد، زیرا تغییرات فصلی بر فعالیت حیوان تاثیر می گذارد."

او و همکارانش دی ان اِی 130 جفت پستاندار را مقایسه کردند به طوری که دو عضو جفت در عروض جغرافیایی و ارتفاع متفاوت زندگی می کردند.

اونها توانستند ببینند که "تکامل ذره بینی" در کدام یک از اعضای جفت زودتر اتفاق افتاد.

حیواناتی که در محیط هایی با آب و هوای گرمتر زندگی می کردند جهش های بیشتری را تجربه کردند.

این نتایج مؤید نظری هست که می گوید تنوع زیاد زیستی در نواحی هستوایی ناشی از تکامل سریعتر در آب و هوای گرمتر هست.



منبع: بی بی سی، ویکتوریا گیل


---------- Post added at 06:09 AM ---------- Previous post was at 06:08 AM ----------

چرا «تکامل» برابر درستی برای “evolution” نیست؟

تکامل واژه‌ای غلط انداز هست؛ زیرا در زبان فارسی تکامل به معنی کامل شدن و تکمیل هست.

درحالیکه Evolution (ایولوشن) اصلا به این مفهوم نیست.

ریشۀ لغت تکامل از عربی هست، ولی خود عرب‌زبانان از این لغت به عنوان برابر اولوشن هستفاده نمی‌نمايند.

در زبان عربی برابر اولوشن «تطوّر» هست -به مفهوم تغییر و تحول- که برابر درستی هست.

شاید یکی از دلایل بدفهمی رایج فارسی‌زبان نسبت به این پدیده همین واژۀ اشتباه تکامل باشد.

فرگشت از برابر نهاده‌ های فرهنگستان هست و بهتر هست به جای تکامل به کار رود.

البته برابرهای دیگری برای اولوشن (اولوسیون) پیشنهاد شده از جمله: برآمدگی (برآیش)؛ فرارویش؛ تطوّر؛ تحول؛ و فرگشت.

لغت فرگشت در این میان بیشترین تناسب معنایی را با برابر اصلی دارد.

فر (پیشوند) + گشت (گشتن و تغییر یافتن).

فر در اینجا اسم نیست و از این جهت به معنی فرّه و جلال و شکوه نیست، بلکه یک پیشوند هست به مفهوم پیش رفتن و ادامۀ روند [به همین طریق داریم؛ فرسایش = فر + سایش.

ساییدن متمادی و ادامه‌دار].
·برابرنهاده‌های درست پیشنهادی
فرگشت = evolution
evolutionary = فرگشتی
evolutionist = فرگشتگرا، فرگشتدان
evolutionary biology = زیستشناسی فرگشتی
biological evolution = فرگشت زیستی
convergent evolution = فرگشت همگرا
co-evolution = هم-فرگشت


---------- Post added at 06:09 AM ---------- Previous post was at 06:09 AM ----------

به دوستان توصیه میکنم که این مطلب را حتما بخونید
فرگشت تنها یک نظریه هست

کسانی که طرفدار تدریس آلترناتیوهایی در مقابل فرگشت در کلاس‌های علمی مدارس هستند، اغلب چنین هستدلال می نمايند که «فرگشت فقط یک نظریه هست».

این هستدلال احتمالاً از برداشت نادرستی از معنا و مفهوم «نظریه» یا Theory، و «واقعیت» یا Fact در دانش سرچشمه می‌گیرد، که معنای علمی اون‌ها چیزی جز بار معنایی این واژگان در زندگی روزمره هست.

در زندگی روزمره، یک نظریه بیشتر به معنای یک تصور مبهم همراه با یک پیشنهاد مشکوک و غیرمطمئن و حدسی می‌باشد.

نظریه می‌تواند به یک ایدۀ غیرعملی که همیشه جواب نمی‌دهد دلالت کند.

با این حال، در دانش «نظریه» یک اسکلت و چهارچوب هستوار و محکم هست که واقعیت‌های مشاهده شده را توضیح می‌دهد؛و واقعیت‌های دیگری را نیز پیش‌بینی می‌کند.

یک نظریۀ علمی بایستی با تمام واقعیت‌های مربوطه سازگار باشد.

اگر یک نظریه چیزی را پیشگویی کند که خلاف اون در مشاهدات رویت شود، اونگاه باید در نظریه تجدید نظر صورت گیرد، و یا اگر قابل اصلاح نبود به کلی رها شود.

یک نظریۀ دانشیکِ قابل قبول، قابلیت رد شدن (ابطال‌پذیری) دارد، به این مفهوم که ما باید بتوانیم رویدادی را تصور کنیم که اگر در شرایط مشخص مشاهده شود توانایی اون را داشته باشد که نظریه را رد کند.

اگر رویداد باطل نماينده‌ای مشاهده نشود، ولی رویدادهایی که توسط نظریه پیشگویی شده‌اند مشاهده شوند، اونگاه نظریه اعتبار بالاتر و بیشتری پیدا می‌کند.

در کاربردهای معمولی، یک «واقعیت» مطلقاً درست و غیرقابل انکار فرض می‌شود، و اغلب به درستی همیشگی دلالت دارد.

یک برداشت از واقعیت به این صورت در نظر گرفته می‌شود که – یا درست هست و یا غلط – بدون اینکه هیچ حد وسطی وجود داشته باشد.

به هرحال، دانش هیچ پیشنهاد مطلق و درستیِ غیرقابل رد نمی‌دهد.

ادعای واقعیت در دانش در درجه‌های مختلفی از اعتبار گسترده شده هست.

برای نمونه، ادعایی که می‌گوید «زمین تخت و مسطح هست» بسیار کم‌اعتبار هست.

شواهد و مدارک علیه این ادعا بسیار قوی هستند و همین امر سبب می‌شود که در نظر گرفتن اعتباری بیش از حد برای این ادعا بسیار نادرست و نابخردانه باشد.

از سویی دیگر، ادعایی که می‌گوید «سیب‌ها به پایین سقوط می‌نمايند» بسیار معتبر هست، و بسیار نابخردانه و نادرست خواهد بود اگر اعتبار این پیشنهاد را انکار کنیم.

دانشمندان از راه‌های مختلفی به اعتبار و قابل قبول بودن یک واقعیت یا پیشنهاد پی می‌برند.

مشاهده مستقیم در مواردی که امکان‌پذیر باشد هستفاده می‌شود.

به هر حال، مشاهدۀ مستقیم فرگشت در وقت گذشته امکان‌پذیر نیست، زیرا در میلیون‌ها سال پیش هیچ دانشمندی زندگی نمی‌کرده هست! روش دیگر برای تعیین اعتبار هستنتاج ساختی constructive یا ضمنی circumstantial هست.

اگر حجم زیادی از داده‌ها به یک ساخت اشاره کند و مقدار کمی، و یا هیچ داده‌ای اون را نفی نکند، اعتبار بالا خواهد بود.

بیشتر دانشمندان فرگشت را بعنوان یک «واقعیت» قلمداد می‌نمايند، زیرا حجم بسیار زیادی از داده‌ها به رخداد فرگشت دلالت دارند و هیچ داده‌ای وقوع فرگشت را به چالش نمی‌کشد.

برخی از داده‌هایی که واقعیت فرگشت را پشتیبانی می‌نمايند عبارتند از :

۱.

تمام موجودات زنده از والدین زاده شده‌اند، فرزندان ممکن هست متفاوت از نیای خود باشند، و تفاوت‌های اندک می‌توانند جمع شوند.

۲.

بیشتر حیوانات و گیاهانی که امروزه زنده هستند میلیون‌ها سال پیش وجود نداشتند.


۳.

بیشتر حیوانات و گیاهانی که میلیون‌ها سال پیش زندگی می کردند اکنون وجود ندارند.

۴.

چینش فسیل‌ها با توجه به دورۀ وقتی، پیچیدگی، و با توجه به نوع گونه‌ها، کاملاً طبقه به طبقه و به ترتیب هست.

گونه‌های ساده‌تر در نخستین دوره‌ها و گونه‌های پیچیده‌تر در دوران متاخرتر ظاهر شده‌اند.

۵.

روابط قابل مشاهده میان بسیاری از گونه‌ها اشاره به نیای مشترک دارد.

۶.

تغییرات و گونه‌های جدید هم در فسیل‌ها و هم در حال حاضر (در آزمایشگاه) مشاهده شده‌اند.

این داده‌ها قویاً به وقوع فرگشت اشاره دارند، و اکثر دانشمندان برای این گزاره که فرگشت روی داده هست اعتبار زیادی قائل هستند، به همان اندازه زیاد که برای سقوط سیب به پایین اعتبار قائل هستند.

و بیشتر داشنمندان برای این نظر که زمین تنها چند هزار سال قدمت دارد و همۀ گونه‌ها ناگهان ایجاد شده‌اند اعتباری در حد ادعای تخت بودن زمین قائل هستند.

نظریه‌ای که به طور گسترده پذیرفته شده هست و توضیح می‌دهد که فرگشت چگونه اتفاق افتاده هست «نظریه انتخاب طبیعی» چارلز داروین می‌باشد، که یک مکانیسم منطقی و قابل قبول برای نحوۀ وقوع واقعیت فرگشت ارائه می‌دهد.

این تئوری عنوان می‌کند که تفاوت‌های میان فرزندان و والدین می‌تواند برای بقای فرزندان مفید باشد یا نباشد.

تفاوت‌هایی که به بقای جاندار کمک می‌نمايند امتیازی به جاندار برای تولید مثل می‌دهند و افرادی که دارای اون خصوصیات هستند به تدریج شمارشان در جمعیت بیشتر از دیگران می‌شود.

خصوصیات مضر معمولاً از میان می‌روند.

تفاوت‌های مفید میان فرزندان و والدین می‌تواند در طول نسل‌ها انباشته شود، و موجب به وجود آمدن گونه‌های جدید گردد.

وقتی که محیط تغییر می‌کند – همانطوری که دائماً در طول تاریخ زمین تغییر کرده – خصوصیات متفاوت سازگار می‌شوند و گونه‌ها یا تغییر می‌نمايند یا منقرض می‌شوند.

نظریه انتخاب طبیعی پیش‌بینی می‌کند که مشاهدات بایستی (هم در فسیل‌ها و هم در حیات امروزی) با نظریه همخوانی داشته باشند؛ یعنی همان اصلی که خصوصیات سازگارتر تسلط می‌یابند، و مشاهدات کاملاً در توافق با این پیش‌بینی‌ها هست.

نظریه انتخاب طبیعی قابل رد شدن (ابطال‌پذیر) هست.

اگر آشکارا اشکالی از حیات نامساعد مشاهده شوند که نسبت به اشکال سازگار و نافع حاضر در حال گسترش و زیاد شدن باشند، باید در نظریه تجدید نظر پايه ی صورت گیرد یا به کل رها شود.

با وجود تلاش‌های بسیار این رویدادهای باطل‌نماينده تاکنون مشاهده نشده‌اند و این امر سبب بیشتر شدن اعتبار و مقبولیت نظریه شده هست.

جزیئات نظریه – برای نمونه اینکه آیا فرگشت در بیشتر موارد به صورت تدریجی هست یا بیشتر به صورت قطعه‌ای و با سرعت کم و زیاد ناگهانی روی می‌دهد، و یا اینکه آیا گونه‌های دختر برای مدت وقت طولانی با گونه‌های والد خود همزیستی داشته‌اند – در میان متخصصان مورد بحث و فرمودگوست.

این فرمودگو به خاطر عدم توافق دانشمندان در مورد واقعیت فرگشت نیست، بلکه تنها اختلاف نظر در ریزه‌کاری‌های داخل نظریه هست.

عمدۀ دانشمندان، و تقریبا تمامی زیست‌شناسان قبول دارند که فرگشت اتفاق افتاده هست.

چکیده:

تفاوت‌هایی در معانی اصطلاحات «واقعیت» و «نظریه» در دانش و زندگی روزمره وجود دارد.

نظریه در دانش اشاره و دلالت بر کار حدسی و گمانی و غیرعملی ندارد.

از نگاه علمی فرگشت یک واقعیت هست.

و انتخاب طبیعی یک نظریۀ قدرتمند و توانا در توضیح واقعیت فرگشت می‌باشد، که توانایی پیش‌بینی داده‌های آینده را دارد.

هر چند برخی دانشمندان در جزئیات داخلی نظریه مناقشه می‌نمايند، ولی اکثریت قریب به اتفاق اون‌ها اصل اون را پذیرفته‌اند.


---------- Post added at 06:09 AM ---------- Previous post was at 06:09 AM ----------

به دوستان توصیه میکنم که این مطلب را حتما بخونید
فرگشت تنها یک نظریه هست

کسانی که طرفدار تدریس آلترناتیوهایی در مقابل فرگشت در کلاس‌های علمی مدارس هستند، اغلب چنین هستدلال می نمايند که «فرگشت فقط یک نظریه هست».

این هستدلال احتمالاً از برداشت نادرستی از معنا و مفهوم «نظریه» یا Theory، و «واقعیت» یا Fact در دانش سرچشمه می‌گیرد، که معنای علمی اون‌ها چیزی جز بار معنایی این واژگان در زندگی روزمره هست.

در زندگی روزمره، یک نظریه بیشتر به معنای یک تصور مبهم همراه با یک پیشنهاد مشکوک و غیرمطمئن و حدسی می‌باشد.

نظریه می‌تواند به یک ایدۀ غیرعملی که همیشه جواب نمی‌دهد دلالت کند.

با این حال، در دانش «نظریه» یک اسکلت و چهارچوب هستوار و محکم هست که واقعیت‌های مشاهده شده را توضیح می‌دهد؛و واقعیت‌های دیگری را نیز پیش‌بینی می‌کند.

یک نظریۀ علمی بایستی با تمام واقعیت‌های مربوطه سازگار باشد.

اگر یک نظریه چیزی را پیشگویی کند که خلاف اون در مشاهدات رویت شود، اونگاه باید در نظریه تجدید نظر صورت گیرد، و یا اگر قابل اصلاح نبود به کلی رها شود.

یک نظریۀ دانشیکِ قابل قبول، قابلیت رد شدن (ابطال‌پذیری) دارد، به این مفهوم که ما باید بتوانیم رویدادی را تصور کنیم که اگر در شرایط مشخص مشاهده شود توانایی اون را داشته باشد که نظریه را رد کند.

اگر رویداد باطل نماينده‌ای مشاهده نشود، ولی رویدادهایی که توسط نظریه پیشگویی شده‌اند مشاهده شوند، اونگاه نظریه اعتبار بالاتر و بیشتری پیدا می‌کند.

در کاربردهای معمولی، یک «واقعیت» مطلقاً درست و غیرقابل انکار فرض می‌شود، و اغلب به درستی همیشگی دلالت دارد.

یک برداشت از واقعیت به این صورت در نظر گرفته می‌شود که – یا درست هست و یا غلط – بدون اینکه هیچ حد وسطی وجود داشته باشد.

به هرحال، دانش هیچ پیشنهاد مطلق و درستیِ غیرقابل رد نمی‌دهد.

ادعای واقعیت در دانش در درجه‌های مختلفی از اعتبار گسترده شده هست.

برای نمونه، ادعایی که می‌گوید «زمین تخت و مسطح هست» بسیار کم‌اعتبار هست.

شواهد و مدارک علیه این ادعا بسیار قوی هستند و همین امر سبب می‌شود که در نظر گرفتن اعتباری بیش از حد برای این ادعا بسیار نادرست و نابخردانه باشد.

از سویی دیگر، ادعایی که می‌گوید «سیب‌ها به پایین سقوط می‌نمايند» بسیار معتبر هست، و بسیار نابخردانه و نادرست خواهد بود اگر اعتبار این پیشنهاد را انکار کنیم.

دانشمندان از راه‌های مختلفی به اعتبار و قابل قبول بودن یک واقعیت یا پیشنهاد پی می‌برند.

مشاهده مستقیم در مواردی که امکان‌پذیر باشد هستفاده می‌شود.

به هر حال، مشاهدۀ مستقیم فرگشت در وقت گذشته امکان‌پذیر نیست، زیرا در میلیون‌ها سال پیش هیچ دانشمندی زندگی نمی‌کرده هست! روش دیگر برای تعیین اعتبار هستنتاج ساختی constructive یا ضمنی circumstantial هست.

اگر حجم زیادی از داده‌ها به یک ساخت اشاره کند و مقدار کمی، و یا هیچ داده‌ای اون را نفی نکند، اعتبار بالا خواهد بود.

بیشتر دانشمندان فرگشت را بعنوان یک «واقعیت» قلمداد می‌نمايند، زیرا حجم بسیار زیادی از داده‌ها به رخداد فرگشت دلالت دارند و هیچ داده‌ای وقوع فرگشت را به چالش نمی‌کشد.

برخی از داده‌هایی که واقعیت فرگشت را پشتیبانی می‌نمايند عبارتند از :

۱.

تمام موجودات زنده از والدین زاده شده‌اند، فرزندان ممکن هست متفاوت از نیای خود باشند، و تفاوت‌های اندک می‌توانند جمع شوند.

۲.

بیشتر حیوانات و گیاهانی که امروزه زنده هستند میلیون‌ها سال پیش وجود نداشتند.


۳.

بیشتر حیوانات و گیاهانی که میلیون‌ها سال پیش زندگی می کردند اکنون وجود ندارند.

۴.

چینش فسیل‌ها با توجه به دورۀ وقتی، پیچیدگی، و با توجه به نوع گونه‌ها، کاملاً طبقه به طبقه و به ترتیب هست.

گونه‌های ساده‌تر در نخستین دوره‌ها و گونه‌های پیچیده‌تر در دوران متاخرتر ظاهر شده‌اند.

۵.

روابط قابل مشاهده میان بسیاری از گونه‌ها اشاره به نیای مشترک دارد.

۶.

تغییرات و گونه‌های جدید هم در فسیل‌ها و هم در حال حاضر (در آزمایشگاه) مشاهده شده‌اند.

این داده‌ها قویاً به وقوع فرگشت اشاره دارند، و اکثر دانشمندان برای این گزاره که فرگشت روی داده هست اعتبار زیادی قائل هستند، به همان اندازه زیاد که برای سقوط سیب به پایین اعتبار قائل هستند.

و بیشتر داشنمندان برای این نظر که زمین تنها چند هزار سال قدمت دارد و همۀ گونه‌ها ناگهان ایجاد شده‌اند اعتباری در حد ادعای تخت بودن زمین قائل هستند.

نظریه‌ای که به طور گسترده پذیرفته شده هست و توضیح می‌دهد که فرگشت چگونه اتفاق افتاده هست «نظریه انتخاب طبیعی» چارلز داروین می‌باشد، که یک مکانیسم منطقی و قابل قبول برای نحوۀ وقوع واقعیت فرگشت ارائه می‌دهد.

این تئوری عنوان می‌کند که تفاوت‌های میان فرزندان و والدین می‌تواند برای بقای فرزندان مفید باشد یا نباشد.

تفاوت‌هایی که به بقای جاندار کمک می‌نمايند امتیازی به جاندار برای تولید مثل می‌دهند و افرادی که دارای اون خصوصیات هستند به تدریج شمارشان در جمعیت بیشتر از دیگران می‌شود.

خصوصیات مضر معمولاً از میان می‌روند.

تفاوت‌های مفید میان فرزندان و والدین می‌تواند در طول نسل‌ها انباشته شود، و موجب به وجود آمدن گونه‌های جدید گردد.

وقتی که محیط تغییر می‌کند – همانطوری که دائماً در طول تاریخ زمین تغییر کرده – خصوصیات متفاوت سازگار می‌شوند و گونه‌ها یا تغییر می‌نمايند یا منقرض می‌شوند.

نظریه انتخاب طبیعی پیش‌بینی می‌کند که مشاهدات بایستی (هم در فسیل‌ها و هم در حیات امروزی) با نظریه همخوانی داشته باشند؛ یعنی همان اصلی که خصوصیات سازگارتر تسلط می‌یابند، و مشاهدات کاملاً در توافق با این پیش‌بینی‌ها هست.

نظریه انتخاب طبیعی قابل رد شدن (ابطال‌پذیر) هست.

اگر آشکارا اشکالی از حیات نامساعد مشاهده شوند که نسبت به اشکال سازگار و نافع حاضر در حال گسترش و زیاد شدن باشند، باید در نظریه تجدید نظر پايه ی صورت گیرد یا به کل رها شود.

با وجود تلاش‌های بسیار این رویدادهای باطل‌نماينده تاکنون مشاهده نشده‌اند و این امر سبب بیشتر شدن اعتبار و مقبولیت نظریه شده هست.

جزیئات نظریه – برای نمونه اینکه آیا فرگشت در بیشتر موارد به صورت تدریجی هست یا بیشتر به صورت قطعه‌ای و با سرعت کم و زیاد ناگهانی روی می‌دهد، و یا اینکه آیا گونه‌های دختر برای مدت وقت طولانی با گونه‌های والد خود همزیستی داشته‌اند – در میان متخصصان مورد بحث و فرمودگوست.

این فرمودگو به خاطر عدم توافق دانشمندان در مورد واقعیت فرگشت نیست، بلکه تنها اختلاف نظر در ریزه‌کاری‌های داخل نظریه هست.

عمدۀ دانشمندان، و تقریبا تمامی زیست‌شناسان قبول دارند که فرگشت اتفاق افتاده هست.

چکیده:

تفاوت‌هایی در معانی اصطلاحات «واقعیت» و «نظریه» در دانش و زندگی روزمره وجود دارد.

نظریه در دانش اشاره و دلالت بر کار حدسی و گمانی و غیرعملی ندارد.

از نگاه علمی فرگشت یک واقعیت هست.

و انتخاب طبیعی یک نظریۀ قدرتمند و توانا در توضیح واقعیت فرگشت می‌باشد، که توانایی پیش‌بینی داده‌های آینده را دارد.

هر چند برخی دانشمندان در جزئیات داخلی نظریه مناقشه می‌نمايند، ولی اکثریت قریب به اتفاق اون‌ها اصل اون را پذیرفته‌اند.


---------- Post added at 06:10 AM ---------- Previous post was at 06:09 AM ----------

بقایای علائم حیوانی در بدن انسان
انسان داراری 32 دندان می باشد: فقط دندان های عقل در 17 و 18 سالگی می رویند، این دندان ها دارای هیچ نفعی نیستند.

این ها زود خراب شده، دندان های دیگر را درمضیقه می گذارند.

در بعضی اشخاص دندان عقل به کلی نمی روید.

میمون های انسانی شکل نیز 32 دندان دارند.

ولی دندان عقل در میمون ها فرگشت خوبی کرده هست.

پس معلوم می شود دندان عقل بقایای علامت های قدیمی اجداد ماست که در بدن ما اهمیت اولیه ی خود را از دست داده هست.

موهای بدن ما نیز اهمیت اولیه ی خود را از دست داده و از بقایای علامت های حیوانی شمرده می شود.

طرز برنامه گرفتن موها در بازوان و شانه ها شباهت تامی به طرز برنامه گرفتن موها در بدن میمون دارد.

داروین می گوید: این طرز برنامه گرفتن موها در بدن میمون ها به اون ها امکان میداد که در موقع باریدن باران، آب باران بدن اون ها را خیس ننماید.

سیخ شدن موهای بدن در موقع سردی هوا از مختصات حیوانی هست.

این ها برای تنظیم حرارت بدن انسان دارای هیچگونه اهمیتی نمی باشد.

در بدن ما فقط سر هست که دارای موی فشرده و زیاد می باشد.

موهایی که بدن ما را می پوشانند جزئی هست که از اجداد خود به ارث برده ایم.
وقتی که پشه پوست اسب یا دیگر حیوانات پستاندار را میگزد، اون حیوان قادر هست که جای گزیده شده را به حرکت در آورد.

علت این عمل، عضلاتی هست که در زیر پوست وجود دارند.

این عضلات در قسمت های معین پوست بدن انسان باقی مانده اند.

در قسمت فقرات دم انسانی می توان با این عضلات مواجه شد.

این عضلات در اجداد قدیمی ما باعث حرکت دم می شود .

ولی با وجود از بین رفتن تدریجی دم در انسان این عضله تماما از بین نرفته هست.
«آپاندیس» که به طول 9 سانتیمتر در انتهای روده ی کور وجود دارد یکی از بقایای حیوانی هست که دربدن انسان باقی مانده هست.

این آپاندیس در هضم غذا دارای هیچ اهمیتی نیست و حتی اغلب اوقات بدرون اون ذرات بی مصرف داخل شده و زخم های غیر قابل تحمل برای انسان تولید می نماید.


اگر این «آپاندیس» را بریده و دور بیاندازیم هیچ ضرری متوجه انسان نمیگردد این عضو در جنین انسانی در ادوار اولیه بی اندازه بزرگ بوده ولی رفته رفته کوچک گشته هست.
در انتهای ستون فقرات که تکیه گاه مهم بدن انسانی هست با 3 تا 4 و گاهی 5 عدد فقره ی دم مواجه می شویم.

تعداد این فقرات در جنین انسان بی اندازه زیاد هست.

این ها می رساند که اجداد خیلی دور و قدیمی انسان دم دار بوده اند.

غده ی قسمت زائد مغز epiphyse که در درون مغز انسان وجود دارد از بقایای سومین چشم «ملاج» خزندگان هست در حال حاضر در بعضی از خزندگان مثلا در سوسمار آثار چشم سوم به نظر میرسد.

تمام این علامت ها که روی اون ها به طور مفصل بحث نمودیم میرساند که انسان در ابتدا به شکلی که امروز می بینیم نبوده هست.

انسان در ادوار بسیار طولانی تاریخ در اثر تأثیر شرایط طبیعی واجتماعی رفته رفته دارای ساختمان امروزی گردیده هست


---------- Post added at 06:13 AM ---------- Previous post was at 06:10 AM ----------

کتابی در مورد تکامل و ژنتیک با توضیح ساده به زبان فارسی

کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

124:


125:





ببین دوست عزیز.
شما x را فرض کن 1 ملیون سال پیش.
این x گیاه خوار هست و در جنگل ها زندگی میکنه و در بالای درخت ها هست و غذاهایش را از همین جا تامین میکنه.

بعد n سال اون گونه ای که در جنگل های ژآپن زندگی میکنه تبدیل میشه به شامپانزه.ولی همین که در افریقا زندگی میکنه میشه انسان
البته این مثال را طوری میزنم که متوجه منظور من بشی.
میدونی که منشا ما افریقا هست.و میدونی که تو افریقا جنگل کمی وجود داره.درخت ها یا از بین رفتند یا غذایشان با توجه به تعداد جمعیت کم بود.
به خاطر همین گونه ما مجبور شد غذایش را از روی زمین تهیه کنه.
در افریقا گیاه کمی باقی موند.و مجبور شد که گوشت خوار بشه.
شما اگر دقت کنی موجودات گوشت خوار هوش بیشتری دارند.مثلا هوش گربه و سگ بیشتر ازپرندگان هست.
یکی از دلایل این هست که دندان ها کوچکتری نیاز هست برای گوشت خواری و این اجازه به انسان داده شد که مغز بزرگتری پیدا کنه .
یک نکته را در نظر بگیر که این اتفاقات در ملیون ها سال اتفاق افتاد.مثلا ملیون ها سال طول کشید که گونه ما بتونه گوشت خوار ماهر بشه.نه اینکه یک دفعه بتونه گوشت گاو را بخوره.
دقت کن اون هایی که تونستند گوشت تهیه نمايند زنده موندند و اون هایی که نتونستند مردند چون گیاهی هم در کار نبود.
حالا فکر کن که انسان مجبور بود برای به دست اوردن غذا خلاقیت داشته باشه.
مثلا هرگز از نظر بدنی نمیتونست تو شکار با شیر و ببر رقابت کنه.
یعین فرض کن انسان و یوز پلنگ میخواستند شکار نمايند .کدوم سریعتر میرسید ؟؟
حتی اگر هم یوز پلنگی نبود.چطوری میخواست شکار کنه.ایا با دست خالی میتونست.؟؟؟
یا باید میمرد یا باید چاره ای پیدا میکرد.خوشبختانه گونه انسان توانایی فیزیکیش طوری بود که میتونست نیزه بسازه.یا سنگ پرتاب کنه.
البته در اول به این خوبی نبود ولی به تدریج خوب شد.
برای اینکار ها احتیاج به خلاقیت داشت و به خاطر همین در این زمینه مغز ما پیشرفت کرد.
حالا شما اون گونه ما را فرض کن که در جنگل های تو در تو ژآپن داره زندگی میکنه.ایا اون نیازی داره که گوشت خوار بشه.
ایا اون نیازی داره که بره بر روی زمین و با شیر ها برای بدست اوردن غذا مبارزه کنه.
به خاطر همین هرگز مغزش در زمینه خلاقیت تکامل پیدا نمیکنه .چون تنها کاری که لازم هست بکنه این هست که از این درخت بپره بره روی اون درخت و غذایش را تامین کنه.
شما فکر میکنی که هوش ما از شامپانزه ها در همه چیز بیشتر هست.
در واقع حافظه ما یک هزارم حافظه یک شامپانزه هم قدرت نداره.
دلیلش هم این هست که این شامپانزه احتیاج داشته حافظه بالایی داشته باشه تا بتونه غذایش را در جنگل های تو در تو پیدا کنه.ولی انسان نیازی نداشته چون خلاقیتش باعث شده که علامت گذاری کنه و دیگر لازم نبود که حفظ باشه.
معمولا افرادی که حافظه بالایی دارند خلاقیت کمتری دارند
شما دقت کنی میبینی یکی ریاضیش بسیار بسیار خوب هست ولی تو درس های حفظ کردنی زیر 10 میگیره.
یا یک نفر تو درس تاریخ میشه 20 ولی 3 روز برای درس فیزیک درس میخونه ولی اخرش میوفته

126:


127:

دوستان عزیزی که دانشی در این زمینه دارن مطالب مفیدشون رو در این تایپیک قراربدن
این تایپیک به برسی علمی حیات و تکامل موجودات زنده می پردازد

128:


129:

یکی از جالب ترین نمونه های تکامل مربوط به شست پاندا میشه،
اطلاعات تکمیلی در این باره در یک فایل PDF کم حجم به زبان فارسی:
کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید
منبع:
کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

130:


131:

بیولوژیستها طی مطالعه ای جدید به این نتیجه رسیده اند که آخرین جد مشترک موجودات جهان پیچیده تر از چیزی هست که از گذشته تصور می شده هست.

مطالعه ای جدید نشان می دهد معجون شیمیایی که حیات به تدریج از اون تکامل پیدا کرد و به گونه های مختلفی تبدیل شد نسبت به اونچه از ابتدا تصور می شد، بسیار پیچیده تر هست.

آخرین جد مشترک جهانی یا LUCA نامی هست که به ارگانیزمی اولیه اختصاص داده شده و اکنون می توان نشانه های اون را در تمامی گونه‌های زیستی از گیاهان گرفته تا حیوانات، قارچها و جلبکها پیدا کرد.

درباره این جد بزرگ حیات اطلاعات بسیار محدودی در اختیار دانشمندان هست و تعدادی از دانشمندان هنوز در مورد اینکه آیا LUCA اصلا یک سلول بوده یا نه، تردیدهایی دارند.

اما مطالعه ای جدید نشان می دهد LUCA ارگانیزمی پیچیده تر از تصور اولیه بوده و از ساختاری پیچیده برخوردار بوده که می تواند اون را به عنوان یک سلول معرفی کند.

نتایج این مطالعه بر پايه مطالعه ای چندین ساله بر روی ویژگی های سلولهای میکروبی انجام گرفته بود، ارائه شده هست.

در این مطالعه تصریح شده هست که سلولهای میکروبی از تمرکز بالایی از پلی فسفاتها، نوعی واحد انرژی در میان سلولها، برخوردار بوده که این مخزن پلی فسفات نشانگر اولین "ارگانل" یا اندامک جهانی شناخته شده بوده هست.

ارگانل واحدی ویژه در سلولها هست که مانند اندامهای مختلف بدن انسان، درون سلول عملکردهای متفاوتی را به عهده دارد.

حضور ارگانل در تمامی شاخه های درخت زندگی از قبیل باکتری ها، آرکیا" و یوکاریوتها پدیده ای رایج نبود و دانشمندان به این اجماع رسیده بودند که این ساختار در باکتری ها نیز وجود ندارد.
با این همه در سال 2003 تیمی از محققان دانشگاه ایلینویز نشان دادند که ساختار مخزن پلی فسفات در باکتری ها از نظر فیزیکی، شیمیایی و عملکرد شباهت زیادی به ارگانلی به نام "اسیدوکلسی سوم" ها دارد، ارگانلی که در بسیاری از یوکاریوتهای تک سلولی یافت می شوند.
این به اون معنی هست که اسیدوکلسی سُومها پیش از شاخه های یوکاریوتی و باکتریایی درخت زندگی به وجود آمده اند و به این شکل ارگانل قدمتی بیشتر از اونچه پیشتر دانشمندان برای اون متصور شده بودند، پیدا خواهد کرد.


محققان در مطالعه جدید تاریخ تکامل اونزیم پروتئینی به نام V-H+PPase که در تمامی شاخه های درخت حیات مشترک هست را مورد بررسی برنامه دادند.

با مقایسه ژنهای این پروتئین در صدها ارگانیزم از هر سه دامنه حیات محققان موفق به ارائه شجره نامه ای شدند که نشان می دهد اونزیمهای مختلف در ارگانیزمهای متفاوت با یکدیگر در ارتباطند از این رو اونزیمها برای داشتن چنین ویژگی باید از LUCA نشأت گرفته باشند، یعنی وقتی پیش از انشعاب پیدا کردن شاخه های درخت زندگی به وجود آمده باشد.

محققان می گویند برای توضیح این پدیده می توان سناریوهای مختلفی را در نظر گرفت، اما ممکن ترین اونها می تواند این باشد که پیش از آغاز ایجاد تنوع در گونه های زیستی، اونزیم بر روی زمین وجود داشته هست.
بر پايه نقل دیلی میل، این یافته ها نشان می دهند LUCA نسبت به ساده ترین ارگانیزمهایی که امروز وجود دارند، ساختاری پیچیده تر داشته هست و طی فرایندهای تکاملی به جای پیچیده تر شدن خود را ساده تر کرده هست.

132:


133:

میشه نظریه داروین رو به طور ساده واسه من توضیح بدین
کلی کتاباش رو خودنم واضح نفهمیدم تو نت هم تحقیق کردم همه سر بسته نوشته بودند

134:

اگر همین تاپیک را مطالعه کنید به احتمال زیاد جوابتون را میگیرد

135:


136:

میشه شما یه لطفی کنی ساده واسه من توضیح بدی واقعا ممنون میشم

137:

ساده ترینش اینکه جانداران در طول وقت و برحسب شرایط گوناگون ساختار پیچیده تری پیدا می کنن و یا گونه های جدیدی پدید میان
تکامل نظریه آفرینش انسان از گل را مردود میدونه

138:


139:

سلا من یه سوال دارم ببینید طبق نظریه مرحوم داروین شایستگی تکامل انسان های حلقه واسط بیش از شامپانزه ها هست پس چرا ما شاهد حضور شامپانزه هستیم ولی اثری از حلقه های واسط ما موجود نمی باشد

140:

اگر یکم از زاویه بالاتر نگاه کنی: ابتدای تکامل به کجا میرسه؟ سلولها/شبه سلولهای زنده ای که از مولکولهای درون اقیانوس ها به وجود آمدند.

اون مولکولهای شیمیایی از کجا می اومدند؟ از خاک (زمین) که چون در اقیانوس بودند، به طور دقیقتر، گل

ضمنا تکامل هم معلومه درست نمیشناسید، تکامل الزاما باعث پیچیده تر شدن نمیشه یعنی اصلا ربطی نداره

141:

نظریه ای که موردقبول گسترده هست اینه که همه از آفریقا اومدیم و از یک نقطه
درباره نژاد، ربطی نداره، به مرور وقت خصوصیات جمعیت تغییر مینمايند.

یک مثال عینی: همان سرخ پوست های قاره آمریکا، اینها زردپوستهایی بودند که از شمال آسیا مهاجرت کردند به سمت قطب شمال و از اونجا وارد قاره آمریکا شدند و اسکیموها و اقوام سرخ پوست رو تشکیل دادند

142:

در مورد اینکه شما بیان کردی همه از آفریقا اومدیم تردید به وجود اومده به دلیل اینکه اولین جایی که در واقع خشکی شده جایی در نزدیکی کویر لوت ایران بوده!

در مورد دومی هم که شما بیان کردی در واقع ماجرا اینطور نبوده و مهاجران اروپایی و آسیایی در عصر یخبندان که قسمت بالایی زمین یخ زده و در واقع یک پل یخی بین دو قاره ایجاد شده بود به امید پیدا کردن سرزمینی غنی به آمریکا مهاجرت کردند و در واقع نژاد سرخ پوست ترکیبی از نژاد آسیایی و اروپایی هست
سلا من یه سوال دارم ببینید طبق نظریه مرحوم داروین شایستگی تکامل انسان های حلقه واسط بیش از شامپانزه ها هست پس چرا ما شاهد حضور شامپانزه هستیم ولی اثری از حلقه های واسط ما موجود نمی باشد
عزیز نژاد انسان و میمون از اول جدا بودند و در وقتی خیلی به هم شبیه میشن و این مورد باعث این اشتباه شده بود که با تحقیقات بعدی مشخص شد که واقعیت چی هست

143:

چند سوال کوچولو
1- اگر تکامل تدریجی بوده، چرا همه گونه ها این فرایند تکامل را طی نکردند،به عنوان مثال خیلی از موجودات به جز تفاوت اندک، عین اجداد اولیه شان هستند.
مثال : مغز دولفین از مغز یک انسان بزرگتره، چرا دولفین ها چنین روند تکاملی را طی نکردند و مثل ما انسان ها نشدند؟
2- می خواستم فقط بدونم آیا انسان قادر به انتقال هوشمندی و فرایند تکاملیش به سایر حیوانات را دارا هست؟
البته خدای نکرده کفر نمیگم
ولی فقط کنجکاوی بود
مثلا یه سگ یا میمون یا دلفین و هر حیوان دیگری که بوسیله لقاح آزمایشگاهی با اسپرم یا تخمک یک انسان بارور بشه و یک موجود جدید با خصوصیات متفاوت تشکیل بشه؟
آیا یک چنین احتمال و امکانی هست؟
البته یه چیزهایی بوسلیه انگلستان در مراحل اولیه انجام شد ولی فکر می کنم کل طرح متوقف شد.
و اگر چنین احتمالی باشه آیا می توان انسان هوشمند را نتیجه انتقال ژن برتری از سایر موجودات، غیر از موجودات زمین دانست؟

144:

مشکلی که شما داری این هست که تکامل را هنوز درک نکردی.
اولا بگم تکامل ترجمه غلطی هست.و واژه فرگشت واژه درست تری هست.
هدف از فرگشت بقا هست .بقا هم یعنی غذا و تولید مثل
یک مثال درباره خودمون و شامپانزه ها میزنم.
اینکه ما فکر میکنیم باهوش تر از شانپانزه یک اشتباه بزرگ هست.
هوش مجموعه ای از پارامتر ها هست .
مثل حافظه مثل خلاقیت و چند چیز دیگه
میدونستی حافظه یک شامپانزه 100 ها برابر از انسان ها قویتر هست.
نفر دوم حافظه دنیا که میتونست 52 برگ پاسور را با 3 دقیقه نگاه کردن از حفظ بگه.یعنی چیزی که برای امثال من و شما قابل تصور نیست و اون فرد برای ما نابغه حساب میاد.
ولی همین فرد در رقابتی که با شامپانزه داشت تو امر حافظه تصویری شکست خورد.
یعنی این فرد به 10 % سوالات جواب داد و برای جواب هایش حتی 10 ثانیه وقت میخواست.
ولی این شامپانزه حدود 90 % جواب داد (دقیقش یادم رفت فکر کنم 94 % ) اون هم با سرعت زیر 1 ثانیه به سوالات جواب میداد.
حالا چرا ما در امور نبوغ و خلاقیت پیشرفت مغزی داشتیم و شامپانزه ها در حافظه
جوابش ساده هست .روند زندگی ما تغییر کرد .ما به خاطر شرایط محیطی افریقا مجبور شدیم از درختان پایین بیاییم و غذا و در واقع بقا خود را به دست بیاریم.
وقتی شرایط زندگی فرق میکنه ما نیاز به شرایط دیگه ای داشتیم برای رسیدن به بقا.
ما وقتی از درختان به زمین امدیم و نتوانستیم غذا خود را از درختان به خاطر خشکسالی شدید اون دوره در افریقا بدست بیاریم .
ببینید در خشکی اوضاع دیگه تغییر کرده بود.دیگه نمیتونستیم در درختان پناه بگیریم.
باید با شیر ها و گرگ ها رقابت میکردیم.
از نظر بدنی و فیزیکی هم قادر با رقابت شیر ها و حیوانات خشکی نبودیم.
یعنی اگر میخواستیم با این حیوانات مبارزه تن به تن کنیم و یا مثلا برای شکار یک موش با یک گربه وحشی مسابقه دو بزاریم 100 % شکست میخوردیم و منقرض میشدیم مثل هزاران گونه ای دیگری با تغییر شرایط محیطی و زندگی منقرض شدند.
خوشبختانه با اینکه ضعف های بدنی زیادی داشتیم ولی همین ساختار بدنی کمکون کرد.یعنی توانایی گرفتن اشیا را داشتیم.مثلا ما میتونستیم یک سنگ برداریم و پرتاب کنیم
در واقع تنها راه ما برای بقا فقط هستفاده از خلاقیت بود و چون از نظر بدنی توانایی هستفاده از خلاقیت را داشتیم تونستیم به بقا ادامه بدیم.
مثلا اگر ما از نظر بدنی توانایی ساخت تله را نداشتیم هر چقدر هم باهوش بودیم نمیتونستیم اینکار را بکنیم و و هرگز هم هوش ما و خلاقیت ما روز به روز و سال و به سال قرن به قرن پیشرفت نمیکرد تا به این جا برسیم.
با توجه به خلاقیتمون و و هستفاده از اون نیاز به حافظه قوی در ما دیگر نبود مثلا میتونستیم با پیشرفت در خلاقیت علامت گذاری کنیم و مثلا مسیر شکارمون را بدون هستفاده از حافظه قوی پیدا کنیم.
حالا سوالت شاید این باشی که چرا یک شامپانزه مثل ما این تغییرات را نداشت با اینکه از نظر بدنی مثل ما بود.
چون این شامپانزه هایی که ما میشناسیم اجدادشون مثل ما شرایط زندگیشون تغییر نکرد و تونستند در جنگل ها و بالای درختان بمونند و و در واقع نیازی به تغیییر نداشتند .
دلیل اینکه شامپانزه ها حافظه بسیار قوی دارند چون زندگیشون در جنگل های تو در تو هست و باید برای بقا حافظه قوی داشته باشند تا در این جنگل های تو در تو به بقا ادامه بدند.
مثلا قویترین حافظه را شامپانزه های ژاپنی دارند چون جنگلهای ژاپن بسیار تو در تو و شبیه به هم هست و اگر حافظه قوی نداشته باشند منقرض میشوند.

اون دولفینی که مثال زدی تو شرایط محیطی که داره زندگی میکنه طوی تکامل کرده برای بقایش کافی هست .یعنی با همین هوش و شرایط بدنی که داره میتونه به غذا و تولید مثل دست پیدا کنه.
در واقع موجوداتی که تکامل زیادی نداشند چون شرایط محیطی انها تغییر نکرده و تونستند با همین شرایط به بقا برسند
در ضمن شما در تعریف هوش مشکل داری .مثلا همین دولفین در خیلی از پارامتر های مغزی و هوشی از ما قوی تر هست .
مثل همین حافظه ای که شامپانزه داره و از ما قویتر هستش

در واقع شما فکر میکنید ما کامل هستیم ولی از نظر زیست شناسی این غلط هست .ما فقط خلاقیت قویتری داریم و در بسیاری از زمینه ها ضعیف تر از موجودات دیگر هستیم.
در اخر باز تایید میکنم هدف به دست اوردن بقا هست و در واقع تکامل کامل شدن نیست بلکه تغییر از روی ناچاری هست برای رسیدن به بقا در محیط و شرایط جدید.


145:


146:

در ضمن شما در تعریف هوش مشکل داری
چقدر مشکل داشتیم
و خوب شد شما حلش کردید
متاسفانه هنوز یاد نگرفتیم چگونه جواب بدیم یا یه بحث ساده داشته باشیم

ما به خاطر شرایط محیطی افریقا مجبور شدیم از درختان پایین بیاییم و غذا و در واقع بقا خود را به دست بیاریم.
پایه نظرات شما وام دار یک فرضیه هست
حتما اطلاع دارید فرضیات داروین مخالفان سرسختی هم داره

ما در لحاظ کردن پیچیدگی حیات موجودات زنده، ادعای قابلیت جهش اتفاقی و انتخاب طبیعی را، فاقد قطعیت می‌دانیم.

بررسی دقیق مدارک و اسناد در رابطه با فرضیه داروین بایست مد نظر برنامه گیرد

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


ولی من در کل برای بحث در مورد فرضیه دیگری این سوال را کردم
آیا می توان انسان هوشمند را نتیجه انتقال ژن برتری از سایر موجودات، غیر از موجودات زمین دانست؟

147:

جایی خوندم که فرموده بود...
انگشت کوچک پای انسان ، سپس گذشت وقت ناپدید خواهد شد ؛ چرا که به ندرت ازش هستفاده میشه.

148:

با تاخیر،

اینطور نیست و دلیلی نداره فکر کنیم این اتفاق می افته چون هستفاده کردن یا نکردن از عضوی از بدن تاثیری در وجودش در نسل های آینده نداره.

تنها وقتی چیزی از بدن حذف میشه که نداشتنش (یا داشتن چیزی به عنوان جایگزین) به بقا و تولید مثل ما کمک کنه که نبودن یا کوچکتر شدن انگشت کوچک پا بعیده چنین تاثیری داشته باشه.


149:


150:

امروز یه مقاله جالب دیدم که ماه پیش چاپ شده، درباره پرستو هایی که کنار یک بزرگراه زندگی می کردن و طی مدت 30 سال، تواناییشون برای فرار بهتر از دست ماشین ها افزایش یافته.

در شرایطی که زنده موندن سخته و موجودات خیلی کم پیش میاد به مرگ طبیعی بمیرن، تکامل بسیار سریع کار می کنه (چون مرگ و میر به دلایل غیر طبیعی مستقیما تبدیل به عاملی میشه برای جلوگیری از تولید مثل بیشتر، و موجوداتی بیشتر تولید مثل می نمايند که بیشتر زنده بمونند).

و به خاطر همین هم طی این مدت خیلی کوتاه، این پرستو ها طول بال هاشون کوچکتر شده که باعث میشه قدرت مانور بیشتری نسبت به اجسامی که با سرعت بهشون برخورد می کنه پیدا کنن.

بسیار زیباست، تغییراتی که ما انسان ها در طبیعت ایجاد می کنیم باعث میشه خطرات جدیدی برای این حیوانات ایجاد بشه، و به همین خاطر سرعت تکامل این موجودات زیاد میشه تا خودشون رو بهتر بتونن با محیطی که ما ایجاد کردیم وفق بدن، و به همین خاطر حیواناتی رو می بینیم که دارن Tune میشن تا بتونن در محیطی که ما انسان ها درست کردیم بهتر زندگی کنن مثل اینجا که داریم پرستو هایی رو می بینیم که در کنار جاده ها زندگی می نمايند و بهتر می تونن از ماشین های در حال حرکت فرار نمايند.

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


151:


152:

آیا ممکن هست تکامل را بطور ساده در چند خط توضیح دهید؟ مطالب پیشین بسیار طولانی و پیچیده هستند.

153:

تکامل یعنی تطابق با شرایط محیط یعنی سازگاری با محیط در طول وقت برای حفظ بقا این تطابق و سازگاری با تغییراتی فنوتیپی(ظاهری) همرا هست و از نسلی

به نسل دیگه منتقل میشه.

مثل مثالی که زده شد ..

شما پرنده هایی رو در نظر بگیرین که طول بال بلندی دارن ..

بلندی بال سرعت پرواز رو کاهش میده و امکان مرگ و میر رو افزایش میده و

پرنده هایی که بال های کوتاه تری دارن شانس زنده موندنشون بیشتره ..

ویژیگی بارزی که باعث حیات این افراد شده(کوتاهی بال) از نسلی به نسل بعدی منتقل

میشه و این ویژگی جزو خصوصیت غالب جمعیت میشه از طرفی حمعیتی که بال بلند دارن به تدریج از جمعیت حذف میشن ...این روند تکامل و سازگاری رو نشون

میده .

یعنی جمعیتی که با محیط سازگاری بیشتری داشتن خصوصیت فنوتیپ بارز و سازگارشون رو از نسلی به نسل دیگه منتقل کردن .و جمعیـتی که قدرت بـقا

و سازگاری با محیط رو نداشتن از محیط حذف شدن .

خصوصیت فنوتیپی برتر جزو خصوصیت فنوتیپی (ظاهری) غالب جمعیت شده..


154:


155:

من قبلا روی صندلی داغ () درباره تکامل توضیح دادم که با کمی تغییرات فکر کنم مناسب باشه:

تکامل از دو مرحله تشکیل میشه، مرحله اول جهش های ژنی هست که موقع تولد صورت می گیره و مرحله دوم انتخاب (Selection) که مشخص می کنه کدوم تغییرات برای نسل های آینده حفظ یا تشدید میشن.

مرحله اول: همه موجودات زنده موقع تولید نسل آینده یک سری Genetic Variation (تغییرات ژنتیکی، یا جهش های ژنی) رندوم دارند.

این جهش های زنی باعث میشه فرزندان هر موجود به حد بسیار کمی با والدین خود متفاوت باشند و همینطور با سایر موجودات مشابه خودشون (مثل برادر ها و هم نسل ها و ...) هم متفاوت هستند.

مرحله دوم: در صورتی که این تفاوت ها کمکی به بقای این موجودات بکنه (مثلا گوزنی که کمی سریع تر میشه و بهتر از دست ببر و شیرها فرار می کنه)، این موجودات قاعدتا در طبیعت شانس بیشتری برای زنده موندن دارند (مثلا گوزنی که سریع تر هست شانس بیشتری برای فرار از دست شیر ها داره) و این باعث میشه این موجودات بیشتر تولید مثل نمايند و این تفاوت ها رو به نسل های بعدی منتقل نمايند، و چون موجوداتی که با محیط بیشتر سازگار بودند، بهتر و بیشتر تونستند تولید مثل نمايند در نسل بعدی اون تفاوت هایی که به بقا کمک بیشتری می کرده، بیشتر مشاهده میشه (یعنی گوزن های هر نسل نسبت به نسل قبلی بطور متوسط سریع تر هستند).

به این فرموده میشه Natural Selection ، یعنی طبیعت و محیط اطراف موجودات مشخص می کنه کدوم جهش های ژنی در موجودات حفظ میشه (باعث میشه موجود در طبیعت بهتر و بیشتر زندگی کنه) و کدوم تغییر ها حفظ نمیشه (کمکی به بقا و تولید مثل بیشتر نمی کنه).


برای همینه که وجود خطر عامل بسیار مهمی برای تکامله چون در شرایطی که خطر وجود داره، تعداد زیادی به مرگ های غیر طبیعی می میرند و این باعث میشه اون تغییرات ژنتیکی (مرحله اول) تاثیر مهمی در بقای بیشتر و شانس تولید مثل بیشتر موجودات داشته باشند و در نسل های بعدی هم این تغییرات تشدید بشه (چون ماهیت خطرها یکسان هست).

ما در محیط باغ وحش خطر نداریم چون غذای حیوانات رو جلوشون می گذارند و حیوانات جدا از هم هستند و خطرهای خارجی هم تهدیدشون نمی کنه، برای همین هم تکامل بسیار کند شکل می گیره چون اون تغییرات ژنتیکی کمک چندانی به بقای بیشتر این حیوانات نمی نمايند و همه اون موجودات در نهایت به سن کافی برای بچه دار شدن می رسند و در نهایت هم به مرگ طبیعی و در کهولت سن می میرند.

این خطر ها لازم نیست طبیعی باشه، همونطور که برای پرستو ها دیدیم این خطر می تونه خطرهای کاملا سختگی باشه مثل ماشین ها برای پرستو ها.

حالا اگه در اون مکان به جای ماشین هایی که حرکت می کردند، شکارچی هایی داشتیم که با تفنگ شکار می کردند، تکامل این پرستو ها به گونه متفاوتی بود، و اگه شکارچی داشتیم که با چاقو شکار می کردند، تکامل اونها به شکلی دیگه بود چون خصوصیات مورد نیاز برای فرار بهتر از دست این خطرهای متفاوت، با هم تفاوت داشت.


156:


157:

اخیراً نظرات خانم لین مارگولیس رو توی یک مصاحبه ای که باهاش شده بود میخوندم که بدجور به شان کارول (که نظرات منطقی تری داره) تاخته بود.

این خانم در محافل علمی معروف شده به ستیزه جو!
و نظریه ی «همزیستی» رو در مقابل ارائه داده.
دوستان نظرشون در زمینه ی نظرات ایشون چیه؟
(تصویر مقاله ی مورد نظر رو اگر دوستان بیولوژیست تمایل داشتند بگن تا اسکن کنم)

این شکل هستدلال، بر پايه نظریه ی لامارک هست.

نظریه ی لامارک دلیل دیگه ای برای تغییرات در جانداران معرفی می کرد که چون هستدلالی غیر علمی-تجربی داشت مردود فراخوان شده.


158:


159:

گونه ای که سازگار با محیط هست چه دلیلی برای تغییر داره ؟ وقتی عامل محدود نماينده تولید مثل و بقا براش وجود نداره و سازگار با محیط هست سالیان سال ممکن هست

بدون تغییر بمونه .

دو گونه متفاوت هیچ وقت نمیتونن با هم جفت گیری موفقیت آمیز داشته باشن منظور از موفقیت آمیز بودن یعنی زاده های viable (زیستا) و زایا(دارای توانایی زاد و ولد)...

اگر گامت دو گونه متفاوت کنار هم باشن باز هم احتمال لقاح بینشون وجود نداره چون گامت نر هر گونه فقط گامت های ماده گونه خودش رو بارور میکنه (شناسایی گامت ها

از طریق مولکول های سطحی گامت هاست) فرضا دو گامت به خاطر شباهت مولکول سطحی بتونن لقاح داشته باشن ولی جنین حاصل از لقاح نمیتونه viable باشه علتش

هم ناسازگاری ها و تفاوت های اطلاعات ژنتیکیشونه..

حتی اگر دو گونه سلول جنین viable ایجاد کنن این جاندار امکان انتقال محتوی ژنتیکی خودش رو به نسل بعد نداره

یعنی زایا نیست ..

بنابراین نمیتونه تو روند تکامل شرکت داشته باشه ..


160:


161:

البته وستا جان محیط دائمن در حال تغییر هست و اینطور نیست که موجودی که تکامل پیدا میکنه مدت وقت زیادی به همون حالت باقی بمونه.

حتی تکامل موجودات دیگر هم نوعی تغییر محیط محسوب میشه و در واقع ما هر لحظه در حال تکامل هستیم.
تکامل تمام موجودات همسان و هم شکل و هم اندازه نیست.

به فرموده هاتون اینو اضافه میکنم که پژوهش هایی در اینباره در اروپا انجام شد اما با اعتراض کلیسا و ...

فعلن مسکوت مونده.


162:


163:

مدارک برای ساپورت این ایده (اندامک های یوکاریوت ها از همزیستی ارگانیسم های تک هسته ای پدید اومدند) وجود داره البته این به هیچ وجه در تضاد یا مقابل تکامل نیست، بخشی از کاره.



تا جایی که من می دونم (من بیولوژیست نیستم!)، این بیشتر درباره چگونگی کمک باکتری ها به تکامل سلول ها و همینطور توضیح اینکه بخش های مختلف سلول (هسته و ...) در ابتدا مکانیزم های مستقل بودند که با هم همیزیستی کردند و این همزیستی و ارتباط به همدیگه کمک کرد.

In 1981, Margulis published Symbiosis in Cell Evolution in which she proposed that the eukaryotic cells originated as communities of interacting entities that joined together in a specific order.

The prokaryote elements could have entered a host cell, perhaps as an indigested prey or as a parasite.

Over time, the elements and the host could have developed a mutually beneficial interaction, later evolving in an obligatory symbiosis.


البته وستا جان محیط دائمن در حال تغییر هست و اینطور نیست که موجودی که تکامل پیدا میکنه مدت وقت زیادی به همون حالت باقی بمونه.

حتی تکامل موجودات دیگر هم نوعی تغییر محیط محسوب میشه و در واقع ما هر لحظه در حال تکامل هستیم.
تکامل تمام موجودات همسان و هم شکل و هم اندازه نیست.
این ممکنه که برای مدت طولانی، تکامل محسوسی صورت نگیره چون شرایط محدود نماينده طول عمر موجودات (یا قابلیتشون در تولید مثل) اینقدر ضعیف بودند که اون تغییرات کوچک ژنتیک موقع تولد و تفاوت های کوچک ژنتیک بین موجودات کمکی به شانس بیشتر برای تولید مثل نمی کرده (کم و بیش مثل وضعیت فعلی ما انسان ها).

البته اون سوالی که در پست 117 پرسیده شده بر پايه پیش فرض های اشتباه بوده، اینطور نیست که خیلی از موجودات تفاوت خیلی اندکی با اجدادشان داشته باشند.

کلا هوش دشمن تکامله.

چون ما به خاطر بالا رفتن هوش محیط اطرافمون رو هوشمندانه تغییر میدیم تا خطرات رو کم کنیم و راحت تر زندگی کنیم، این باعث میشه که رسیدن به سن تولید مثل و تولید مثل کردن اصلا چیز سخت و پیچیده ای برامون نباشه و همه به راحتی از پسش بر بیان، برای همین هم اون تغییرات ژنتیکی دیگه کمک خاصی به شانس بیشتر تولید مثل نمی کنن و ما هم تغییر خاصی نمی کنیم.

اگه الان موجودات جدیدی وارد معادله می شدن که زندگی ما رو به خطر می انداختند (مثلا جنگ با ربات ها، چیزی که در سینما زیاد می بینیم)، چون دوباره زنده موندن و رسیدن به سن تولید مثل سخت می شد، تکامل ما انسان ها یکدفعه سرعت بسیار بیشتری پیدا می کرد و خصوصیاتی در ما که بتونه مقابل اون خطر ایجاد شده بهتر مقاومت کنه، تشدید می شد (حالا هوش بیشتر، فیزیک قوی تر، مکانیزم های دفاعی قوی تر، ...) که اینها بستگی به نوع خطر ایجاد شده داشت.


164:


165:

کاملن درسته، تکامل در راستای بقاست.


166:


167:

بعله سعید ....

ولی جمعیتی که که هیچ عاملی برای تغییرش وجود نداره (تغییر محیطی وجود داره) یعنی سازگار بوده

با محیط و تغییرات محیط براش قابل تحمل بوده ، تغییر نمیکنه برعکس محیط نوعی رو حذف کرده که تغییر

کرده مثلا







Limulus polyphemus یا خرچنگ نعل اسبی


255 میلیون سال هست که به همین شکل باقی مونده و تغییر نکرده قدمتش مال قبل از دایناسور هاست ولی تغییرات محیط رو تحمل کرده

و با محیط سازگار بوده.

محیط نوعی رو حذف کرده که تغییر کرده ..


168:


169:

البته حرف شما درست اما تکامل که فقط تغییر شکل و ...

نیست! بلکه تغییرات جزئی هم تکامل محسوب میشن.

برای مثال افرادی که در کوهستان زندگی میکنن با محیط کم اکسیژن اونجا سازگار شدن (تکامل پیدا کردن چون این خصوصیت به ارث میرسه) در حالی که اگر ما به اونجا بریم دچار تنگی نفس میشیم.


170:


171:

تکامل همیشه در ظاهر موجودات تغییر ایجاد نمیکنه .

همین مقاومت هم میتونه نوعی از تکامل باشه .
مثل ویروس ها که در مقابل اونتی بیوتیک ها مقاوم میشن .

شما سپس تکامل ویروس ها تغییری در ساختار ظاهری اونا نمی بینی .
ولی در از نظر ساختار ایمنی بدنی طوری تکامل پیدا میکنن که بدون تغییر شکل ظاهری نسبت به اون اونتی بیوتیک مقاومت نشون میدن .
شاید این خرچنگ نعل اسبی هم شامل همین قضیه بشه .


172:


173:

درسته و این خیلی بعیده که 235 میلیون سال موجودی بدون تکامل باقی بمونه چون این همه تغییرات در محیط باعث میشه قطعا خطرات جدیدی پدید بیان، حتی اگه خطرات مستقیم سایر جانوران نباشه خطرات محیطی مثل تغییرات آب و هوا یا فشار آب و چیزهایی از این قبیل.

به هر حال ما توی این 235 میلیون سال قبل تغییرات بسیار عظیمی در زمین و شرایط زندگی داشتیم.



این رو من بعید می دونم به تکامل مرتبط باشه (فقط در صورتی یک قابلیت در تکامل قوی میشه که اون نوع خطر باعث مرگ زودهنگام بشه و تاثیر منفی در قدرت تولید مثل داشته باشه، البته شاید بشه اینطور فرض کرد که به جای مرگ زودهنگام، افرادی که ضعیف تر هستن مهاجرت می کنن و قوی تر ها بین خودشون تولید مثل می کنن در کوهستان)، تا جایی که یادم میاد اینها بیشتر دلایل رشدی داره یعنی هر کودکی توی اون شرایط اگه در کوهستان بزرگ بشه نهایتا مقاوم میشه و دلایل ژنتیک نداره شبیه اسکیمو ها یا بیابان نشین ها که اگه یه بچه عادی رو اونجا بزرگ کنن مثل همون ها میشه وگرنه اونها تفاوت تکاملی خاصی ندارن.

دلیل دیگه اش هم البته اینه که تکامل خیلی بیشتر از اون وقتی که فرضا یک گروه یا قبیله در منطقه ای زندگی نمايند وقت لازم داره تا تغییر خاص و محسوسی رو بوجود بیاره.

معمولا این افراد اونقدر در جایی نمی موندن که یک جزیره تکاملی رو پدید بیارن و همینطور در اکثر مواقع شرایط بسیار قوی تر دیگه ای هست که قدرت تولید مثل رو تحت تاثیر برنامه میده (سرما/گرما، قحطی، جنگ، ...).

تکامل همیشه در ظاهر موجودات تغییر ایجاد نمیکنه .

همین مقاومت هم میتونه نوعی از تکامل باشه .
مثل ویروس ها که در مقابل اونتی بیوتیک ها مقاوم میشن .

شما سپس تکامل ویروس ها تغییری در ساختار ظاهری اونا نمی بینی .
ولی در از نظر ساختار ایمنی بدنی طوری تکامل پیدا میکنن که بدون تغییر شکل ظاهری نسبت به اون اونتی بیوتیک مقاومت نشون میدن .
شاید این خرچنگ نعل اسبی هم شامل همین قضیه بشه .
کاملا درسته، چندین موجود هستند (موجوداتی که در شرایط بد و سخت زندگی می نمايند مثل لجن زارها و ...) که ظاهرا تقریبا یکسان هستند و مکانیزم های بدنیشون اینقدر متفاوته که حتی بعضی مواقع در یک دسته جاندار هم قرارشون نمیدن.

تغییراتی که در تکامل پدید میاد بستگی به نوع خطری داره که در محیط هست و باعث محدود شدن قدرت تولید مثل میشه.

اگه نوع خطر، شکارچی های درنده باشند (مثل محیط جنگل یا دریا)، تکامل اکثر مواقع تغییر های فیزیکی رو پدید میاره تا شانس فرار کردن رو زیاد کنه ولی تغییرات مکانیزمی رو شامل نمیشه چون اون موجود در هر حال به احتمال زیاد در سلامت کامل توسط یک شکارچی مثل شیر یا ببر، شکار میشه و اون تغییرات کوچک مکانیزمی فرقی به حال اون موجود نمی کنه.

وقتی خطر از نوع شرایط سخت محیطی باشه و دلیل مرگ و میرهای زودهنگام، بیماری و مسائلی از این قبیل باشه تقریبا همیشه تکامل شکل مکانیزم های پیچیده برای زنده نگه داشتن رو به خودش می گیره.

برای همینه که موجوداتی که در لجن زارها زندگی می کنن مثل مارمولک و سوسک و ...

سیستم ایمنی بسیار قوی تری نسبت به موجودات جنگلی (و ما انسان ها) دارن و در شرایط بد محیطی خیلی خیلی بهتر زنده می مونن.


174:


175:

ببینید این عواملی که شما فرمودی (سرما، گرما و ...) همه با هستفاده از فناوری قابل جبران هستند اما مشکل اینجاست که میزان کم اکسیژن در مناطق با ارتفاع بیشتر رو انسان (البته فعلن) نتونسته به واسطه ی فناوری به نوعی جبران کنه البته میتونیم بگیم بله با کپسول اکسیژن میشه جبران کرد ولی هیچکدام از ساکنین اونجا از همچین وسیله ای هستفاده نمکنن و فقط زندگی عادیشون رو دارن.

موردی که شما فرمودی نمیتونه درست باشه به دلیل اینکه وقتی یک انسان بالغ در اون مناطق مشکل تنفسی پیدا میکنه، مگر میشه فرمود یک کودک به مرور وقت با اون شرایط بزرگ میشه عادت میکنه یا سازگار میشه، این حرف غیر منطقیه.

میزان کم اکسیژن خطرات جبران ناپذیری برروی یک فرد بالغ داره چه برسه به یک نوزاد!

176:


177:

ببخشید من نمیدونم در اینترنت اکسپلورر 10 چطور میشه لاین رو عوض کرد (کلید اینتر کار نمیکنه) پس مجبور شدم اینو ارسال کنم در ادامه ی صحبتام.

ضمن اینکه آرمان جان من دیدم شما تاکید زیادی به خطر داری و اینطور برداشت کردم (البته این برداشت شخصی من هست و شاید اینطور نباشه) که شما تاثیر این عامل رو بیش از اندازه موثر میدونی در حالی که خطر فقط یکی از شرایط هست و ما مجموعه ای از شرایط رو داریم.


178:


179:

ما فعلا چند هزار سال بیشتر نیست که در عصر تکنولوژی و فن آوری هستیم، این مدت اصلا کافی نیست برای اینکه بگیم انسان ها تکامل کردند مگه در شرایط خیلی خاص (ویرایش: مثل مثال پایین).

ژنتیک نشون میده ما هیچ تکامل محسوسی نسبت به اجدادمون در 10 یا حتی 30 هزار سال پیش نداشتیم یعنی من و شما و انسان چینی و هندی و انسان کوهستان همونقدر با همدیگه تفاوت داریم که با اون اجداد تفاوت داشتیم.

نوع تعریف کوهستان هم مهمه البته، چیزی که من در ذهن داشتم همین کوهستان های معمول بود (ارتفاع زیر 2500 متر)، نه مثلا ارتفاعات بالای تبت و هیمالیا.

شاید چیزی که مد نظرت بوده اون بوده.

موردی که شما فرمودی نمیتونه درست باشه به دلیل اینکه وقتی یک انسان بالغ در اون مناطق مشکل تنفسی پیدا میکنه، مگر میشه فرمود یک کودک به مرور وقت با اون شرایط بزرگ میشه عادت میکنه یا سازگار میشه، این حرف غیر منطقیه.

میزان کم اکسیژن خطرات جبران ناپذیری برروی یک فرد بالغ داره چه برسه به یک نوزاد!
توضیح نامربوط ولی شاید مفید: همیشه اینطور نیست که یک انسان بالغ قدرت سازگاری بیشتری با محیط نسبت به یک کودک داشته باشه.

بدن موقع رشد قابلیت تطابق پذیری زیادی با محیط رو داره که این قابلیت ها در بزرگسالی از دست میرن، یعنی در محیطی که مثلا صداهای ناهنجار هست یک بزرگسال ممکنه سر به دیوانگی بزنه ولی یک کودک اگه در اون صداها بزرگ بشه مغزش کاملا خودش رو سازگار می کنه.

چیزی که شما می گید برای مسائل بسیار جدی (مثل سرطان) صحیحه که در کودکان خطراتش بیشتره چون سیستم ایمنی ضعیف تری دارند و زودتر می میرند، ولی خیلی مسائلی که صرفا اذیت نماينده هستند موقع رشد بدن می تونه خودش رو نسبت به اونها مقاوم کنه و کمبود جزئی اکسیژن یکی از اونهاست چون سیستم ترنسپورت اکسیژن در بدن در طول رشد می تونه بسته به نیاز قوی یا ضعیف بشه.

البته اگه انسان ها رو بگذاریم در ارتفاع مثلا 5000 متری (نزدیک Death zone، نه مثلا 2000 متر)، و اون افراد رو ایزوله کنیم، و چند هزار سال استقامت کنیم قطعا تغییرات تکاملی رو خواهیم دید ولی این اتفاق در بین انسان های فعلی نیفتاده چون اولا ایزوله نیستند، دوما اصلا توی اون ارتفاع زندگی نمی کنن، و سوما هوششون بهشون اجازه میده که بفهمند مشکل چیه و بیان پایین تر.

البته من دو تا مقاله پیدا کردم که این قضیه رو با دیدگاه تکاملی بررسی کرده باشن:

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

هر دو نشون میدن که افرادی که در ارتفاعات زندگی می نمايند تفاوت های فیزیولوژیکی با سایرین دارند، ولی نتایج برای اینکه این رو لزوما به تکامل متفاوت ربط بدن قوی نیست (البته ضعیف هم نیست و می تونه صحیح باشه).

ویرایش: خب قضیه جالب شد چون من اصلا فکر نمی کردم همچین افرادی وجود داشته باشن

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

اینجا نشون داده شده افرادی که حدود 3000 سال بطور مستقل در کوهستان تبت زندگی می کردند (ارتفاع بالای 4000 متر)، تفاوت های ژنتیک قوی دارند که بهشون در زندگی به اون ارتفاع کمک می کنه، و توضیح مقاله هم دقیقا همون چیزیه که من فرمودم، در اون ارتفاع به خاطر خطرناک بودن این سطح بسیار کم اکسیژن خیلی از افراد در کودکی می مردند و اکثر ساکنان اونجا ژن EPAS1 (که بهش ژن سوپر ورزشکاری هم فرموده میشه و خیلی از ورزشکارهای حرفه ای این رو دارند) رو دارند، ژنی که باعث میشه افراد قابلیت انتقال اکسیژن بسیار بیشتری رو داشته باشند که خب این قطعا دلایل تکاملی داشته چون پدید اومدن این ژن تاثیر بسیار مستقیمی در قابلیت زنده موندن و تولید مثل داشته.

ببخشید من نمیدونم در اینترنت اکسپلورر 10 چطور میشه لاین رو عوض کرد (کلید اینتر کار نمیکنه) پس مجبور شدم اینو ارسال کنم در ادامه ی صحبتام.

ضمن اینکه آرمان جان من دیدم شما تاکید زیادی به خطر داری و اینطور برداشت کردم (البته این برداشت شخصی من هست و شاید اینطور نباشه) که شما تاثیر این عامل رو بیش از اندازه موثر میدونی در حالی که خطر فقط یکی از شرایط هست و ما مجموعه ای از شرایط رو داریم.
خطر مهمترین عامل در تسریع و جهت دادن به تکامله، در دنیایی که خطر وجود نداره تکامل (Natural Selection) هم اتفاق نمی افته، چون تنها راهی که طبیعت می تونه مشخص کنه کی با کی تولید مثل کنه طوری که تغییرات حفظ و تشدید بشن اینه که یک سری از موجودات بمیرند یا مهاجرت نمايند و خلاصه از صحنه خارج بشن.

انواع دیگه تکامل هم هست (مثلا S e x u a l Selection)، دلیلی که احتمالا رنگ موی روشن تکامل پیدا کرده (جذابیت جــنــسـی برای جنس مخالف) که البته این رو هم میشه نوعی خطر اجتماعی توصیف کرد.

شرایط دخیل بسیار زیاد هستند ولی خطر عاملیه که همه چیز رو به هم متصل می کنه و بدون خطر، تکامل (Natural Selection) به جایی نمی رسه بلکه نحوه های گزینش تغییر می نمايند که البته نهایتا اونها هم همگی شکل های دیگه ای از خطر هستند.

تکامل پروسه بی رحمیه که بر پايه فلسفه Survival of the fittest بنا شده، و وقتی این مفهوم بی معنی بشه طوری که همه به زندگی ادامه بدن (نه فقط بهترین ها)، تکامل هم بی معنی میشه.


180:


181:


نظریه تکامل :
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

یا
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

دقیقا تکامل به فنوتیپ مربوط هست ولی فنوتیپ چیه ؟

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

یا


تکامل تغییر در ویژگی های فنوتیپی هست که قابل انتفال به نسل بعدی باشه ..

برای مثالی که زدین نوزاد اسکیمو ها رو اگر به یه منطقه گرم تر منتقل کنیم مطابق با ویژگی های آب و هوایی

همون منطقه بزرگ میشه مثال شما یه خصوصیت اکتسابی و سازگاری با محیط بوده که خصوصیت اکتسابی ژنتیکی نیست این خصوصیت جزو فنوتیپ موروثی نیست ( تو این مثال رفتار فنوتیپ

هست) فقط وقتی میشه تغییری رو به تکامل مرتبط کرد که اون تغییر منشا ژنوتیپی داشته باشه نه اکتسابی و محیطی وقتی هم میشه این رو تشخصی داد که فرد رو از محیطی که باهاش

هماهنگ شده دور کنیم اگر باز هم ویژگی رو به نسل سپس خودش تونست انتقال بده و با وجود تغییر شرایط محیطی اون ویژگی تو نسل بعدی نمایان شد میشه فرمود این فنوتیپ موروثی بوده

و اون جمعیت نسبت به خصوصیتی که دارن تکامل یافته اند..مثل این میمونه که کسی که پوست سفید داره از بدو تولد تو آفتاب بوده و پوستش تیره شده نمیشه فرمود نسل بعد هم این ویژگی

رو دارن درحالی که همه فرزندان اون فرد هم ممکن هست سپس تولد پوست سفید داشته باشن و با گذشت وقت تحت تاثیر محیط پوست تیره پیدا کنن اما ژنوتیپشون سفیدی پوست رو منتقل

میکنه.

تکامل همیشه در ظاهر موجودات تغییر ایجاد نمیکنه .

همین مقاومت هم میتونه نوعی از تکامل باشه .
مثل ویروس ها که در مقابل اونتی بیوتیک ها مقاوم میشن .

شما سپس تکامل ویروس ها تغییری در ساختار ظاهری اونا نمی بینی .
ولی در از نظر ساختار ایمنی بدنی طوری تکامل پیدا میکنن که بدون تغییر شکل ظاهری نسبت به اون اونتی بیوتیک مقاومت نشون میدن .
شاید این خرچنگ نعل اسبی هم شامل همین قضیه بشه .
تکامل همیشه در فنوتیپ ظاهر میشه فنوتیپ شامل رفتار هم میشه مثالی که زدین (البته ویروس جزو تقسیم بندی موجودات زنده نیست چون ویژگی موجود زنده رو ندارن وقتی وارد بدن موجود

زنده میشن از ساختمان و دستگاه پروتئین سازی جاندار برای تکثیر و بقا خودش هستفاده میکنن در واقع ویروس فقط یه نوکلئیک اسید هست که تو پوشش پروتیینی برنامه گرفته).به خاطر موتاسیون

یا جهشی که تو بعضی باکتری ها ایجاد میشه محتوی و اطلاعات ژنتیکی باکتری تغییر میکنه این حتی میتونه باعث مرگ باکتری بشه ولی در بعضی باکتری ها ژن مقاومت بر اثر موتاسیون و تکثیری

که دارن به نسل های بعدی منتقل میشه باکتری هایی که مقاوم نیستن از بین میرن و باکتری هایی که این ژن رو دارن زنده میمونن..این مثال هم فنوتیپ رفتاری هست که قابل مشاهدس + مقاومت

میتونه به صورت این باشه که مثلا سویه های باکتری های دارای ژن مقاومت توانایی تولید ماده ای رو دارن یا قدرت تحرک دارن و ...

همه این موارد به فنوتیپ و رفتار باکتری مربوط میشه ..


درسته و این خیلی بعیده که 235 میلیون سال موجودی بدون تکامل باقی بمونه چون این همه تغییرات در محیط باعث میشه قطعا خطرات جدیدی پدید بیان، حتی اگه خطرات مستقیم سایر جانوران نباشه خطرات محیطی مثل تغییرات آب و هوا یا فشار آب و چیزهایی از این قبیل.

به هر حال ما توی این 235 میلیون سال قبل تغییرات بسیار عظیمی در زمین و شرایط زندگی داشتیم.




کاملا درسته، چندین موجود هستند (موجوداتی که در شرایط بد و سخت زندگی می نمايند مثل لجن زارها و ...) که ظاهرا تقریبا یکسان هستند و مکانیزم های بدنیشون اینقدر متفاوته که حتی بعضی مواقع در یک دسته جاندار هم قرارشون نمیدن.

تغییراتی که در تکامل پدید میاد بستگی به نوع خطری داره که در محیط هست و باعث محدود شدن قدرت تولید مثل میشه.

اگه نوع خطر، شکارچی های درنده باشند (مثل محیط جنگل یا دریا)، تکامل اکثر مواقع تغییر های فیزیکی رو پدید میاره تا شانس فرار کردن رو زیاد کنه ولی تغییرات مکانیزمی رو شامل نمیشه چون اون موجود در هر حال به احتمال زیاد در سلامت کامل توسط یک شکارچی مثل شیر یا ببر، شکار میشه و اون تغییرات کوچک مکانیزمی فرقی به حال اون موجود نمی کنه.

وقتی خطر از نوع شرایط سخت محیطی باشه و دلیل مرگ و میرهای زودهنگام، بیماری و مسائلی از این قبیل باشه تقریبا همیشه تکامل شکل مکانیزم های پیچیده برای زنده نگه داشتن رو به خودش می گیره.

برای همینه که موجوداتی که در لجن زارها زندگی می کنن مثل مارمولک و سوسک و ...

سیستم ایمنی بسیار قوی تری نسبت به موجودات جنگلی (و ما انسان ها) دارن و در شرایط بد محیطی خیلی خیلی بهتر زنده می مونن.
البته 225 میلیون سال هست که من اشتباهی 255 نوشتم ..



تغییرات محیطی حتما بوده که زمینه انقراض دایناسور ها و اشتقاق جانداران و گیاهان رو ایجاد کرده حتی تو خرچنگ نعل اسبی هم تغییر ایجاد شده ولی محیط در جهت حذف انواع تغییر کرده پیش رفته

یعنی محیط نوعی رو برگزیده که هیچ تغییری نکرده و سازگار با محیط بوده این سازگاری از مدت ها قبل ایجاد شده و چیزی نبوده که در طول وقت به وجود بیاد اگر در طول وقت تغییرات و سازگاری ایجاد میشد

الان گونه های مختلف ایجاد شده بود و میشه مثل همه جانداران بگیم نعل اسبی هم تکامل پیدا کرده ولی به خرچنگ نعل اسبی فسیل زنده میگن که با نمونه هایی که تو سنگواره ها ازش پیدا کردن تفاوتی

نداره یعنی از ابتدا سازگار بوده و انواعی که در جهت تغییر بودن حذف شده برعکس چیزی که تو تکامل اتفاق میفته ...

تکامل همیشه به خطر وابسته نیست تکامل در جهت حفظ بقاست ولی لزوما خطر باعث تکامل نمیشه مثلا بین جاندارانی که تو یه اکوسیستم زندگی میکنن هماهنگی تکاملی هست مثلا یه پرنده یا زنبور

از شهد گیاه هستفاده میکنه و گرده افشانی هم انجام میده این هماهنگی تکاملی بین جانداران اکوسیستم هست یا رابطه همزیستی بین جاندارانی که نزدیک به هم زندگی میکنن ..

ببینید این عواملی که شما فرمودی (سرما، گرما و ...) همه با هستفاده از فناوری قابل جبران هستند اما مشکل اینجاست که میزان کم اکسیژن در مناطق با ارتفاع بیشتر رو انسان (البته فعلن) نتونسته به واسطه ی فناوری به نوعی جبران کنه البته میتونیم بگیم بله با کپسول اکسیژن میشه جبران کرد ولی هیچکدام از ساکنین اونجا از همچین وسیله ای هستفاده نمکنن و فقط زندگی عادیشون رو دارن.

موردی که شما فرمودی نمیتونه درست باشه به دلیل اینکه وقتی یک انسان بالغ در اون مناطق مشکل تنفسی پیدا میکنه، مگر میشه فرمود یک کودک به مرور وقت با اون شرایط بزرگ میشه عادت میکنه یا سازگار میشه، این حرف غیر منطقیه.

میزان کم اکسیژن خطرات جبران ناپذیری برروی یک فرد بالغ داره چه برسه به یک نوزاد!
فقط وقتی میشه بگیم که فرد تو صفتی که داره تکامل پیدا کرده که بتونه به نسل بعدش اون صفت رو منتقل کنه .

همه نوزادای اسکیمو ها مثل نوزادای انسان های دیگه متولد میشن ..

روباه قطبی تو زمستون رنگش سفید و تو تابستون رنگش قهوه ای میشه رنگ پوست روباه تحت تاثیر گرما و ترشح اونزیم های تولید نماينده رنگیزه هست.

یعنی گرما باعث ترشح اونزیم و تولید

رنگیزه شده اگر این روباه رو منتقل کنیم به جایی که همیشه سرد هست هیچ وقت اونزیم تولید رنگیزه ترشح نمیشه .

نسل بعد هم همیشه سفید هست .برای اسکیمو ها هم همینطور

اگر نوزاد اسکیمو رو به محیط با شرایط طبیعی انتقال بدیم مثل همه ماست و شاید با گذشت وقت زیاد باز هم برای رفتن به کوهستان مثل ما مشکل پیدا کنه..یا حتی نسل سپس این فرد

نتونه شرایط کوهستان رو تحمل کنه منظورم اینه که این محیط هست که تغییرات رو روی بدن ما ایجاد میکنه و فقط وقتی میشه تغییرات رو به تکامل نسبت داد که صفت موروثی باشه ..


182:


183:

سپس یک انتظار طولانی خوشبختانه امروز روی سرور رشد برنامه گرفت.


دوستان از دست ندید:
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]
با مطالعه ی ایندو مقاله خیلی از ابهامات تون رفع خواهد شد..


184:


185:

البته بی ادبی تعبیر نشه و در این شکی نیست که بند به بند مطالب شما دو بزرگوار مفید و جالب و خواندنی هست اما من این روزها واقعن وقت ندارم و دوستانی که از نزدیک با هم در تماس هستیم هم واقف هستن کاملن.

حالا یا من رو از ادامه ی بحث معاف کنید یا در یک پاراگراف کوتاه به قول بزرگان اون جان کلام رو بفرمایین تا ادامه بدیم.

کلید تشکر رو زدم اما واقعیت اینکه نتونستم مطالعه کنم.

باور کنید الان یک هفته هستش که تلاش میکنم قسمت سوم داستان ابعاد اضافه رو تاپیک کنم اما نتونستم کاملش کنم.


186:


187:

نظر من هم این بود که شرایط می‌بایست خیلی شبیه به زمین باشه تا این اتفاق (موجودِ هوشمندِ خیلی شبیه به انسان) بیوفته، اما یه چیزی که هست(و البته نامرتبط به پرسش دوستمون) ممکنه هوش در گونه هایی به وجود بیاد که شباهتی به انسان ندارن، مثلا گونه ای از کوسه ها که تکامل یافتن.

بنا به شرایطی تونستن دارای این مزیت(هوش بیشتر = زنده موندن) نسبت به بقیه کوسه ها بشن، کم کم هوششون زیاد بشه، تمدن تشکیل بدن زیر دریا و...


188:


189:

6.

عرفان توضیح داد ولی من میگم خیر.

لازمه این قضیه اینه که شرایط بسیار بسیار مشابهی که در زمین پدید اومد در اون سیارات هم پدید بیاد (مثلا تکامل دایناسور ها، کشته شدنشون توسط یک شهاب سنگ و پدید اومدن اون موقعیت عالی تکاملی برای سایر موجودات، پدید اومدن قحطی ها و تغییرات آب و هوا در شرایط طبیعی، پدید اومدن موجوداتی مشابه اون حیوانات درنده روی زمین وقتی که نسل انسان ها و شامپانزه ها از هم جدا شدند و ...

چیزی که هست اینه که بسیار محتمله روالی مشابه با چیزی که ما داشتیم اونجا هم پدید اومده باشه، یعنی در یک محیط جنگل که موجودات درنده ای بودند کم کم در موجوداتی که می تونستند از دست این شکارچی ها فرار نمايند هوش افزایش پیدا کنه و وقتی که هوش به اون حد خاص برسه (نسبت هوش به خطرات موجود در طبیعت)، این افزایش هوش کند و متوقف بشه و ما کم کم شاهد پدید اومدن تمدن ها باشیم.



نظر من هم این بود که شرایط می‌بایست خیلی شبیه به زمین باشه تا این اتفاق (موجودِ هوشمندِ خیلی شبیه به انسان) بیوفته، اما یه چیزی که هست(و البته نامرتبط به پرسش دوستمون) ممکنه هوش در گونه هایی به وجود بیاد که شباهتی به انسان ندارن، مثلا گونه ای از کوسه ها که تکامل یافتن.

بنا به شرایطی تونستن دارای این مزیت(هوش بیشتر = زنده موندن) نسبت به بقیه کوسه ها بشن، کم کم هوششون زیاد بشه، تمدن تشکیل بدن زیر دریا و...
تو یه سیاره دیگه مشابه زمین( دارای شرایط محیطی مساعد برای ادامه حیات انسان امروزی ) نمیشه تضمین کرد انسان بتونه ادامه حیات بده ممکن هست تو این سیاره شرایط محیطی شدیدا متغیر

باشه یا فرضا متغیر هم نباشه ولی انتخاب محیطی به سمتی بره که خصوصیت برتر انسان برای ادامه حیات خصوصیت دیگه ای باشه ..

انتـخاب خصوصیتی غیر از خصوصیتـی که ما برای ادامه حیـات در

زمین دارا بودیم باعث حذف تدریجی ما (یا هر گونه دیگه ای) یا به وجود آمدن گونه جدید بشه ..

یعنی ادامه حیات ما به شدت و اندازه تغییرات محیطی یا انتخاب محیط بستگی داره ممکن هست تو یه کره

دیگه شرایط و تصادف (جهش) باعث شه موجوداتی به وجود بیان که برتری نسبت به ما دارن و این باعث حذف ما میشه .چیزی که ممکن هست تو زمین هم اتفاق بیفته وقتی دایناسور ها با 160 میلیون

سال ادامه حیات با تغییر شرایط محیط کاملا حذف شدن انسان امروزی که حداکثر طول بقا ی 15-20 میلیون سال داره (جدا شدن انسان سایان از خانواده گیبون ها) اصـلا غیر عـادی دور از انتظار نیسـت.




6- احتمال داره انسان تو سیارات شبیه به زمین دیگه هم ایجاد شده باشه حالا با شکل و شمایلی مشابه؟

امکان داره 2 تا سیاره کاملا شبیه هم باشن ؟ امکان نداره دو سیاره کاملا شبیه هم باشن کوچکترین تفاوتی بین دو سیاره شرایط محیطی متفاوت ایجاد میکنه(مثل تفاوت طول روز و شب تفاوت فاصله از

خورشید و..) این شرایط محیطی زمینه تغییرات محیطی یا ایجاد شرایط محیطی جدید و ایجاد موجودات دیگه رو فراهم میکنه که ممکن هـست نسبت به انسان برای ادامه حیات در سیاره ای که شـرایط

کنونی مشابه با کره زمین داره برتری داشته باشن...

بر فرض محال دو سیاره کاملا مشابه هم باشن به نظر مـن باز هم امـکان نداره بشـه تضمین کرد انسـان (یا موجود هوشمند مشابه انسان)بتونه تو سیاره دیگه ادامـه حیـات بده محیـط بر پايه تـصـادف

عمـل می کنه ما به صورت تصادفـی خصوصیتی داشتیم که انتخاب شدیم (فعلا برتر بوده)ممکن هست تو سیاره دیگه با همین شرایط به صورت تصادفی خصوصیتی ایجاد شه وانتخاب شه که زمینه ایجاد

گونه جدید و حذف انسان رو فراهـم کنه چیزی که در سیاره خودمون هم امکان داره اتفاق بیفته( لـزوما هوشـمندی باعث بقا نیـست مثل دایناسور ها که قدرت و سـازگاری زیـادی داشتـن و تونستـن 160

میلیون سـال ادامه حیات بدن .هـوش انسان فعلا ممکـن هست دلیل بقا و تکاملش باشه ) چیـزی که می خوام بگـم اینه که همـه چیز بر پايه تصـادف و انتخاب محیط بوده این قانـون نیسـت که مراحـل

تکامل انـسان طی بشه ..

خصوصیت که باعث تکامل انسان شده به صورت تصادفی (جهش) انتخاب شده تضمینی وجود نداره این نوع تصادف تو یه سیاره دیگه هم اتفـاق بیفته یا دقیـقا همین خصوصیـت

انتخاب شه ..


190:


191:

درود
البته دایناسورها به دلیل تغییر یکباره و بسیار سریع محیطی که بخاطر اون انفجار بوجود اومد بیشترشون از بین رفتن و اصلا وقت نداشتن که با شرایط جدید دست و پنجه نرم کنن .
یک سری هم با توجه به تغییرات زمین شروع به تغییر کردن و برای این که از گرمایی که سپس انفجار در جو زمین حاصل شده بود باید به زیر زمین پناه میبردن که همین مسئله باعث کوچکتر شدن جثه ی خیلی از اونا شد.
البته بودن موجوداتی که از عصر دایناسورها تا الان به زندگی ادامه دادن {متاسفانه اسمشون یادم نیست} البته بیشترشون آبزی بودن.


192:


193:

سلام

منشاء پیدایش انسان چی بوده؟

194:

پیدایش اولین جاندار روی کره زمین طبق شواهد سنگواره ها یک پروکاریوت بوده (موجود تک سلولی) که قدمت سنگواره 3/5 میلیارد سال بوده

1/5 میلیارد سال پیش یوکاریوت ها(نظریه درون همزیستی) به وجود آمدند که یوکاریوت های دارای اندامک میتوکندری منشا سلول جانــوری و

یوکاریوت دارای اندامک پروتوپلاست منشا سلول های گیاهی بودن ..

نخستین جانداران پر سلولی هم 600 میلیون تا 1 میلیارد سال پیش از تخصصی شدن و تکامل یوکاریوت ها به وجود امدن ..


195:


196:

اولین جاندار نه که!!!تازه اون اولین جاندار هم معلوم نیست چجوری جان گرفته؟
منشا پیدایش اولین انسان؟؟؟

197:

توضیح پست 145# رو بخونید و توضیحات مرتبط با تکامل (2-3 صفحه اخیر) متوجه ارتباط اولین جاندار و منشاء پیدایش انسان می شین ..


198:


199:

سلام به دوستان گرامی
الان که تاپیک خلوته یه درخواست داشتم :
من قبلا یه مستند دیده بودم که از وقت big bang تا امروز رو توی یه 90 دقیقه بیان میکرد و معرفیش هم کرده بودم .

حالا میخوام بدونم آیا کتابی در این خصوص و با این ویژگی هست ؟
خودم یه موقعی توی وب رفتم دنبال تایم لاین از تشکیل دنیا تا پیدایش حیات تا انسان های نخستین تا به امروز (که خب توی منابع انگلیسی چیزای عالی در این زمینه پیدا کردم ولی توی فارسی NO ).

ولی الان یه کتاب خوب به زبان فارسی در این زمینه میخوام که 1 - سطح توضیحاتش متوسط به بالا و یه کم تخصصی باشه
2 - حجمش هم زیاد باشه یعنی تا اونجا که میشه توضیح مفصل داده باشه 3 آخرین و مهمترینش این که نویسنده اش به خاطر فروش ، کتاب بیرون نداده باشه .

خودش هم چیزی بارش بوده باشه
من خودم رشته تحصیلی و دانشگاهیم حقوق بوده و هیچ کتابی رو تابه حال در این زمینه نخوندم (فرمودم که بدونید حتی کتاب هایی مثل فیزیک یا غیره رو هم تا حالا مطالعه نکردم .
پیشاپیش ممنون

200:

اینجور که معلومه انسان از نسل میمونه
ولی من نمیدونم چرا میمون هنوزم میمونه؟

201:

درست نیست
از اونجا که همه ی آموزشهای مدارس و حتی آموزش عالی در ایران صدها ساله همچنان به شیوه ی منسوخ منبری انجام میشه(یک نفر منبر رفته و بقیه از راه گوش آموزش تئوری ببینند و قبول نمايند) مبحث تکامل هم مشابه سایر موضوعات علمی به شیوه ی درست آموزش داده نمیشه و باعث شده ذهن ها پر از ابهام، تناقض و برداشت های اشتباه بشه..

مدارات مجتمع(ICها) از شن و ماسه(Si,Ge) ساخته شدند و انواع و اقسام متفاوت نان ها و کیک ها و...

یک وقتی آرد بودند و آرد هم وقتی گندم.

بله این مثالها برای شما بدیهیه ولی برای کسی که به چشم ندیده غیر قابل باوره
حکایت انشقاق تدریجی انواع و اقسام نخستیان(Primates) از هم به همین منواله.

هم هزاران نوکلئوتید روی DNA شما مؤید این فرایند تدریجی هست و هم در بیرون، لایه ی سنگهای رسوبی پر از شواهد میدانی.

این روند ادامه دار هست و انسان امروزی هم با انسان 2 میلیون سال دیگه بسیار متفاوت خواهد بود
پیشنهاد میکنم برای درک عینی تر، 4 قسمت Walking with Cavemen رو دانلود و تماشا کنید

202:


203:

چرا میمون اصلا ؟

سیانو باکتری که اولین فتوسنتز نماينده بوده یا همون پروکاریوت که اولین جاندار کره زمین بوده (با فرض اینکه هنوز به حیاتش ادامه میده) چرا هنوز پرو کاریوت باقی موندن ؟

چرا باکتری ها هنوز باکتری هستن ؟ چرا انسان نشدن ؟

همه موجودات کره زمین باید به سمت انسان شدن پیش برن ؟

یعنی الان نه گیاه نه خزنده نه پرنده نه دوزیست نه ماهی و...

هیچ کدوم نباید باشن چون انسان به وجود اومده ؟

پیشنهادم اینه :

لطفا نظریه تکامل و مفاهیم گونه زایی ، انتخاب طبیعی، جهش ،نوترکیبی شرایط ایجاد نماينده تنوع در جمعیت ها و ...

رو مطالعه کنید

درباره نظریه فرضیه و تفاوتشون و دلیل قبول یه نظریه مطالعه کنید .

لازمه اینکه جواب سوالتون رو بدم آشنایی با مفاهیمی هست که فرمودم برای همین میگم بهتره دربارشون مطالعه کنید..

+

خیلی علاقه مندم نظر خودتون رو درباره سوالتون بدونم ..


204:


205:



در اصل وقتی یک تنه اصلی بوده که بعده ها از اون دو شاخه دیگر به وجود میاد و تکامل پیدا میکنن که نتیجه اش این چنین میشه :

یک شاخه رو میمون های فعلی و چیزی که امروز می بینیم تشکیل دادن
شاخه دیگه به اسم هومونیدها شناخته میشه که این شاخه به اسم انسان نماها یا انسان سانان شناخته میشه .
گوریل , اورانگوتان و شامپانزه ها جزو شاخه هومونید هستن و انسان هم یکی دیگر از اعضای همین شاخه فرعی بوده که به شدت تکامل یافته و به اینجا رسیده .


206:


207:

ببخشید
بالاخره هرکسی یه سری ابهاماتی داره
یعنی شما میگید از اون شاخه اصلی میمونها یکی میمون امروزی در میاد و حیوانی مثل بوزینه و اورانگوتان و گوریل و ...

و یک شاخه دیگه انسان هوشمند و باهوش و با اختیار و هدفمند و ارزشمند و ...
این همه تفاوت؟!!!!
یعنی از اون هوش شاخه اصلی فکر کنم 99 % یا بیشترش فقط به شاخه اجداد انسانی رسیده!؟

208:

دوست عزیز دقت نمیکنین



همونطور که فرمودم تنه اصلی به دو شاخه منشعب شده .
یک شاخه اون رو میمون های امروزی تشکیل دادن که می بینیم .

شاخه دیگه به اسم هومونید شناخته میشه که انسان نماها یا انسان سانان شناخته میشه .
این شاخه , چندین شاخه فرعی داره که شامپانزه ها - اورانگوتان - گوریل و انسان جزو اون هستن و در این بین انسان تونسته در تکامل از سایرین پیشی بگیره.

انسان هم در همون بدو به این شکل نبوده که راست راه بره یا این که لوازم سازی کنه .


سپس میلیون ها سال جبر محیط و نوع زندگی باعث شده که به این شکل در بیاد .



یکی از دلایلی که انسان از مرحله حیوان گذر کرده و به انسانیت رسیده همین راست قامتی در این نژاد بوده .
راست قامتی هم به دلیل تغییر در هستخوان لگن و ستون فقرات انسان حاصل شد و نتیجه اش این بوده که انسان بر خلاف دیگر همنوعان خود روی دو پا راه برود .
هیمن راست قامتی باعث آزاد شدن دست ها میشه و به انسان در کار کردن کمک میکنه و انسان روی به لوازم سازی میاره و به همین دلیل انسان میتونه با طبیعت به نوعی نبرد کنه .
و همین روند مبارزه در پیشرفت انسان از نظر ظاهری و هوشی تاثیر زیادی داره .

هوش چیزی نیست که همینطوری به کسی تعلق بگیره .
شما یک نوزاد رو در بدو تولد در جنگل بگذار و فقط خوراک اون رو تهیه کن و هیچ چیز دیگه ای اعم از حرف زدن و کارهای روزمره رو به اون آموزش نده .
بعد طی این سالیان بررسی کن که این فرزند انسان که هوشمند شناخته میشه تا چه حد میتونه زندگی خودش رو پیش ببره و با لوازم کار کنه و یا با طبیعت مقابله کنه .

انسان هم طی این سالیان با تفکر و تجربه و یادگیری به این مسائل رسیده و همین تغییر نوع شیوه زندگی روی زندگی اون تاثیر مستقیم گذاشته و باعث خیلی از تغییرات ساختاری اون شده.
شما فسیل انسان های 1000 سال پیش رو با انسان های امروزی مقایسه کنی میتونی تفاوت های اونا رو تشخصی بدی و از نظر قد و شکل و شمایل با انسان های امروزی متفاوت بودن.

تصویر زیر تغییرات هستخوان جمجمه انسان رو در طی سال های متمادی به نمایش گذاشته .


209:


210:

در واقع سوال دوستمون غلط بود و منظورشون چیزی دیگری بود که بهزاد جواب مناسبی.
توضیحات شما خیلی کامل و مفید بود وستا جان.


211:


212:

مربوط به این بخش نیست و بخش علمی صحبت های فلسفی رو در بر نمیگیره.
دوست عزیز من میخوام نظر علم رو در این زمینه بدونم؟
این هوش برتر به چه درد این حیوان انسان نما میخورد؟

213:

ببینید اصلن این تعاریف از انسان مربوط به علم نیست بلکه تعاریفی هستن دینی و فلسفی.

انسان موجود خاصی نیست یا برتر، همونطور که چشم عقاب یا ...

تکامل بیشتری پیدا کرده حالا به خاطر شرایط خاص انسان هم مغزی پیشرفته تر داره نسبت به دیگر موجودات.


214:


215:

پس علم ناقصه و منبع قابل اتکایی نیست چون قدرت اظهار نظر در خیلی زمینه ها رو نداره و به دیگری واگذار میکنه
علمی که انسان رو در حد حیوان بدون هدف بداند که مثل یک بوزینه فقط در فکر خوردن و آشامیدن و تولید مثل و غارت و تجاوز و کشتار و ...

باشد.
والسلام

216:

این نظر شماس و در حالی این موضوع رو مطرح میکنید که هر لحظه به علم پناهنده میشید.

شما از گرما، سرما، خطرات و ...

در واقع به علم پناهنده میشید.

در این شکی نیست که علم به تدریج در کامل میشه و این یکی از مزیتاش هست که به مرور به روز و کارآمد تر میشه.
هدف فقط بقاست.


217:


218:

عرض کردم علم در بعضی زمینه ها قدرت اظهار نظر داره ولی کامل نیست
من در بعضی زمینه ها به علم نمیتوانم مراجعه کنم چون موضع ندانم گرا دارد همچنان که در بعضی دیگر مراجعه میکنم
در زندگی چیزای مهمتری از گرما و سرما و...

مطرح هست


هدف فقط بقاست
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

219:

سلام به دوستای خوبم.بحث شباهتای میمون به انسان افتاد.پس بزارید دونسته هامو در اختیارتون بزارم.
همتون سیر تکاملی جانوران رو میدونید.میدونید که در ابتدای خلقت همه ی زمین آب بوده.ابتدا ماهی ها بوجود اومدن.طبق تحقیقات برخی از دیرینه شناسان و جانور شناسان،ماهی ها از نوعی از آغازیان تک سلولی پدید اومدن.
چند سال پیش دانشمندی به نام چارز داروین نظریه ای رو داد که جهان رو به فکر فرو برد.نظریه ای که خیلی هم مشهوره.این نظریه میگه:جندارانی که با محیط سازگار ترند زنده میمانند.از همین نظریه فراخوان نمود که انسان هم همین روند رو طی کرده که براتون مفصلا توضیح میدم.با خشک شدن زمین،بعضی از جانداران آبی از بین رفتن ولی بعضی دیگه تونستن خودشون رو با شرایط جدید وفق بدن.یعنی چون دیگه آب نبود مجبور شدن روی زمین بخزن،چون غذایی که تو آب به دست میاوردن رو نداشتن مجبور شدن از غذا هایی که در خشکی بود هستفاده کنن.حالا این سوال پیش میاد که تو خشکی چی بود که میتونستن ازش تغذیه کنن؟خوب مشخصه!گیاه.این جانداران وقتی دیدن روی خشکی چیزی جز گیاه نیست مجبور شدن از گیاه برای تغذیه هستفاده کنن.البته بحث جانداران گوشتخوار مربوط به نوعی جاندار که توی آب زندگی میکرده میشه که به این بحث بعدا میپردازیم.یه دانشمند که اگه اشتباه نکنم اسمش لامارک بود یه نظریه داره که میگه:از هر جای بدن بیشتر هستفاده بشه اون قسمت قویتر و بزرگتر میشه.نمونه ی امروزی تر این نظریه میگه:از هر قسمت بدن خون بیشتری عبور کنه اون قسمت بزرگتر میشه.چیزی که ما تو کسایی که ورزش بدنسازی رو انجام میدن میبینیم.در ابتدای خلقت سپس میلیونها سال حیواناتی تکامل یافتند.امّا یک حیوان شرایط خاصی داشت....میمون.در ابتدای خلقت میمون ها برای تغذیه ی خودشون مجبور بودن از شاخه ی درختا برای بالا رفتن هستفاده کنن.در نتیجه دست های بزرگ و قوی و بزرگی داشتن.در ابتدای خلقت فقط میمون بوده که به معنای امروزی،دست و پا داشته.میمون ها در ابتدای خلقت دو نوع بودن:بینی باریک و بینی پهن.بینی پهن رو ما امروزه در شکل میمونهایی مثل گوریل،اورانگوتان،شامپانزه و .....

میبینیم.ولی....سر میمونهای بینی باریک چی اومد؟میمون های بینی باریک پس از میلیارد ها سال تکامل به شکل تنها جانداری در اومد که دارای قدرت عقل،درک و شعوره.انسان.
مدارکی بر مبنای اینکه ثابت میکنه میمون از نسل بینی باریک هاست وجود داره که من به دو نمونه از این مدارک اشاره میکنم.
1.چارز داروین چندین سال پیش فرموده بود:در آینده ای نزدیک اسکلتی پیدا میشه که از نظر ساختاری و شکل شبیه انسانه.هیچکدوم از دانشمندای اون وقت حرفش رو قبول نکردن.امّا حرفش حقیقت داشت.چند سال پیش اسکلتی در جاوه ی اندونزی پیدا شد که دقیقا مشخصات همون چیزی رو داشت که داروین فرموده بود.
2.جنین انسان در هفته ی بیستم بدنش پر از موئه.این چیزیه که در همون وقت در جنین میمون هم بدنش پر از موئه.
اینها مدارکی هستن که ثابت میکنه انسان از نسل میمونه.




220:

علم درباره چیزهایی که می تونه بررسی کنه تنها منبع قابل اتکاست (یعنی در یه بحث علمی، هیچ منبعی که هستاندارد های علمی رو نداشته باشه قابل اتکا نیست).

وقتی سوالی پرسیده میشه که علمی نیست، علم نمی تونه نظر بده.

اگه سوال بپرسید "رنگ تنهایی چیست"، علم پاسخی براتون نداره ولی چنین چیزی رو در ادبیات پیدا می کنید.

عرض کردم علم در بعضی زمینه ها قدرت اظهار نظر داره ولی کامل نیست
من در بعضی زمینه ها به علم نمیتوانم مراجعه کنم چون موضع ندانم گرا دارد همچنان که در بعضی دیگر مراجعه میکنم
در زندگی چیزای مهمتری از گرما و سرما و...

مطرح هست
قطعا شما در بعضی زمینه ها نمی تونید به علم مراجعه کنید چون یا علم هنوز پاسخی نداره، یا سوال پرسیده شده علمی نیست.

چیزهای مهمتری هم برای ما از تولید مثل و گرما و سرما و غذا و بقا و ...

ممکنه باشه چون هوش داریم و ما این چیزها این مسائل رو برای خودمون تعیین می کنیم.

اینکه هدف واقعی انسان از زندگی چیست و چرا انسان زنده هست و ...

سوال علمی نیست، شکل علمی این سوال اینه:

چه عواملی باعث میشن که هدف های مختلف در زندگی انسان پدید بیان؟

علم همیشه در جست و جوی علت ها و روابط بین پدیده هاست، نه به دنبال هدف ها و مقصود ها (پرسش How ، نه پرسش Why) و اینجاست که شاخه هایی از علم مثل روانشناسی و روانپزشکی و Neuroscience و ...

سعی در جواب دادن می نمايند و تا الان هم خیلی از مسائل رو حل و فصل کردند و اتفاقا ریشه تکاملی بسیار زیبایی هم داره.

برای پرسش هایی که شکل علمی ندارند یا هنوز علم بهشون نمی تونه جواب بده، دیدگاه های مختلف فلسفی هست که میشه بهشون مراجعه کرد یا مثل بعضی ها همون حالت علم رو داشت: ندانم گرا.


221:


222:

سوال

میشه بفرمایید اون تک سلول اول که منشاء موجودات عالمه چه طور به وجود آمده هست؟ و چگونه جان گرفته هست؟

223:

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] عزیز ممنون ولی صحبت های شما چند اشکال داشت:

* بیرون رفتن حیات از دریا به خشکی به دلایل مخلوطی بوده...

ابتدا همون گیاهان هم در دریا بودن و نزدیک ساحل نمی تونستن در خارج از آب ادامه بدن.

ابتدا اون گیاهان نیاز بوده بتونن خارج از آب به حیات ادامه بدن (وگرنه اصلا غذایی نبود)، دلیل اون هم بیشتر جزر و مد بوده.

الان باور اکثریت هست گه اگه ماه نبود و ما جزر و مد نداشتیم، حیات احتمالا هیچ وقت از آب بیرون نمیومد.

* حرف لامارک کاملا اشتباهه و منسوخ شده.

تکامل ارتباطی به اینکه از عضو چقدر هستفاده میشه نداره، تکامل به این ارتباط داره که چقدر اون عضو باعث میشه اون موجود شانس تولید مثل داشته باشه (پیدایش بعضی از عضو ها مثل دم و شاخ و ...

در خیلی از موجودات فقط به دلیل ترساندن بقیه بوده و هیچ وقت ازش هستفاده نشده).

مثلا زرافه ها که گردن دراز دارند به این دلیل نیست که از گردنشون زیاد هستفاده کردند (استفاده از چیزی در طول حیات تغییری در ژنتیک موجود ایجاد نمی کنه)، به این دلیل بوده که در محیطی بودند که غذا در ارتفاعات بوده و برای خوردن، اونهایی بهتر می تونستند غذا پیدا نمايند که گردن درازتر داشتند، و گردن درازتر ها با هم ازدواج کردند و فرزندانشون هم این خاصیت رو حفظ کردند و ...

، چیزی که ما در ورزشکاری انجام میدیم فقط مال خودمون هست و تاثیری در نسل بعدیمون نداره.

* بر همین پايه ، دلیل دست های بزرگ و قوی (و همینطور قدرت بالای تعادلی میمون)، زیاد انجام دادن این کار نیست.

دلیلش اینه که اونهایی که بنا به جهش های ژنی (مرحله اول تکامل) دست هایی نسبتا بزرگ تر و قدرت تعادلی نسبتا بهتر داشتند، بهتر زنده موندند و این ژن ها به نسل های بعدی منتقل شد و این قضیه اینقدر تکرار شد که الان میمون ها به این مرحله رسیدند.

* نزدیک ترین گونه میمون ها به ما شامپانزه ها هستند البته گونه های بسیار نزدیک دیگه ای هم بودند که منقرض شدند.

* مدارکی که ثابت می نمايند انسان و میمون ها، از یک جد مشترک هستند (نه اینکه انسان از نسل میمون هاست)، بسیار بیشتر از این دو چیزی هست که شما فرمودید.

بیشتر از 30 نوع مدرک مستقل وجود داره که همه به جواب یکسان می رسند و هر کدوم به تنهایی می تونسته این قضیه رو بطور مطلق اثبات کنه.

این سوالی هست که کماکان در علم پاسخی براش پیدا نکردیم.

البته اولین موجود زنده تک سلول نبوده، سلول بسیار پیچیده هست و میلیون ها سال سپس اون قضیه پدید اومده، ما خیلی خوب می دونیم سلول چطور پدید اومده.

این قضیه بی ارتباط به تکامل هم هست.

تکامل ادعایی درباره منشاء حیات نداره، تکامل درباره تغییرات گونه ها در گذر وقت بر پايه جهش های ژنی و انتخاب طبیعت و محیط اطراف در تاثیرات اون تغییرات در زنده موندن و تولید مثل موجودات هست.


224:


225:

آرمان عزیز جواب دادن اما نظر شخصی بنده این هستش که دلیلش یک بی نظمی یا اشتباه باعث شده اولین سلول بوجود بیاد.

دقیقن همون دلیلی که باعث شده انسان بوجود بیاد.


226:

آغازیان با سلول ها تفاوت های پايه ی دارن.ساختار خیلی ساده تری نسبت به سلول ها دارن.منظور من از آغازی تک سلولی چیزی شبیه یه باکتری یا ویروس نیست.منظور من همون آغازیانه.ولی یه چیزی انکار ناپذیره و اونم قدرت خداونده.من نظریه ی لامارک رو تصدیق نمیکنم.ولی نظریه ی داروین تا یه حدودی درسته و جای شک در این قضیه نیست.

227:

خب فرقی هم نمیکنه، کلن همیشه یک اشتباه یا یک بی نظمی باعث جهش یا تغییر میشه.


228:

جهش به دلایل مختلفی اتفاق میافته.یکی از این دلایل جا به جایی برخی از ژن هاست یا تاثیرات هسته ای یا اتمی هم ممکنه باعث ایجاد جهش بشه.

229:

البته منظور من جهش به اون معنی که در نظریه تکامل اتفاده میشه نبود، منظورم معنای کلی هستش که ما از جهش هستنباط میکنیم.


230:

یعنی مثل اینکه از یه فرد قد کوتاه فرزندی با قد بلند به دنیا بیاد؟

231:

دقیقن اینطور نه اما میشه فرمود بله اون برداشتی که از ظاهر این مثال میشه.


232:

1.

هم آغازیان تک سلولی داریم و آغازیان پرسلولی
مثل یک آجر تنها و یا یک ساختمان پر آجر
پس معنی نداره که بگیم : «آغازیان با سلول ها تفاوت های پايه ی دارن.ساختار خیلی ساده تری نسبت به سلول ها دارن»
یک قطره آب حوض رو تابحال زیر میکروسکوپ ملاحظه کردید؟

2.

نظریه ی لامارک اشکالی که داشت این بود که به ارث رسیدن صفات اکتسابی رو تأیید می کرد.

اشکالش رو هم ویسمن با آزمایشات طولانی که انجام داد اثبات کرد

3.

یکبار می فرمایید «نظریه ی داروین تا یه حدودی درسته» بلافاصله تأکید می کنید «جای شک در این قضیه نیست»
جهش به دلایل مختلفی اتفاق میافته.یکی از این دلایل جا به جایی برخی از ژن هاست یا تاثیرات هسته ای یا اتمی هم ممکنه باعث ایجاد جهش بشه.
جابجایی ژن ها به تعبیر شما علت جهش نیست بلکه معلول هست
این شرایط برای جهش در DNA تابحال مورد تأیید برنامه گرفته: بعضی مواد شیمیایی - بعضی مواد دارویی - پرتوهای رادیواکتیو .

البته اشتباهات اتفاقی در کپی/رونویسی DNA/RNA رو هم باید در نظر گرفت
البته منظور من جهش به اون معنی که در نظریه تکامل اتفاده میشه نبود، منظورم معنای کلی هستش که ما از جهش هستنباط میکنیم.
در نظریه ی انتخاب طبیعی صحبتی از جهش های DNA نیست و هیچ هستفاده ای از اون در اثبات یا رد نظریه نشده
گرچه آزمایشات روی اسید ریبونوکلئیک به قرن 19 برمی گرده ولی DNA رو واتسون و کریک در قرن 21 و جهش رو هم دووریس در اوایل قرن بیست کشف کردند
بهتره اصل نظریه ی انتخاب طبیعی رو فارغ از مباحث مربوط به DNA و به همون صورت که داروین می دید نگاه کنید
یعنی مثل اینکه از یه فرد قد کوتاه فرزندی با قد بلند به دنیا بیاد؟
مثالی که شما زدید سهله، حتی از والدین سیاه پوست فرزندان سفید پوست هم بوجود میاد و این نوع ظهور صفات در بسیاری موارد اصلاً هیچ ربطی به جهش نداره
آلل های غالب و مغلوب که حاصل سالها آزمایشات مندل هست رو مطالعه کنید

233:


234:

خب این توضیحات چه ربطی داشت به بحث من و دوستمون؟!!
ما در مورد تکامل یا انتخاب طبیعی صحبت نمیکردیم، دقت میکردید کاملن واضح بود.


235:

شما فرمودید:
جهش به اون معنی که در نظریه تکامل اتفاده میشه
در حالیکه نظریه ی جهش ربطی به نظریه ی انتخاب طبیعی داروین(بقول شما تکامل) نداره و استفاده ای ازش نشده.

دو نظریه ی مجزاست
توضیحات هم از بابت روشن شدن تقدم و تأخیر نظریات بود

236:

بله درسته.


237:


238:

آرمان عزیز جواب دادن اما نظر شخصی بنده این هستش که دلیلش یک بی نظمی یا اشتباه باعث شده اولین سلول بوجود بیاد.

دقیقن همون دلیلی که باعث شده انسان بوجود بیاد.
اینا همش جهانبینی های شخصی ه که کوچکترین ربطی به داروینیسم نداره.....


239:


240:

فکر نمیکنم بوجود اومدن تدریجی جهان و هر اون چیزی که در اون هست همراه با قوانین حاکم بر اون با اینهمه سند و مدرک کوچکترین تناسبی با ایجاد 6 روزه ی جهان داشته باشه یا اینکه این جهان بینی شخصی باشه!
بله نظریه ی توحیدی خلقت هیچ ربطی نداره به نظریه تکامل، دوستان شما صفحه ی پیش مطرح کردن.


241:


242:

کسی از ایجاد جهان در 6 روز و دنده چپ حرفی نزده
و علم هم گوشش بدهکار این حرفا نیست

بدیهی ه که تکامل با [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] سرجدل داره
ولی شما میفرمایید نظریه توحیدی خلقت که کارش به کیهان شناسی و خلقت عظیم میرسه که داروینیسم در این مقوله دخالت نمیکنه...


243:


244:

به نظرم صفحه ی پیش خودم اشاره کردم که ما در مورد تکامل و ...

صحبت نمیکردیم.
ما در مورد تکامل یا انتخاب طبیعی صحبت نمیکردیم، دقت میکردید کاملن واضح بود.
صحبت های ما پیرامون این موضوع بود.
سوال

میشه بفرمایید اون تک سلول اول که منشاء موجودات عالمه چه طور به وجود آمده هست؟ و چگونه جان گرفته هست؟
که آرمان لطف کرد توضیحاتی داد و من هم نظر شخصی خودم رو عنوان کردم.
آرمان عزیز جواب دادن اما نظر شخصی بنده این هستش که دلیلش یک بی نظمی یا اشتباه باعث شده اولین سلول بوجود بیاد.

دقیقن همون دلیلی که باعث شده انسان بوجود بیاد.

245:


246:

ضمن تأیید نظرات شما دو دوست محترم،
و ضمن احترام تام و تمام برای همه ی بزرگان، به یک آقای خیلی معروفی که وقتی در نجف ساکن بود عده ای عوام فرمودند که شخصی بنام داروین فرموده انسان از نسل میمون هست.

اون آقا هم کتابی در رد داروینیسم نوشت!
توی ایالات متحده هم عده ای متعصب که تلاش عجیبی می نمايند تا چشم بر واقعیات ببندند هر از گاهی سر و صدا بپا می نمايند که نباید بصورت رسمی و مستقل به نظریات علمی از این دست پرداخته بشه ...
در همین جامعه ی فوق مدرن ما هم همیشه کسانی هستند که بدون مطالعه ی الف تا ی و بررسی به روش علمی، فی البداهه و به ضرب و زور سعی کردند برداشت اشتباه خودشون از هر دو حوزه ی شناختی و معرفتی رو بجای سخنان علم و دین برنامه داده و وانمود نمايند که ایندو در مقابل هم هستند
آیا سوء تفاهم(بفارسی: بدفهمی) چیزی غیر از اینه؟

در حالیکه همون خدایی که به سخنانش رجوع و هستناد میشه هیچوقت نمیگه سخنان من رو تأویل و تفسیر کنید تا بفهمید آفرینش چگونه آغاز شد بلکه به روشنی روز میگه : «در روی زمین سیر و سفر کنید تا ببینید آفرینش چگونه آغاز شد» چون نتایجی که از این راه بدست میاد دیگه تأویل و تفسیر بردار نیست.

مگر داروین کاری غیر از این کرد؟
چه کسی در کل تاریخ بشر تا بحال به دستور بالا عمل کرده غیر از داروین؟
اون کسی که گوشه ی پستوی خانه نشسته و همه چیز رو بطور ذهنی! اثبات و رد میکنه اونه که ضد کلام خداست نه داروین.

خدایش رحمت کناد

247:


248:



درود

با تمام احترام به فرموده شما ...ولی دقیقا مشکل همین جمله هست .
خلقت میگه که همه موجودات از ابتدا به همین شکل آفریده شدن و یک شخص در پشت این قضیه بوده و موارد مورد نظر رو به سلیقه خودش انتخاب کرده .
مثلا خواسته که انسان ظاهر این چنینی داشته باشه یا این که در دستانش 5 انگشت داشته باشه .
و اصلا حرفی از روند تغییرات در سالیان دراز در بین موجود زده نشده و نمیشه و اون رو کفر میدونن.
[البته خلقت مواردی که خارج از لیست جانداران هست رو فاکتور گرفتم و موضع خلقت گرایی پیرامون آفرینش اونا رو مطرح نمیکنم]

ولی علم موضعش مخالفه و با توجه به مدارک و سنگواره و فسیل ها و بررسی اونا این فرموده مربوط به آفرینش لحظه ای رو رد میکنه
و تکامل چندین میلیون ساله رو دلیل تغییر وضعیت ظاهری و رفتاری موجودات میدونه و ...

خیلی ها هستن که با توجه به این جمله "در روی زمین سیر و سفر کنید تا ببینید آفرینش چگونه آغاز شد" به دنبال شخص تاثیر گذار در این مورد هستن و اون رو به قدرت های بالاتر مرتبط میکنن و خیلی راحت به جواب مشخصی میرسن.
ولی علم و به خصوص داروین دنبال اون جواب ساده {شخص آفریننده} نبود و راهی رو رفت که خیلی از معماها رو حل کرد و جواب های علمی معتبر و قابل اتکایی ارائه کرد که هنوز هم هیچ مستند و مدرکی علیه اون پیدا نشده.

و اینجاست که فرق بین این دو مشخص میشه

249:


250:

جسارتاً خلقت واقعی همینی هست که ما الان بر اون اتحاد نظر داریم.

نظرات غیر از اون رو می دانیم که درست نیست و نه فرموده ی یک خداباور واقعی هست و نه فرموده ی یک دانشمند.

چون این دستور واضح و مسلّم خود خداست که در موضوعات تجربی، به روش تجربی عمل کنید و بس.

ما هم بهتره مرز موضوعات علمی با ادعاهای غیر علمی رو دقیق بشناسیم و دائم بر طبل وجود یا عدم وجود دعوا بین ایندو نکوبیم

ببین فرض کن دو نفره داریم معادلات دیفرانسیل و انتگرال رو با هم بررسی می کنیم، شخص سوم تازه واردی یهو می پره وسط بحث و میگه از کجا معلوم اصلاً 2x2=5 ؟ باید برام ثابت کنی!
آیا شما انرژی خودت رو بر سر ادامه ی بحث اصلی متمرکز می کنی و یا بهش جواب میدی؟ (در حالیکه میدونیم اون چون سر از بازی ما در نمیاره و حوصلش سر رفته بهرحال فقط قصدش اینه صفحه ی شطرنج ما دو نفر رو یکجوری برداره و بریزه توی هوا )

251:


252:

این تعصب هست که نمی‌گذارد چشم انسان حقایق را ببیند.

اگر چیزی رو نمیدونیم و برای اون جوابی نداریم بهتره بگیم که نمیدونیم یا این که از بحث کنار بکشیم و صحبتی نکنیم .
نه این که با این جور صحبت ها و جملات برای دلداری دادن خودمون و دفاع از عقاید پافشاری کنیم .
این هم از عواقب بحث علمیه !!!

253:


254:

من نمیتونم بفهمم که چرا گروهی از جامعه علمی، تکامل داروینی را به حوزه کیهان شناسی میکشاند...
بنظر می آید که:
اشتباه هست تکامل داروینی را رد کنیم...
و اشتباه هست که تکامل داروینی را صرفآ با کیهان آفرینی، به جدل بیندازیم.....


255:


256:

برای صحبت هاتون سند، دلیل و مدرک ارائه بدید، به قول هادی عزیز اینا فقط جهان بینی شخصی هستش.

علم ناقص بشر امروزی چون از جواب دادن به سوالات و مسائل پايه ی زندگی انسان عاجز هست بهتره که موضع ندانم گرا اتخاذ کرده و اظهار نظر در اینگونه مسائل را به منابع دیگر واگذار کند و صحبتی به میان نیاورد و همچنان در جهت کمال صبرکند و به انتظار بنشیند ...
ببینید من با خیلی از افراد، نه تنها شما بلکه هستادان شما در این باره بحث کردم و همیشه در پایان اونها بودن که به دلیل تعصب و فرار از قبول حقیقت بحث رو ترک کردن.

ضمن اینکه دوباره میگم اینجا محل بحث فلسفی نیست و شما بدون توجه به این مسئله اسرار دارید بحث رو به حاشیه ببرید اما از این صحبت ها (تخریب علم و جامعه ی علمی) در نهایت این رو خواهید عنوان کرد که عقل بشر ناقص هستش، حالا از کجا معلوم که ناقص هستش؟! چون اونطور که شما و دوستانتون میگید عقل ناقص و قادر به تشخیص نیست.
بنیان های چیزی که شما اون رو منبع عنوان میکنید اونقدر ضعیف هست که نیازی به بحث گذاشتن نداشته باشه.
من نمیتونم بفهمم که چرا گروهی از جامعه علمی، تکامل داروینی را به حوزه کیهان شناسی میکشاند...
بنظر می آید که:
اشتباه هست تکامل داروینی را رد کنیم...
و اشتباه هست که تکامل داروینی را صرفآ با کیهان آفرینی، به جدل بیندازیم.....
هادی جان دوستمون هدفش فرق میکنه با پرسشگری! و کاملن هم مشهوده.


257:


258:

دوستان
در یک بحث علمی، زود از کوره نباید در رفت
در مقابل مخاطب هم نباید موضعگیری تند کرد
برنامه نیست حرف خودمون رو بزور به کرسی بنشونیم
واقعیت چه بپذیریم و چه نپذیریم منطبق هست با عقل و تجربه.

و غیر واقع هم منطبق بر جهل و برداشتهای قشری.

هر دو هم عیان هست
پس محیط هیجانی و احساسی تولید نکنیم که از هر نظر با عقل ناسازگاره
ای بابا من فکر کردم شما به صراط مستقیم اومدید چی شد باز؟
عزیزم
نه شما از دوستان این تاپیک متدین تر هستید که تظاهر به دفاع از برداشتهای قشری و اشتباه دینی خودتون دارید می کنید که اصلاً جاش اینجا نیست و نه یک صدم بعضی دوستان در اینجا مطالعه ی علمی کافی دارید.

لطفا عبارات تحریک آمیز هم هستفاده نفرمایید تا بعضی دوستان موضع گیری احساسی ننمايند..

بله این درست که همه چیز رو به جلو و کامل شدن هست
برداشتهای دینی من و شما هم رو به تکامل هست.

وقتی بود که رادیو و ویدئو حرام بود.

وقتی شطرنج حرام بود.

اما الان چطور؟ پس یعنی دین هم رو به کمال هست و حتی از یافته های علمی برای تکمیل خودش هستفاده می کنه(مثل جریان حلال شدن گوشت کوسه که احتمالاً از کش و قوس های اون بی خبرید) حالا شما حق ندارید برگردید به 40 سال قبل و بگید نه همه ی اینها حرام! به شما خواهند فرمود متحجر و قشری.

ضد دین.

ضد عقل.

از طرفی بعنوان یک شخص متدین این حق رو هم ندارید که بگید پس دین ناقصه چون یک وقت میگه حرام یک وقت میگه حلال پس رهاش کنیم!(درست کپی صحبت شما درباره ی علم)

مشکل خاورمیانه ی فعلی همین هست که عده ای عقل رو تعطیل کردند و به سلف برگشتند.

نتیجه رو خودتون ببینید.

برداشتهای غلط دینی اونها شده دستمایه برای یکی از بزرگترین توحش های شناخته شده در تاریخ

میگن وقتی خداوند عقل رو آفرید قسم خورد که بر پايه عقل قضاوت خواهد کرد و جزا خواهد داد.

اگر 30 ثانیه فکر کنید می بینید این خیلی حرف سنگینی هست.


پس عقل رو تعطیل نکنید و همیشه در هر زمینه ای پیروی از اهل همون علم کنید نه اینکه مراجعه کنید به برداشتهای کوته نظرانه و قشری که اثبات پذیر نیست

259:


260:

دوستان دقت کنید بحث به مسائل سیاسی و مذهبی کشیده نشه.

بررسی کردن اینکه ایده های مختلف کیهان آفرینی (Theism, Deism, Pantheism, ...) بطور کلی و سازیگاریشون با تکامل در این تاپیک قطعا می تونه بحث بشه ولی لطفا صحبت هاتون رو به ایدئولوژی و باورهای خاصی محدود نکنید چون هم فرقی نداره (ادعاهای اکثر ایدئولوژی ها در این زمینه ها تقریبا یکسانه) و هم باعث گمراهی بحث و بوجود اومدن مسائل دیگه میشه.

--

درباره ایده خالق Theist ای دوستان دقت نمايند، یک موقع هست یک نفر میگه همه چیز به خواست اون خالق هست و بنابرین گردش زمین به دور خورشید هم همینطور، و خب قوانین طبیعت هستند که چگونگی این قضیه رو توضیح میدن.

این نوع باور مشکلی با علم نداره چون در مقابل علم برنامه نمی گیره.

درباره تکامل هم چنین توضیحی میدن که خواست اون خالق بوده که موجودات به این شکل پدید بیان و تکامل روشی بوده که باهاش این کار رو انجام داده.

خیلی از دانشمندان به خصوص تا سال های حدود 1850 چنین باورهایی داشتند (نکته جالب: ارتباط اواسط اون قرن رو با موضوع تاپیک بیابید!).

یک وقت هست که یک نفر میگه علم و عقل ما ناقص هست و ما درست نمی فهمیم دنیا به چه شکله، پس دلیل گردش زمین به دور خورشید، جاذبه نیست و دلیلش خواست اون خالقه...

چون علم نمی تونه خیلی چیزها رو توضیح بده (مثل منشاء کیهان) پس ما ولش می کنیم و پس علم بهتره صحبتی درباره چرخش زمین به دور خورشید نکنه.

این موقعه که ما به جاده خاکی رفتیم و به قول دوستان عقل رو تعطیل کردیم.

--

همونطور که دوستان فرمودند این باورها جهان بینی های شخصی هست.

و جهان بینی های شخصی اصلا در بحث های علمی جایی نداره.

در دنیای علم فقط چیزی صحیح و قابل قبوله که به روش های علمی و با هستاندارد های علمی توضیح داده شده باشه.

برای همین چنین دید "به دنبال نتیجه بودن به هر قیمت" به مسائل علمی، در مجامع علمی وجود نداره و همیشه موضع درباره چیزی که نمی دونیم، ندانم گراست نه اینکه به منابع دیگه مراجعه بشه که هستاندارد های علمی رو ندارند.

برای اون کار جاهای دیگه ای هست که اگه افراد دلشون بخواد می تونن برن.


261:


262:

دوستان عزیز
من نوعی فقط نظر خودم رو فرمودم و یه سری شبهاتی داشتم که خواستم نظر علم رو در این زمینه بدونم همین
دوستان قطعا بار علمیشون بالاست و این از پست هاشون کاملا مشخصه
شاید خیلی ها نظر من و داشته باشن و همچنین نظر شما رو
و البته برای نظرات من نوعی و امثال بنده این تاپیک جاش نیست و باید به فروم ها و انجمن های دیگه مراجعه کرده و سوالات و شبهات خودشان را مطرح نمايند
باتشکر و عرض پوزش خدمت اساتید گرامی

263:


264:

در رابطه با چستی جهان و اینکه چرا به این شکل هست احتمالن مطالب زیر بتونن کمک کنن.

البته اگر منتظر قسمت چهارم باشید مطمئنم به جواب بسیاری از سوال هاتون خواهید رسید.

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

265:


266:

خوب.خوشحالم که بین شما دوستان یه جدل علمی دوستانه به پا کردم.من دنبال تاپیکی بودم که بتونیم با هم تو یه شرایط دوستانه مباحثه کنیم.البته سطح سواد شما از من بالاتره.آقا دمتون گرم.منو مشتری همیشگی اینجا بدونید.
درباره ی عناوینی مثل داروینیسم و اینجور چیزا باید بگم که:هر دانشمندی نظریه هایی از خودش ارائه داده.البته این نظریه ها یه سریاشون درسته یه سریاشون غلط.بر پایه ی همون نظریه ها،یه سریا میان برای خودشون دکان باز میکنن.نمونش مارکس.اگه اشتباه نکنم،مارکس همون دانشمندی بود که معلولیت جهان نسبت به علت که همون خداوند بزرگه رو برده بود زیر سوال که البته نظریش هم رد شد.برای مثال این دانشمند فرموده بود که:مگس از آشغال آفریده میشه.خوب آخه آدم دانشمند!هر کسی میدونه که برای خلقت یه فرد از هر نوع جاندار یعنی چه گیاه،چه انسان یا چه حیوانات،نیاز به والدین داره!ولی متاسفانه یه سریا اومدنو میگن که مارکس درست میفرموده و حذب مارکسیسم رو تشکیل دادن.

267:


268:

دوست گرامی، به این سادگی هم نیست که هر کی از راه رسیده باشه و ایده ای داده باشه.

نظریه‌ی علمی (Scientific Theory) چیزیه که پس از گذروندن مرحله های مختلف بهش میرسن و بهترین توضیح رو در مورد موضوع خاصی بازگو میکنه.


هر موقع یک نظریه باطل بشه، درسته، میگیم غطله اما نظریه هایی که فعلا پا بر جا هستند، حداقل فعلا درست میدونیمشون!

بر پایه ی همون نظریه ها،یه سریا میان برای خودشون دکان باز میکنن.نمونش مارکس.اگه اشتباه نکنم،مارکس همون دانشمندی بود که معلولیت جهان نسبت به علت که همون خداوند بزرگه رو برده بود زیر سوال که البته نظریش هم رد شد.برای مثال این دانشمند فرموده بود که:مگس از آشغال آفریده میشه.

نظریه ایجاد الساعه نظر ون هلمونت (van Helmont) بود که فرانچسکو ردی و لویی پاستور به طور کامل ردش کردن.


هر کسی میدونه که برای خلقت یه فرد از هر نوع جاندار یعنی چه گیاه،چه انسان یا چه حیوانات،نیاز به والدین داره!ولی متاسفانه یه سریا اومدنو میگن که مارکس درست میفرموده و حذب مارکسیسم رو تشکیل دادن.
مارکسیسم که یک مکتب سیاسی-اجتماعی هست و بر پايه این حرفِ نافرموده‌ی مارکس به وجود نیومد.


269:


270:

بهتره اسم امثال مارکس رو دانشمند نزاریم همون چه میدونم نظریه پرداز و محقق و امثالهم
مگس از آشغال آفریده شده

در ضمن دوست عزیز
میشه بفرمایید که آیا در جایی از نظریه داروین ردپایی از خداوند دیده میشود یا نه؟آیا داروین منکر وجود خداست؟

271:


272:

همونطور که می بینید این تاپیک 20 ص جلو رفته و بیشترش مباحثه بوده.

اکثراً هم سوالات تکراری و جواب های تکراری.

پس تنها شما نبودید که سوال پرسیدید
ولی به نظرم یک اشتباه بزرگ این میان وجود داره که شما هم الان مرتکب شدید و در این چند پست اخیری که از بنده دیدید دلیل اون رو فرمودم
و اون این بود که گزاره های غیر تجربی حتی اگر نظریه های مطرحی هم باشند باز هم زاییده ی ذهن یک فرد هست از قبیل نظریات فلسفی یا جامعه شناسی و...

و اینها رو با دستاوردهای تجربی کنار هم برنامه ندید

یکوقت آقای دموکریت در 2500 سال قبل فرمود اتم های مواد تـُرش مزه به شکل لوزی و نوک تیز هست و اتم های آب به شکل کروی و گرد هست!
این نظریه ی مضحک کجا و آزمایشات تجربی و آزمایشگاهی دقیق رادفورد روی اتم و نتایجی که از اون برای ترسیم مدل اتمی وقت خودش بدست آورد کجا؟
دموکریت تراوشات ذهنی خودش رو ابراز کرد ولی دالتون و رادرفورد و بور و چادویک و...

و...

نتایجی که حاصل سالها آزمایش عینی بود رو مطرح کردند و این نظریات، معتبر نشدند مگر به این دلیل که در 4 گوشه ی دنیا هم دانشمندانی که بارها و بارها آزمایش کردند با دقت بالایی به همون نتایج رسیدند..

علم امروزی مثل یک کاخ عظیم هست اما بر پایه ی توهمات یا تراوشات ذهنی افراد بنیانش و آجر آجرهاش روی هم سوار نشده.

که اگر اینطور بود اصلاً این بنا بالا نمی رفت طوریکه امروزه دستاوردهاش در همه ی جای زندگی ما آثارش داره دیده میشه چه در طبیعت و چه بصورت ابزارهای کاربردی روزمره ی ما.

میشد مثل نظریات اقتصادی یا اجتماعی و کلاً حوزه ی علوم انسانی که بعضاً فقط چند سال اعتبار موقتی دارند و با ارائه ی نظریه ی بعدی بکلی واژگون و فراموش میشن
چنین چیزی رو ما در علوم تجربی(اعم از علوم مادر: فیزیک، شیمی، زیست شناسی و زمین شناسی و یا شاخه های گوناگون فرعی هر کدام از اینها) نداریم
علوم تجربی با کشف ساختارها و روابط ماکروسکوپی و میکروسکپی طبیعت با یک پشتوانه ی دقیق ریاضی(برای اثبات) در حال پیشروی هست.

یعنی یک واقعیتی در بیرون هست که ما اون رو کشف و مدلسازی می کنیم.

اما آیا فرضاً فلسفه هم واقعیتی بیرونی داره که قابل کشف و دیدن باشه و یا اینکه زاییده ی ذهن بشره؟ تفاوت ایندو خیلی روشنه
اگر نیوتن در 300 سال قبل قوانین سه گانه و معادلات مربوطه و بسیاری دستاوردهای تجربی دیگه رو کشف و اختراع کرد نظرات و کشفیاتش هنوز هم معتبر و مورد هستفاده هست و نسبیت اینشتین اون رو تکمیل کرد اما بر خلاف نظر عوام، اون رو رد نکرد

و می بینید که نظرات دانشمندان بیولوژی از جمله داروین هم چون مبنای تجربی داشت(نه تراوشات ذهنی) همچنان معتبره و هر چند سال، یک سند تجربی جدیدتر در تأکید بر صحتش کشف و ارائه میشه
مثلاً ما امروزه داریم بستگان بسیار دور خودمون یعنی باکتریها رو وادار می کنیم برامون انسولین بسازند (و به لطف اون میلیونها انسان در ایران و سایر نقاط دنیا حیات دوباره پیدا کردند) و این خودش دستاوردی از نظریه داروین و اثباتی بر صحتش هست.

بعبارتی ما داریم با دستاوردهای نظریه ی داروین زندگی می کنیم.

آیا اگر اشتباه بود باز هم اینچنین بود؟

273:


274:

خیر.

در تکامل هیچ ردپایی از "طراحی" یا "خلق" شدن دیده نمیشه.

اینها نشون نمی دن که خدایی وجود نداره.

تا حالا برای توضیح پدیده های طبیعی جهان، نیاز به وجود یک خالق اثبات نشده و برای همین خیلی از دانشمند ها میگن "تا جایی که ما می دونیم این دنیا می تونسته بدون خالق پدید بیاد".

شما از هیچ موضع علمی نمی بینید که ادعای محض و مطلق درباره این مسائل بنمايند.

آیا داروین منکر وجود خداست؟
داروین ابتدا مسیحی بود، هم در خانواده مسیحی به دنیا اومده بود و هم هدفش از رفتن به دانشگاه کمبریج تحصیلات برای روحانی شدن بود ولی اونجا دیدگاه هاش تغییر کرد و سپس اینکه تکامل رو حل و فصل کرد، باورهای مذهبیش رو از دست داد و در پایان عمرش موضع ندانم گرایی علمی (Atheistic Agnostic - یعنی عدم باور به وجود خدا ولی اطمینان نداشتن از عدم وجود خدا) داشت.

خود داروین فرموده بود که نظریه اش تناقضی با وجود خدا نداره ولی نظریه داروین خیلی از توضیحات (یا بهتر بگیم توجیهات) ای که درباره نیاز به وجود طراح در موجودات زنده به دلیل اینکه پیچیدگی بسیار که نمی تونسته شانسی باشه ارائه می شد رو رد کرد و توضیح داد این پیچیدگی بطور غیر رندوم، به طریقه تدریجی ولی بدون نیاز به طراح پدید اومده.


275:


276:

البته تمام حرف های شما درست اما باید این رو هم در نظر داشت که نظریه روح علم و مهمترین قسمت علم هستش به طوری که علم رو مساوی با نظریه میدونن! اما همونطور که شما فرمودید نباید با دید تعصبی خیال بشه وقتی یک نظریه مطرح میشه حتمن درست با غلط خواهد بود بلکه نیاز به بررسی داره.


277:


278:

البته این جمله که خالق شاید بوده ولی ایجاد نکرده یک اشتباه در فلسفه و قبل از اون منطق هست
و چون منطق نقض شده پس کل حرف غیرعلمی ه...و اگر دانشمندی همچین اشتباه منطقی انجام بده بسیار اشتباه بزرگی هست و در خوشبینانه ترین حالت باید فرمود که اون دانشمند بیاد نداشته که باید با منطق حرف زد و دچار پارادوکس نشد...چرا که علم به زیر سوال برده میشود، غیر از هاوکینگ هم من کسی رو از دانشمندان (چه فیزیکدان چه بیولوژیست) نمیشناسم که همچین اشتباه بزرگی مرتکب شده باشد...

اکثر دانشمندان یا فرمودند خدا هست یا فرمودند نیست و یا فرمودند نمیدانیم که هست یا نیست
و خدا هست ولی ایجاد کار او نیست حرفی هست که کوچکترین ارزش علمی ندارد...


بنظر شخصی من اینکه فکر کنیم طراحی پشت خلقت نبوده، و حیات بدون دخالت هوش برتر شکل گرفته و توضیح حیات صرفآ با تکامل درست در نمیاد.....


279:


280:

درود

هادی جان برای همچین ادعایی که مطرح کردین باید دلیل و مستندی هم باشه که نشان بده یک طراح و شخص هوشمند پشت این قضیه بوده .

هر چند که روند تکامل چندین و چند میلیون ساله به همه نشان میده که حداقل طراح هوشمند و خوش فکری در این قضیه دست نداشته .
بیشتر شبیه به آزمون و خطا میمونه و گزینه های درست و به درد بخور انتخاب و گزینه های نادرست و بی هستفاده حذف شدن و به اینجایی رسیدن که می بینیم .

اگه طرح هوشمندانه باشه باید در کمترین وقت بهترین بازده و نتیجه رو داشته باشه .

نه این که در سیر تکامل و بهزیستی چندین نسل و نژاد مختلف طی این میلیون ها سال منقرض بشن تا به نتیجه مطلوب برسیم .

{به نظر من} سیر تکامل در طی این مدت طولانی خودش به طور واضح گویا هست که این انتخاب ها در جدال با طبیعت صورت گرفته و شخص و یا دست پنهانی پشت اون نبوده.


281:


282:

يه سوالي كه پيش مياد اينه كه چرا از ميون اينهمه جاندار رايشان زمين فقط انسان تا اين حد تكامل و پيشرفت و هوشمندي داشته كه تونسته جاندار برتر زمين بشه.

حتي اگه بحث تصادف باشه به نظرم الان بايد چندين موجود هوشمند هم رده انسان از ميان ميليونها جاندار رايشان زمين داشته باشيم
چرا فقط يكي و چرا فقط انسان؟

283:


284:

بله بهزاد جان نظر منم همینه که در تکامل ، شکل گیری حیات از ابتدای زمین تا الان هوش برتر دخالت نکرده و طبیعت خودش به تکمیل این روند پرداخته.....

منظور من طراحی هوشندی هست که در خلقت ممکنه حضور داشته باشه...
اگه منظور شما هم این باشه که شواهدی بر وجود هوش برتر در کیهان آفرینی نیست، چون نظرمون متفاوت میشه بفرمایید تا من توضیح عرض کنم.....


285:


286:

کاملا درسته دوست عزیز
جالبه فقط و فقط انسان تونسته به این مرحله برسه و بقیه موجودات در حد همون حیوان و جمادات و نباتات و ...

موندن
چرا همه حیوانات شعورشون در یک حده
این انسان امروزی داره بر انواع و اقسام موجودات دیگه جهان تسلط و برتری پیدا میکنه
همه اینها تصادفی بوده؟

بعد هنوز من یک قضیه رو نفهمیدم
مگه میشه یک موجود بیجان در همون ابتدای خلقت یهو تحرک و جنبش پیدا کنه و تکثیر بشه و چند سلولی بشه و ...
دلیل این قضیه چیه؟

287:


288:

درسته.با اینکه تمامی موجودات عالم در حال تکامل هستن امّا هیچکدومشون مثل انسان نیستن.درباره ی اون چیزیم که پرسیده شده که یه جاندار چجوری تحریک شده که بعد شده چند سلولی و از این حرفا باید بگم که:مسئله،مسئله ی بقا بوده.هر موجودی وقتی که ببینه داره از بین میره دست به تولید مثل میزنه.باکتری ها،ویروس ها،قارچ ها،گیاهان،همه و همه یه وقتی تولید مثل میکنن.

289:

نه منظورم اینه که اون موجود تک سلولی اولیه چه جوری جان پیدا کرده؟

290:

آقای masoud_62005 فقط به دو فقره از صحبتهای شما جواب مختصر میدم.

گرچه میدونم آب در هاون کوبیدن هست و شما خودتون هم اصلاً نمی دونید دنبال چی هستید اینجا.

تکامل از تک سلولی شروع شده و به اینجایی که می بنید رسیده و هنوز هم ادامه داره تا ابد
نباتات رو فرمودید.

گیاهان از حالت گیاهان بدون آوند و بسیار ساده به گیاهان پیشرفته ی امروزی رسیدند طوریکه بعضی اونقدر تکامل پیدا کردند که تبدیل به شکارچی های ماهری شدند(دروزرا- نپنتس و...)
حیوانات رو فرمودید.

تکامل شگرف حیوانات هم که نیاز به هیچ توضیح اضافی نداره و انسان هم جزئی از اونهاست.

هوشمندی نخستیان در هستفاده از لوازم فکر نکنم نیاز به توضیح باشه.

هوشمندی دلفین رو تابحال از نزدیک دیدید؟ شاید توقع داشتید تکاملش لزوماً مثل انسان باشه که روی دو پا راه بره و موشک بسازه بره فضا؟
جمادات رو فرمودید.

مگر برنامه بوده جمادات تکامل پیدا نمايند؟ مثلاً برنامه بوده یک تکه صخره دست و پا پیدا کنه و بچه بزایه؟

چرا همه حیوانات شعورشون در یک حده
این مطلب رو شما چه وقت کشف کردید؟
یک مدرک بیارید که شعور اسفنج بعنوان ساده ترین جانور برابره با شعور یک پرنده مثل [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] که درک ابتدایی از کلماتی که از انسان یادگرفته رو داره
اگر جداً نتونستید مدرکی بیارید لطفا دیگه اینجا ادعاهای مضحک نفرمایید.


291:


292:



چشم، شاهکار خلقت هست
ساختار چشم نشان میدهد که نظریه تکامل داروین غلط هست.....

(دقیقآ برعکس سطر دوم درسته)

منتقدین نظریه تکامل این جمله را ذکر کرده اند و اونرا ادله ای در جهت غلط بودن نظریه تکامل دانسته اند

چشم چنان پیچیده هست که احمقانه بنظر میرسد که بگوییم در جهت تکامل حرکت کرده، به احتمال زیاد چشم از اول کامل بوده هست


خود داروین در مورد چشم میگوید:
تکامل چشم به وسیله انتخاب طبیعی در نگاه اول به نظراحمقانه و پوچ می‌آید

ولی ادامه میدهد:
...

چون حصول چشم به طور حتم با مداخله انتخاب طبیعی روی داده، عقل حکم می‌کند که می توان تمام درجات تکامل بینابینی را از چشم ساده غیر کامل گرفته تا چشم پیچیده کامل کشف و برملا کرد، البته هریک از درجات بینابینی برای صاحبش امتیازی در بر خواهد داشت. علاوه بر این اگر تغییر چشم اهسته و پیوسته روی نداده باشد و تغییرات صرفا ناگهانی و ارثی باشد که ارثی بودنش در محل خود صحیح هم هست، در شرایط متحول حیات، این تغییرات بایستی به حال موجود زنده مفید بوده باشد، پس حصول چشمی بهبود یافته و کامل به یاری انتخاب طبیعی، هر چند در عالم تصور غیرممکن می‌نماید، در واقع اشکال جدی ندارد

داروین اون موقعی که این حرف را زد علم در زمینه چشم شناسی زیاد پیشرفته نبود و داروین با نتیجه گیری عقلی به این جمله رسیده بود...

بعد ها علم باستانشناسی با کشفیات مربوط به سنگواره های یافته شده از چشم ثابت کرد که چشم در ابتدا ساختار ساده ای داشته، و در وقت انفجار کامبرین تکامل یافت...


البته داروین در بیان جمله نارنجی اشتباه کرده که اشتباه مهمی هم محسوب نمیشه
انسان یک چشم بهتر از انسان بی چشم هست و در مواقعی یک چشم میتواند جان انسان را نجات دهد.....


293:


294:

از دوستان صاحبنظر كسي جواب قانع كننده داره؟ هدفم محالفت با كسي نيست فقط ميخوام از معلومات دوستان صاحبنظر هستفاده كنم

به نظر من بايد بيشتر از يك موجود تكامل يافته در حد انسان در زمين وجود داشته باشه.

لطفا نگيد دلفين هم هوشمنده ! منظورم در حد انسانه
مثلا فرض كنيد دلفين در حد انسان هوشمندي و تكامل داشت اونوقت ميتونستيم باهاشون حرف بزنيم و باهاشون تبادل تكنولوژي كنيم و اونها شهرهاي خودشونو بسازن و توش زندگي كنن ....

ولي اين اتفاق حتي براي يك موجود از هزاران موجود رايشان زمين نيفتاده.

چرا؟

295:


296:

اگر موجودی بتونه همگام با محیط صفتی رو که برتری بهش داده در طول وقت به نسل بعدی خودش منتقل کنه می تونه دررقابت با سایر موجودات برنـده باشـه در طول تمـام سال هایی که به تکامـل

انسان گذشته موجودات زیادی به وجود اومدن یا منقرض شدن..

در طول وقت امکان نابودی کامل انسان هم مثل هر موجود دیگه ای وجود داره ، امکان به وجود امدن موجودی با صفاتی خارج از درک ما در هر بُرهه وقتی وجود داره این اتفاق بارها در طول تاریخ برای

موجودات مختلف با سازگاری های مختلف(مثل دارا بودن جثه بزرگ، توانایی پرواز و...) افتاده .

پس نباید تصور کرد انسان تنها موجود برتری (هوشمندی) هست که وجود داره، این شرایط محیط هست

که تعیین میکنه انسان به بقای خودش ادامه بده یا موجودات دیگه ..

چیزی که بیشتر مربوط به جواب سوال شما میشه اینه که انتخاب طبیعی همیشه در جهت حذف جمعیت های پیش میره که با محیط ناسازگار هستن و برعکس جمعیت هایی که سـازگاری بیشتـری

دارن حفظ میشن.

قدرت انطباق و سازگاری با محیط و توانایی در برقراری ارتباط با محیط اطراف ویژگی های برتربودن انسان نسبت به سایر موجودات هست.

در چنین شرایطی محیط در جهت حذف

موجوداتی که فاقد این توانایی هستن و حفظ موجوداتی که دارای این توانایی هستن پیش می ره .

فرضا ممکن هست جمعیتی کوچکی از هر جانداری بعضی توانایی های انسـانی رو داشته باشـن

ولی توانایی وسازگاری بالای انسان ویا رقابت بین انسان و این موجودات در جهت حذف این جمعیت ها پیش بره ..


297:


298:


به متن دو پهلوی بالا در نقل قول نگاه کنید.

لابد مخالفین میگن عجب مچ داروین رو گرفتیم و مشتش رو باز کردیم!
عرض می کنم چشم عقاب از چشم ما شاهکارتره پس چرا اون مشت داروین رو باز نکرده؟ نکنه در وقت داروین، جانوری به اسم عقاب هنوز کشف نشده بود!

به تصویر زیر نگاه کنید که ببینید یکی از واضح ترین دلایل تکامل در همون عکس وجود داره
اما مخالفین و معاندین چقدر ساده از کنارش عبور می نمايند درست همونکه خدا میگه : «چه قدر آیات خدا رو می بینند و از کنارش عبور می نمايند.»



در تصویر بالا بقایای [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] رو می بینید!
پلک سوم مربوط به دورانی بوده که اجداد ما هنوز موجوداتی نیمه آبزی(دوزیست) بودند
[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]


آفتاب آمد دلیل آفتاب

299:


300:

دوستان تاپیک از موضوع کمی خارج شده...

قفل میشه تا بهش رسیدگی بشه و مباحث خارج از حیطه فعالیت انجمن حذف بشن و سپس اون طی 24 ساعت آینده باز میشه.

ویرایش: دوستان عزیز من تاپیک رو باز کردم، یه تعداد از پست ها حذف شد و متاسفانه ناچار شدم جواب به اون پست ها رو هم حذف کنم با اینکه مطالب خوبی بودند که واقعا حذف کردنشون ناراحت نماينده بود.

به امید اینکه تاپیک در جهت مناسبی پیش بره تا وقت و وقتی که همگی در تاپیک می گذاریم صرف بحث های علمی و مفید و آموزنده، هم برای خودمون و هم برای افرادی که در آینده به اینجا مراجعه می نمايند باشه.

در نهایت لطفا (به خصوص دوستانی که سوال می پرسند) به این نکته که چند صفحه قبل فرمودم دقت داشته باشید:

دوستان دقت کنید بحث به مسائل سیاسی و مذهبی کشیده نشه.

بررسی کردن اینکه ایده های مختلف کیهان آفرینی (Theism, Deism, Pantheism, ...) بطور کلی و سازیگاریشون با تکامل در این تاپیک قطعا می تونه بحث بشه ولی لطفا صحبت هاتون رو به ایدئولوژی و باورهای خاصی محدود نکنید چون هم فرقی نداره (ادعاهای اکثر ایدئولوژی ها در این زمینه ها تقریبا یکسانه) و هم باعث گمراهی بحث و بوجود اومدن مسائل دیگه میشه.

301:


302:

چند نکته درباره این سوال شما هست:

1.

شما فرمودید "جاندار برتر زمین".

انسان بر پايه اکثر فاکتورها جاندار برتر زمین نیست.

اگه به مکانیزم های مختلف بدن انسان نگاه کنید (مثلا سیستم های ایمنی، اکسیژن رسانی، تعادل، سم زدایی، گوارش، تنفس، بینایی، شنوایی، بویایی، لامسه، قدرت سازگاری با محیط، فیزیک بدنی، قدرت ترمیم، کنترل صدمات، قدرت تولید مثل و صدها مثال دیگه)، خواهید دید که انسان نه تنها جاندار برتر نیست، حتی جزو برترین ها هم نیست، و احتمالا جزو بدترین هاست.

یک هستثنا وجود داره که اون هم هوش بوده، و این اصلا چیز خاصی نیست.

طبیعت پر هست از این هستثنا ها، که مکانیزم های خاصی فقط در یک گونه (یا گونه های نزدیک به هم) بسیار بسیار بسیار قوی تر از سایر گونه ها باشه.هوش انسان هم یکی از اون هستثنا هاست.

این سوال رو باید برای تک تک اون جانداران بپرسید.

علم راهی برای جواب دادن به چرا ها، برای پیدا کردن هدف و انگیزه و ...

نیست.

علم راهی برای جواب دادن به چگونگی هاست.

چگونه پیش میاد که یک مکانیزم پدید میاد یا اینقدر قوی میشه.

تنها نتیجه ای که میشه گرفت اینه که: "برتری در یک مکانیزم چیز خاصی نیست که یک موجود رو ویژه کنه".



2.

مدارکی وجود داره برای موجودات دیگه ای که هوش نسبتا بالایی داشته اند (بالاتر از هوشی که ما در حیوانات می بینیم)، حتی بعضی هاشون به وقت دایناسور ها برمی گردن ولی نسل اکثرشون منقرض شده (همونطور که نسل ما ممکنه روزی منقرض بشه).

اما شرایط محیط (آب و هوا یا سایر موجودات) به نوعی نبوده که این هوش بتونه تبدیل به عاملی بشه که در هر نسل، فرزندان باهوش تر حیوانات بهتر زنده بمونند تا اونقدر این باهوش تر ها طی هزاران سال با هم ازدواج نمايند تا این هوش به قدری قوی بشه که قدرت رسیدن به تمدن و ...

رو داشته باشه که ما امروزه بتونیم اثراتی ازش رو مشاهده کنیم.

3.

از تصادف بحث کردید که کاملا اشتباهه.

تکامل تصادف نیست بلکه دقیقا نقطه عکس تصادفه.

توصیه می کنم صفحه های قبلی رو مشاهده کنید.

4.

وقتی از تصادف اشتباه بحث کردید، ندونسته برای خودتون یه عدد احتمال در آوردید که "اگه تصادفی باشه باید تا الان بیشتر از یکبار اتفاق می افتاد".

ادعای چنین چیزی لازمه اینه که شما دقیقا فاکتورهای دخیل در اون عامل تصادف رو بشناسید و بتونید بفهمید احتمال پدید اومدن اون تصادف چقدره، احتمال پدید اومدن شرایط محیطی که بتونه به اون تصادف ختم بشه چقدره و از اینها یک احتمال نهایی رو برای پدید اومدن هوش پیدا کنید، و بعد نسبت به کل میزان تکاملی که تا الان پدید اومده و می تونسته به هوش بینجامه ببینید آیا بیشتر از یک بار می بایست پدید می اومده یا خیر.

هستدلال مبتی بر تصادف شما نه تنها بر پایه پیش فرض اشتباه بوده، روالی که بر پايه اون پیش فرض سعی کردید نتیجه بگیرید هم کاملا غلط و غیر علمی و نیازمند اطلاعاتی هست که شما نداشتید.


از دوستان صاحبنظر كسي جواب قانع كننده داره؟ هدفم محالفت با كسي نيست فقط ميخوام از معلومات دوستان صاحبنظر هستفاده كنم

به نظر من بايد بيشتر از يك موجود تكامل يافته در حد انسان در زمين وجود داشته باشه.

لطفا نگيد دلفين هم هوشمنده ! منظورم در حد انسانه
مثلا فرض كنيد دلفين در حد انسان هوشمندي و تكامل داشت اونوقت ميتونستيم باهاشون حرف بزنيم و باهاشون تبادل تكنولوژي كنيم و اونها شهرهاي خودشونو بسازن و توش زندگي كنن ....

ولي اين اتفاق حتي براي يك موجود از هزاران موجود رايشان زمين نيفتاده.

چرا؟
اول اینکه نظر من و شما معیار نیست.

موقع بررسی یک موضوع علمی باید همیشه بدونیم نظر من و شما کوچکترین ارزشی نداره.

اگه چیزی با عقل من و شما جور در نیاد، اشکال از عقل من و شماست نه از اون چیز.

یادتون باشه مغز ما انسان ها برای این تکامل پیدا نکرده که رازهای طبیعت رو کشف کنه، برای این تکامل پیدا کرده که در جنگل از دست حیوانات درنده فرار کنه.

برای همین هیچ وقت درباره یافته های علمی نباید با عقل خودمون (چیزی که شاید بهش Common sense بگیم) قضاوت کنیم.

هوش دلفین اونقدرها پایین تر از انسان نیست.

چون مغز دلفین و انسان راه های تکاملی متفاوتی رو طی کردند، نحوه پروسه پردازش اطلاعات در مغزهاشون (Cognition) بسیار متفاوت هست و برای همین این ایده "حرف زدن و تبادل تکنولوژی" بدرد فیلم های سینمایی می خوره.

همین الان شما اثراتی از وجود هوش در دلفین ها و تمایلشون به تبادل اطلاعات و برقراری روابط اجتماعی با انسان ها و ...

رو می بینید.

اگه شما یک تست fMRI بگیرید (که کار بسیار دشواری هست)، قدرت پردازش و Cognition بسیار بالای دلفین رو می بینید.

این مقاله در سایت دانشگاه آریزونا درباره تکامل هوش رو مطالعه کنید بهتون کمک می کنه:

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

دلیل اینکه شما نمی بینید دلفین ها به تمدن و تکنولوژی رسیده باشند محیطشونه، و اینکه در این محیط داشتن هوش بیشتر از چیزی که الان دارند به بقای بیشترشون کمک نمی کنه چون ماهی درنده ای در دریا نداریم که بتونه دلفین ها رو به نحوی شکار کنه که مانع تولید مثلشون بشه تا فرزندان باهوش تر دلفین ها بتونند زنده بمونند و بین خودشون تولید مثل نمايند.

همین الان اکثر دلفین ها در دریا به مرگ طبیعی و در کهولت سن می میرند.

برای همین هوش دلفین ها بیشتر از این تکامل پیدا نمی کنه، و همینطور نیاز به هستفاده جدی از این هوش برای بقا (چیزی که باعث شد ما انسان ها از جنگل ها بیرون بیایم و محیطمون رو تغییر بدیم) در اونها وجود نداره.

اگه ما انسان ها هم یکدفعه در نیمه راه تکامل، حیوانات درنده جنگلمون از بین می رفتند ما هم دقیقا همچین وضعی می داشتیم.

اگه روزی شکارچی های درنده جدیدی رو در دریا ببینیم، ممکنه دلفین ها هم در این رقابت برای حیات هم هوش بیشتری داشته باشند و هم شروع به تغییر محیط برای بقای حیات خودشون بنمايند، کاری که الان دلفین ها در محیط های تست هم انجام میدن.

ولي اين اتفاق حتي براي يك موجود از هزاران موجود رايشان زمين نيفتاده.
تعارف نکنید.

هزاران نه، میلیون ها.

ولی اگه به جای میلیون، ما میلیارد، تریلیارد و حتی [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] هم داشتیم باز هم هیچ فرقی در داستان نمی کرد.


303:


304:

مسعود گرامی،

شما دقیقا این سوال رو قبلا هم در پست [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] پرسیدید:

سوال

میشه بفرمایید اون تک سلول اول که منشاء موجودات عالمه چه طور به وجود آمده هست؟ و چگونه جان گرفته هست؟
و من در پست [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] به شما جواب دادم:

این سوالی هست که کماکان در علم پاسخی براش پیدا نکردیم.

البته اولین موجود زنده تک سلول نبوده، سلول بسیار پیچیده هست و میلیون ها سال سپس اون قضیه پدید اومده، ما خیلی خوب می دونیم سلول چطور پدید اومده.

این قضیه بی ارتباط به تکامل هم هست.

تکامل ادعایی درباره منشاء حیات نداره، تکامل درباره تغییرات گونه ها در گذر وقت بر پايه جهش های ژنی و انتخاب طبیعت و محیط اطراف در تاثیرات اون تغییرات در زنده موندن و تولید مثل موجودات هست.
اگه هدف شما رسیدن به جواب هاست پس لطفا وقتی پاسخی دریافت می کنید اون رو مطالعه کنید، و اگه شک و تردیدی دارید یا نیازمند توضیح بیشتر هستید سپس مطالعه پاسخی که به شما داده شده، درباره چیزهایی که متوجه نشدید یا نیاز به توضیح بیشتر دارید سوالات تکمیلیتون رو بپرسید.

تکرار کلمه به کلمه سوالات قبلی شما که جواب داده شدند هم بی احترامی به افرادی هست که وقت خودشون برای جواب دادن به سوالتون صرف کردند، و هم کمکی به پیشبرد بحث ها در تاپیک نمی کنه و فایده ای هم برای دوستانی که در آینده بحث ها رو مطالعه خواهند کرد نخواهد داشت.


305:


306:

سلام

همین تاپیک صفحات اول رو مطالعه کنید اطلاعات خیلی مفید و کاملی رو برنامه دادن..



این پست [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] فهرست مطالب 3 صفحه اول هست که مطالبش خیلی کامل هست و برای کسی که با زیست شناسی آشنایی زیادی نداره مفیده..

این پست [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] منابع خوبی رو معرفی کرده + این پست [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

این منبع هم معرفی شده :



با توجه اينكه اغلب دوستان مايل به بررسي رابطه ی بين نظريه تكامل و نظريات دينی و يا ابعاد انسان شناسي و جامعه شناختي اين نظريه هستند ، پيشنهاد ميكنم كه كتاب
"The God Delusion" اثر Richard Dawkins را مطالعه كنيد.
+




کتابی در مورد تکامل و ژنتیک با توضیح ساده به زبان فارسی

کد:
برای مشاهده محتوا ، لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید

307:


308:

همونطور که میدونین تمام موجودات زنده از گیاهان گرفته تا جانوران جوهره ی اصلیشون یک چیزه و اون چیزی نیست جز DNA .
DNA هم کورموزن و ساختارهای ارثیه که توی همه سلول ها دیده میشه و وجود داره و DNA در اصل یک مولکول مرکب به حساب میاد.

چندین میلیارد سال پیش که زمین بوجود اومد همونطور که میدونیم شکل و شمایل این چنینی نداشت.
به قول معروف حیاتی در اون جریان نداشت و به و توی جو هم اکسیژن وجود نداشته.
که همین نبود اکسیژن در پیدایش حیات کمک زیادی کرد.
چون که هسته های سلولی حیات که قادر به تولد DNA هستن در محیط حاوی اکسیژن نمیتونن پیدا بشن به دلیل این که اکسیژن به شدت واکنش پذیره و قبل از این که DNA بوجود بیاد در برخورد با اکسیژن مولکول های اون اکسیده میشدن.

اگر دقت کنین الان و در حال حاضر هیچ حیات جدید بوجود نمیاد .

حتی دیگه شاهد ویروس یا باکتری جدید هم نیستیم .
در اصل شجرنامه یک انسان و یک باکتری به یک اندازه هست و میشه فرمود انسان توده انباشه موجودات تک سلولیه و هر قسمت بدنمون از این ماده ارثی بهره برده .
اگه شما سلول های عصب و یا سلول های پوستی یا سلول های قلب رو بررسی کنین با این که هر کدام وظیفه ای متفاوت دارن ولی این سه نوع سلول مولکول DNA یکسان و واحدی دارن .

چون اون وقت جو زمین اکسیژن نداشته پس یعنی لایه اوزونی هم در کار نبوده و چیزی جلوی تششعات کیهانی رو نمیگرفته و این قضیه از اونجایی مهمه که این تششعات به احتمال زیاد در ایجاد یک مولکول مرکب نقش زیادی داشتن.
تابش های کیهانی که منبع قوی انرژی بودن و باعث شد که موراد مختلف شیمیایی در روی زمین با همدیگه ترکیب بشن و بصورت یک مولکول پیچیده و بزرگی دربیاد.

داروین فرموده که : اگر بتونيم حوضچه ی گرمی رو در نظر بگیریم که توی اون انواع و اقسام نمکهای حاوی آمونياک، فسفور، نور، دما، برق و غيره وجود داشته باشه و به کمک فعل و انفعالهای شيميايی ترکيبهای پروتيينی در اونجا پديد بياد و اينا آماده ی تغييرهای پيچيده تر باشن ...

پس
یعنی داروین داره میگه تقریبا سلول اولیه میتونه با این شرایط از ماده غیر آلی بوجود اومده باشه .

که الان هم دانشمندان با بررسی این موضوع و نظریاتشون به نوعی این صبحت داروین رو تائید کردن و به نظشون اون شکل حیات اولیه در یک حوضچه گرم بوجود اومده که بهش سوپ آغازین هم میگن.


309:


310:

مرسی بهزاد خیــلی ساده و خوب توضیح دادین

ولی درباره این قسمت :

جهش و نوترکیبی همیشه باعث ایجاد تنوع زیستی می شه ژنـوم باکتری ها و ویروس ها هم به وسـیله جهش تغیـیر می کنه و میتونه باکتری و

ویروسی رو به وجـود بیـاره که با نسـل های قبلی کامـلا متفـاوت هست یا سویـه های جدیدی ( در رده بندی میـکرو ارگانیسم سویـه پایین تـر از

گونـه برنامه می گیرد در واقع مجموعه ای از سویه ها که در بسیاری از صفات مشترک باشند گونه هستند ( سویه = [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] )) رو ایجاد کنه.

علت اینکه بعضی مواقع می بینیم یه باکتری نسبت به یه اونتـی بیوتیک مقـاوم شده همین موتاسیـون و جهشی هست که تو ژنوم باکتری اتفاق

افتاده .

دو گونه متفاوت تقریبا 12 تا 20 % با هم اختلاف ژنتیکی دارن و اگر بیش از 20 درصـد اختـلاف داشته باشـن در دو جنـس متفـاوت قـرار

می گیرن...

پس امکان ایجاد تنوع و گونه جدید هم هست ..

رده بیشتر در یوکاریوت ها اهمیت دارند

راسته

تیره در پروکاریوت ها اهمیت بیشتری دارند

جنس

گونه

سویه


311:


312:

سلام به دوستای عزیز.یه سوالی ذهن من رو به خودش مشغول کرده.
تو یه مقاله ی علمی خوندم کهNA و به طور کلّی ژن ها مثل یه کامپیوترن که میشه اینارو بهشون مثل یه کامپیوتر به منظور هدف خاصی برنامه بدیم.میخواستم بدونم این فرموده چقدر صحت داره؟آیا واقعا میشه یه همچین کاری کرد؟

313:


314:

سلام

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] عزیز سوالتون به این تاپیک مربوط نیست ..فکر می کنم منظورتون دست ورزی ژنـی و مهندسی ژنتـیک هست که کاربردد زیادی داره و بسـته به هـدف،

تکثیر یه ژن خاص، تولید واکسن، درمان بعضی از ناهنجاری های ژنتیکی، تولیـد دارو ،کلون کردن از سـلول های تخصصـی (که نمونه موفقیت آمیزش در دام انجام شد) تولیـد

پروتیین،اصلاح نباتات (تولید انواع میوه و سبزی دلخواه، گیاهان مقاوم در برابر سموم یا گیاهی که از نظر ارزش غذایی غنی تر هست) و..

مربوط به مهندسی ژنتیک هست.



به نظرم سوال ها ژنتیک رو تو یه تاپیک دیگه بپرسین بهتره چون ارتباطی به بحث این تاپیک نداره ...


315:


316:

سلام به کاربران و اساتید عزیز
تقریبا تمام پست ها رو خوندم و واقعا لذت بردم

یه سوال دارم,دوستان عکسی با وضوح بالا یا حتی نرم افزاری که به روز باشه و یا قابلیت آپدیت شدن رو داشته باشه ندارن که شجره نامه ی تکامل رو به تصویر کشیده باشه.
یه سایت پیدا کردم که چنین کاری کرده و به نظر میاد آقای Attenborough دوست داشتنی این پروژه رو داره انجام میده ولی هر بار که میری این درخت تکامل رو ببینی عمری طول میکشه تا لود شه
اینم [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

317:


318:

سلام

از لینکی که دادین هم میتونید با کیفیت های مختلف ویدئو رو دانلود کنید ..

من کمترین حجم رو دانلود کردم ولی توضیح نداره اگر نتونستین دانلود کنید یه جا دیگه آپ کردم ...

سایتش هم

یه بار با IE امتحان کنید ..




اینم به نظرم بخونید کتاب فرگشت و ژنتیک هست توضیحات خوبی درباره تکامل داره و اگر کسی به ژنتیک و مهندسی ژنتیک علاقه داره یه توضیح مختصر تو این کتاب هست + آخر کتاب هم

یه پوستر درباره درخت زندگی:


319:


320:


321:


322:



بررسي يک قضيه

آيا تئوري تکامل دارايشانن، در صورت درست بودن، اونتروپي فزاينده کيهاني را نقض ميکند؟
اگر بله چه بر سر قانون دوم ترموديناميک ميايد؟


بعضي از مخالفان نظريه تکامل ميگند که اگه موجودات از بيجان به تک سلولي تکامل يافته و تک سلولي مربوطه به پرسلولي رسيده، اونتروپي فزاينده کيهاني نقض شده هست...
زيرا طبيعت مدام در حال بي نظم شدن هست...
در حالي که در فرايند حيات بخشي اصولآ موجود زنده در حال مبارزه با اونتروپي فزاينده هست تا زنده بماند...
چون يه موجود زنده تا حد ممکن ميخواد مرگ خودش رو به تعايشانق بندازه...با غذا خوردن و نفس کشيدن و...
بله اين حرف درسته که موجود زنده با اين کارش داره اونتروپي کلي حاکم بر کيهان رو کاهش ميده...چون به ساختار خودش داره نظم ميبخشه...(در اصل روند اونتروپی فزاینده رو کند میکنه)

ولي بايد توجه کنيم که مرگ در همه حال ساري و جاري بر عالم هست و در دراز مدت، همان موجود زنده خواهد مرد و بدنش متلاشي خواهد شد.....
با رسيدن مرگ او، اونتروپي کيهاني افزايش خواهد يافت...
درست هست که او در مدت حياتش، بسبب حياتش مقداري از اونتروپي را کم کرد، ولي وقتي مرد اونتروپي کيهاني به مقدار بيشتري از اونچه که کم شده، بيشتر شد...
پس در کل اونتروپي فزاينده شد...
و بنا به همين مورد، قانون دوم ترموديناميک نقض نشد...
یعنی به بیان بهتر، او هیچگاه اونتروپی را کم نکرد، بلکه به اونتروپی فزاینده ترمز زده و سرعت اون را کم کرد.....

پس تکامل دارايشانن در صورت درست بودن، قانون دوم ترموديناميک را در کل نقض نميکنه، و کاهنده اونتروپي کلي حاکم بر کيهان نيست.....


323:


324:

بيست زائده غير نياز در انسان كه در حيوانات وجود دارد و به درد انسان نمي خورد و از گذشته به ارث برده هست :

موارد زير توسط انجمن پزشكان اروپا ، انجمن پزشكي سلطنتي انگستان ، دانشگاه هاروارد ، دانشكده ملي پزشكان آمريكا تائيد شده هست :
بر پايه نظریه تکاملی داروین، باقی مانده از اعضا اجداد انسانهاست که در بدن انسان به صورت کوچک و بدون عملکرد باقی مانده هست:


۱.

ارگان ومرونازال VOMERONASAL ORGAN:

یا ارگان جاکوبسون که حفره ای هست در پل های بینی دو سمت با گیرنده های شیمیایی که در انسان عملکردی ندارند.

در جانوران پست تر وظیفه درک ماده شیمیایی فرومون رو بر عهده دارند .



عضلات خارجی گوش 2 :
عضله هايي هستند که در بخش خارجی گوش واقع شده اند و در سایر حیوانات نظیر خرگوشها و سگها، وظیفه.حرکت مستقلانه گوش از سر را بر عهده دارند.

اما انسانها هنوز دارای اون هستند و توسط این عضلات هست که بعضی از افراد می‌توانند گوششان را تکان دهند



۳.

دندان عقل:

در انسانهای اولیه که مقادیر زیادی از گیاهان رو جهت به دست آوردن انرژی مصرف می‌کردند داشتن یک جفت اضافه دندان آسیا در هر فک مفید به نظر می‌رسید اما در انسانهای امروزی که انواعی از غذاها را مصرف می‌کند، زیاد ضروری به نظر نمی‌آید

۴.

دنده گردنی:

حدود یک % از امت یک جفت دنده اضافی در بالای دندهای خود (در بخش گردن) دارند که به نظر می‌رسد باقی‌مانده از اجداد خزنده ما باشد.

این دنده می‌تواند در این افراد مشکلات عروقی یا عصبی ایجاد کند.

۵.

پلک سوم:

در اکثر پرندگان و پستانداران یک لایه محافظ به عنوان پلک سوم بر روی چشمشان وجود دارد که وظیفه حفاظت از چشم و خروج شن ریزه و گرد و غبار را از چشم بر عهده دارد.

باقی مانده این پلک در انسان به صورت یک چین نازک در گوشه داخلی چشم وجود دارد.

۶.

تکمه یا نقطه داروین:

اگر لبه خارجی لاله گوش خود رو لمس کنید به یک برجستگی بر‌می‌خورید که به نام دکمه داروین مشهور هست.

در حیواناتی نظیر خرگوش این تکمه در انتهای گوشها برنامه دارد و وظیفه فوکوس صداهای دور را روی گوش بر عهده دارد.

۷.

عضله زیر ترقوه:

عضله کوچکی که در زیر شانه برنامه دارد و از دنده اول به ترقوه کشیده شده هست و در صورتی برای انسان مفید بود که هنوز بر روی ۴ پا راه می‌رفت.

البته بعضی از امت این عضله را ندارند و بعضی نیز یک جفت از اون را دارند.

۸.

عضله پالماریس (خیاطه):

عضله بلند و نازکی که از زانو به کمر کشیده شده و ۸۹ % امت دارای این عضله هستند.

این عضله در جانوران پست تر در آویزان شدن و بالا رفتن از درخت بسیار مهم هست.

جراحان معمولا این عضله رو در جراحی های ترمیمی عضلات برداشته و از اون هستفاده می‌نمايند.

۹.

نوک پس/تا‌ن در مردان:

مجاری شیری قبل از اینکه هورمون جنسی مردانه (تستوسترون) در جنین باعث ایجاد صفات مربوط به جنس مذکر بشود به وجود می‌آیند.

مردان دارای بافت پس/تا‌نی هستند اما عملا هستفاده‌ای از اونها نمی‌نمايند.

۱۰.

عضلات صاف نماينده مو:

در بسیاری از جانوران این عضلات که در قاعده موهای بدن واقع شده اند وظیفه سیخ کردن موهای جانور را در هنگام بروز خطر دارند تا جانور بتواند از اون به عنوان ترساندن مهاجم هستفاده کند.

۱۱.

زائده آپاندیس:

یک لوله عضلانی باریک در روده بزرگ که در به نظر می‌رسد باقی مانده بخش از روده جانوران باشد که وظیفه هضم سلولز غذا (گیاهان) را بر عهده داشته باشد.

اما در انسان بیشتر حاوی گلبول های سفید و غدد لنفاوی هست.

۱۲.

موهای بدن:

ابروها در جلوگیری از ورود عرق به چشم ها و موها در آقایان در انتخاب جنس‌ی نقش دارند.

اما به نظر می‌رسد اکثر موها در بدن نقش موثری را ایفا نمی‌نمايند

۱۳.

دنده سیزدهم:

در شامپانزه ها و گوریل ها ۱۳ جفت دنده وجود دارد در حالی که در انسانها ۱۲ جفت.

اما ۸ % از امت دارای جفت دنده سیزدهم هستند که به نظر نمی‌رسد عملکردی را در اونها ایفا کند

۱۴ । عضله کف پایی:
به نظر می‌رسد در جانوران پست تر وظیفه چنگ شدن و قلاب شدن پاها به شاخه ها را بر عهده داشته هست .

اما در انسان به نظر می‌رسد فقط کمی کف پا را به پایین خم می‌کند.

در ۹ % امت این عضله وجود ندارد

۱۵.

رحم مردانه:

باقی مانده از ارگان تناسلی زنانه که از غده پروستات مرد آویزان هست

۱۶.

انگشت پنجم پا:

در پریماتها و پستانداران پست تر انگشتان پا وظیفه چنگ زدن و آویزان شدن از شاخه ها را بر عهده داشته اند..

اما انسانها احتیاج به انگشتان بزرگ پا دارند تا بتواندد با اونها ایستاده راه رفته و تعادل خود را حفظ نمايند.

لذا به نظر می‌رسد انگشت پنجم یا کوچکترین انگشت پا نقش اصلی در این مورد ایفا نکند.

۱۷.

وازدفران (لوله منی) زنان:

ارگان تکامل نیافته مردانه که انتهای در کنار تخمدانها برنامه دارد.

فاقد عملکرد هست

۱۸.

عضله هرمی (پیرامیدال) :

حدود ۲۰ % افراد این عضله مثلثی، کوچک و شبیه کیسه را که در هستخوان شرمگاهی (پوبیس) هست ندارند.

به نظر می‌رسد این عضله باقی مانده‌ای از کیسه در جانوران کیسه دار باشد.

۱۹.

هستخوان دنبالچه (کوکسیس):

مجموعه چند مهره به هم جوش خورده کوچک که درا نتهای ستون مهره ها واقع شده و در پستانداران دیگر وظیفه حفظ تعادل و ارتباط را بر عهده دارد.

اما در انسان نقشی را بر عهده ندارد.

۲۰.

سینوسهای اطراف بینی:

به نظر می‌رسد در انسانها نخستین این سینوسها سرشار از مخاط بویایی بوده تا به این ترتیب حس بویایی اونها را تقویت کرده و اونها را از خطرات حفظ کند.

اما نقش انها در انسان امروزی به شکل دهی به صورت، گرم کردن هوای ورودی به ریه ها و سبکتر شدن سر کمک می‌کند.

التهاب این سینوسها باعث سینوزیت می‌شود
اين چند اصل امروز در زيست شناسي به اثبات رسيده كه به اون جهش فيزيكي و جهش مادي مي گايشانند .

منابع :
1 ـ منشاء انسان ، ميخائيل نستورخ ، مترجمين : مشرف الملك دهكردي ـ دكتر محمد طيوري ؛ ص :143 ـ 174

325:


326:

امروزه مدارک و شواهد کافی : از سنگواره ها و ....

برای اثبات نظریه تکامل پیدا شده روندی که تا امروز هم ادامه داشته و دارد و صد البته تکامل یک امر تدریجی و طی میلون ها و بلکه صدها میلون سال اتفاق افتاده نه چند سال یا حتی چند هزار سال و...

حتی تکامل مصنوعی هم به دست انسان و طی وقت های بسیار بسیار کو تاه تر ( مانند اصلاح نسل گیاهان و حیوانات و بوجود امدن گونه های پرسودتر در کشاورزی و دامپروری ) بوجود آمده با این حال صرف نظر از همه دلائل علمی و عقلی و منطقی برای اثبات نظریه تکامل و با توجه به این که از نقطه نظر مذهبی هم هيچ مدرک و سندی در رد نظریه تکامل نیامده ( داستان افرینش انسان را هم توانستند با تکامل وفق بدهند ) یک سوال از مخالفین نظریه تکامل داشتم .


فرض کنیم هیچ دلیل و مدرک و سنگواره و....

برای اثبات درستی فرضیه تکامل پیدا نشده باشد و این فرضیه فقط یک فرضیه و نظریه فلسفی و...

باشد عقل سلیم چه می گوید ؟
آیا از نظر عقلی بوجود آمدن این همه گونه های گیاهی و جانوری و...

می تواند یک دفعه و در یک روز مشخص ( و حتی ساعت و دقیقه و ثانیه ) از هیچ بوجود آمده باشد یعنی روی زمین خشک و برهوت بود و ناگهان از هیچ این همه جنگل و گیاه و جانور ( حتما از غیب ) یکدفعه ظاهر شدند آیا این با عقل و اصول علمی و قانونمندی قوانین طبیعت جور در می اید ؟ یا ان که بپذیریم تمام موجودات از تکامل ابدائی ترین اشکال حیات و طی صدها میلون وبلکه میلیادها سال عمر زمین بوجود امدند ؟ اگر تکامل غلط هست و اشکال حیات یکدفعه ظاهر نشدند پس عالی ان(مخالفین تکامل) بفرمایند این همه موجودات زنده چگونه پدیدار شدند ؟ چه توجیهی منطقی تر از تکامل ( که هم بسیار ساده بوده هم عقل سلیم جور دیگری نمی تواند تصور کند ) می توانند بیاورند ؟ بفرمایند ما منتظر هستیم
دوستان باید در نظر بگیریم که تکامل نه تنها منافاتی با اعتقادات و باورهای مذهبی ما ندارد بلکه از این نظر که هدفمندی و جهت حرکت جهان را به سوی بهتر شدن و قانونمدی و نظم جهان را نشان می دهد خود گواه محکمی هست بر وجود خالق یکتا

327:


328:

من فکر میکنم این جمله که تکامل بر ضد خالق هست یا بر وجود او صحه گذاشته غلطه
تکامل داروین اصلآ ارتباطی به خالق نداره...
تکامل بطور مشخص با [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] سر جدل داره
ولی نکته اینجاست که خود آفرینش گرایی هم ارتباط چندانی به خود خالق نداره...
یکی یه حرفی زده (پرووونده)...

بقول شما تکامل بهترین حالت برای توضیح ه...
ولی پذیرش تکامل، ربطی به آفریننده پیدا نمیکنه

میتوانی تکامل را بپذیری و آفریننده را نپذیری
و یا تکامل را بپذیری و آفریننده را نیز بپذیری

ولی اگر تکامل را بپذیری آفرینش گرایی را نباید بپذیری
و اگر آفرینش گرایی را بپذیری، تکامل را نباید بپذیری.....


329:


330:

البته این رو هم اضافه میکنم که حزوه هایی از علم به این مورد ارتباط پیدا میکنن و درست هست که تکامل داروین مستقیمن ارتباطی نداره به نبود یا بود خالق همونطور که این بزرگوار فرمود اما غیر مستقیم و در راستای دیگر حوزه ی علوم ارتباط پیدا میکنه و به نوعی اونها رو تکمیل و تصدیق میکنه.

ارتباطی هم که شاهدیم مکرر اشاره میشه به خاطر این مسئله هستش.


331:


332:

تکامل بطور مشخص با [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] سر جدل داره
ولی نکته اینجاست که خود آفرینش گرایی هم ارتباط چندانی به خود خالق نداره...
دوست عزیز، کلمه ایجاد با آفرینش تقریبا مترادف هستند و یک معنی میدن.

اون موقع شما چه طور میگی آفرینش گرایی ارتباط چندانی با حالق نداره؟! خالق = کسی که ایجاد میکنه = کسی که آفرینش میکنه.

معنیِ آفرینش گرایی از همون لینکی که گذاشتید:

آفرینش‌گرایی یا خلقت گرائی از فراگیرترین ایده‌های [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] و [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] هست که به مثابه نوعی تبیین؛ [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] ، [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] ، [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] ، قوانین و ساز و کارهای طبیعی و مجموعه [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] را آفریدگان موجود یا موجوداتی فراطبیعی (عموماًبا نام [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] ) می شمارد.



333:


334:

آفرینش گرایی بطور خلاصه یک ایدئولوژی هست که میگه خدا دنیا را در شش روز آفرید و انسان را نیز مستقلآ آفرید و حیوانات و گیاهان نیز جدای از او هستند
و بطور کلی این ایدئولوژی از دین یهود برداشته شده که ادیان دیگر نیز دنباله رو بودند (یعنی یه مفهوم دینی هست...بطور مشخص خود دین هست و نظریاتش در مورد ایجاد جهان)
و داروینیسم را بلکل مطرود میدونه

در حالی که خلقت و کیهان آفرینی یک مفهوم مطلقآ فلسفی هست که به شعب مختلف تقسیم شده...
در این ایدئولوژی بیان میشود که برای توجیه موجودیت کیهان، دخالت دادن خالق ضروری هست، ممکنه خالق ذکر شده کوچکترین ارتباطی به 6 روز و نقض تکامل نداشته باشد

در جهانبینی دوم فرموده میشه او فقط آفرید
و کاری با جهت دهی خالق در این رابطه و هدف و انگیزش او برای ایجاد و هدف از آفرینش انسان نداره
در حالی که آفرینش گرایی با همه اینها کار داره و معتقد به ارائه راه حل برای این موارده

کیهان آفرینی توسط هوش برتر که من میگم ریشه در فلسفه غرب داره
در حالی که آفرینش گرایی ریشه در دین داره، در اصل خود دین هست

بهتره مفاهیم فلسفه رو از مفاهیم دین جدا کنیم

در مطالب مربوط به دخالت خدا (بمفهوم فلسفی نه دینی) بزرگترین فیلسوفان و دانشمندان دخالت کرده و به تکامل این ایدئولوژی پرداخته اند.....
گروهی همین ایدئولوژی را رد کرده و گروهی قبول کرده اند و تا جایی که من میدونم گروه کثیری از دانشمندان و کیهان شناسان و فیزیکدانان و بیولوژیست ها موضع ندانم گرا در مقابل این ایدئولوژی داشته اند و دارند (اگر خواستید لیست هم میدم)

درحالی که در مطالب آفرینش گرایی اکثریت دانشمندان بزرگ مخالف کامل هستند...

اشتباهی که همیشه و در چند سال اخیر رخ میده اینه که فرموده میشه اکثریت دانشمندان بزرگ وجود خدا را قبول ندارن
و از این جمله برای کوبیدن اندیشه های مخالف هستفاده ابزاری میشه (و حربه ای که هستفاده میشه اینه که نمیگن خدا به چه مفهوم؟ مفهوم آفرینش گرایی، یا مفهوم کیهان آفرینی)

در حالی که بنظر من اکثریت دانشمندان بزرگ و سرشناسان علم در مقابل مفهوم خدا در فلسفه موضع ندانم گرا دارند.....


335:


336:

Creationism به تعریف Wikipedia:

Creationism is the [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] that [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] , the [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] , and the [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] are the [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] of a [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] being

به طور کلی این مقوله به این معنی هست که موجودی فرا طبیعی، چیز یا چیز هایی رو به طور مستقیم خلق(به وجود آوردنِ چیزی از نیستی) میکنه.

چیزی که شما از هم جدا کردی یعنی خلقت و کیهان آفرینی از آفرینش گرایی، اصلا از هم جدا نیستند بلکه دقیقا بازگو نماينده یک موضوع (Creation) هستند.


در مورد Creation روایات و برداشت های متعددی وجود داره که یکی از اون ها ایجاد دنیا در 6 روز توسط خدا هست.

ممکنه یکی اعتقاد داشته باشه خدا دنیا رو در یک لحظه به وجود آورده.

یا دیگری بگه که در N روز.

فرقی نمیکنه، همه‌ی این ها زیرمجموعه یک ایده به نام Creation هستند.

حالا نظرِ دین اسلام اینه که دنیا در 6 یا 8 روز به وجود اومده، خوب این نگرشِ این دین از خلقت هست.

[ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ]

در جهانبینی دوم فرموده میشه او فقط آفرید
و کاری با جهت دهی خالق در این رابطه و هدف و انگیزش او برای ایجاد و هدف از آفرینش انسان نداره
در حالی که آفرینش گرایی با همه اینها کار داره و معتقد به ارائه راه حل برای این موارده
بحث تفاوت دید خدای Theist ای و Deist ای ارتباطی به این تاپیک نداره و فکر هم نمیکنم مجاز باشیم توی انجمن از این بحث ها داشته باشیم اگه علاقمند به ادامه این بحث هستید خیلی علاقه مندم جاهای دیگه ادامش بدیم.


اشتباهی که همیشه و در چند سال اخیر رخ میده اینه که فرموده میشه اکثریت دانشمندان بزرگ وجود خدا را قبول ندارن
و از این جمله برای کوبیدن اندیشه های مخالف هستفاده ابزاری میشه (و حربه ای که هستفاده میشه اینه که نمیگن خدا به چه مفهوم؟ مفهوم آفرینش گرایی، یا مفهوم کیهان آفرینی)

در حالی که بنظر من اکثریت دانشمندان بزرگ و سرشناسان علم در مقابل مفهوم خدا در فلسفه موضع ندانم گرا دارند.....

فکر نمیکنم دانشمندی باشه که بگه قطعا خدا وجود نداره.

چون این ثابت شدنی نیست.

اما این مطلبی که بازگو کردید (ندانم گرایی در مورد وجود خدا) رو هستاد داوکینز در موردش مطلب معروف و جالبی دارن؛ [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] .


برنامه نیست که هر ندانم گرایی به میزان 50/50 باشه.

ممکنه در قبال موضوعی ندانم گرا باشیم اما بتونیم بگیم که به احتمالِ خیلی خیلی خیلی زیاد، اون موضوع صحت نداره اما نتونیم به طور کامل، اون موضوع رو رد کنیم.

این جا موضعِ ما ندانم گرایی هست اما تقریبا به طور کامل میتونیم بگیم که اون موضوع صحت نداره(نه به طور 100% اما نزدیک بهش) ویرایش: و البته میتونیم بگیم که به احتمالِ خیلی خیلی خیلی زیاد (و نه 100%) موضوعی صحت داره.

بین قطعا وجود نداره و قطعا وجود داره فاصله‌ی خیلی زیادی هست.


337:


338:

فرموده من زیاد تفاوتی با فرموده شما در مورد آفرینش گرایی نداره

من Creator رو از دین جدا کردم

در مورد داوکینز، کجا این حرف رو زده؟ توی پندار خدا؟ اصولآ این کتاب فاقد ارزش های عمیق هست و کتاب بسیار سطحی هست برخلاف تصور همه که فکر میکنن کتاب بسیار مهمی هست...

و مطالب فلسفی عمیق بیان نشده درش، همچنین زیست شناسی.....
البته از ارزشهای علم زیست شناسی ایشون کم نمیشه.....

در مورد ندانم گرایی که به صد در صد نمیتونه خودش و برسونه تا اتئیست مطلق بشه
این مشکل در تئیسم هم وجود داره، و این اندیشه بعضی وقتا خودش و چون به 100% نمیتونه برسونه، لاجرم ندانم گرا میشه، وگرنه تئیست مطلق میشد.....

در هر صورت شما بفرمایید چه اندیشه ای دارید و به چه معتقدید تا یه بررسی کوتاه کنیم که آیا قسمتی از این اندیشه ها میتواند به تکامل داروین ربط داشته باشد، اینجا ادامش بدیم
اگر به تکامل مربوط نباشه بریم یه جا دیگه.....


339:


340:

کلا صحبت درباره سمانتیک های زبانی خیلی راه به جایی نمی بره.

درباره این قضیه "اسطوره های آفرینش" هم قضیه به نحوه جهان بینی شخصی برمی گرذه که داره اون مبحث رو مطالعه می کنه، اگه کسی برداشت نمادین از اون اسطوره ها داشته باشه قضیه تناقضی با اکثر مطالب علمی از جمله تکامل نخواهد داشت (مثلا امروز کلیسای کاتولیک مطلقا برداشت نمادین از داستان هاشون دارند و می گن اون داستان ها واقعی و جدی نیستند و هیچ کاتولیکی نباید اونها رو واقعیت تاریخی فرض کنه و بگه عمر زمین 6000 ساله و ما همگی از نسل یک زن و شوهر هستیم و ...).

اگه برداشت ها از اون اسطوره ها، به شکل واقعیت تاریخی باشه یعنی فرض بشه اون اتفاق ها دقیقا مو به مو افتاده، نه فقط اون خیلی از اون داستان ها با علم امروز و تکامل هماهنگ نیستند، میشه حتی فرمود باورهای ضدعلم هم هستند.

درباره ندانم گرایی علم و دانشمندان هم صحبت عرفان صحیحه، ندانم گرایی علمی درباره اون موضوعات به این معنی نیست که شاید ادعای بی پایه و پايه و غیر علمی یه عده واقعا صحیح باشه یا احتمال هر چیزی وجود داره، ندانم گرایی به این معنیه که هنوز چیزی که مطلقا به عنوان حقیقت بدونیم رو پیدا نکردیم.

درباره موضوع Creationism ، ندانم گرایی اکثر دانشمند ها در همون Spectrum of Theistic Probability پروفسور داوکینز، در رده 6 یعنی De facto Atheist هست، به قول پروفسور داوکینز، احتمال صحیح بودنش دقیقا مساوی احتمال صحیح بودن [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] هست.

اگه به آمارها در Royal Science و National Academy of Sciences مراجعه کنید نتایج خیلی خیلی یکطرفه هست (95 % به بالا دانشمندان در همین رده 6 هستند).

خلاصه اگه فرموده میشه "اکثر دانشمندان به خالق اعتقاد ندارند"، کاملا صحیحه ولی باید دقت بشه اعتقاد نداشتن به خالق مساوی اعتقاد داشتن به عدم وجود خالق نیست، موضع اولی ندانم گراست و موضع دومی ادعای مطلق.

اینها رو اینجا فرمودم چون تکامل در این قضیه نقش بسیار مثبتی داشته.

اگه به قبل از دوران داروین برگردیم این اعداد خیلی متفاوت بودند و قطعا میشه فرمود داروین و تکامل شاید مستقیما به نفی و انکار وجود "آفرینش" نپردازند، ولی یک فریم ورک متفاوت معرفی شده که بر پايه اون، بدون نسبت دادن وقایع به یک طراح، باز هم میشه پیچیدگی های جهان طبیعت رو توضیح داد و اون پیش فرض "لزوم" نیاز به طراح برای توضیح دادن پیچیدگی ها از دنیای علم برداشته شده.

--

دوستان سعی کنید مباحث حتما مرتبط با تکامل باشه و از موضوع خارج نشیم.


341:


342:

اندام هایی که در پست [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] عزیز معرفی کردن انـدام های [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] ( [ برای مشاهده لینک ، با نام کاربری خود وارد شوید یا ثبت نام کنید ] l )هستن انـدام های وستجیال انـدام های تحلیـل رفته با نقش جزیی یا فاقد نقـش و

از نظر ساختاری مشابه اندام های هومولوگ خود در جانداران دیگر هستنـد.

(اندام همولوگ اندام هایی با ساختـار مشابه هسـتند که از یک طرح اصلی پیـروی می نمايند این طــرح

اصلی در واقع ساختاری هست که در نیای مشترک وجود داشته)

مثلا اندام وستیجیال هستخوان دنبالچه در انسان فاقد وظیفه خاصـی هست و همـولوگ دنبالچه در سایر مهـره داران هست که وظیـفه حفظ تعـادل را در ایـن جانداران بر عهـده دارد.

در دوران جنینی هم رشد و نمو اندام های هومولوگ در مهره داران مشابه هم هست (1 دم، 4 جوانه برای اندام حرکتی و حفره گلویی هست)

این شباهت های اوناتومی بین جانداران وجود نیای مشترک رو نشان میده .

غیر از شباهت های اوناتومی از طریق شباهت های بین توالی آمینو اسیدی پروتیین های جانداران می توان به داشتن نیای مشترک بین جانداران پی برد مثلا توالی آمینو اسید در

پروتیین های یک گونه به توالی آمینو اسید پروتیین های گونه ای که هر دو از یک نیای مشترک اشتقاق پیدا کردن شبیه تر هست..


343:


344:



صدای جهان برای اجداد اولیه انسان چگونه بود؟


پژوهشهای انجام شده بر روی دو تن از اجداد انسان در آفریقای جنوبی نشان داده که تکامل هستخوان های گوش میانی نقشی تعیین‌نماينده در اونچه انسان قادر به شنیدن اونها بوده ایفا می‌کرده هست.



ترکیبی از ویژگی‌های میمون‌وار و انسان‌وار در هستخوان های درون گوش دو انسان‌تبار اولیه نشان داده که گوش انسان در اون وقت احتمالا تازه تکامل حساسیت به فرکانس‌های دامنه متوسط مورد هستفاده انسان مدرن برای فرمود‌وگو را آغاز کرده که انسان‌تبارهای جنوبی‌کپی فاقد اون بودند.



به فرموده محققان دانشگاه بینگهامتون نیویورک، هستخوانهای کوچک در گوش میانی گونه Australopithecus africanus و Paranthropus robustus به انسان مدرن ویژگیهایی را نشان داده که احتمالا با تکامل زبان مرتبط بوده‌اند.



شباهت بین این دو گونه به یک منشا عمیق و باستانی برای این ویژگی اشاره دارد.

Australopithecus africanus حدود 3.3 تا 2.1 میلیون سال قبل و Paranthropus robustus (پراامت تناور) 1.8 میلیون سال قبل در زمین می‌زیستند.



این محققان قصد دارند از سی‌تی اسکن فسیلها و بازسازی مجازی سه بعدی اوناتومی گوش برای بررسی دقیقتر اونگونه که اجداد دور انسان صدای جهان را می‌شنیده‌اند، هستفاده نمايند.



منبع : ایسنا

345:


346:

زندگی در شرایط سخت ( رویداد های انقراض و تکامل)
حیات در زمین بارها و بارها مورد تهدید برنامه گرفت و تا مرز کامل انهدام پیش رفت ولی همان اندک گونه های باقیمانده دوباره چهره زمین را پر از گونه های مختلف کردند و این دفعه کامل تر از قبل در طی هر رویداد انقراض نسل گونه های ضعیف تر از بین رفته و گونه های قوی تری جایگزین اونها شدند و موجودات زنده و سیستم های زیستی کامل و کامل تر شدند بنابر این رویداد های انقراض نه تنها مضر نبودند بلکه در روند حیات بسیار مفید واقع شدند حال بیائیم به طور خلاصه نگاهی به رویداد های انقراض داشته باشیم .


دیرین شناسان به طور کلی پنج رویداد را به عنوان انقراض بزرگ ذکر می نمايند ( اگر چه رویدادهای دیگری به عنوان انقراض های کوچک شناسائی شدند ) قبل از ان به رویداد انقراض گونه های بی هوازی ( باکتری های بی هوازی ) که در این دسته بندی برنامه نمی دهند ولی از اون به عنوان حادثه اکسیداسیون نام می برند نگاهی بیندازیم :
1- حادثه اکسیداسیون : در ابتدا جو زمین اکسیژن چندانی نداشت و اولین باکتری هائی که بوجود آمدند از طریق هستفاده از ترکیبات گوگرد انرژی مورد نیاز خود را تهیه می کردند در حدود 2/4 میلیارد سال پیش گیاهان تک سلولی بوجود آمدند به نام " هستروماتولیت " که برای اولین بار توانستند از ترکیب آب و دی اکسید کربن طی عمل فتوسنتز انرزی مورد نیاز خود را بدست آورند با این عمل گازی به نام "اکسیژن " آزاد نمايند این گاز در جو آزاد شد و مقدار ان در جو بشدت افزایش یافت گمان نکنید وجود اکسیژن برای گونه ها نعمت محسوب می شد بلکه بر عکس اکسیژن به عنوان یک سم عمل کرده و طی چهارصد میلون سال بعد نسل بسیاری از گونه ها را منقرض کرد حادثه ای که "فاجعه اکسیژن" لقب گرفت ولی بقیه گونه ها که باقی ماندند نه تنها از طریق تعغیر در ساختار سلولی خود در مقابل اکسیژن مقاوم شدند بلکه به وجود اکسیژن محتاج شدند و بنابراین چرخه اکسیژن دی اکسید کربن که امروزه شاهد اون هستیم از اون وقت شکل گرفت بنابراین " حادثه اکسیداسیون " به کامل تر کردن حیات و تکامل کمک بسیاری کرد و اگر چه ابتدا فاجعه بود ولی بعد موهبت شد .


2- اولین رویداد انقراض , انقراض اردویسن سیلورین : در 450 میلون سال پیش بر اثر حرکت قاره گندوانا به سمت جنوب باعث سرد شدن جهان و نابودی 60% از بی مهرگان دریائی شد تا اون روز بی مهرگان گونه های مسلط بودند ولی بعد مهره داران امکان رشد و بقا یافتند .


3- دومین رویداد انقراض , انقراض دونین پسین : در 374 میلون سال پیش بر اثر عواملی که هنوز شناخته نشده اند ( احتمالا تعغیرات سطح اب دریاها , کاهش اکسیژن , اتش فشان های دریائی و آغاز دوره جدید یخبندان و شاید برخورد شهاب سنگی ) نسل بسیاری از موجودات از جمله پازوپایان و مرجان ها از بین رفت .


4- سومین رویداد انقراض , انقراض پرمین تریاسه : در 251 میلون سال پیش اتش فشان ها فعال شدند و دی اکسید گوگرد در جو پخش شد و باعث کاهش نور خورشید و دوره یخبندان شد بعد سولفید دی هیدروژن که بر اثر فساد مواد آلی در دریاها تولید شده بود باعث خفگی اکثر موجودات شد حدود 95% گونه ها از بین رفتند ( قربانی اصلی حشرات بخصوص حشرات غول پیکر بودند ) و بعد خزندگان که باقی مانده بودند حاکم زمین شدند و دوران خزندگان شروع شد
5- چهارمین رویداد انقراض , انقراض تریاسه ژوراسیک : حدود 200 میلون سال پیش بعلت یرخورد سیارکی ( دهانه برخوردی مشخص نشد ) و یا فوران های عظیم اتش نشانی باعث افزایش دی اکسید کربن و دی اکسید گوگرد در جو شد و باعث انقراض نسل 75% گونه ها شد .


6- پنچمین رویداد انقراض , کرتاسه پالئون : بر اثر سقوط سیارک چسکلوپ و اتش گرفتن جنگل ها و آزاد شدن غبار و دود و....

ناشی از انفجار و بارش باران های اسید نیتریک و نابودی گیاهان(بخاطر نرسیدن نور خورشید به اونها) و دوران های یخبندان و....نسل 75% گونه ها منقرض شد بازنده های اصلی در این واقعه دایناسورها بودند برای مطالعه بیشتر به لینک زیر مراجعه کنید
بنابراین رویدادهای وحشتناک انقراض نه تنها حیات را روی زمین ریشه کن و سرکوب نکرد بلکه با از بین بردن گونه های ضعیف تر روند تکامل را سرعت بخشید و گونه های جدید تر و مقاوم تر را سامان داد .

به عنوان مثال رویداد انقراض پنجم باعث نابودی نسل دایناسورهای غول پیکر شده و در عوض پستانداران توانستند رشد و نمو نمايند و حاکم زمین شوند روندی که در نهایت به ظهور انسان و کاملترین چرخه تکامل انجامید .

اگر واقعه انقراض پنچم اتفاق نمی افتاد هنوز هم به جای ما دایناسورها حاکم زمین بودند .



دانشمندان شواهدی در دست دارند که ما در دوران انقراض ششم برنامه داریم ازبین رفتن بسیاری از گونه های جانوری و گیاهی پدیده گلخانه ای و تعغیر آب و هوا همه نشانه های اون هستند منتها این دفعه شرایط طبیعی باعث بروز اون نشده بلکه این انسان هست که مسبب اون می باشد کجا معلوم شاید در انقراض ششم قربانی اصلی ما باشیم .



347:


348:

ارتباط تکامل رفتاری انسان با آب و هوا



تحقیقات نشان می دهد که تغییرات ناگهانی آب و هوایی در آفریقا به پیشرفت های فنی و فرهنگی در دوره های اولیه پس از تکامل انسان مدرن دامن زده هست.
باستان شناسان از دیرباز متوجه شده بودند که پیشرفت جمعیت های انسانی در طول تاریخ اون پیوسته نبوده هست.
اما در مورد علت این موضوع توافق نظر وجود نداشت.
نتایج این مطالعه توسط تیم محققان بریتانیایی، سوئیسی و اسپانیایی در نشریه نیچر کامیونیکیشنیز چاپ شده هست.


دانشمندان با تحلیل رسوبات دریایی که در آب های آفریقای جنوبی حفاری شده رکوردی از تغییرات آب و هوایی در صد هزار سال گذشته به دست آورده اند.
مارتین زیگلر از دانشگاه کاردیف که در این مطالعه شرکت داشته فرمود: ما دریافتیم که آفریقای جنوبی دوره های تحولات سریع آب و هوایی به سوی بارندگی و گرمای بیشتر را تجربه کرد و این درحالی بود که نیمکره شمالی شرایط خیلی سرد را تجربه می کرد.
پرفسور ایان هال از دانشگاه کاردیف هم فرمود که این تغییرات آب و هوایی در چندین مورد با رشد ابزارسازی در اواسط عصر حجر همراه بود.
به نظر می رسد که از سوی دیگر هوای خشک تر با افت خلاقیت و تولید در ابزارسازی همراه بوده هست.
رکوردهای باستان شناسی در آفریقای جنوبی نقش خیلی مهمی در درک توسعه رفتار انسان مدرن دارد زیرا حاوی بعضی از قدیمی ترین شواهد از اشیای نمادین و زیورآلات شخصی هست.
و به فرموده محققان این تحولات تحت تاثیر آب و هوا احتمالا نقشی پايه ی در شکل گیری رفتار انسان مدرن در آفریقا داشته هست.

منبع: BBC

349: